215
مشترکین
-124 ساعت
-67 روز
-34130 روز
آرشیو پست ها
215
آه دلم برای چشمانم هنگامی که به دیدار یار میرفتم تنگ شده
شوق و ذوق آن زمان ها بسیار عجیب بود
ناگهان در لحظه تمام لباس هایم تکراری میشدن نمیدانستم کدام در چشم یار زیباتر است
لباس های تیره ام نگران بودن نکند یار فکر کند به دیدار با او برایم همانند مراسم عذا است
لباس های روشن هم نگران بودند یار فکر کند چقدر کودک هستم آخر که صورتی؟
همان روشن هایم پوشیدم شاید یار کودک درونم را دید
اما نمیدانستم اخرین بار است که آن هارا میپوشم
نمیدانستم اخرین بار است که لباس هایممنگران زیباییشان در تن من هستند
بعد از آن لباس های تیره همه جا همراهم بودن هرجا بدون یار عذا بود نگو که یار هم هیچ جا نبود
به راستی که اصل سخن چشمانم در نبود یار بود غرق در فکر شدم مرا ببخشید داشتم میگفتم....
البته چشمانم در نبود یار کور و بی ذوق شد بهتر است آن هم نگویم
