fa
Feedback
Iran 2026

Iran 2026

رفتن به کانال در Telegram

تحلیل‌های منتشر شده در این صفحه جهت بازتاب نظرات رسانه‌ها و تحلیل‌گران متفاوت است و‌ نه الزاما تایید مقالات و نظرات

نمایش بیشتر
1 498
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+77 روز
+3430 روز
آرشیو پست ها
گزارش‌های اخیر درباره وضعیت تصمیم‌گیری در تهران نشان می‌دهد که ساختار قدرت در جمهوری اسلامی در میانه جنگ با چالش‌های جدی و پیچیده‌ای روبه‌رو شده است. این تحلیل بر اساس دو منبع اصلی شکل گرفته است: گزارش تحلیلی منتشرشده در نیویورک تایمز (به نقل از ارزیابی‌های اطلاعاتی آمریکا و کشورهای غربی) و گزارش رسانه‌ای منتشرشده در N12 اسرائیل به قلم آساف روزنتسوایگ. در سطح کلان، یکی از مهم‌ترین مسائل، نحوه تعامل مجتبی خامنه‌ای با سایر مراکز قدرت از جمله سپاه پاسداران، رئیس‌جمهور و محمدباقر قالیباف است. این پرسش مطرح است که آیا نظام از مدل «ولایت فقیه» که از ۱۳۵۷ شکل گرفته و پس از ۱۳۶۸ با افزایش نفوذ سپاه تکامل یافته، به سمت مدلی نزدیک‌تر به یک نظام اقتدارگرای نظامی حرکت خواهد کرد یا خیر. در چنین سناریویی، ممکن است نهاد رهبری حفظ شود اما کارکرد آن به سطحی نمادین تقلیل یابد. در مقابل، این احتمال نیز وجود دارد که مجتبی خامنه‌ای بتواند به‌تدریج قدرت را در دست گرفته و موقعیت خود را تثبیت کند؛ همان‌گونه که در سال ۱۳۶۸ نیز پیش‌بینی‌ها درباره ضعف رهبری جدید به‌طور کامل محقق نشد. با این حال، گزارش‌های میدانی تصویر متفاوتی ارائه می‌دهند. بر اساس گزارش نیویورک تایمز**، رهبری ایران در حال حاضر دچار نوعی آشفتگی عملیاتی است. همچنین گزارش **N12 به نقل از منابع اطلاعاتی غربی تأکید می‌کند که مقامات ارشد که از حملات اولیه جان سالم به در برده‌اند، به دلیل نگرانی از شنود و ردیابی، از برقراری تماس‌های تلفنی و حتی دیدارهای حضوری اجتناب می‌کنند. این وضعیت باعث ایجاد نوعی پارانویا در رأس حاکمیت شده و توانایی تصمیم‌گیری و هماهنگی حملات گسترده را به‌شدت کاهش داده است. در همین حال، توازن قدرت در درون سپاه پاسداران نیز اهمیت ویژه‌ای یافته است. بر اساس هر دو منبع، سپاه نهادی یکپارچه نیست و دارای رقابت‌های داخلی و دیدگاه‌های متفاوت است. در گذشته، حضور رهبر می‌توانست نقش تعدیل‌کننده ایفا کند، اما اکنون مشخص نیست این نقش تا چه حد قابل تداوم است. گزارش N12 همچنین اشاره می‌کند که عناصر تندروتر در سپاه نفوذ بیشتری یافته‌اند و ممکن است در عمل تصمیم‌گیری‌ها را در دست گرفته باشند، در حالی که جایگاه رهبری—به‌ویژه نقش مجتبی خامنه‌ای—ممکن است تضعیف شده یا به نقش نمایشی محدود شده باشد. این شرایط همچنین بر عملکرد نظامی ایران تأثیر گذاشته است. طبق گزارش نیویورک تایمز و تحلیل بازتاب‌یافته در N12**، ایران با مشکل در اجرای حملات گسترده و هماهنگ مواجه است و قادر به شلیک موج‌های بزرگ موشکی نیست. در عوض، فرماندهی‌های منطقه‌ای به‌صورت پراکنده و بدون هماهنگی اقدام می‌کنند. همچنین ناتوانی در ارائه پاسخ منسجم به پیشنهادهای خارجی، نشانه‌ای از ضعف در هماهنگی در سطح عالی حکومت تلقی شده است. در کنار این موارد، احتمال شکل‌گیری ائتلاف‌های جدید درون حاکمیت نیز مطرح است؛ برای مثال میان قالیباف و رئیس‌جمهور، یا میان قالیباف و فرماندهان سپاه. این سناریوها در تحلیل‌های راهبردی مرتبط با ساختار قدرت ایران مورد توجه قرار گرفته‌اند و می‌توانند مسیر آینده نظام را شکل دهند. در مجموع، تمام این تحولات بر این فرض استوار است که نظام سیاسی همچنان قادر به بقا خواهد بود. بر اساس ارزیابی‌های ارائه‌شده در **نیویورک تایمز و گزارش **N12**، در حال حاضر تغییر درون ساختار نظام محتمل‌تر از تغییر خود نظام است. با این حال، هنوز برای ارزیابی بازگشت احتمالی اعتراضات مردمی و تأثیر آن‌ها بر معادلات قدرت زود است. آنچه روشن است، این است که جنگ نه‌تنها موازنه نظامی، بلکه ساختار قدرت و تصمیم‌گیری در ایران را نیز وارد مرحله‌ای جدید و نامطمئن کرده است.

