ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

سبز خواهم شد.🌱

سبز خواهم شد.🌱

Открыть в Telegram

t.me/HidenChat_Bot?start=5643257518 کمی سبز تر، کمی آرام‌ تر

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
134
Подписчики
Нет данных24 часа
-587 дней
-5830 дней
Архив постов
متنفرم از وقتایی که چیزایی که خیلی ساده‌ان ولی دوروبریام انقدر سختشون میکنن که مجبورم مدت طولانی براشون استرس بکشم

الان توی یک شرایطی‌ام که حتی اگر بهترین جا هم باشم بازم نمیتونم بشینم عین آدم درس بخونم

یه دوره ای از زمان یک نفر که خیلیی دوستش داشتم یجوری باهام رفتار میکرد که حس میکردم واقعا لایق درست دوست داشته شدن نیستم و خواسته هام غیر قابل فهمه و تو ذهن نمیگنجه (خواسته های من: مهربونی،درک،دوست داشته شدن،درست رفتار شدن باهام و...) نمی‌دونم شاید واقعا تو ذهن نمیگنجن🙃

photo content
+1

بچه که بودیم،اگه فیلمی یه ذره عاشقانه بود نمیذاشتن ببینیم. به خیال خودشون فکر میکردن چشم و گوش ما وا میشه. اما عوضش اگه فیلمی توش خشونت و کتک کاری داشت مهم نبود. میشستیم خانوادگی میدیدیم. تمام ترسشون ازین بود که ما دوست داشتن و عشق و یاد بگیریم.و اگه دعوا و کتک کاری یاد میگرفتیم براشون مهم نبود. یا اصن بهتره بگم بد نمیدونستن مسیر زندگی خودشونم همین بود. ما هیچ وقت یاد نگرفتیم رابطه درست چیه،عشق چیه.همیشه دچار افراط شدیم. یا زود وابسته شدیم و ابراز علاقه کردیم یا احساسات طرف مقابل رو پس زدیم. ما هیچ وقت نتونستیم توی روابطمون نرمال عمل کنیم. چرا؟ چون رابطه نرمال ندیدیم. نه توی فیلما نه توی جامعه:)🤍

چقدر شما دوتا امروز حقین

من همه رو می‌بخشم، جز اونی که باعث شد فکر کنم هیچوقت برای دوست داشته شدن کافی نیستم.

اگه زنده باشم ادامه بدم اما از زنده بودن فقط نفس کشیدن مونده باشه چی؟

<<<<<<

همه فقط می‌گن برای زنده موندن باید قوی باشی و با تمام قدرت ادامه بدی؛ به فکر گذشته نباشی و رها کنی. ولی چرا کسی نمی‌گه حالا که زنده موندم، این زخم‌ها رو چطور درمان کنم؟ اگه قوی باشم ولی از خونریزی بمیرم چی؟ اگه ادامه دادنم فقط تقلید از دیگران باشه چی؟ و اگه در حین رها کردنم، آخرین چیزی که رها می‌شه خودم باشم چی؟

-فاضل_نظری

دشت خشكید و زمین سوخت و باران نگرفت زندگی بعد تو بر هیچ‌كس آسان نگرفت چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند شعله‌ای بود كه لرزید ولی جان نگرفت جز خودم هیچ‌کسی در غم تنهایی من مثل فواره سر گریه به دامان نگرفت دل به هر كس كه رسیدیم سپردیم ولی قصۀ عاشقی ما سر و سامان نگرفت مثل نوری که به سوی ابدیت جاری است قصه‌ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت..

