ru
Feedback
خُنیا

خُنیا

Открыть в Telegram

آن‌سوی سایه‌ها، در میان قلعه‌ها.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
246
Подписчики
+324 часа
+67 дней
+630 день
Архив постов

من ندانم به نگاهِ تو‌ چه رازی‌ست نهان که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان رعدی آذرخشی خُنیا

سرانجام شاید نصیبِ ما از عشق همین باشد، وارستگی در عینِ پیوستگی و تلاطمِ قلبی میانِ دو راهیِ رسیدن و نرسیدن.

در شهر تو الان نزدیکِ بعد از ظهر است و تو بر شانهٔ فرشتگان نشسته‌ای و مرا می‌خوانی که می‌نویسم؛ نام مرا به دفتر زندگان بنویس که آدمی دو بار می‌میرد؛ یکی با پر کشیدنِ روحش و دیگری با فراموش شدنِ نامش در دلِ یار. در شهرِ من، جان بالِ تمنا نیست بلکه خودِ تمناست در التهابِ یک پروازِ بی‌پایان. تمنا، پر کشیدن نیست بلکه سوختن در میانِ دو نقطهٔ بی‌کرانِ بودن و نبودن‌ست تا از خاکسترِ خویش، راهی به افقِ تازه بگشاید. و من در این عصرِ غریبِ شهرِ خویش، تنها بالی از جنسِ حسرت ندارم، من پرنده‌ایم در آستانهٔ پریدن تا از کویرِ تنهایی بگذرم، از رودهایِ تشنه و جاده‌هایِ سرگردان، تا به آن شهرِ موعودِ آغوشت برسم. در شهر من، تنِ برهنه‌ چون جان‌ست و جان بال‌های تمناست در پرواز تا شهر آغوشت.

در این جهان، آدمیان دو گروه‌اند؛ آن‌ها که عمر را با شمارشِ نفس‌هایِ تقویم لحظه‌لحظه می‌سنجند و آن‌ها که زمان را با طپش‌هایِ سکوت وزن می‌کنند. گروه دوم، همان همدم‌هایِ دیرینِ خویش‌اند که در خلوتگاهِ بی‌صدایِ درون پیر شده‌اند. برای آنها هر شب چنان دراز ‌است که گویی قرن‌ها بر قامتِ خمیده‌‌شان انباشته‌ شده و ماه‌ها تنها چون گردی بر کرانه‌هایِ آن شبِ بی‌کران‌اند. آنان در آیینهٔ خاموشِ ذهن نه تنها خطوطِ روزهایِ خویش که زخمِ کهنِ همهٔ بی‌خوابی‌هایِ بشر را از آغازِ تا این دم را می‌نگرند. در این آینه هر نگاه آوازِ دلتنگی‌ست که قرن‌ها در گلو مانده است. تنهایی جامهٔ نازکِ زمانه را از تنِ عریانِ لحظات می‌درد و گوشتِ نرمِ آن‌ها را در کورهٔ دل به استخوانی سخت و ابدی بدل می‌سازد. آنان که در این خلوتِ سوزان پیر شده‌اند کهنه‌ و غریب‌ترین زندگانِ روزگار هستند چرا که مرگ را پیش از آنکه در افق پدیدار شود، در عمقِ چشمانِ خود بارها تماشا کرده‌اند و با او هم‌نفس شده‌اند. از این رو دیگر هیچ گردِ فراموشی و هیچ غبارِ روزگاری بر قامتِ ابدی‌شان سنگینی نمی‌کند. و خود از جنسِ همان ابدیتی شده‌اند که طوفان‌ها را به تماشا می‌نشیند و قرن‌ها را چون پلک بر هم زدنی، در آغوشِ سکوتِ خویش جای می‌دهد.

در حزن و تحسّر این قطعهٔ غرق شدم. با شروع سقوط کردم به درون چیزی که مرا به درون خود فرا می‌خواند و وقتی قطعه تمام شد، من هنوز در حال فرود بودم در آغوش چیزی که نامش را نمی‌دانم، اما تا ابد در آن خانه دارم و هرگز از این عمق بیرون نمی‌آیم، و نمی‌خواهم.