وَهومن
رفتن به کانال در Telegram
Уважаемый @durov , у нас нет сексуального содержания и тд Мы полностью соблюдали правила телеграма Есть те кто не хочет чтобы мы прогрессировали и ревниво сообщают что кана
نمایش بیشترإيران93 550دسته بندی مشخص نشده است
1 250
مشترکین
-524 ساعت
-437 روز
-20230 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+3
در 1 کانالها
ژوئن '26
+193
در 4 کانالها
Get PRO
مه '26
+14
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+489
در 7 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+430
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+1 069
در 1 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 12 ژوئیه | 0 | |||
| 11 ژوئیه | +1 | |||
| 10 ژوئیه | 0 | |||
| 09 ژوئیه | 0 | |||
| 08 ژوئیه | +1 | |||
| 07 ژوئیه | 0 | |||
| 06 ژوئیه | 0 | |||
| 05 ژوئیه | 0 | |||
| 04 ژوئیه | 0 | |||
| 03 ژوئیه | 0 | |||
| 02 ژوئیه | 0 | |||
| 01 ژوئیه | +1 |
پستهای کانال
در بیغوله زندگی،روزهایم را به اختصارِ مفهومِ مرگ واگذاشتهام.
ایستادن بر لبهٔ پرتگاهِ مرگ، وهمبرانگیز است؛ و اینکه در بسترِ مرگ بمانی، از آن هم خوفناکتر.
میترسم که وجوم همهگیر شود.
میترسم از زوالِ زمان که اشکها را میخشکاند؛ از اندوهی که فرسودگی میآورد، از چرخهٔ انتظار، از مرگ، از اینکه پیش از مرگ، برای کسی اشهد بخوانند، از اینکه دیگر ابایی از تدفینم نداشته باشند، از آنکه نخست در خاطرها خاک شوم و سپس در خاک.
| 2 | . | 40 |
| 3 | 4_5913549227853618094.m4a | 45 |
| 4 | بدون متن... | 50 |
| 5 | 4_5992205266047736933.mp3 | 51 |
| 6 | 4_5992205266047736932.mp3 | 54 |
| 7 | 498_96025065570172.mp3 | 122 |
| 8 | دو روایت متضاد؛ کالاپنداری یا شکوه و زیبایی؟
اصولاً زمانی که سخن از صنعت مد و فشن به میان میآید، دو روایت متضاد درباره آن مطرح میشود؛ نخست، ابژهسازی زنان، تقلیل ارزشهای انسانی به ظاهر، تحمیل استانداردهای زیبایی و به عبارتی کالاپنداری انسان. روایت دوم اما، صنعت مد را بستری برای نمایش زیبایی، خلاقیت، عظمت هنر و انتخاب فردی میداند.
اما ابژهسازی مقولهای اینچنینی است: برابر دانستن ارزش انسانی با زیبایی ظاهری؛ یعنی فیلتر کردن شخصیت، احساسات، عواطف، عقلانیت و عاملیت زنان و تبدیل آنان به ابزاری برای ارضای خواستههای دیگران. شیءانگاری صرفاً به نگاه مردان نسبت به زنان محدود نمیشود؛ حتی ممکن است زنی نیز ارزش خود را صرفاً بر پایه ظاهرش تعریف کند و هویت خویش را به زیبایی ظاهری فروبکاهد.
حال پرسش اصلی اینجاست؛ آیا هرگونه استفاده اقتصادی از زیبایی و بدن را میتوان شیءوارگی تلقی کرد؟
در حقیقت، دارایی هر انسان، بدن و متعلقات آن است و ارزش ایجادشده از توانایی، مهارت و نیروی کار او نیز متعلق به خود اوست. انسانها زمان، مهارت و تواناییهای خویش را در قالب قراردادی داوطلبانه و در ازای دستمزد مبادله میکنند؛ مفهومی که از آن با عنوان خودمالکیتی یاد میشود.
تبلیغات، مدلینگ، طراحی لباس و به طور کلی اکوسیستم مد نیز بر همین منطق استوار است.
از همین رو، نه میتوان صنعت مد را صرفاً منشأ تمام مشکلات اجتماعی دانست و نه میتوان آن را صنعتی مصون از هرگونه نقد تلقی کرد. همانند بسیاری از مشاغل، این صنعت نیز ابزاری برای تولید، توزیع و مبادله ارزش است؛ ابزاری که میتواند بستری برای زیباییشناسی، هویت فردی و خلاقیت باشد و در عین حال، زمینه سوءاستفاده، بازتولید کلیشهها، تحمیل استانداردهای غیرواقعبینانه زیبایی یا بهرهبرداری از ضعفهای روانشناختی مخاطبان را فراهم کند.
