ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈

موسسه راه

موسسه راه

Открыть в Telegram

جایی برای اندیشیدن، نوشتن و آفریدن... جلسات شعر، داستان، گفت‌وگوی آزاد و دوره‌های آموزشی ادبی و هنری ارتباط با ادمین: @Rah_art_academy

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
645
Подписчики
Нет данных24 часа
+1447 дней
+26730 дней
Архив постов
+1
🖤

Repost from N/a
چراغ خانه غروب شد و بادبادک سرگردان به روی خانه و کاشانه‌های بیگانه هنوز می‌چرخد مرا به خانه‌ی من برگردان! مرا به خانه‌ی من برگردان! تو دیده‌ای که چگونه تمام قامت ماهی به روی خاک گر افتد به خویش می‌پیچد تو دیده‌ای که چگونه مرا به خانه‌ی من برگردان! مرا به خانه‌ی من برگردان! و اسب اگر شکند پای خویش را بر سنگ تو دیده‌ای که چگونه نفس زند بر خاک تو دیده‌ای که چگونه مرا به خانه‌ی من برگردان! مرا به خانه‌ی من برگردان! و شب اگر برسد تو دیده‌ای که چگونه خلیجی از ظلمت گرسنه می‌تازد تو دیده‌ای که چگونه مرا به خانه‌ی من برگردان! تو دیده‌ای که چگونه نوک شلاق را بلندی چو تیغ آخته برگوشت می‌زند جلاد تو دیده‌ای که چگونه تو دیده‌ای که چگونه هزار ناخن را ز بیخ و بُن و زِ تَنِ گوشت می‌کشد جلاد و دست و پا به شهیدان مُثله می‌مانند تو دیده‌ای که چگونه مرا به خانه‌ی من برگردان! مرا به خانه‌ی من برگردان! چراست ملت من پشت پرده ناپیدا؟ و قرن‌هاست که سردارهای خون‌آشام به جای ملت من طبل و سِنج می‌کوبند؟ چراست ملت من پشت پرده ناپیدا؟ چراست دربدری اعتیاد دائمی اش ؟ و چیست اینکه چنان بختکی است، افتاده به روی سینه‌ی ملت و دست‌های پلیدش تمام ملت را همیشه در تهِ دریا نگاه می‌دارد کجاست ملت من؟ کجاست ملت من؟ وطن کجاست؟ وطن، تداعی عینیتی است در اعماق وطن تداعی زنجیر و خون و زندان است وطن ، شهادت و مرگ است و تیرباران است چراغ خانه‌ی من این چراغ زندان نیست! چراغ خانه کجاست؟ چراغ خانه‌ی من این نیست! دری که بسته شود، می‌توان دوباره گشود؟ چراغ خانه‌ی من این نیست! مرا به خانه‌ی من برگردان! مرا به خانه‌ی من برگردان‌! #ظل_الله #رضا_براهنی

