art saved me
Открыть в Telegram
240
Подписчики
Нет данных24 часа
+17 дней
+2130 день
Архив постов
241
امروز روزِ خوبی بود.
همهچیز آرام و سرجای خودش.
حتی دست به رنگ زدم
و بعد از مدتها، بوی رنگ
در اتاقم پیچید.
اما من غمگینم.
این شادیها مثل سایهای کوتاهاند،
که با کوچکترین جابهجایی خورشید،
از میان میروند.
غمِ من،
صبور و پیوسته است،
همانطور که ریشههای یک درخت
در تاریکی خاک میمانند و میرویند.
نمیدانم چرا هر بار که چیزی خوب پیش میرود،
در اعماق دلم دستی سرد
پنجرهای رو به اندوه باز میکند.
انگار که زندگی، با همه بخششهایش،
در جایی پنهانی مرا تنبیه میکند.
من نقاشیِ تازه ای را شروع کردهام.
اما میترسم ناتمام بماند،
مثل تمام ارتباطهایم با انسانها
که در نیمه راه خاموش شدند.
من روز خوبی داشتم،
اما انگار در رگهایم هنوز
اشک جریان دارد.
امروز روز خوبی بود،
و من غمگینم.
فردا هم شاید روز خوبی باشد،
و من باز غمگین خواهم بود.
زیرا اندوه، خانهایست در جانم
که هیچ بهار و هیچ بارانی
جرأت ویران کردنش را ندارد.
