Hayatemiy
Открыть в Telegram
یوگینی ام ،زیاد سفر میکنم ،میدوم، میخندم و گیاه قلمه میزنم تا حس کنم زنده ام🌱 چنل موزیکم: https://t.me/hayatplaylist جهت ارتباط : @ItsHayatbot t.me/HidenChat_Bot?start=692437560
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
225
Подписчики
-224 часа
+77 дней
-430 дней
Архив постов
227
He told me sweet lies of sweet loves
Heavy with the burden of the truth
And he spoke of his dreams
Broken by the burden
Broken by the burden of his youth
227
عزیزم، قلبِ تو حالِ گلهای (میچکاجومه) را پیدا کرده است. طاقت دست زدن به آن نیست، باید با آن مدارا کنی؛ تو گلی و گلها آشیانهی اشک و تبسماند.
قلبت را نسپار به دستهای خشن دنیا، بگذار تنها نسیمِ آرامش آن را نوازش کند.
یاد بگیر همانقدر که بهار به گل نیاز دارد، تو هم به آرامشِ خویش نیاز داری.
هرکس به تو نزدیک میشود باید بوی باران داشته باشد، نه غبارِ طمع و سنگینیِ دل.
تو را آفریدهاند برای روشن کردنِ تاریکیها، برای آنکه با لطافتت خستگیِ جهان را سبک کنی.
و من، هر بار که به تو نگاه میکنم، میفهمم هنوز زیبایی در این دنیا زنده است.
227
شجاعت یعنی انتخاب کنی راهی رو که میدونی سختتره،
اما بهت حس زنده بودن میده.
یعنی حتی وقتی همه ناامیدن، تو هنوز امیدوار بمونی.
شجاعت یعنی از شکست نترسی، چون میدونی شکست فقط یه پلهست،
نه پایان مسیر.
و در نهایت، شجاعت یعنی خودت باشی،
با تمام ضعفها و قدرتهات، بیهیچ نقابی
227
«من فکر میکنم بین چیزایی که یه ادم میتونه داشته باشه، شجاعت بهترینشه
شجاعت باعث میشه رویا پردازی کنی،
ابراز کنی خودت رو
و حتی اگه به نتیجه نرسیدی بازهم مسوولیت کارتو قبول کنی و پاش وایسی.»
227
واقعا باید برای سردرد میگرنی چیکار کرد
هرراهی فکر کنین انجام دادم بازم چندساعت توی روز میاد و اذیتم میکنه
از طب سوزنی گرفته تا قرص و مسکن 🫠
227
«گفتم: شما به امیدوار بودن معتاد شدهاید،
صبح که بلند میشوید مثل کلاه و پیراهن و
سنجاق کروات امیدواریتان را هم میپوشید.»
227
وقتی شریک همکف مینویسه، انگار همهچیز با دقت و حس به دل آدم مینشینه.
مثل یه نفس عمیق وسط روزِ شلوغ بود،
مثل یادآوری اینکه بعضی احساسها،
حتی وقتی ساده به نظر میان، قدرت جاودانهای دارن..
227
Repost from شریکِ همکف
به من گفتند عجیبم؛ بارها.
اما من هیچوقت، اندازهی زمانی که بزرگترین مسائل زندگیام را حل کردم و دلم آغوشِ تو را خواست، این را درنیافته بودم.
انگار که از جنگی برگشته باشم و دلم برای خانهام تنگ شده باشد، صورتت را از یاد برده و یادآوری لحظات مطلوب عمرم، تنها چیزی باشد که میخواهم.
227
توی آفتاب گرم شهریور نشستم،
زیر آسمونی که انگار از شدت داغی خسته و بیحس شده.
یه فیزی لایم خنک دستمه، پر از یخ،
صدای قلقل ریزش با هر جرعه، مثل موسیقی کوچیکی
رو لبای ترکخوردهی تابستون مینوازه.
یخها توی لیوان آرام میچرخن،
و من تماشاشون میکنم انگار دارم زمان رو نگاه میکنم
که میگذره، آب میشه، و چیزی جز خنکی کوتاهمدت
ازش نمیمونه.
باد آرومی میاد، بوی آخرای تابستون رو با خودش میاره،
بویی که شبیه کتابای نیمهخواندهی سال تحصیلیه،
شبیه دلشورهی شروعی جدیده
و شبیه دلتنگی برای چیزی که هنوز تموم نشده.
خورشید سعی میکنه همهچیو بسوزونه،
اما لیوان لایم یخدارم مقاومت میکنه،
مثل یه تیکه کوچیک از بهشت
توی وسط این داغی تمومنشدنی.
من بین گرما و خنکی، بین رفتن و موندن،
بین خاطره و آرزو گیر کردم…
همهچی کند میگذره، مثل لحظهای که نمیخوای تموم بشه.
227
Repost from بلاچائو
در هر صورت دستام خیلی مهمه. اگر که بتونم قانعشون کنم که در جای درستی قرار دارن، اونوقت خوشحالی میآد سراغم. اگر پیش توام، یا اگر دارم مینویسم، اگر دارم به موهات دست میزنم، یا عکس خونه میکشم، اگر دریا رو لمس میکنم، یا اگر مواد کیک رو هم میزنم، اگر دارم از درخت میوه میچینم، اگر از سبد گلفروشی گل برمیدارم، اگر دارم به کسی دست میدم، اگر میبافم، اگر دارم سفالگری میکنم، اگر خطاطی، اگر میخوابم، اگر نقاشی، مهم اینه دستام احساس کنن که جا براشون هست، فراموش نشدن. اگر دستام کاری انجام بدن و تنها نمونن، اگر زیر خورشید باشن یا زیر لبهای تو، خوشحالم.
227
همه اپیزودارو حذف کردم چون حس کردم کیفیت دلخواهم و نداشتن و حس میکنم من فعلی ، این اپیزودهارو دوست نداره
به زودی قراره با دوست عزیزم اپیزودهای جدید ضبط کنیم و اپلود کنیم🌷🩷
227
راستی من تازه باهات آشنا شدم و خواستم پادکست هاتو گوش بدم اما تو کست باکس همشون حذف شدن
چرا؟🥲
