نانوشتهها
Открыть в Telegram
اینجا نانوشتههاست...
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
495
Подписчики
+924 часа
+1897 дней
+18930 дней
Архив постов
495
والا پای کار بودن هم حدی دارد. این مردم دیگر شورش را درآوردند. حیران میکنند آدم را. کلهشقیِ جذابی دارند که دشمنانشان را حسابی فشاری میکند. لجبازند و حرف زور توی کتشان نمیرود. شبها خیابانها جوری شلوغ است که چشمهای طمعکار فقط نصیبشان ناامیدی است. بروید ببینید اعصابِ خرد شدهی تروریستهای ترسو را که حالا از سورپرایزِ خیابانها آچمز شدهاند و انقلابشان به زرت و زرت افتاده. شلوغی برای یک نقطه هم نیست. در تهران هر محلهای باشی، لازم نیست از مرزهای محلهات پا بیرون بگذاری. در همان محلهی خودت، هستههای مقاومت محلی شکل گرفتهاند. چیزی تحت عنوان «محله» دوباره هویتش را بازیافته. دیروز نوشتههایی از گروههای تلگرامیِ تروریستها منتشر شد که منتظرِ خسته شدن مردمِ در خیابان هستند. حالا امروز مردم که آن نوشتهها را خواندهاند، قاه قاه میخندند و از شش ماه و یکسال حرف میزنند. میگویند لازم باشد، یکسال شبها در خیابان میمانند. شوخی هم که تا دلتان بخواهد بین رجزخوانیهایشان هست. غمِ بزرگی در دل دارند که آنها را به خروش آورده اما حواسشان هست که اندوه و حزن، افسردهشان نکند. آنقدر چشمشان به واقعیت روشن است که فهمشان از شهادتِ رهبرشان، عملیات استشهادی است. پس بیش از آنکه حاملِ سوگِ راکد باشند، به شور آمدهاند و حامل خشمِ فعالاند. چیزی که واضح است این است که این چهرهها ابداً چهرههای چندقدم مانده به سقوط و فروپاشی نیست. دهانشان به اعتراض هم باز است. یکی میگوید چهارتا کلاشینکف به ما بدهند مادرِ وطنفروش را به عزایش بنشانیم (به عزا که نه، با سانسور عرض کردم). یکی اعتراض دارد چرا ترامپ و نتانیاهو را ترور نمیکنیم. یکی به شوخی تهدید میکند که اگر نیروهای نظامی در انتقام کم بگذارند خودمان براندازیشان میکنیم. میخندند ولی همه میدانیم تهِ تهِ حرفشان جدی است. شوخی موخی در کار نیست. یادمان نمیرود که این جمعیت امام از دست داده. شوخیاش هم جدی است. از فرصتِ محو اسرائیل میگویند. آن یکی فحشهای زیرشکمی به علییف میدهد و دیگری جلوی دهانش را میگیرد که خانواده نشسته، الان موقعش نیست. دیگری طرح تصرف بحرین را دارد. عین یک ژنرال خبره نظامی طرحش را توضیح میدهد. آن یکی فکر تمهید سحری است تا مدت زمان تجمع را در شبهای بعد بیشتر کند. یکی هم وزیر شعار است و آن دیگری در به در پی مداح است که دیر کرده. اینها تصویرِ نیروی رسمی سپاه در خیابانهای شهر نیست. یکی دانشجوست. یکی خبرنگار است. آن یکی کارمند است. یکی دیگر پرستار است و بعد از تجمع تازه باید برود شیفت. هر آدمی که عقلانیتِ مادی داشته باشد، این جماعت را مجنون خواهد خواند. دیوانهاند آقا. دیوانهاند. شب قبل نزدیکشان را اسرائیل زده. صدای موشک هرقدر هم که شجاع باشی، تکانت میدهد. ترسش خودآگاه نیست، ناخودآگاه است. اینها اما پایشان را محکمتر روی زمین میگذارند. به قول معروف لاتیشان دنده عقب ندارد. و جهان برایشان از سحرگاه یکشنبه، جهانِ دیگری شده است. ترسها انگار همه از آن سحرگاهِ خونین، بیمعنا شدهاند. پاکباختگی جای ترس را گرفته. ترکیب جالبی شدهاند از عشق و نفرت. یک مرز دارند. مدافع ایران را هر شکل و ظاهری داشته باشد بغل میکنند و اگر مدافع حمله ترامپ گیرشان بیاید، بیتعارف گوشتش را به تکههای مناسب خورشت قیمه تقسیم میکنند. به هم نزدیکتر از همیشه شدهاند و این نزدیکی، مرزهایشان با دیگریِ همزبانشان را شفافتر از همیشه کرده. هرکس میخواهد تصویر واقعی از ایران امروز داشته باشد، شبها به جای نشستن جلوی تلویزیون یا وقت صرف کردن پای اخبار مجازی، به خیابان برود. خودش را به نزدیکترین میدان شهرش برساند. و سیر تماشا کند. بیواسطه. مستقیم. خودش قضاوت کند که این ملت، آیا کمرش خم شدنی است؟ آیا زمینزدنش ممکن است؟ بروید و بیواسطه با ماجرا روبرو شوید. خوب که دیدید، بعد خودتان قضاوت کنید.
