واژگانِ حل شده؛
Открыть в Telegram
ردی از روزهایی که گذشتند؛ در قاب و کلمه. @VazhehBanbot :🦢
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
408
Подписчики
-524 часа
-137 дней
-1330 дней
Архив постов
+4
اینم شیرینیهایی که بچهها توی چایخونه ابنالرضا حرم امامزاده حسین [پسر امام رضا علیهالسلام که قزوین مدفون هستن] پخش کردن.
من با زیاد شیر کردن موضوعات شخصی توی فضای پابلیک خیلی حال نمیکنم.
برای همین حتی چیزایی که دلم میخواد بذارم رو هم هزار بار با خودم کلنجار میرم که بذارم؟ نذارم؟ اصلا لازمه بقیه بدونن؟
یه وقتایی دلم میخواد بنویسم شون و بمونن، یه وقتایی هم حس میکنم بعضی چیزا فقط باید برای خودم بمونن.
خلاصه که چقدر سخته هم احساساتتو بیان کنی، هم حواست باشه کجای زندگیتو داری با بقیه شریک میشی.
ولی خب این یکی رو میذارم بمونه؛ حس میکنم همین نوشتنش یه کم سبکترم کرد.
اصلا به خاطر همینه یه چیزی میذارم اینجا، بعد یه ساعت یا حتی چند دقیقه پاکش میکنم با اینکه سین انچنانی هم نداره. و چقدر هم با این کارم رو مخ بقیه میرم :))))
عکسای امام رضا رو که میبینم، با خودم میگم مگه ما چقدر بیلیاقتیم که نمیطلبیمون؟
این دو سال، هر بار اومدیم بلیت بگیریم و همهچی رو ردیف کنیم، یه مسئلهای پیش اومد و نشد. نمیدونم چرا، ولی حس بدی داره. خیلی بد.
گاهی عکسهات رو توی لپتاپ میبینم و با خودم میگم حیف که توی این گوشی ازت عکس ندارم. بعد یاد مهدیه میافتم که میگفت:فاطمه، هر وقت میرم حرم یادتم و تنها دلخوشیم همینه. :)
این دو سال که هیچ، امسال توی همین سه ماه، از عمل بابا گرفته تا همین الان، چقدر ماجرا داشتیم. چقدر همهچیز پشت سر هم اتفاق افتاد.
فکر کنم ما فقط بیایم اونجا، حالمون خوب میشه. همینقدر ساده.
شاید فقط باید یه بار دیگه خودمون رو برسونیم به حرم و یه گوشه بشینیم و بذاریم دلمون آروم بگیره.
اینارو مینویسم که بمونه.
دارم تلاش میکنم احساساتمو بیان کنم، دیگه همهچیو نریزم توی خودم. خب چرا باید بریزم توی خودم وقتی آخرش قراره فقط حال خودمو بدتر کنم؟
شاید این بار باید به جای قورت دادن بذارم حرف بزنم ، بنویسم . شاید حتی همین نوشتنش هم یه جور سبک شدنه.
قربون خدا برم؛ هر بار اومدم نسبت به یه چیزی ناامید بشم و بگم بیخیالش بیا ولش کنیم ، یه نشونه فرستاد که صبر کن… هنوز تموم نشده.
در راه بمانید اما جا نمانید، در راه ماندن بهتر از جا ماندن است.
" من زندهام " خاطرات معصومه آباد.
ریشه در ژرفای اقیانوس دارد شاید؛
این گیسو پریشان کرده بیدِ وحشیِ باران.
یا نه! دریاییست گویی، واژگونه بر فراز شهر ، شهرِ سوگواران ...
هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش،
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا
از دل یاران؟
چشمها و چشمهها خشکند؛
روشنیها محو در تاریکیِ دلتنگ
هم چنان که نام ها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد.
آه باران، ای امید جان بیداران، بر پلیدی ها که ما عمريست در گرداب آن غرقيم؛
آیا چیره خواهی شد؟
پ.ن: خیلی قشنگ و آرومه ؛گوشش بدید حتما.
داشتم فکر میکردم توی مجازی چرا اغلب بیمحتواتر باشی، چیز خاصی برای ارائه نداشته باشی، بیشتر توی چشمی؟
معروفتری، بولدتری، جنجالیتری، بیشتر دربارهت حرف میزنن و در کل انگار شانس هم بیشتر باهاته.
چرا واقعا؟
انواع ترندها هم همینه...
هرچی چرتتر ، وایرالتر.
بعضیا انقدر خودشون آینهان که هرچی توی خودشون میبینن، به بقیه نسبت میدن.
برای بقیه اخ و پیف، برای خودشون بهبه و چهچه…
ظاهرا معیارها درست همون جایی تغییر میکنن که پای خودشون وسطه.
جالبه که آدم هرچی بیشتر با یه ویژگی درگیر باشه، بیشتر همون ویژگی رو در بقیه میبینه و دربارهش حرف میزنه.
آخرش هم آدم میمونه این همه اتهام واقعا دربارهی بقیهست، یا یه جور اعتراف غیرمستقیم از خودشونه !
لامصبای پرتناقض.
#یادداشت
یه جا وحشی بافقی میگه:
ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟
فکرکنم جزو مظلومانه ترین عاشقانهها باشه.
انگار کلا عادت کردیم لقمهی آماده بخوریم. یکی یه چیزی میگه، یکی یه برداشتی ازش میکنه، بعد همون برداشت دستبهدست میچرخه و ما هم بدون اینکه حتی یه بار بریم سراغ اصل ماجرا، همونو تکرار میکنیم.
کم پیش میاد از خودمون بپرسیم: اصلا این حرف چرا زده شده؟ تو چه شرایطی گفته شده؟ چیزی که با این همه اطمینان دارم نقلش میکنم، واقعا درسته یا فقط چون بارها شنیدمش، فکر میکنم درسته؟
انگار حوصله نداریم خودمون دنبالش بگردیم؛ بدون اینکه از قبل طرف کسی یا چیزی رو گرفته باشیم. فقط برای اینکه بفهمیم حقیقت چیه نه اینکه یه چیزی پیدا کنیم که باورهای قبلیمون رو تأیید کنه.
شاید چون بیشتر از اینکه دنبال حقیقت باشیم، دنبال اینیم که باورامون به هم نریزه. دلمون میخواد یه چیز درست باشه، نه لزوما چیزی که واقعا درسته؛ حتی اگه حقیقت، خلاف چیزی باشه که سالها بهش اعتقاد داشتیم.
شاید قبول کردن اینکه ممکنه اشتباه کرده باشیم، از خود حقیقت سختتر باشه. ولی حقیقت با باور ما عوض نمیشه؛ این ماییم که اگه واقعاً دنبالش باشیم، گاهی باید باورامون رو عوض کنیم.
#یادداشت
یکی عکس فرستاد، یکی فیلم یکی هم نوشت: به یادت دعا کردم... و سهم ما همین چند پیام و زیارتی از پشت گوشی بود و یک دل که هنوز هوای آنجا را دارد:))))