به باور من، شیوه عملکرد کنشگران، آگاهی مصرفکنندگان و فرهنگ غالب بر جامعه، بیش از ذات این صنعت، تعیینکننده پیامدهای آن هستند. استفاده از ناامنیهای روانی افراد برای افزایش فروش، بیشک مسئلهای قابل انتقاد است؛ اما در عین حال، نمیتوان نقش جامعهای را که چنین محتواهایی را مطالبه، بازتولید و تقویت میکند نادیده گرفت. اگرچه صنعت مد در شکلدادن به برخی سلیقهها بیتأثیر نیست، اما بدون وجود تقاضای اجتماعی، این الگوها نیز نمیتوانستند تا این اندازه گسترش یابند. | 185 |
| 9 | بدون متن... | 224 |
| 10 | 1:29
22 ژوئن
نرمههای ذغال را از حاشیهٔ کتاب تکاندم.
گفتم:«اگه مردم، بازم باهام حرف بزن.»
سر بلند نکردی.
نور چراغ روی انگشتهات افتاده بود.
گفتم:«صدام رو از لای شاخهها میشنوی؟
وقتی هوا بورانیه؟
وقتی شکوفهها باز میشن؟»
نگاهم کردی.
گفتی:
«فراموشت نمیکنم.»
کتاب را بستم.
گردِ ذغال روی جلدش مانده بود.
گفتم:
«کتابام رو گم نکنی.اونا هم منن.»
گفتی:«من؟چرا؟»
لیوان از لبهٔ میز افتاد.
صدای شکستن شیشه برای چند ثانیه در اتاق ماند.
گفتم:
«کتابی که صفحههاش ردِ اشک داره رو فقط به تو میشه سپرد.»
مدتی به خردههای شیشه نگاه کردی.
پرسیدی:
«اگه به ردِ اشکهاش اضافه بشه،بازم امانتدار خوبیام؟»
به دستهات نگاه کردم.
گفتم:
«منو زیر درخت گیلاس دفن کن.شاید خواب دیدم هنوز زندهام.»
بیرون باد میآمد.
شاخهها به شیشه میخوردند.
خردهشیشهها در نور میدرخشیدند.
چیزی نگفتی. | 225 |
| 11 | ده خرداد
ساعت 18:36
به تخت تکیه دادهام.
نور روی گلدانها میرقصد.
برگِ گیاهان جمع شدهاند.
از تشنگی،یا ناامنی.نمیدانم.
آبِ شیشهای که قلمه را در آن گذاشتهام به کف رسیده.
از دور میتوانم ریشههایش را ببینم؛
زرد و قهوهای.
باد، در را به هم میکوبد.
از دور صدای نوحه و عزاداری میآید.
نمیدانم چه کسی مرده.
اما دردِ حنجرهشان را احساس میکنم.
قلمه در شیشه مانده،من روی تخت،و تکلیفمان هنوز روشن نیست.
خدا به خیرش کند. | 220 |
| 12 | هشت خرداد چهارصدو پنج
ساعت 8:23
پشت میز نشستم.
آب ساکن بود. در آن نمیرقصیدی.
اول فکر کردم خوابی.
بعد چشمم به دانههای غذای بادکردهی روی آب افتاد؛
چند روز پیش ریخته بودمشان.
گوشهی تنگ، لباس مرگ پوشیده بودی.
سنگین شده و کف آب مانده بودی.
چشمهایت باز بودند.
رنگ آبیِ روشنشان رفته و هالهای تیره دورشان نشسته بود.
ته نگاهت هنوز روشن بود.
منتظرم بودی.
یادم نماند.
نرسیدم.
آب کدر شده بود.
هالهای سفید روی سطحش نقش بسته بود.
میتوانستم از زیر پولکهایت حرکت چیزی را ببینم.
حرکتی آرام و ریز، انگار تنت هنوز از زیستن دست نکشیده بود.
اما تنگ بوی تعفن میداد.
تعفنِ مرگ. | 199 |
| 13 | سحرگاه هشت خرداد
در قهوهای با نالهای قیژقیژکنان باز شد.
دیوارها بوی ماندگی میدادند.
فرورفتگی تنت هنوز روی تخت نامرتب مانده بود.
مگر میشد رد دستهایت را از شیشهی عطرهای تمامشده پاک کرد؟
مگر میشد نگاهت را از روی شیشهی پنجره تمیز کرد؟
شانهات را برداشتم.
