art saved me
Открыть в Telegram
241
Подписчики
Нет данных24 часа
+17 дней
+2130 день
Архив постов
242
فکر میکنم.
فکر...میکنم.
به لرزش لبهایت
وقتی تکیهکلام مشترکمان را
بعد از من تکرار میکردی.
به چشمهایت،
آن دو گودال تاریک
که دنیایم بود
دنیایی که هرچه گشتم
عشق را نیافتم.
به مسیر مترو تجریش
تا سه راه آصف،
که هرگز قدم نزدیم.
به جمعهای که غذا نَپُختیم
و تو فیلم ندیدی
و من با موهای شلخته و موجدارم
گوشه مبل کز نکردم تا
به "پس از تو" فکر کنم.
حالا
تکیه کلاممان،
در دهانم دفن شده.
چشمهایت خاطره شده.
مسیر تجریش تا آصف نرفته مانده.
غذاهایم نَپخته مانده.
اما موهایم همان است،
همانطوری که دوست نداشتی.