495
راستش را بخواهید ما خودمان خیلی متوجه نیستیم داریم در چه صحنهای ایفای نقش میکنیم. بگذارید اینطور بگویم. این آمریکا و اسرائیل که در یک شب منافعشان را در ۹ کشور به صورت همزمان زیر ضرب بردهایم، اساسا در تاریخشان عادت نداشتهاند که کسی جواب حملاتشان را بدهد. ضرباتشان پایاندهنده بوده نه آغازکننده. روال این بوده که آنها بزنند و کشورها از سرِ ترس یا ناتوانی، به ورطه شکست یا تسلیم بیفتند. این ناوها که در اقیانوس هند و دریای عمان در حال رد و بدل آتش با موشکهای ایرانی هستند، نه حضور بلکه فقط تهدیدِ حضورشان سرنوشت کشورها را عوض میکرده. اعلام خبر حرکتشان، ارادهی کشورها و رهبرانشان را سست میکرده. این اسرائیل که آسمانش در تسخیر هایپرسونیکهای ایرانیست، کل جهانِ عرب را سالها مبتلا به افسردگیِ حاصل از سریال شکستها کرده. بروید تاریخ نبردهای کشورهای عربی و اسرائیل را بخوانید. در همین غرب آسیا که الان ما در هتلهای دبی و دوحه و منامهاش افسران سیا را شکار میکنیم، کسی جرئت نداشته به افسر آمریکایی بگوید بالای چشمش ابروست. این آمریکایی که ما در پاسخ تهدیدش، تهدید به جنگ منطقهای میکنیم، سالها فقط با یک تشر، کشورها را تسلیم و مطیع کرده. اسرائیل و آمریکا، مدرسه و بیمارستان و اداره و پاسگاه در تاریخشان کم نزدهاند، چیزی که در این تاریخ نایاب بوده، ۷۲ ساعت پشت سر هم زیر آتش بردن اسرائیل بوده. چیزی که نبوده، حمله به کریا و دفتر نتانیاهو و مقرهای سنتکام و سفارتهای آمریکا در ممالک عربی بوده. چیزی که نبوده، تلفات گرفتن از غربیهای مغرور و خودشیفته بوده. چیزی که نبوده، فراری دادن ناوگان دریایی آمریکا بوده. چیزی که نبوده، عمودی آمدن و افقی رفتن این جانوران بوده. بله. ما زیر آتشیم اما این بخشِ تکراری ماجراست. تقریبا تمامِ تاریخ منطقه، همین بوده. ما زیر تازیانه بودهایم. سرکوب شدهایم. انبار خشم فرو خورده شدهایم. چیزی که در این لحظه از تاریخ، تکراری نیست، زدنِ تازیانه در عوض خوردن تازیانه است. انتقام و جنگ رودرروی تمام عیار، آن لحظهی منحصر به فرد است. اتفاق جدید برونریزی آن خشم سرکوب شده است. راز و رمز به خروش آمدن ملتهای جهان هم همین است. ببینید شور مردم را از عراق و پاکستان و کشمیر و بحرین تا دانمارک و لندن. اینها حالا نوری دیدهاند از زیر خروارها آوارِ سرکوب. ما در دل داستانیم. خیلی متوجه واقعیت صحنه نیستیم. نمیفهمیم زدن آمریکا و اسرائیل یعنی چه. این مردمِ سرکوبشده در ممالکِ وابسته به غرب بیشتر میفهمند. به شوق آمدهاند از این دستِ انتقامی که از جنوبِ جهانی بلند شده. همهی تاریخی که در آن سرکوب شدند پیش چشمشان است و غرق شوقاند از اینکه حالا اگر تهران بمب میخورد، از تلآویو و حیفا تا ریاض و ابوظبی و دوبی و قبرس هم غرق آژیر خطرند. ما در دل واقعهایم. آنها که با فاصله و از بالا، این واقعه را بازخوانی کنند، عظمتش را درک خواهند کرد. ما از درکش عاجزیم.
