ru
Feedback
مکتوباتِ زن آقا...☫

مکتوباتِ زن آقا...☫

Открыть в Telegram

زن‌آقا تعریف نیست؛ شهرتِ منه. و این‌جا، حرف‌ها مکتوب می‌شوند با چاشنیِ روزمره. ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=1f81bf5d1688

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
233
Подписчики
Нет данных24 часа
+17 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
sticker.webp0.04 KB

باید برای هر قطعه انتقام جدا بگیرن؛ آخه مادر‌ها برای هر قطعه جدا عزاداری کردن.

ساعت‌ها‌ نه؛ می‌تونم سال‌ها با تصور این لحظه‌ها گریه کنم.

هنوز حسِ مادری رو تجربه نکردم؛ ولی حتی تصورشم برام سخته... این‌که بچه‌ات، همون بچه‌ای که ۸،۹ سال بندِ بندِ دلت بوده، یه روز صبح از خونه بره و دیگه برنگرده... پسری یا دختری که تا همین چند ساعت قبل قد و بالایی داشته، راه می‌رفته، حرف می‌زده، می‌خندیده... و حالا از اون بچه‌ای که ۸،۹ سال بزرگش کردی، حتی به اندازه‌ی یه نوزادِ یه‌روزه هم وزن باقی نمونده باشه.

و میان این ۶۲ قطعه... ‏نامی هم هست که هنوز هیچ سهمی از این پیدا شدن ندارد. ‏ماکان نصیری... پسربچه‌ای که یک روز رفت مدرسه ‏و دیگر هیچ‌وقت به آغوشِ مادر برنگشت.

پنج ماه گذشته بود... ‏پنج ماه از آن روزی که مدرسه، به‌جای صدای خنده‌ی بچه‌ها، زیر آوار سکوت کرد. ‏امروز... ‏از زیر همان آوار، ۶۲ قطعه پیدا شد؛ ‏۶۲ تکه از پیکرهایی که برای ۳۲ نفر بودند... ‏سی‌ودو کودک... ‏سی‌ودو دنیا... ‏سی‌ودو خانه که از آن روز، دیگر هیچ‌چیزشان شبیه قبل نشد. ‏نمی‌دانم باید برای پیدا شدنشان خوشحال بود یا برای تکه‌تکه شدنشان گریه کرد... ‏فقط می‌دانم بعضی مادرها، بعد از پنج ماه، بالاخره چیزی برای در آغوش گرفتن دارند؛ ‏نه آن‌طور که آرزو می‌کردند... ‏نه با لباس مدرسه و کیف و کفش... ‏بلکه در کیسه‌هایی کوچک، ‏از تکه‌های جگرگوشه‌هایشان... ‏و چه دردناک است وقتی مادری بعد از پنج ماه، ‏به‌جای اینکه بگوید: ‏«پسرم برگشت مدرسه...» ‏بگوید: ‏«بالاخره بخشی از پسرم را به من برگرداندند...» ‏۶۲ قطعه برای ۳۲ کودک... ‏اما مادرها هنوز همان یک کودک را می‌خواهند. ‏همان صدایی که می‌گفت: ‏«مامان، من رفتم مدرسه...» ‏همان دستی که صبح‌ها برای خداحافظی تکان می‌خورد... ‏همان بچه‌ای که قرار بود بزرگ شود، ‏درس بخواند، ‏عروس یا داماد شود، ‏و یک روز خودش مادر یا پدر شود... ‏اما حالا، بعد از پنج ماه، ‏از تمام آینده‌ای که برایشان ساخته بودند، ‏فقط چند قطعه استخوان مانده است... ‏خدایا... ‏به مادرهایشان صبر نده؛ ‏به آن‌ها توانِ تحملِ بی‌صبری بده... ‏چون مگر می‌شود مادری برای فرزندش صبر کند؟ ‏مگر می‌شود آدم با تکه‌ای از قلبش خداحافظی کند؟ ‏پنج ماه گذشت... ‏و امروز، مدرسه دوباره بچه‌هایش را پس داد؛ ‏اما نه با صدای خنده... ‏نه با زنگ تفریح... ‏با ۶۲ تکه سکوت، ‏برای ۳۲ قلبی که دیگر نمی‌تپند. [مینابِ تا همیشه غمگینم] #یادداشت‌های‌یک‌زن‌آقا

ذره ذره‌ی وجودتون شد خاکِ وطن...

۶۲قطعه از بدنِ ۳۲نفر...

واسه خوندنِ همه چرت‌وپرتام مرسی✨️🥭

sticker.webp0.08 KB

اما متاسفانه هنوز قسطای عروسی قبلی تموم نشده.💆🏻‍♀ پس کنسله.

از لحاظ روحی نیاز دارم، همسرم دوباره ازم خواستگاری کنه. دوباره جشن عقد، حتی دوباره عروسی بگیریم.

حتی قابلیت اینو داره که تو گینس ثبت بشه؛ به عنوانِ" اولین دامادی که شب خواستگاری شلوار راحتی پدر خانومش رو پوشید" 🙂‍↔️

ولی شاید یه روزی بشینم، روند آشنایی و خواستگاری تا ازدواج‌مون رو بنویسم. بنظرم این قابلیت رو داره که یه داستان نمکی و جذاب بشه.

هنوز هم دوتایی می‌شینیم، خاطرات و حرف‌های جلسه خواستگاری رو مرور می‌کنیم و قاه‌قاه می‌خندیم.

انقدر حق بود، که خیلی حق بود.
انقدر حق بود، که خیلی حق بود.

عمیقا با کمبودِ جا مواجهم؛ تو گوشیم،تو ذهنم،تو اتاقم، وای مخصوصا تو کمدم.

sticker.webp0.09 KB

وای اینو الان یادم اومد؛ این دختره انقدر یزید بود که همیشه وقتی با هرکدوم از اعضای خونه دعواش میشد، میومد کادوی تولدی که بهمون داده بود رو پس می‌گرفت🤣😂🤣😂

sticker.webp0.18 KB