333
Подписчики
+124 часа
+27 дней
+1530 дней
Архив постов
333
انگار بر صندلیای قفلم کرده باشند تا همیشه تئاترِ عاشقیِ کسی را که میخواستم صندلیِ کناریام باشد، تماشا کنم. این نفرِ سوم بودن مرا خواهد کشت. انگار دربارهی خودم هم همین است؛ بعد از تو، هرکه عاشقم شد، دلش به حالم سوخت و با هم، به دنبال تو گشتیم. نمیتوانم بیملاحظه به سراغت بیایم، زیرا میان ما دردی اتفاق میافتد که با آن، یکدیگر را میکُشیم. دیدی؟! این حالِ ما است. تجربهِ تو و حسرتِ من ما را خفه کرده.
حالا به خانهات برگرد و تا صبح، برای هر دوی ما گریه کن.