495
Repost from تا کوچ
مانتوی مدرسهٔ خونین تو -که حتمی روزی با شور و شوق پوشیدیاش و مادرت قربانصدقهات رفته و قد آستین چهارخانهاش را اندازهات کرده و دلواپس بوده نکند زود قد بکشی مانتو کوچکت شود و با خودش گفته بگذار یک سایز بزرگتر بگیرم آزاد باشد به تنش-، پرچم ماست دخترم. دخترم. دخترم. والله تو عین عین دختر منی. والله جگرم برایت سوخت مادر. قربان گیس خونیات پارهٔ تنم. قربان موهای خاکیات که صبح دم اسبی بستهای لقمهات را برداشتهای بروی مدرسه و ظهر مادرت شده مادر شهید… بشکند دستی که نینی چشمهای معصوم و دلبر تو را به خاک و خون کشید.
مانتوی خونی مدرسهات پرچم ماست دخترم. انتقامت را از این حرامزادهها میگیریم.
سلاممان را به مادرمان، حضرت خدیجه برسان و بگو دعایمان کنند
که دشمنان محمدش، دشمنان ما هستند.
آخرین عکست جگرمان را چزاند. جگرشان را میچزانیم، به علی قسم.
495
یک تار موی این بچهدبستانیهای معصوم میارزد به سر تا پای همهی سربازان و فرماندهان آمریکایی اما واقعیت این است که باید این داغ را با انتقامی آرام کنیم که از جنس خون است. باید خون بریزیم از این موشهای کثیف. در اسرائیل که مرد و زن و پیر و جوانشان هدف مشروعاند. ریختن خون سرباز آمریکایی که جای خود دارد. دیگر جای مراعات و اخلاقیات کلیسایی نیست. وقت انتقام است.
495
همزمان که رضا پهلویِ پفیوز داشت از «هدف نبودنِ ملت ایران» و «عملیات بشردوستانهی آمریکا» میگفت، موشک آمریکاییها روی دبستانی در میناب فرود آمد و حداقل ۴۰ دختربچهی دبستانی را به شهادت رساند. دیگر حرف، حرف غزه نیست. در هرمزگانِ ایران، در مینابِ ایران، روی سر مدرسه، مدرسهای که کلاسهایش پر از دانشآموز است، بمب ریخته شده. دیگر هیچ جای توجیه نیست. صحنه، خودش یک اتمام حجتِ تمام عیار است. مرزها روشنتر از همیشه است. مرز، مرزِ غیرتمندی و بیناموسیست. مرزِ خوک بودن و آدمیت است. مرزِ حلالزادگی و حرامزادگی است. والله قسم در این لحظه از تاریخ، اجرای «عدالت» چیزی نیست مگر نقره داغ کردنِ آنها که بر این «جنایت» شادی میکنند. سوت و کفِ آن فارسیزبانهای بیهمهچیز که برای «ایرانیکُشی» هلهله میکنند را باید با سُربِ داغ خفه کرد. باید یکبار برای همیشه شَرشان را از روی زمین کَند. پول فشنگی که خرجشان شده را هم باید از خانوادهشان گرفت. حیفِ ریالی از پول این مملکت که خرج این حرامزادهها شود. خون این بچهها، یک اتمام حجت ملی است. آنکه عزادار این بچههاست و از قاتلشان متنفر است، ایرانی است. وگرنه دشمن است و خونش حلال.
495
Repost from SNN.ir|خبرگزاری دانشجو
🚨#تکمیلی| دشمن کودککش
🔸منابع محلی در میناب گزارش دادند بیش از ده ها دختر هنگام حضور در کلاس درس هدف حمله مشترک آمریکایی_اسرائیلی قرار گرفتند
👈برای دریافت آخرین اخبار به سایت https://snn.ir/ مراجعه کنید
🆔 @snntv
495
مثال کسانی که از حمله به کشور خود خوشحال میشوند، مثال کسانی است که با صدای جیغ مادرشان هنگام تجاوز خودارضایی میکنند.