"دوازده گل سرخ بر موهای بلقیس" او می ­دانست مرا خواهند کشت و من می­ دانستم او کشته خواهد شد هر دو پیش­گویی درست درآمد او، چون پروانه ­ای،                بر ویران­ه های عصر جهالت افتاد                و من در میان دندان­های عصری که شعر را چشمان ِ زن را و گل سرخ ِ آزادی را می ­بلعد                                   در هم شکستم. می­ دانستم او کشته خواهد شد او زیبا بود در عصر زشتی­ها زلال در عصر پلشتی­ها انسان در عصر آدمکشان لعلی نایاب بود میان تلی از خزف زنی بود اصیل میان انبوهی از زنان مصنوعی. می­ دانستم او کشته خواهد شد زیرا چشمان او روشن بود چون دو رود یاقوت موهایش دراز بود چون شب­های بغداد. این سرزمین این همه سبزی را نقش هزاران نخل را در چشمان بلقیس                     تاب نیاورد. می­ دانستم او کشته خواهد شد زیرا جهت نمای غرور ِ او بزرگ­تر از جهت نمای شبه جزیره بود. شکوه او نگذاشت در عصر انحطاط زندگی کند. روح رخشان او نگذاشت در تاریکی سر کند. غرور رفیع ِ او دنیا را برایش کوچک کرده بود به این سبب چمدانش را بست و آهسته بر نوک انگشتان پا بی ­هیچ کلامی                آن را ترک گفت.. هراسی از این نداشت که سرزمین مادریش او را بکشد هراس او این بود که سرزمین مادریش، خود را بکشد. چون ابری بارور ِ شعر بر دفترهای من بارید شراب..عسل..و پرستو را یاقوت سرخ را. و بر احساس من پاشید بادبان­ها را... پرندگان را شب­های پر از یاس را. پس از رفتنش عصر آب به پایان رسید                   و عصر تشنگی آغاز شد. همیشه احساس می ­کردم در حال رفتن است در چشمانش همواره بادبان­هایی بود آماده­ ی عزیمت بر پلک­های او هواپیمایی در حرکت برای اوج گرفتن. در کیف دستی او – از نخستین روز پیوندمان – پاسپورتی بود... بلیت هواپیمایی و ویزاهایی برای ورود به سرزمین­هایی که هرگز ندیده بود. زمانی از او پرسیدم این همه کاغذ پاره ­ها را چرا در کیف داری؟ گفت: وعده ­ی دیداری دارم با رنگین کمان. پس از این که کیف او را از میان ویرانه ­ها به دستم دادند و من پاسپورت او را بلیت هواپیمایش را ویزاهایش را دیدم دریافتم که با بلقیس الراوی پیوند نبسته بودم من همسر یک رنگین کمان بودم... وقتی زنی زیبا می ­میرد زمین تعادل خود را از دست می­ دهد ماه صد سال عزای عمومی اعلام می­ کند و شعر بیکار می ­شود. بلقیس الراوی بلقیس الراوی بلقیس الراوی آهنگ نام او را دوست داشتم بارها زیر زبان می ­نواختمش نام من در کنار نام او به وحشتم می­ انداخت چون وحشت از گِل کردن دریاچه ­ای زلال ناساز کردن سمفونی زیبا. این زن نباید بیشتر می­ زیست خود نیز این را نمی ­خواست او چون شعله ی شمع بود و فانوس و چون لحظات شاعرانه که پیش از آخرین سطر به انفجار می­ رسد.. #نزار_قبانی

Repost from N/a
چه خجالت‌زده صبحی! چه دروغین شفقی! آسمان دامن خونین دارد کس نداند که در آن آبیِ دور، در پسِ پرده‌ی ابر بر سرِ نورفروشان چه بلا آمده است کس به مهتاب تجاوز کرده، یا که خورشید به انبوه شهیدان پیوست چه غم‌اندود فضایی! چه مخنث فصلی‌ست! نه به منقار پرستو ز بهاران خبری نه ز باران اثری ابرها لکه‌ی بدنامی این فصل فلاکت‌بارند مَشکِ شان آب ندارد که به لب خشکی این جنگل آتش‌زده پاسخ گویند تک‌سواری ز دلِ دشت فرا می‌آید باش تا پرسم از او که به خورشید چه آسیب رسید؟ بامداد از چه نیامد؟ صبح‌ات ای مرد بخیر! از کجا می‌آیی؟ خبر از روز نداری؟ هه؟ روز را پرسیدی؟ چقدر بی‌خبری! سال‌ها شد که درین شهر شب است تو کجا خواب بُدی؟ حملهٔ راه‌زنان یادت نیست؟ *که به هم‌دستی چند تا نامرد هر کجا روزنه‌‌یی را دیدند که از آن نور تصور می‌رفت همه را بر بستند و به هر خانه که قندیل فروزانی بود همه را بشکستند و از آن روز به بعد شهر در ظلمتِ جاوید نشست بال خورشید شکست و دگر روز نیامد خیلِ خفاش همان لحظه که بر شهر هجوم آوردند جغدها را سرِ منبر بردند حکمِ اعدام قناری‌ها را همه فتوا دادند و به شب نامه نوشتند که جاوید بمان ـ ما هوادار تو ایم ـ و از آن لحظه به بعد هر کجا جرقه‌ٔ نوری به نظر می‌آمد شب‌پرستان به لگد کوبیدند از شفافیت باران بد شان می‌آمد زهر در آب زدند و چه معصومانه ماهیان در هرم حوضچه‌ها پوسیدند گر ازین دشت سفر می‌کردی به چپ و راست نپیچی! که وقیحانه سرت میتازند هر قدم دزدان اند روبرو گر بروی کوره راهی‌ست، که تا خانهٔ خورشید ترا خواهد برد سر راهت ز گذرگاه شقایق گذری کن عرض تعظیم مرا خدمت شمشاد ببر! به پتونی برسان پیغامم! بید مجنون شده را از من گوی که ازین وادی خاکستر و خون تا شما دور شدید هیچ‌کس نام بهاران نبرَد باد از کورهٔ باروت فرا میخیزد بر لبش آتش و دود است راستی باش! که پیغام بزرگی دارم: ـ تا هنوز از دلِ خاک ریشهٔ گلُبته‌ها گم نشده باغ وقتی که در آتش می‌سوخت نو نهالی چه دلاور می‌خواند سوختن مرحلهٔ دیگری از رویش ماست باید از سر رویید... «رازق فانی» @sheedvaash

