نگار🌱👒
Открыть в Telegram
زورِ خدا از همه بیشتره💚 در جریان سبزِ زندگی🌱 من و تمام ِ نا تمام ِ عیب هایم🍃 گیاهپزشک و دانشجوی ارشد گیاهان زینتی🌱 از شیفتگان ِکشاورزی🌳 حامی بر حق ِرُستنی ها🌿 بیا برات چای بریزم ☕♥️
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 478
Подписчики
-524 часа
-417 дней
+91030 дней
Архив постов
1 479
Repost from حیات خلوتِ دِنج من
اندکی به خودم مجال دادم. گوشهی دنجی میان گیاهانم پیدا کردم و نشستم تا برای دخترهای سرزمینم بنویسم.
راستش را بخواهید، ترجیح میدادم بهانهی خوشحالیهایمان یکی از تاریخهای ایرانی باشد، اما این روزها دنبال بهانههای کوچک برای دلخوشیام. گاهی آدم دلش میخواهد میان اینهمه روزهای سخت، به چیزی چنگ بزند که لبخندی به لبش بیاورد.
از تبریکهای تکراری که بگذریم، دلم میخواهد کمی عمیقتر برایتان بنویسم. از شما که در این سالها، آرامآرام، تصویرهای آشنای شهر را تغییر دادید.
این روزها وقتی در خیابانهای شهر قدم میزنم، گاهی چشمم به دختری میافتد که روی موتور نشسته، کلاه ایمنی بر سر دارد و از میان ماشینها راهش را پیدا میکند. شاید برای خیلیها فقط یک موتورسواری معمولی باشد؛ دختری که جایی کار دارد، میخواهد به خانه برگردد یا خودش را به قراری برساند. اما من گاهی بیشتر از یک موتور میبینم؛ به تمام سالهایی فکر میکنم که چنین تصویری برای خیلیها غریب بود. به تمام بایدونبایدهایی که دور دخترها کشیده شده بود و به مرزهایی که انگار قرار نبود هیچوقت جابهجا شوند.
حالا دختری در خیابان موتور میراند و شاید خودش هم نداند که تصویر سادهی عبورش، چقدر با تصویرهای قدیمی فرق دارد. او دارد به جایی میرود؛ درست مثل هزاران آدم دیگر که هر روز در خیابانهای شهر رفتوآمد میکنند. نه برای اینکه چیزی را به کسی ثابت کند، نه برای اینکه قهرمان باشد؛ فقط برای اینکه زندگی کند، انتخاب کند و راه خودش را برود.
شاید زیبایی ماجرا همینجاست؛ روزی که چیزی که زمانی عجیب و دور از انتظار بود، به بخشی از زندگی عادی تبدیل شود. روزی که دخترها بتوانند بیآنکه حضورشان در یک جای معمولی، به موضوعی برای تعجب تبدیل شود، در شهر رفتوآمد کنند.
شما در این سالها دنیا را انگشتبهدهان گذاشتید. پای چیزهایی ایستادید که حق طبیعیتان بود و برای به دست آوردنشان، گاهی هزینههای سنگینی پرداختید. موهای پریشانتان در باد، وقتی از خیابانی میگذرید یا سوار بر موتور مسیرتان را ادامه میدهید، مرا به یاد موجهای دریا میاندازد؛ موجهایی که طوفانهای زیادی را از سر گذراندهاند و هنوز راهشان را به سوی ساحل پیدا میکنند.
میدانم راه آسانی نبوده و هنوز هم نیست. میدانم گاهی با زانوهای زخمی ادامه میدهید و خستگی بعضی روزها را فقط خودتان میدانید. اما دلم میخواهد روزی برسد که هیچ دختری برای انتخابهای معمولی زندگیاش مجبور نباشد اینهمه بجنگد؛ روزی که نه موتورسواریاش عجیب باشد، نه صدای خندهاش در خیابان، نه تصمیمش برای اینکه کجا برود و چگونه زندگی کند.