495
Repost from عجم علوی | مهدی مولایی
عمو ترامپ آمده. همو که منتظرش بودید و التماسش میکردید که زودتر بزند. همو که میگفتید فقط نظام جمهوری اسلامی را میزند و ایران را نه! حالا صدای انفجارها را میشنوید؟ بیخ گوش شما را هم میزند؟ مادران و خواهران شما هم جیغ میکشند؟ نگران نباشید. جمهوری اسلامیای که پرچمش را به آتش میکشیدید حالا مراقب شما خواهد بود. موشکهایش بزودی به پرواز درمیآیند و منطقه را به آتش میکشند. دل قوی دارید و حالا زیر چکمه و آتش دشمن، به کارهای یک ماه اخیرتان فکر کنید. حق با آقای خامنهای نبود؟
«مهدی مولایی»
495
همین تروریست که با کلاش دارد تهدید به حمله مسلحانه میکند، پسفردا که موقع تیراندازی در خیابان نفله شد، اسمش را میگذراند «جاویدنام»، برایش عزاداری راه میاندازند و در باب مظلومیتش روضهها بهم میبافند. برای باورپذیرتر شدن هم، چهارتا عکس پلوخوریاش را فتوشاپ میکنند که مظلومیتش کامل به دل بنشیند. ابوبکر البغدادی را یادتان هست؟ اینها همکار و همصنف او هستند. با این تفاوت که برندینگ معرکهای دارند. ابوبکر نداشت. بدنام شد.
495
ببنید دوستان، معادله واضح است.
مسألهتان اعتراض اقتصادی نیست و سطح خواستهتان «فقط بازگشت پهلوی» است؟
اوکی. به جای سماق مکیدن در انتظار حملهی آمریکا، دوزار شهامت داشته باشید، دست روی زانوی خودتان بگذارید و بیایید در خیابان. و البته توقع نداشته باشید یک حکومت با ماچ و بوسه از براندازیاش استقبال کند. حکومت برانداز میکُشد؟ طبیعتِ هر حکومت در برابر برانداز همین است. بخواهی براندازی کنی میکُشد. برو وسط آمریکا علیه موجودیت نظامش شعار بده. به دو دقیقه نکشیده گلوله نشسته وسط پیشانیات. برو آلمان بگو من برانداز نظام حاکمم. سوراخ سوراخت میکنند. کما اینکه ساواک و ارتش و شهربانیِ محمدرضا هم همین بود. میکُشت. اما آن روزها جیگردار کم نبود. وسط خیابان خون میدادند به جای اینکه التماس اسرائیل و آمریکا کنند. از میدان فوزیه تا شهیاد را قرق میکردند به جای اینکه درخواست بمب ریختن روی کشورشان را بکنند. حکومتها برانداز را میکُشند. مسأله اما شهامت استمرار در حضور خیابانی است که شماها ندارید و پنجاه و هفتیها داشتند. شماها دنبال انقلاب مفتی هستید. مفتخورید. منتظرید کماندوی آمریکایی برایتان انقلاب بیاورد. بنشین تا بیاورد. انقلابی را دوست دارید که با بمب بیاید. نه حوصله استمرار را دارید نه جرئتش را. نه مثل پنجاه و هفتیها پاکباختهاید نه جان بر کف. این یک مشاوره رایگان است. اگر جدی جدی میخواهی پهلوی را برگردانی به جای وراجی بیا وسط خیابان. کشته بده. نه یک روز و دو روز. مقاومتی به ابعاد مقاومت پنجاه و هفتیها داشته باش که از ۴۲ کشته دادند تا ۵۷. تا یک مانع جلو راهت دیدی مثل بچه ننهها فرار نکن توی بغل ترامپ و نتانیاهو. به جای فحش دادن به غزه دوزار از آنها یاد بگیر و مقاومت کن. جرئت مقاومت مستمر و مستقل بودن داشته باش. اینها الفبای براندازی و انقلاب است. دوزار اهل هزینه دادن باش بله جناب. انقلاب کردن هزینه دارد. در ۵۷ کشته دادند، خون دادند و خب انقلابشان پیروز شد. برای پیروزی دریوزگی غرب و شرق را نکردند. مثل شماها کفشهای قصاب غزه را نلیسیدند. مستقل ماندند و انقلاب کردند. نوش جانشان. شما هم اگر خیلی دلت براندازی میخواهد جرئت داشته باش از زیر پتو بیرون بیا. شعار از زیر پتو و پشت پنجره، فقط اسباب خنده است. باور کن.
495
شما را با کوکتل مولوتوف میفرستند وسط خیابان، خودشان شب ۸ و ۹ ژانویه پارتی میکنند و درینک میزنند. به شما روشهای حمله به پلیس ایران را آموزش میدهند، برای تجمع خودشان در مونیخ رعایت قوانین پلیس آلمان را یادآوری میکنند. کیلومترها دورتر از ایران پشت شیشهی ضدگلوله نطق میکنند، شما را وسط تهران به خیال فتح پاسگاه میفرستند جلوی گلوله. جان خودشان عزیز است، جان شماها بیارزش. خون خودشان خون است، خون شماها آب.