- وطن، اگر کشتزاران شماست، وطن، اگر چیزیست که درگاوصندوق ها و دسته چک هاتان جای دارد، وطن، اگر مردن بر سنگفرش جاده ها از گرسنگی است، وطن، اگر نوشیدن خون سرخ ما در کارخانه های شماست… ناظم حکمت هنوز دارد به خیانتش ادامه می دهد!» آری، من یک خائن به وطن هستم، اگر شما وطن پرستید! من یک خائن به میهن هستم ، اگر شما میهن پرستید! من یک خائن هستم ، من یک خائن هستم! وطن، اگر کشتزاران شماست، وطن، اگر چیزیست که درگاوصندوق ها و دسته چک هاتان جای دارد، وطن، اگر مردن بر سنگفرش جاده ها از گرسنگی است، وطن، اگر لرزیدن همچون سگان درسرمای خیابان و به خود پیچیدن از مالاریا در تابستان است، وطن، اگر نوشیدن خون سرخ ما در کارخانه های شماست، وطن، اگر چنگال شبکه های شماست، وطن، اگر نیزه ی کاتکیزم، اگرباتوم پلیس است، وطن، اگر پرداخت های شما، دستمزدهای شماست، وطن، اگر پایگاه آمریکایی، بمب آمریکایی ، توپ دریایی آمریکایی است، وطن، اگر رها نشدن از تاریکی متعفن شماست، من یک خائن هستم! در سه ستون با فونت های سیاه فریادزن بنویسید: ناظم حکمت همچنان به خیانتش ادامه می دهد ناظم حکمت -ترکیه موسسه راه @Rah_admin1401

اعتماد می‌کنیم به یگانگیِ تجربه‌ی خویش؛ در مواجهه با خط و رنگ، برای کشفِ سبکِ شخصی‌مان. «رنگِ تو» تجربه‌ای با تسهیل‌گری لیلی
اعتماد می‌کنیم به یگانگیِ تجربه‌ی خویش؛ در مواجهه با خط و رنگ، برای کشفِ سبکِ شخصی‌مان. «رنگِ تو» تجربه‌ای با تسهیل‌گری لیلی عارفی‌ست؛ فضایی گفت‌وگومحور همراه با نقاشی و بررسی آثار؛ که در آن کلمات از ناخودآگاه سر برمی‌آورند و خودگوییِ صادقی را شکل می‌دهند. اینجا کلمه، فرم است و فرم با رنگ می‌آمیزد تا احساس، بی‌واسطه و رها شود— بی‌آنکه در چارچوب ادبیات محدود بماند. هدف ما افزایش آگاهی از احساسات درون، تقویت اعتماد به نفس نسبت به یگانگیِ خط‌ها و بیان شخصی، و یافتن راه‌حل‌هایی متناسب با نیاز هر فرد، از طریق نقاشی کشیدن است. ویژه‌ی مخاطبان ۱۶ سال به بالا مدت زمان: ۲ ساعت هزینه: ۱میلیون تومان برای هر نفر «رنگ تو» دعوتی‌ست به دیدنِ خویش، در امتداد خطی که تنها از آنِ توست. موسسه راه @Rah_admin1401

