اِنقباضِ مغزَم؛
Открыть в Telegram
𝘐 𝘩𝘰𝘱𝘦 𝘪𝘯 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘤𝘢𝘭𝘮 𝘢𝘵𝘮𝘰𝘴𝘱𝘩𝘦𝘳𝘦; 𝘓𝘦𝘵'𝘴 𝘧𝘳𝘦𝘦 𝘰𝘶𝘳 𝘮𝘪𝘯𝘥𝘴 𝘢𝘯𝘥 𝘥𝘦𝘢𝘭 𝘸𝘪𝘵𝘩 𝘥𝘪𝘧𝘧𝘦𝘳𝘦𝘯𝘵 𝘵𝘩𝘰𝘶𝘨𝘩𝘵𝘴; 𝘛𝘩𝘢𝘯𝘬 𝘺𝘰𝘶 𝘢𝘯𝘥 𝘸𝘦𝘭𝘤𝘰𝘮𝘦 Instagram: @simon_helia
БольшеИран138 693Категория не указана
340
Подписчики
-224 часа
-17 дней
-630 дней
Архив постов
کاش میشد دنیا را بست؛ مثل کتابی که دیگر نمیخواهی ادامهاش را بدانی. آدمها از صفحه بیرون بروند، صداها ساکت شوند، ساعت از تیکتاک بیفتد و هیچ خبری دیگر نرسد. بنشینی کنار سکوت، چای سرد شدهات را هم بزنی و به هیچچیز فکر نکنی. هیچچیز. فقط باشی. بیزمان، بیجهان، بیدغدغه. کاش میشد دنیا را بست.
میدونی بزرگترین باگ من چیه؟ اینکه من هیچوقت به کسی الکی اهمیت نمیدم، اگه به کسی اهمیت میدم، واقعا از ته قلبمه.
عزیز من.
زندگی همیشه آنطور که میخواهیم پیش نمیرود. گاهی باید قبول کنیم که بعضی دوست داشتنها فقط برای فهمیدن آمدهاند، نه ماندن.
دیدم کسی برنگشت از پایان من، هیچ دستی نلرزید بر شانهی خاموشیام. پس خودم، خودم را از خاک بیمهری برداشتم. نعشم را بر دوشِ دل گرفتم و رفتم. نه، برای مرگ گریه نکردم، گریه کردم برای کسی که یادش رفته بود چگونه باید فریاد زد وقتی کلمات هم از شرم سکوت کردهاند.
در شانزده سالگی فکر میکنی که میتوان جهان را تغییر داد، در هجده سالگی افکارت به صخرهها میخورند، در بیست سالگی متوجه میشوی که نمیتوان چیزی را عوض کرد و در بیست و پنج سالگی درک میکنی که جهان تو را تغییر داده.
آندری تارکوفسکی.
سکوت ما ابدی شد. ابدیتر از هر چیزی. دیگر نه صدایی، نه تصویری. ما به یک سوراخ در حافظه تبدیل شدیم؛ نیستی مطلق. آنقدر بیاثر و گنگ مُردیم که هیچکس حتی لحظهای به یاد نمیآورد روزگاری ما نفس میکشیدیم. ما حتی شایستهی یک سوگواری کوچک هم نبودیم. باد این قاصد بیرحم تکههای خرد شده و بیشکل ما را به دورترین و غریبترین کورههای جهان برد. ما تنها، در وسعت زمانی عقیم، ذرهذره آب شدیم. ردی از ما نماند. حتی یک سایه. فراموشی، تنها سنگ قبر ما شد. نه، حتی سنگ قبر هم نه. ما انکار شدیم. انگار که هرگز این داستان تلخ را ننوشتهایم. انگار هرگز نبودهایم.
گاهی میخواهم فریاد بزنم؛ اما صدا هم در این تاریکی گم میشود. گم میشود میان دیوارهای خیس و سرد، میان قدمهای بیصدا و نگاههای خسته و من تنها میمانم؛ با همان خالی بودن که هیچکس نمیبیند و هیچچیز پر نمیکند. حتی ساعتها هم به تماشا نمیایستند؛ فقط میگذرند. بیرحم و بیصدا. شاید تنها همین سکوت، تنها همین تاریکی است که وفادار میماند.
غریبهای که در آینه است، منم. سالهاست که از کنار هم رد میشویم؛ بدون اینکه همدیگر را بشناسیم. دستی که برای او تکان میدهم، برای خودم غریبه است. چشمهایی که به او نگاه میکنند، پر از سرزنشاند. از او فرار میکنم. نمیخواهم ببینمش. نمیخواهم لحظههایم را با او بگذرانم. میخواهم آنقدر کوچک شوم که در گوشهای از این دنیا ناپدید شوم و هیچکس اثری از من پیدا نکند. میترسم از او، از این غریبهای که منم.