495
یاد آن سکانس قهوه تلخ افتادم که شاه داشت قزوین را میداد برود. میگفت «قزوین را با آن راه بیابانیاش، آفتاب سوزانش و مردمان سختگیرش بدهیم برود بهتر است. بالاخره عثمانیها باقلوا آوردهاند در محضر شاه. دست خالی که نمیشود راهیشان کنیم». تازه داشت به عنوان شهر مرزی قزوین را میداد برود. ما این سکانس را میدیدیم و میخندیدیم و فکر میکردم این ارتجاعِ خاکفروشی جایی در تاریخ ایران برای همیشه دفن شده، غافل از اینکه شازدهی قرن بیست و یکمی قرار است روی هرچه شازده قجری است را سفید کند و هنوز صاحب مملکت نشده، خاک را به حراج بگذارد...
495
در ۲۲ بهمن معمولا نگاهها معطوف به شهرهای بزرگ و اعداد میلیونی است. برای من اما مهمتر و هیجانانگیزتر، تصاویری است که از روستاها و دهکورهها میآید. شما تصور کن، در یک روستای زیر ۱۰۰ خانواری، زن و مرد بیرون آمدند، یک پرچم ایران هم در دست گرفتند و علیه بزرگترین قدرت نظامی دنیا شعار میدهند. بچهها پیشاپیش با دوچرخه و از پسشان زن و مرد با پای پیاده. کدام تلویزیون خبری در دنیا راهپیمایی یک روستای دو خیابانی را پوشش میدهد؟ هیچکجا. پس اینها برای چه آمدهاند؟ دنبال چه هستند؟ جامعهشناسِ آدمیزادی در ایران امروز باید این سوال برایش مهم باشد. انسان روستایی که هیچ وجهی از نمایش در حضورش نیست، چرا حضورش را لازم و واجب میداند؟
شما فرض کن روستای اریسمان و فهالنج و جعفرآباد و بیراهگان، هیچ راهپیمایی نداشته باشند. به جایی برمیخورد؟ یعنی اینها میتوانند نیایند اما میآیند. یعنی آمدنشان محض پرشکوه کردنِ تصاویر هوایی نیست. محض پر کردن خیابان نیست. محض خوش کردنِ دلِ هلیشاتها نیست. حضورشان واقعی است. از عمق جان است. درست در هیاهوی خودبرتریینهای شهری، روستا و روستایی میآید تا بگوید من هم ارادهای دارم. و به نظرم خالصانهترین شعارها مال اینهاست. واقعیترین مواضع را اینها دارند. چون عملا رسانههای جریان اصلی اساسا جمعیت زیر میلیون را قبول ندارند. وقتی زیر میلیون هستی یعنی انگار نیستی. وقتی روستا را نیست میگیرند، او باز میآید.
از قضا به نظرم به دردبخورترین بخش از جامعه ایران هم همینها هستند. نه مثل طبقه مرفه شهری، مفتخور و مصرفیاند، نه زندگیشان حاصل پول دلالی و سفتهبازی است. همهی اینها، کنشهای سیاسی انسان روستایی را برایم مهم کرده. و عظمت لحظهی ۵۷ هم به نظرم در به صحنه آوردنِ همین محرومترینهای گم شده زیر پونزِ تاریخ است. آنها که رایشان یکبار طبقه مرفه شهری را یقه کرد. در ۸۸. وقتی شهر، غرق در اتحاد خط امامیهای سابق و کارگزاران بود، انسان روستایی و حاشیه، معادله را بهم زد. و فرعونهای شهرنشین حرف از تقلب زدند چون روستایی را خارج از آدم میدانستند و رایش را برابر با رای خودشان نمیدانستند. فکر میکردند انتخابات یعنی کارناوال شهریها در تهران و مشهد و تبریز. حال آنکه روستا در خاموشی و سکوت علیه این فرعونها شورید. حاشیه بیهیاهو، غوغا به پا کرد. باورشان نمیشد رای روستا و حاشیه، بر شهر و مرکز بچربد. چربید. بدجور هم چربید.
از آن روز به بعد، از انسان روستایی کینه دارند. از حاشیه خاطرهی بد دارند. اگر زورشان برسد حق رایشان را هم میگیرند. حالا فکر کن وقتی روشنفکر شهرنشین حسابی مشغول خودارضایی با انقلابِ اینستاگرامی است، روستا اوقاتِ خانم و آقای انتلکت را باز با «مرگ بر آمریکا» تلخ میکند. تقابل، تقابل «نمایش» و «واقعیت» است. هم «هسته سختِ ایتایی» حرف مفت است، هم «هسته سخت ۹۰ میلیونی». هسته سخت اینها هستند. آدمهایی که در حاشیه زیست میکنند و امکان کنش نمایشی ندارند. یعنی ادا در نمیآورند. و فیالحال در همین وضعیتی که در آن روستا و حاشیه به خارج از کادر رسانههای رسمی تبعید شدهاند، باز هم زورشان به فکلکرواتیهای حقوقبگیر تلآویو و واشنگتن چربیده. «واقعیت»، ورای معادلات اقتصاد توجه و جامعه نمایشی، زندهتر از همیشه دارد ارادهاش را اعلام و اعمال میکند. گور بابای بازیگرانِ نمایشِ تکراریِ «اینا آخرشونه»!