در روزها و ساعات سنگین از سکوت کنار هم می‌نشینیم داستان های شما را می‌شنویم و در پناه کلمات نفس می‌کشیم حضور در جلسه داستان خ
در روزها و ساعات سنگین از سکوت کنار هم می‌نشینیم داستان های شما را می‌شنویم و در پناه کلمات نفس می‌کشیم حضور در جلسه داستان خوانی آزاد و رایگان است اما به دلیل محدودیت مکان لطفا جهت حضور ثبت‌نام کنید. امکان حضور نویسندگان و علاقه مندان خارج از تهران بصورت آنلاین میسر می‌باشد. نویسندگانی که مایل به خواندن داستان در جلسه هستند با ادمین در ارتباط باشند. اولین جلسه ۱۵اسفندماه به امید دیدار شما در راه گرداننده آزاده تقی‌آبادی @rah_admin1401

برای کلمه که پناه است و برای آغازی نو... ما هر ماه در مؤسسه راه، یک مفهوم بنیادین را از زاویه‌ای تازه در ادبیات ایران و جهان بررسی می‌کنیم. رویکرد اسفند ماه: «آن‌چه وطن می‌نامیم» وطن چیست؟ مرز جغرافیاست؟ زبان مشترک است؟ خاطره است؟ رنج و امیدِ جمعی است؟ تجربه تبعید و مهاجرت چگونه در ادبیات معنای وطن را تغییر داده است؟ خانه؟ هویت؟ مقاومت؟ دلتنگی؟ وطن در ادبیات معاصر چگونه تعریف شده است؟ نویسندگان معاصر چه نسبتی با وطن برقرار کرده‌اند؟ از وطنِ آرمانی تا وطنِ ازدست‌رفته، از وطنِ تبعید تا وطنِ درون. وطن فقط یک نقشه نیست. گاهی یک صداست. گاهی یک زبان. گاهی زخمی مشترک. بیایید باهم این واژه آشنا را دوباره بخوانیم. شعر آمده در تصویر: وطن    وطن مهربان من حالا روي كدام انگشت خود حساب می‌كنی؟ با كدام دست؟ حرفهايم را مي شنوی‌؟ با كدام گوش؟! چه شد            لاله‌ی گوش‌های تو چه شد؟ و چه شد كه جوانان تو از پيادهروها   به جوها  افتادند و افتادند  كه  (افتادگی آموز اگر طالب فيضی) و فيض می‌برند لاله‌های تو هر  روز در اتومبيل‌های رنگارنگ   خون بالا می‌آورند (از خون جوانان وطن لاله  دميده) و سرودهای تو همگی در روزهای مشخص ناله می‌كنند كودكانی كه در كفش‌هايشان از كوچه‌ای به كوچه‌ی ديگر گم می‌شوند! و گم می‌شود آرزوی دوچرخه‌ای در خيابان ولی‌عصر! كه نه! قدم زدن در شلوار جينی كه 60% تخفيف در پاچه دارد! ... وطنم تابوت جوانان تو اينگونه بر دوش پياده‌روها غرق می‌شود! #بکتاش_آبتین #وتنم_هم_وطن

