ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

Her cemetery

Her cemetery

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
457
Подписчики
-124 часа
Нет данных7 дней
+3530 дней
Архив постов
این سومین موضوعیه که درکش میکنم

مادرجنده زشت

😭😭😭😭😭😭😭😭

چون اینسکیوره نسبت به قیافش

چیز پس چرا گفت نسذخالشه

((

خودشه..

این خودشذنیست

معلومه خب

کی کفده؟

ابسسد نبستی باهام

عاشقم نیستی خب

من دارم

چرا هیچکس دوستم نداره

شاهکار

بومبربس

😂 کسرا و رونای تپل؛ عشقی که مغز یک اینسل ۱۳ ساله را سوزاند ### فصل اول: دو تا رون، یک قلب بدبخت کسرا، پسر سیزده‌ساله‌ای بود که با سرطان دست‌وپنجه نرم می‌کرد و در اوقات فراغتش سعی می‌کرد بفهمد چرا هیچ‌کس عاشقش نمی‌شود. او خودش را یک اینسل تمام‌عیار می‌دانست؛ یعنی پسری که معتقد بود دخترها هیچ‌وقت عاشقش نمی‌شوند و کائنات از اول با او لج کرده‌اند. تا اینکه یک روز، رونا وارد بیمارستان شد. ا/ت هجده سال داشت؛ دختری خوش‌خنده با صورت بانمک، لپ‌های تپل و دو رون تپل که وقتی راه می‌رفت، کسرا احساس می‌کرد قوانین فیزیک برای چند ثانیه از کار می‌افتند! کسرا برای اولین بار در زندگی‌اش فهمید منظور مردم از «عشق در نگاه اول» چیست. البته در مورد او، عشق در نگاه اول بیشتر شبیه سکتهٔ موقت مغز بود. ا/ت از جلوی اتاقش رد شد. کسرا نگاهش کرد. ا/ت برگشت و لبخند زد. مغز کسرا: «هشدار! هشدار! دو عدد رون تپل در میدان دید شناسایی شد!» قلب کسرا: «من عاشق شدم.» مغز کسرا: «داداش، تو حتی نمی‌دونی اسمش چیه!» قلب کسرا: «اسم بچه‌هامون رو چی بذاریم؟» مغز کسرا: «تو دیروز از مامانت پول توجیبی گرفتی، رمانتیک‌بازی رو جمع کن!» کسرا دستش را روی سینه‌اش گذاشت و زیر لب گفت: ـ یا خدا... این چه مخلوقیه؟! پرستار از پشت سرش گفت: ـ کسرا، حالت خوبه؟ کسرا با چشمانی خیره به راهرو جواب داد: ـ نه. ـ درد داری؟ ـ نه. ـ پس چی شده؟ کسرا آهی کشید و گفت: ـ فکر کنم عاشق شدم. پرستار نگاهی به رونا انداخت، بعد به کسرا نگاه کرد. ـ خب، مبارکه. فقط داروهاتو بخور. کسرا با ناراحتی گفت: ـ شما نسل ما رو درک نمی‌کنین! پرستار: ـ عزیزم، من دارم نسل تو رو از روی تخت بلند می‌کنم که دستشویی بری! کسرا: یک ــ کائنات: صد و هشتاد میلیون! 💀 ### فصل دوم: پروژهٔ رون‌ها کسرا تصمیم گرفت اطلاعات بیشتری دربارهٔ رونا جمع‌آوری کند. نه از آن اطلاعات‌های خطرناک؛ صرفاً می‌خواست بداند اسمش چیست، چند سالش است و آیا شکلات دوست دارد یا نه. از یکی از پرستارها پرسید: ـ ببخشید، اون دختره کیه؟ ـ کدوم دختره؟ ـ همونی که... خب... رون... پرستار ابرویش را بالا انداخت. ـ رون چی؟ کسرا عرق کرد. ـ هیچی! منظورم اینه که... شخصیتش... رونده! پرستار چند ثانیه به او خیره ماند. ـ تو مسکن خوردی؟ کسرا: ـ کاش می‌خوردم. بعد از کلی پرس‌وجو فهمید اسم دختر روناست و هجده سال دارد. کسرا فوراً در یادداشت‌های گوشی‌اش نوشت: «رونا. ۱۸ ساله. لبخند زیبا. رون‌های تپل. احتمالاً فرشته.» کمی فکر کرد و جملهٔ دیگری اضافه کرد: «من ۱۳ سالمه. احتمالاً از نظر قانونی و منطقی باید برم مشق‌هام رو بنویسم.» اما دیگر دیر شده بود. قلبش پرونده را بسته بود. پروندهٔ شمارهٔ ۰۰۱: عملیات عاشق شدن به رونا، بدون داشتن حتی یک شانس واقعی. ### فصل سوم: اولین گفت‌وگو فردای آن روز، ا/ت وارد اتاق شد. ـ سلام کسرا! خوبی؟ کسرا می‌خواست بگوید «سلام، بله، ممنون، شما چطورید؟» اما چیزی که از دهانش خارج شد این بود: ـ روناتون... ا/ت مکث کرد. ـ جانم؟ کسرا احساس کرد روحش از بدنش خارج شده، دور بیمارستان چرخیده و دوباره برگشته است

🌸

آبیه