495
Repost from جدال- علی عليزاده
این قاب گفتگو بین علی مروی -معمار شوک درمانی منجر به دیماه خونین- و یک راننده اسنپی که اخیرا به علت نقد قوه قضاییه دستگیر شده بود اصل مساله در ایران امروز است. مروی میگوید اقتصاد بحث تخصصی است و یک راننده تاکسی حق ندارد درباره آن نظر دهد. این سخن مروی صریحترین نمود از جوهر غیرانسانی و غیراجتماعی نئولیبرالیسم آنهم در بستری جهان سومی و غیردموکراتیک است. چرا که اقتصاد نحوه اداره منابع در جوامع است و اتفاقا تصمیم و اراده و مهمتر «زور» مردم و دقیقتر، گروهها و طبقات اجتماعی است که این منابع در چه راهی و به نفع چه گروههایی مصرف شود: به نفع طبقات بالادستی یا به نفع طبقات محرومتر و پایینتر.
اصلا موضوع اصلی هر انتخاباتی در غرب همین اقتصاد است و لاغیر. اینکه چقدر مالیات از بالایی ها گرفته شود، چقدر مالیات از طبقه متوسط، چقدر به دولت رفاه برای کمک به طبقات محروم داده شود و غیره. اینهاست که به رای عمومی راننده تاکسیهای جوامع غربی گذاشته میشود.
آیا علی مروی جرات دارد به رییس یک اتاق بازرگانی بگوید تصمیمات من به تو ربطی ندارد به کارت برس؟ آیا جرات میکند به رییس پتروشیمی ستاره خلیج فارس بگوید به تو ربطی ندارد به تولیدت برس؟ خیر. چرا که آنها زور دارند. مروی اما به مردم بیقدرت میگوید اگرچه تصمیمات ما دقیقا روی زندگی و معیشت و حتی تغذیه روزانه شما بیش از طبقات دیگر تاثیر میگذارید اما شما حق ندارید درباره آن نظر دهید.
برای همین است که نئولیبرالیسم در زمین دیکتاتوری و حکومت نظامی و فضاهای پساکودتا و پساسرکوب بهتر از هر جای دیگری رشد میکند. همین است که نئولیبرالهای ایران شیلی پینوشه را تقدیس میکنند و همین است که اینبار پیش از ماجرای ۱۸ دی علی مروی و صادق الحسینی و باقی این به ظاهر اقتصاددانان در جلسات خصوصی به نیروهای امنیتی توصیه میکردند دستشان روی ماشه نلرزد و با مشت اهنین برخورد کنند.
معادله سادهای است: اقتصاددانی که به مردم معترض به سیاست اقتصادی میگوید به تو ربطی ندارد همان کسی است که به پلیس توصیه میکند به روی مردم معترض از سیاست اقتصادی رگبار باز کند. در ایدئولوژی اینها پرسشگری مردم مزاحم «رشد اقتصادی» است. این مزاحم اگر خودش کنار نرود باید حذف فیزیکی شود.
495
Repost from مکتوبات
🔻 خدای خامنه ای بر بت ها غلبه کرد
🔸 کر و کوریم و از پشت پرده وقایع و مقدرات عالم خبر نداریم؛ سادهانگاریم و از سطح ابتذال و بلاهت وطنفروشان ما هم ماجرا را کوچکانگاشتهایم.
🔹 با حسابها و تحلیلهای دقیق نظریهپردازان و کارکشتههای مجری ابرکودتاهای موفق درجهان، احتمالا ما قرار نبود امروز را ببینیم.
🔸 امروز از مهمترین روز های سالگشت پیروزی انقلاب در پنج دهه اخیر را میگذرانیم. روزی شبیه به همه روزها؟ برای اینکه ما امروز را نبینیم، برای اینکه عدد ۲۲ روی تقویم اینماه صبح نشود، میلیونها میلیون دلار هزینه کردند.
