Coconut diaries
Открыть в Telegram
جایی برای گفتن حرفایی که شنونده خاصی ندارن! دامپزشک پاره وقت، اورثینکر تمام وقت! https://t.me/HarfChatBot?start=9ad896d132fa
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
261
Подписчики
-124 часа
-37 дней
+830 дней
Архив постов
یکی از جالبترین و درستترین حرفایی که اخیرا شنیدم این بود:
۲۵ تا ۳۰ سالگی مال تجربه کردنه، بعدا هم کلی وقت برای پول جمع کردن هست!
چرا قدیما کارتای بانکی در یک متری گوشی موبایل میسوخت؟ چرا دیگه این اتفاق نمیافته؟
یه مدت هم فالگیرمون شده بود با ورق آیندهنگری میکرد برامون:))))))) از هر انگشت یک هنر میریزه ماشالله.
خیلی بامزهاس که همش با مورچه از مشکلاتمون حرف میزنیم که اکثرا به طرز عجیبی مشترکان، بعد چون نمیدونیم باید چیکار کنیم تصمیم میگیریم از یکی مشورت بگیریم، و اون یه نفر معمولا همین عزیز توی عکسه:))))
اعتماد بنفسمونو چجوری ببریم بالا؟ نمیدونم بذار از میم بپرسیم!
من چجوری بازاریابی یاد بگیرم؟ فن بیان؟ بذار از میم بپرسیم!
مشاور رایگانمون شده:))))))
ممنون از پیاماس که هربار باعث میشه صحبتهایی رو شروع کنم که بدون اون احتمالا همیشه یه گوشه ذهنم مدفون میموند و آزارم میداد.
بزرگسالی هم عجیبه، یهو متوجه میشی که شاید برداشتت از اتفاقات اونقدرا هم درست نبوده و والد موردعلاقهات با معیارهای بزرگسالی تغییر میکنه!
الان که از اسفند و شروع جنگ گذشته، دارم میفهمم بیشتر فشار روانیای که اون روزا روم بود بخاطر قطعی اینترنت و دوری از جهان بود.
چقدر آخه آدم باید بیشرف باشه که تو قطعی اینترنت، با اینترنت سفید بیاد ابراز خوشحالی کنه چون سوشال مدیا خلوته و به قول خودش کسی نیست شوآف کنه!
اونم کسی که کل محتوای پست و استوریش شوآف پول شوهرشه که از مزدوری درآوردتش:)))) وای یارو رسما اسکرین شات خریدای چندین میلیونیشو پست میکنه! اسکرین شاات سبد خرید!! بعد از شوآف میگه:))) گمشو ببینم تازه به دوران رسیده!
این دختره انقدرر رفته رو اعصابم که هرلحظه به خودم میام میبینم دارم توی مغزم سناریوی دعوای فرضی میچینم و بد و بیراه میگم بهش.
کلی خرید هیجانی انجام دادم و همزمان هیجان زده و ناراحتم بابت پولای از دست رفتهام:(((
هربار که میبینم همه چیز گرونتر داره میشه، جوگیر میشم همین بلا رو سر خودم میارم.
اگر آن اندوه را فراموش کنم نیمی از خود را فراموش کردهام و اگر در خاطر نگهدارم، خود تبدیل به یک اندوه بزرگ میشوم.
پریشب پدرم از ماشین پیاده شد که بره سوپرمارکت، یهو چشمش افتاد به گربه کنار پیادهرو، شروع کرد بچگونه سلام احوالپرسی و حرف زدن با گربه:)))) واقعا فکر نمیکردم کار پدرمم به اینجا بکشه.
نور از لای پرده کل اتاق رو پر کرده، صدای گنجشکا میاد و دیشب به اندازه کافی خوابیدم و دوش گرفتم و دنیا بنظر امروز جای خوبی برای زندگیه.
من کجا میتونم اعلام آمادگی کنم برای نگهداری کوتاه مدت بچه گربه؟ حیف نیست بهار در دستانم بلغزد و یه بچه گربه نداشته باشم؟