photo content

آن‌ها که رفته‌اند به غربت را "اسب تروا" می‌خوانم از رازی که در دلِ رفتنشان پنهان بود در آستانه شهر خاموش، با نفس‌های سکوت، از دیوارها عبور کردند؛ که اگر بودند حالا خیابان‌ها خونشان را چون باران بخاطر می‌سپرد و عکس‌هاشان بر دیوارها قد می‌کشید و جوانِ مادرشان می‌ماندند، در زمان خواب‌مانده بر ساعت در لحظه شلیک. اگر بودند... چمدانشان تابوتی بود که لب‌مرز؛ بی‌نام، آن را می‌کشیدند، با دستانی که خاکِ‌وطن زیر ناخن دارد. آن‌جا، با هر طلوع، کمی بیشتر زنده می‌شوند، وقتی شب را دلتنگ‌تر می‌خوابند. مرگ را آرام و بی‌صدا به عقب می‌رانند، کمی از زبان می‌کاهند و خاطرات را با لهجه‌ای تازه عوض می‌کنند و از نامشان صدایی در تلفن‌های نیمه‌شب می‌ماند. مانده در حافظه کوچه‌ها، در پنجره‌های منتظرِ نیمه‌باز در پی سایه‌ی آشنا. آه اگر بازگردند... در را باز کنیم و ببینیم غربت از شانه‌هایشان ریخته است... چهارطرف این بوم خاک‌خورده را بگیریم و محکم بتکانیم تا غبار آن بریزد. جشن بگیریم و در خیابان‌ها برقصیم؛ رقصی از شکفتن شاخه‌‌ای که سال‌ها در برف ایستاد. دریا با هر موج، نام یکی از شما را صدا می‌زند و پس می‌گیرد... °●شید @sheedvaash

ترانه «Betnafas Hirriyi – بتنفس حرية» از Julia Boutros برگردان: من نفسِ آزادی می‌کشم، هوا را از من نگیر زیاد هم بر من فشار نیاور، که مبادا با هم سقوط کنیم من نفسِ آزادی می‌کشم، هوا را از من نگیر زیاد هم بر من فشار نیاور، که مبادا با هم سقوط کنیم هرگز نمی‌توانی مرا حذف کنی، باید صدایم را بشنوی و با من گفتگو کنی هرگز نمی‌توانی مرا حذف کنی، باید صدایم را بشنوی و با من گفتگو کنی و اگر فکر می‌کنی داری درمانم می‌کنی، این آن درمان نیست من نفسِ آزادی می‌کشم، هوا را از من نگیر زیاد هم بر من فشار نیاور، که مبادا با هم سقوط کنیم ای کاش صدای مرا می‌شنیدی، بس است هرچه گذشته این زور و قدرت است که سقوط می‌کند، اگر در برابر اندیشه بایستد این دنیا برای همه جا دارد، تنها حقیقت است که می‌ماند این دنیا برای همه جا دارد، تنها حقیقت است که می‌ماند و اگر می‌خواهی راه‌حلی پیدا کنیم، باید با هم فکر کنیم من نفسِ آزادی می‌کشم، هوا را از من نگیر زیاد هم بر من فشار نیاور، که مبادا با هم سقوط کنیم صدای آزادی باقی می‌ماند، بلندتر از همه صداها هرقدر هم که بادِ ظلم بوزد و شب فاصله‌ها را بپوشاند نمی‌توانی این جهان را یک‌دست به یک رنگ درآوری نمی‌توانی این جهان را یک‌دست به یک رنگ درآوری و نظام زمین را عوض کنی و مسیر هوا را تغییر دهی