🔹 بعد از چهاردهه بالاخره به این خاک حمله نظامی کردند. زبدهترین نیروهای اطلاعات و امنیتشان را پای کار آتش فتنه آوردند. تمام گروهکها و احزاب را بسیج کردند.
🔸 شبهکودتا بهراه انداختند. سران همه کشورها مجتمع شدند و ما را تروریست اعلام کردند. بزرگترین و مخوفترین ناوگانهایشان را بر امواج دریا بیخ گوشمان آوردند. همه ظرف چندماه. که امروز صبح نشود.
🔹 حالا صبح صادق پیروزی انقلاب دمیده. باورتان میشود؟ بر سپیدهدمان ۲۲ بهمن پرچم ما هنوز در فراز است. نقشهها بر آب رفته. دلارها سوخته. نظریهها کار نکرده. طومارها به هم پیچیده.
خدای خامنهای بر بتهای عالم غلبه کرده. صدای مارا از ۲۲ بهمن سالی سخت میشنوید!
«مهدی مولایی»
@maktubaaat
https://eitaa.com/maktubaat
495
سلام بر معمارِ آخرین براندازیِ موفق در خاک ایران
همو که اسپرمِ محمدرضا ادایش را هم نمیتواند دربیاورد
سلام بر او که تاج از کلّهی آن شاهِ مغرور پراند
همو که ابهتِ فرعون را شکست و نصیحتش کرد «آدم باش!»
همو که سلطنت ۲۵۰۰ ساله را با لگدی به اعماق سیاهچالهی تاریخ فرستاد
سلام بر او که از زیر درختی در نوفللوشاتو پیام میداد و واژههایش در تهران پتک میشدند بر سر محمدرضا و دم و دستگاهش.
سلام بر او که اگر حرف هایش را امروز بینقل قول بگوییم، به کمونیسم متهممان خواهند کرد و با انگ تندرویی منکوب خواهیم شد. همو که گفت «یک تار موی کوخنشین را به همه کاخنشینان ترجیح میدهم».
سلام بر آن براندازِ بزرگ. آن براندازِ واقعی.
کسی که مثل موش از کشورش فرار نکرد، ماند تا تبعیدش کنند.
کسی که از بازگشت به کشورش نمیترسید. کسی که نه گورباچفِ شرقی را به کتفش حساب میکرد نه کارتر و ریگانِ غربی را.
کسی که همهی ماجرای این تکه از زمین را برای همیشه تغییر داد.
495
Repost from N/a
هرکس که نامِ مطالبهی اقتصادیِ برحقِ مردم را "اغتشاش" گذاشت و خواست هر مطالبهی درستی را به انحرافِ سیاسی ربط دهد، بزرگترین دشمنِ معیشتِ مردم است.
495
Repost from N/a
اینستاگرام رو که باز میکنی، زن و مرد میخوان همدیگه رو سرِ مهریه قورت بدن...
مگر علّتِ بیانِ مهریه در قرآن، افزایشِ لطف و محبّت بینِ زوجین نیست؟
چی شد پس؟
یه دقیقه همدیگه رو ول کنید، ببینیم دعوایِ اصلی کجاست...
495
بزرگ علوی در مجموعه گیلهمرد داستانی دارد به اسم «رسوایی». داستان زنی به نام مهلقا که خاستگاهش طبقه فرودست است اما با روشنفکری ظاهرالصلاح و پرنفوذ ازدواج کرده و حالا «مهی جون» شده. از دور زندگی جناب درستکار غبطهبرانگیز است و شاید بشود گفت وجود این زن، تنها وصله ناجور در زندگیِ اوست. آقای درستکارِ روشنفکر با شعارهای آنچنانی که در کتابهایش مینویسد و شهرتی که بهم زده، آدم خوبهی داستان است و شخصیتِ اهریمنی داستان مهلقاست. زنی که از نظر چشمهایی که زندگیِ روشنفکر را حریصانه از دور دید میزنند، شایستهی همسری مردی چنین وارسته نیست. ناگهان اما در میانه هجومِ تظاهر و ریاکاری، مهلقا طاقتش طاق میشود. دست به انتحار میزند. میخواهد نقاب از چهره ظاهرالصلاحِ مرد بردارد. میخواهد او را رسوا کند. آن هم کجا؟ درست در میان دوستان و آشنایان متنفذِ آقای روشنفکر. و درست در میان جماعتی که نزدیک شدن به مرد، منتهای آرزوهایشان است و کلید خوشبختیشان. مجلس رقص، به مجلس رسوایی تبدیل میشود.
پایانبندی داستان اما شوکهکننده است. دیالوگی بین دو نفر که در رسوایی شب قبل حاضر بودند رد و بدل میشود:
- بعد - از اینکه من رفتم - چی شد؟
- هیچی. تا ساعت پنج نصف شب میرقصیدن.