دیگر بوی موهایت را نمیداد.
کمد گوشهی اتاق، که نمزدگی دیوار را پشتش پنهان کرده بودی، مثل همیشه نامرتب بود.
پنجره با صدای تقی باز شد و باد در اتاق پیچید.
دانههای برف میان هوا شناور ماندند؛
بی هیچ تعلقی. | 145 |
| 14 | شامگاه هفت خرداد
قدمهایم پیادهرو را هدف گرفته بودند.
به ایستگاه رسیدم. آنجا بودی؛ روی همان صندلی لاجوردی و سرد.
باریکههای نور از لابهلای سقف ایستگاه عبور میکردند و صورتت را در آغوش گرفته بودند.
گفتی:
«ارغوانیِ شب رو توی مدادرنگیهام ندارم.»
گفتم:«هوا سردتر از قبل شده.»
باد موهایت را در هم تنید.
گفتی: «بریم.»
رفتیم.
سالن تئاتر خالی بود.
قفسههای کتاب بههمریخته بودند.
توی پیادهرو نشستیم.
چای روی لباست لکه انداخت.
گفتی:
«میدونستم. از اول استرسش رو داشتم.»
بوسیدمت.
بوی نمک و جلبک دریایی میدادی.
با خودم فکر کردم من چه بویی میدهم؟
خواب دیدم؛
رفتی، جا ماندم، دنبالت آمدم، افتادم.
دستان زمین صورتم رو تراشید.
رسیدم،
اما تو، تو نبودی
و نه من، من. | 153 |
| 15 | هفت خرداد ۱۴۰۵
ساعت ۲۳:۳۹
بدبختیِ دو دنیا بر سرمان آوار شده است.
پرگویی نیست اگر بگویم این سال، سالِ بلواست.
زمین و آسمان برایمان جز شقاوت به ارمغان نیاوردهاند.
به مانند برگهای خزاندیده، گاه در یک روز چنان تکیده میشویم که انگار نه انگار سالها زیستهایم.
مشتی بهر بیماری،
مشتی بهر اعدام،
و خرواری بهر بیچارگی.
چرا از اینهمه مصیبت رها نمیشویم؟
چه خبر است؟
مگر آبهای خلیج، چشمهی سلسبیلاند
و خونِ ما شرابِ آغشته به زنجبیل است؟
اینگونه بیدریغ میریزند و میبرند،
و باز جهان با لبخندی ملیح و دستانی سراسر غرق در خون، فردای دیگری برایمان رقم میزند.
و صبح، بیشرم از اینهمه ویرانی، باز سر میرسد.
مردی نان میخرد،
زنی ظرف میشوید،
و جهان چنان به عادتِ خویش ادامه میدهد
گویی هیچ اتفاقی رخ نداده است.
شاید همین عادی ماندنِ دنیا،
بیش از خودِ مصیبتها تحقیرآمیز باشد. | 119 |
| 16 | ششم خرداد هزارو چهارصدو پنج(27مه)
ساعت 12:43
از شامگاه دیروز باریکهراهی برای اتصال گشوده شده است.
با مصائب فراوان، گاها موفق میشوم متصل شوم.
شمار پیامها انبوه است و من خستهتر از آن.
شماری از چنلهای محبوبم را ورق زدم.
رونوشتهای بهجا مانده دیگر یادداشت شخصی نیستند؛
شرح حالیاند از وضعیت روانی غالب بر جامعه.
گاه آنها را چنان در بر میگیرم که انگار نوشتههای خود مناند.
این روزها فقط مینویسم تا کاری کرده باشم؛
انگار راهی باشد برای تخلیهی انباشت ذهن.
راستش وقتی به هشتاد و نه روز سپریشده فکر میکنم، تمایزی نمیبینم.
انگار زمان گذشته است و من جا ماندهام.
راستی، عزیزان دولتمرد طوری رفتار میکنند که انگار لطف کردهاند و منت بر سرمان گذاشتهاند؛
که حق طبیعیمان را، آن هم در هالهای از فیلترینگ، در اختیارمان قرار دادهاند. | 100 |
| 17 | نوزده اردیبهشت هزارو چهارصد و پنج(9 مه)
ساعت 5:31
مدام طلب مرگ میکنم.
همهچیز دارد به قهقرا میرود.
انگار همهچیز اختیار مرا میطلبد و نه.
عذابِ وجدانِ کارهای نکرده، مانند بختک روی سینهام افتاده است.