Julia Boutros - Ana Betnafas Horiya.mp34.08 MB

هرمعنا پیش از آن‌که دیده‌شود نوشته شده و هر اثر پیش از خلق شدن راهی را پیموده است. رسیدن امری فوری نیست. راه از شتاب نمی‌آید، از صبر آغاز می‌شود.  وآنچه انسان معاصر برای مکث به آن نیاز دارد ادبیات است؛ نه به عنوان یک قالب، بلکه به مثابه حافظه جهان. جایی که کلمه زمان را آهسته می‌کند و فهم فرصت نفس‌کشیدن می‌یابد. همچو موسیقی که در آن سکوت صدا دارد، ما روایت، کلمه و سکوت را از قاب‌های شیشه‌ای و دستانی که به آن نمی‌رسند می‌گیریم و می‌گذاریم در دل همان تاریکی شب که حتی سکوت، مغموم می‌شود و بر سفیدی کاغذ می‌درخشد. ما مهمان شکیبایی جهانیم و همینجا نقطه‌ای است که سوال‌ها ارزش ماندن دارند. هر کلمه قدمی‌ست و هر معنا سفری است که از راهی دور به ما می‌رسد. در جایی که حرف‌ها به هم نمی‌رسند، همانجا که انسان می‌ایستد و هیچ جوابی از جهان نمی‌آید، آن را در میان نفس‌های روزمره می‌گذاریم، گوشه‌ی پنهان زندگی. در آن لحظه‌های سکوت و تردید که هیچ پاسخ فوری نمی‌آید و در بی‌انتهای شب فرو می‌روی، چراغ‌دار تن‌هایی باشیم که تازه قدم بر راه گذاشته‌اند. جانِ جاریِ "راه" ادبیات است؛ مقصد میان گفتن و نگفتن است؛ میان دیدن و نادیدن. جای کلمه‌ها مقصد است، آنچه در میانشان نیست و آنچه هیچ‌گاه گفته نمی‌شود. میان زمزمه‌های پنهانی بیشتر و شاید در بین لحظاتی که تمام دنیا بی‌صدا می‌شود. ما در میانه‌ی سکوت ایستاده‌ایم. جایی که هنر ادامه‌ی ادبیات می‌شود و از اوج صدا تا عمق تصویر انسان را می‌کشاند.  در راه می‌آموزیم که با دست‌های خالی به جای قلم‌گرفتن بر جهان آن‌را در خود جهان بریزیم. اگر در همهمه، صداها را گم کرده‌ای، اگر در این ابهام دنبال کلمه‌ی شروع می‌گردیم، کنار یکدیگر آن‌را پیدا، پذیرفته و درک می‌کنیم. زیرا به فوراً رسیدن اعتمادی نداریم و می‌دانیم به طی کردن جاده‌است که قدم‌ها معنا را می‌سازند. معنایی که پیش از آن‌که دیده‌شود، نوشته شده و آن اثری که پیش از آنکه خلق شود راهی را پیموده است... در مسیر کشف صدا، رویا و جهانتان زیر سایه‌ها و سکوت‌ها کنارتان می‌مانیم، لحظات خاموشی که هیچ راهی پیش‌رو نیست. راه فاصله‌ایست میان پدید و ناپدید. اگر بردباری کنی، اگر بمانی شاید آنچه در جستجویش هستی، تو را پیشاپیش شناخته باشد و همین‌حالا در راه باشد. تا بگوییم از کدام راه باید ساخت. اینجا مسیری است برای بازگشت به خود انسانی. گذری که تنها گام‌ها بر زمین می‌کوبند و هیچ پژواکی جز سکوت همراهی نمی‌کند، به یکدیگر راه میدهیم تا در دل‌گم‌شدگی مقصد را دوباره پیدا کنیم. تیم موسسه فرهنگی هنری "راه"

photo content

photo content

در روزهای دل‌مردگی و تن‌خستگی، انسان بیش از هر زمان دیگر نیاز مبرم به پناهی امن دارد مامنی برای اندیشیدن، گفت‌وگو و هم‌دلی " «راه» پس از دوسال سکوت، دوباره آغاز می‌کند. «راه» از رنج‌ها بی‌خبر نیست، و با این باور فعالیت خود را مجدد شروع می‌کند: که ادبیات تنها واژه و کاغذ نیست، ادبیات، تمرین فهمیدن تمرین شنیدن دیگری و تمرین ایستادن کنار هم است؛ حتی وقتی جهان جای امنی برای زیستن نباشد ادبیات راه نجات است. «راه» را دوباره باهم آغاز میکنیم.