- یعنی آخه این رسوایی در درستکار هیچ تاثیری نکرد؟
- چه رسوایی؟ اینا همهشون همینجورین. هرکدوم سرِ مِلک، سرِ آب، سرِ انتخابات، یکی از این قصهها دارند.
- تو چرا اونجا میری؟
- من میخوام توی این مُلک زندگی کنم.
495
Repost from N/a
آتشِ چه بسی؟
برای خودم از هفت اکتبر به این طرف را تاریخ میزنم. ذهنم معتاد اعداد و ارقام است. همه ما البته این خاصیت را داریم. به قول خانم عین، روزنامهنگاری و مطبوعات رویمان نصبش کرده است. که ازیک جایی به بعد، فقط عدد و ارقام را باور کنیم. نمودار میکشم. میخواهم به یک عدد برسم. به یک عدد، که ذهنم بتواند به کمکش درازای جویِ خونی که از هفت اکبر تا اینجای تاریخ در نوار غزه راه افتاده را باور کند. مثلا فلان لیتر خون. فلان قدر باروت. فلان قدر دست و پا و جسد.
سرچ میکنم. میرسم به اعدادی از کشتهها که پراکنده است. دوهزار کودک...سه هزار... پنج هزار... به ما در آموزش خبرنگاری گفته بودند خبر سخت آدم را قسی القلب میکند. عددها را مینویسم و فکر میکنم آدمی که پشت سیستم این تیترو لید را میزده و همینجوری پنج هزا کودک را در لیست شهدای غزه قرار داده چقدر قسی القلب بوده است! نمودار را میکشم با پنج هزار کودک واقعی. پنج هزار انسان. برای دنیای ارقام حتما این عدد مهم است. مهم است که لیست جنایات سگ هار منطقه پنج هزار باشد یا دوهزار تا یا حتی یکی. برای خبرگزاری هم حتما مهم بوده که پنج هزار را قرمز و برجسته تیتر زده است، برای من اما مهم نیست. برای من یک کودک شهید هم کافی است تا نمودارم را کامل کنم و پی ببرم که جوی خونی که از هفت اکتبر تا امروز به راه افتاده چه عمقی دارد. یک کودک، که میتوانست بازی کند، خوراکی های رنگارنگ بخورد، مدرسه برود، باسواد شود و کتاب هایی را بخواند که در آن ها نوشته شده او حق دارد در سرزمینی شاد و آزاد و امن زندگی کند. اما امروز تکه ای از پازل جوی خون صهیونیست است.
پایین نمودارم مینویسم اصلا خاصیت اعداد و ارقام همین است دیگر. یکی از ملاتِ رسپیِ گزارش آمار است و آمار کارش بیتفاوت کردن آدم هاست. همین که ما حالا بعد ازکشته شدن ده ها هزار کودک فلسطینی وقتی در محه خانیونس در یک شب دو کودک به شهادت میرسند دست به توئیت میزنیم و موضع میگیرییم که الحمدالله دموکراتِ هارِ آمریکا دارد به کشتن کودکان پایان میدهد. همین یعنی آمار کار خودشان را خیلی خوب انجام دادهاند. یعنی کشِ نخ نمایِ آتش بس را تا جایی بکشیم که فقط آمار به هزار نرسد. اگر دو کودک کشته شوند حالا اشکالی ندارد. سگ هار میتواند به پاچهگیری در سطح پایین ادامه دهد چون افکار عموی با شهادت دو کودک هشتگ نمیزنند. چون مارا به ارقام و اعداد عادت داده اند. چون بین ما هیچکس نیست که با همون کرواتِ دموکراسیای که سگِ قلادهدریدهی آمریکا گردنش آویخته خفهاش کند.
.......
از روزِ اوّلِ اعلامِ آتشبس تا همین امروز، سوّمِ نوامبرِ سالِ ۲۰۲۵ ، رژیم صهیونیستی ۴۹ بار آتشبس را در نوار غزه نقض کرده است.
بمبهایِ اسرائیلی هنوز هم به غزه میرسند.
هنوز هم کودکان شهید میشوند.
هنوز هم صدای انفجار نوار غزه را میلرزاند.
اُسرا کم و بیش با معلولیتهای شدید و جراحتهای غیرقابل جبران به خانههایشان بازگشتند و پیکر شهید السنوار به حماس تحویل داده نشد.
برایِ خودتان نمودار بکشید؛
دقیقاً چه آتشی بس شده ؟
#شیطان_بزرگ
#مرگ_بر_اسرائیل