کسی درونم بیوقفه میگرید.
حق با سکوت است؛ صدا را سر میبرم.
در تنم زندگی مرده است و انگار چیزی از من دزدیده شده که نمیدانم چیست.
کاش دستی از آن سوی ابرها برای نجاتم بیاید. | 102 |
| 18 | هیفده اردیبهشت هزارو چهارصد پنج(7 مه)
ساعت 19:56
جنگ، جنگ با جمهوری اسلامی است، اما غیرنظامیان هدف قرار میگیرند.
محاصرهی دریایی ستیز با حکومت است، اما کولبران و مردم، لاشهی متلاشیِ اقتصاد آناند.
همانند گذشته، اکنون هم توافق با جمهوری اسلامی مطرح است و تبعاتش نصیب جامعه میشود.
البته هیچچیز قطعی نیست.
عمو سناتورهایمان ثانیهای رنگ عوض میکنند.
ترامپ امروز از تغییر رژیم سخن میگوید،
در حالی که پیت هگست روز گذشته، مسئلهی «رژیمچنج» را به عهدهی مردم ایران گذاشت.
به گمانم باز هم بحثِ توافقی در راه است؛
چرا که انگار دیگر نیازی به حمایت از مردم ایران احساس نمیشود،
و دیگر سخنی از کشتهها و محکومان به اعدامِ جنبش اخیر به میان نمیآید.
کِیر استارمر هم از قافله عقب نماند و ایران را، با وجود جمهوری اسلامی، «کشور عادی» توصیف کرد.
و اینها دقیقاً چند روز پس از متهمکردن ایران در پروندهی حمله به یهودیان بریتانیا و تهدید مستقیم رژیم رخ داد.
چه جنگ، چه محاصره و چه توافق؛ هیچکدام منفعتی برای ما ندارند.
فقط مسئله این است که کدامیک ضرر کمتری دارد. | 98 |
| 19 | شامگاه یازده اردیبهشت
ساعت20:29
شرایط طوری است که اگر رگم را بزنند، چیزی جز تشویش از آن فوران نمیکند.
خستگیِ مفرط، همراه با افسردگی و عذاب وجدان.
به این شیوه زیستهام و اکنون، اگر مدتی در همین وضع بمانم، شاید حتی سکوت هم از من عبور نکند.
اتاق هم دیگر مثل قبل نیست؛
از درون تهی شده و بوی نم میدهد.
روی در و دیوارهایش نیز ردی از پنجههای افکارم به چشم میخورد. | 95 |
| 20 | ده اردیبهشت هزارو چهار صد پنج
ساعت 22:46
شمار روزها گاه از دستم در میرود.
به گمانم شصت و اندی روز است که این سکوتِ غریب، صدای جامعهی ایرانی را بلعیده است.
زمزمههایی که از این و آن میشنویم، حکایت از تداوم «اینترنت ملی» دارد.
همزمان با چنین یأس و ناامیدیای، حکومت برای وابستگانش از اینترنت بینالملل سخن میگوید و ریخت و پاش میکند.
دیگر برای اتصال تلاشی نمیکنم؛
به گمانم پذیرفتهام که تنها راه، پرداخت هزینهای گزاف برای دسترسی است.
این وضعیت، چه تفاوتی با باجگیری دارد؟
نامش هرچه باشد، نتیجه یکی است.
در بحبوحهی چنین وقایعی، برخی اقشار که شاید شایستهی دسترسی آزادتر بودهاند، با بزرگواری از آن چشم پوشیده و خواستار «آزادی بیان» شدهاند.
خندهدار است که هیچکس مسئولیت طرح اینترنت طبقاتی را بهطور مستقیم بر عهده نمیگیرد.
و خندهدارتر آنکه معدود صداهایی که از پایان این وضعیت سخن میگویند، در نهایت به چیزی شبیه «فیلترینگ متوسط» اشاره دارند.
نتیجهگیریام این است که مسئله، بیش از هر چیز، تبدیل شرایط به فرصتی برای منفعت شخصی است.
شاید هم حاصل سالها کینهورزی و تقابل با رسانهها و پیامرسانهای بینالمللی باشد؛
شاید هم هر دو. کسی چه میداند.
همهچیز با هرچه بیشتر شدن جنجالها پیش میرود و از دست من کاری برنمیآید.
اگر بعد از چهل روز دوباره به نوشتن روی آوردهام، تنها به این دلیل است که احساس میکنم بهتدریج انفعال در حال غلبه بر من است. | 114 |
