221
مشترکین
-124 ساعت
-57 روز
-39530 روز
آرشیو پست ها
221
هر از گاهیی به این می اندیشم که چقدر او را دوست دارم اما او مرا ذره ای دوست ندارند
کوچَک ترین خطاهایم را بهانه ای برای جدا کردن راه خود میکند و بزرگترین خطاهایش در دل بخشیده و هرگز به رویش نخواهم اورد
آن هارا برایش تجربه خطاب کرده و نه تنها خود بلکه با تلاش های بسیار ذهن او را هم از آن خطا دور میکنم که مبادا ذهنش درگیر باشد مبادا غم در قلبش ریشه کند
اگر ریشه کرده مبادا رشد کند و بزرگ شود
گاهیی دانه های غم او را میخرم و در قلب خودم میکارم زیرا که مبادا چشمانش خیس شود
و او حتی دانه های غم که دیگر دانه نیستند و برای خود درختی شدند هم نمیبیند
آری او نمیبند اما نه برای مشکلی زیرا چون نمیخواهد چون او مرا به اندازه ای که من او را میخواهم،نمیخواهد
اینبار برای غم یار نگفتم برای دوستانی گفتم که چشم بسته جان را به قربانشان میکنم