دخترهای سرزمینم، من به شما فقط برای شجاعتتان تبریک نمیگویم. دلم میخواهد روزی برسد که لازم نباشد همیشه شجاع باشید؛ که بتوانید خسته شوید، اشتباه کنید، راهتان را عوض کنید و باز هم حق انتخاب داشته باشید.
روزتان مبارک؛ شما که گاهی بیآنکه بدانید، با عبور سادهتان از خیابانهای شهر، تصویر تازهای از زندگی میسازید.
✍اردیبهشت بارانی
1 479
کدوم حرف رو تو زندگیتون آویزه ی گوشتون کردین و همیشه بهش عمل میکنین؟
اگه دوست داشتین بگین از کی یا کجا یاد گرفتینش❤️
@pinknegar
1 479
پاییز برا بقیه فصل عاشقیه😔🍁
ماهم فقط گردگیری میکنیمو و حیاط جارو میزنیم و سرما میخوریم...
😂🤧🧹
@pinknegar
1 479
با همون دستور درستش کردم خوشمزه شد ولی دیگه نچسبید
فک کنم بعضی چیزا تو همون گذشته بمونه بهتره🫠
پ. ن: کف ظرف کنجد و پودر نارگیل پاشیدم که اونو پهن کردنی قشنگ دربیاد ولی محاسباتم غلط دراومد و این شکلی شد😂💔
گویا کنجد و نارگیلا خودشون تصمیم گرفتن باهم مخلوط شن وگرنه من زن ِ بی عرضهَ نبیدم😔
1 479
شما یادتون نمیاد در سالهای بسیاااار دور زمانی که ما راهنمایی میرفتیم یه شکلاتی تو کتاب حرفه و فن بود
که معروف بود به شکلات فویلی🍫(( چون باید مرحله آخر توی فویل پیچیده میشد))
بعد خوشمزه ترین بود یعنی اصن فوق العاده 😂😍🤌🏻
نمیدونم اون موقع خیلی به دهن ما مزه داد یا واقعا هم خوشمزه بود
کسی اینجا اونو یادش میاد؟
یهو یادش افتادم هوس کردم😂
@pinknegar
1 479
از کار ِ خونه خستم واقعا دلم میخواد برم بیرون کار کنم
کاش هرچی زودتر نتایج ارشد میومد تکلیفمون معلوم میشد☹️
1 479
واقعا درود بر غذاهای سنتی ایرانی تا ابد🤌🏻
پ. ن: سفره ی زیر کاسه هارو دادم به هوش مصنوعی درست کنه چون سفره خودمون روش انگلیسی نوشته بود و نمیخواستم اصالت ایرانیشو خراب کنه😂
@pinknegar
1 479
واقعا درود بر غذاهای سنتی ایرانی تا ابد🤌🏻
پ.ن:سفره زیر کاسه هارو دادم هوش مصنوعی بزاره چون سفره خودمون روش انگلیسی نوشته بود و نمیخواستم ایرانیزه بودنشو خراب کنه😂
@pinknegar
1 479
امشب قمر الملوک خوند و من یاد اون قسمت از #کتاب هزار و چند شب افتادم که میگفت ....
[اما به سر قبر «قمر» که رسیدیم دیگر طاقت نیاورد و بغضش ترکید. نشست روی قبر و در حالی که قطره ای اشک از گوشه ی چشمش به پایین سر می خورد خواند آتشی در سینه دارم جاودانی... ادامه اش را از روی سنگ قبر خواندم و بغضم گرفت دستم را گذاشتم روی شانه اش دستم را گرفت دستش آن قدر سرد بود که انگار همان لحظه از قطب برگشته باشد. آرام با انگشت هایم دستش را نوازش کردم به بقیه ی قبرها نگاه کردیم که اندوهگین و تنها در انتظار ما بودند...]
@pinknegar
