ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

SHAHRIYAR

SHAHRIYAR

Открыть в Telegram

تمام مطالبی که می‌نویسم بخشی از بیکران ناگفته‌ها و جنون ذهنی منه، پست ها رو لطفا کپی نکن ، فوروارد کن.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
926
Подписчики
-224 часа
+187 дней
+17130 дней

Загружаем данные

Похожие каналы
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Облако тегов
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
окт. '26
октябрь '26
+42
в 1 каналах
сентябрь '26
+564
в 8 каналах
Get PRO
август '26
+741
в 5 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
18 октября+2
17 октября+2
16 октября+1
15 октября+8
14 октября+4
13 октября+5
12 октября+18
11 октября0
10 октября0
09 октября0
08 октября0
07 октября0
06 октября+1
05 октября0
04 октября0
03 октября0
02 октября0
01 октября+1
Посты канала
Голосовое сообщение00:57

2
پشت پلک‌هایم سنگین است، اما در سرم کشوری فروپاشیده هنوز دارد جنگ را ادامه می‌دهد.
48
3
وقتی که حرف من نبود کدوم صدا در تو نشست؟
66
4
و من از دلتنگی تو تمام می‌شوم • عباس معروفی
81
5
کامو نوشته بود که در میان زمستان، تابستانی تسخیرناپذیر در خود می‌یابد، نمی‌دانم درباره‌ٔ زمستان من درست است یا نه، اما می‌دانم که وقتی تو کنارم نشسته‌ای، هوا هر چه سردتر باشد این اتاق گرم‌تر می‌شود، بی‌‌ آن‌‌ که کسی روشنش کرده باشد.
92
6
چقدر خود را مصرف کردیم برای هیچ.
100
7
بیفت تو هر ثانیه‌ام،اتفاق ناب من
105
8
این‌ همه گفتگو با کسانی که هرگز نبودند . . . این‌ همه توضیح دادن برای آدم‌هایی که هرگز نشنیدند . . .
111
9
کاش می‌شد کلمات را از جمجمه بیرون کشید، کاش می‌شد این ضبط صوت کهنه‌ٔ مغز را خاموش کرد. دیواره‌های ذهنم مچاله شده‌اند زیر بار فرسایشی این‌همه بی‌تکلف گفتن و بی‌نتیجه شنیدن. مغزم، مغزم دارد منفجر می‌شود از سنگینی کلماتی که هیچ‌کدام نتوانستند ذره‌ای از خستگی‌ام را کم کنند... چقدر بیهوده حرف زده‌ام، چقدر تاریکی را نجویده بلعیده‌ام و چقدر تمام خودم را، تنهای تنها، در خلوت خفه‌کننده‌ٔ ذهنم پرپر کرده‌ام.
128
10
به‌به 🍁🤍🍂
131
11
از او پرسید: «در پسِ این‌همه رفتن و نرسیدن، چه ماند؟» و او لبخند زد... چه ماند؟ همین شوق پرواز، همین سوز نهان، همین که نگذاشتیم دل، سنگ شود در روزگار سنگ‌ساران.
137
12
منو ببر به عمق نگاهی که سال‌هاست گم کرده‌ام . .‌ .
145
13
دارم با ناخن‌های خون‌آلودم، دیوار این بن‌بست را می‌تراشم؛ شاید پشت این همه تاریکی، یک مشت هوای تازه، یک قطره جنون خالص، انتظار ریه‌های سوخته‌ام را بکشد.
142
14
از چه حرف می‌زنید؟ از آرامش؟ از روزهای روشنی که مثل یک سکه‌ٔ تقلب، دست به دست چرخید و هرگز به جیب ما نرفت؟ برویم آقا! ما خوش‌باوری را همان روزی چالش کردیم که لبه‌ٔ تیز حقیقت، پوست رویاهامان را جر داد.
149
15
ای تو مثل قصه با من همسفر تا مرز رویا . . .
146
16
جز سردی خودم چیزی نبود . . .
جز سردی خودم چیزی نبود . . .
144
17
من و تو چیست؟! من و من باشیم... روح تنگ آمده از تن باشیم! بگریزیم و به هم آویزیم! عطشی در عطش هم ریزیم... • نصرت رحمانی
143
18
دلم برای نامی پر می‌زند که سال‌هاست بر زبانم نچرخیده...
146
19
من جنگیدم واسه تو با همه...
156
20
بی‌قرارم... چنان‌ که برگی پیش‌از افتادن در وزش باد.
154