به خاطر خوب بودن نه ولی تا حالا حالم از خودم بهم خورد-

Repost from ‎ Chérie
photo content
+2

انقدر لبامو کندم که دیگه نیازی به زدن رژ نیست همینجوری قرمزه🫠

اعتراف تکان‌دهنده معلم پیری که باعث شد شاگرد قدیمی‌اش زانو بزند و زار زار گریه کند... 🕰️😭 سال‌ها پیش در کلاسی شلوغ، ساعت مچی گران‌قیمت یکی از دانش‌آموزان ثروتمند گم شد. دانش‌آموز با گریه به معلم گفت: «آقا، ساعت من دزدیده شده!» معلم رو به کلاس کرد و گفت: «هرکس ساعت را برداشته، لطفاً پس بدهد.» اما هیچکس تکان نخورد. معلم که نمی‌خواست پای پلیس و ناظم به میان بیاید و آبروی کسی برود، فکری کرد و گفت: «همه شما بلند شوید و رو به دیوار بایستید و چشمانتان را محکم ببندید. من جیب‌های شما را یکی‌یکی می‌گردم. تا وقتی نگویم، هیچکس نباید چشمانش را باز کند.» دانش‌آموزان اطاعت کردند. در میان آن‌ها، پسری فقیر بود که ساعت را برداشته بود. او از ترس می‌لرزید و عرق سردی بر پیشانی‌اش نشسته بود. او می‌دانست که تا چند لحظه دیگر، آبرویش جلوی همه می‌رود، از مدرسه اخراج می‌شود و دیگر نمی‌تواند سرش را بالا بگیرد. معلم شروع به گشتن کرد... جیب اول، دوم، سوم... تا اینکه به پسرک فقیر رسید. دست معلم ساعت را در جیب او لمس کرد. پسرک منتظر فریاد معلم بود، اما... معلم ساعت را برداشت و بدون هیچ مکثی به سراغ نفر بعدی رفت! او تمام جیب‌های دانش‌آموزان را تا نفر آخر گشت. سپس گفت: «خب، چشمانتان را باز کنید. ساعت پیدا شد.» و ساعت را به صاحبش داد، بدون اینکه نامی از دزد ببرد. آن روز گذشت و معلم هرگز، حتی با یک نگاه معنی‌دار، به روی آن پسر نیاورد که او دزد بوده است. سی سال گذشت... آن پسرک فقیر حالا مرد موفقی شده بود. روزی معلم پیرش را دید و با شوق نزد او رفت و گفت: «استاد، مرا می‌شناسید؟ من همان شاگردی هستم که آن روز ساعت را دزدید و شما جیبش را گشتید اما رسوایش نکردید. شما زندگی مرا نجات دادید. اگر آن روز مرا معرفی می‌کردید، آینده‌ام تباه می‌شد. می‌خواستم بپرسم چطور توانستید آن‌قدر بزرگوار باشید و حتی بعد از آن ماجرا هم نگاهتان به من عوض نشد؟» معلم پیر لبخند مهربانی زد، دست روی شانه مرد گذاشت و جمله‌ای گفت که مرد را همان‌جا روی زمین میخکوب کرد: «پسرم... راستش را بخواهی من اصلاً نمی‌دانستم ساعت را تو برداشته‌ای! چون من هم موقع گشتن جیب‌هایتان، چشمانم را بسته بودم...» مرد به پای معلم افتاد و اشک ریخت. معلمی که نخواست حتی خودش چهره شاگردش را در حال خطا ببیند تا مبادا قضاوتش نسبت به او تغییر کند... نتیجه اخلاقی: پوشاندن عیب دیگران، هنر مردان خداست. تربیت کردن فقط با "نصیحت" نیست، گاهی با "ندیدن" و "گذشتن" است. اگر خطای کسی را دیدی و آبرویش را نبردی، آن وقت ادعای انسانیت کن. یک تلنگر زیبا: بیایید امروز عهد ببندیم اگر رازی از کسی فهمیدیم یا لغزشی دیدیم، صندوقچه اسرار باشیم، نه بلندگوی رسوایی. شاید آن یک خطا، تمامِ حقیقتِ آن آدم نباشد. یاد بگیریم چطور «ستار العیوب» باشیم.

حاصل جن زدگی دیشب😂 یهو نصف شب از خواب بیدار شدم اینو نوشتم🤦‍♀
حاصل جن زدگی دیشب😂 یهو نصف شب از خواب بیدار شدم اینو نوشتم🤦‍♀

-Autumn-🍁