چرا پاکستان به میانجی غیرمنتظره میان آمریکا و ایران تبدیل شده است؟ با تشدید درگیری‌های نظامی میان ایالات متحده، اسرائیل و ایران از اواخر فوریه ۲۰۲۶، پاکستان به‌طور غیرمنتظره‌ای به یکی از کانال‌های اصلی میانجی‌گری میان واشنگتن و تهران تبدیل شده است. اسلام‌آباد هم در انتقال پیام‌های دونالد ترامپ به ایران نقش داشته و هم پیشنهاد میزبانی مذاکرات صلح را مطرح کرده؛ نقشی که حاصل ترکیبی از محاسبات ژئوپلیتیک، بحران اقتصادی، موازنه مذهبی و فرصت‌طلبی سیاسی ارتش پاکستان است. هسته اصلی این تحرکات، رابطه نزدیک میان ترامپ و ژنرال سید عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان و قدرتمندترین چهره سیاسی کشور، است. پس از سال‌ها کاهش اهمیت پاکستان در سیاست آمریکا—به‌ویژه در دوره جو بایدن و پس از خروج واشنگتن از افغانستان—بحران نظامی محدود میان هند و پاکستان در مه ۲۰۲۵ ورق را برگرداند. پاکستان برخلاف هند، از میانجی‌گری ترامپ استقبال کرد، او را «صلح‌ساز جهانی» نامید و حتی برای جایزه صلح نوبل نامزد کرد؛ اقدامی که مستقیماً بر تمایل ترامپ برای دیده‌شدن و کسب دستاورد نمایشی اثر گذاشت و رابطه او با دهلی‌نو را هم‌زمان تیره کرد. در داخل پاکستان، این بحران به ارتش اجازه داد قدرت خود را تثبیت کند. در حالی که زندانی شدن عمران خان، سرکوب مخالفان و انتخابات مهندسی‌شده مشروعیت حکومت را تضعیف کرده بود، بحران ۲۰۲۵ به عاصم منیر امکان داد خود را «پیروز جنگ» معرفی کند. پس از آن، او به درجه فیلد مارشالی رسید و با ایجاد سمت جدید ریاست کل نیروهای دفاعی، کنترل کامل ارتش را در دست گرفت؛ امری که عملاً سیاست خارجی و اقتصادی کشور را در اختیار نظامیان قرار داد. از منظر منطقه‌ای، پاکستان دلایل متعددی برای ورود به میانجی‌گری دارد. این کشور با ایران مرز مشترک دارد، دارای جمعیت قابل توجه شیعه (۱۵ تا ۲۰ درصد) است و هم‌زمان به‌شدت به انرژی خلیج فارس وابسته است. ادامه جنگ، مستقیماً اقتصاد بحران‌زده پاکستان را تحت فشار قرار داده و افزایش قیمت سوخت، بیشترین آسیب را به اقشار کم‌درآمد وارد کرده است. از سوی دیگر، وابستگی مالی طولانی‌مدت اسلام‌آباد به عربستان سعودی—و وجود همکاری‌های امنیتی و دفاعی—پاکستان را در موقعیتی حساس میان تهران و ریاض قرار داده است؛ موقعیتی که میانجی‌گری را به گزینه‌ای کم‌هزینه‌تر از انتخاب طرف در یک درگیری منطقه‌ای تبدیل می‌کند. در کنار این عوامل، بعد اقتصادی و شخصی رابطه با ترامپ نیز اهمیت دارد. ارتش پاکستان کوشیده با پیشنهاد همکاری‌های معدنی، پروژه‌های رمزارزی مشترک، لابی‌گری سنگین در واشنگتن و حتی تحویل یکی از رهبران داعش به آمریکا—که ترامپ آن را علناً یک «پیروزی» اعلام کرد—جایگاه خود را نزد رئیس‌جمهور آمریکا تقویت کند. این رویکرد به‌خوبی با منطق «دستاوردمحور» دولت ترامپ همخوانی دارد. در نهایت، بسیاری از ناظران تأکید می‌کنند که نقش جدید پاکستان بیش از آن‌که نشانه تغییر عمیق راهبردی باشد، نتیجه فرصت‌طلبی تاکتیکی ارتش در لحظه‌ای خاص است. اسلام‌آباد می‌کوشد خود را بازیگری کلیدی در ثبات منطقه‌ای نشان دهد، اما هم‌زمان با بحران‌های حل‌نشده‌ای چون تروریسم داخلی، تیرگی روابط با طالبان افغان و آسیب‌پذیری شدید اقتصادی روبه‌روست؛ مسائلی که سایه آن‌ها همچنان بر سیاست خارجی پاکستان سنگینی می‌کند.https://www.newyorker.com/news/q-and-a/how-pakistan-became-a-major-player-in-peace-negotiations-between-the-us-and-iran?utm_source=twitter&utm_medium=social&utm_campaign=dhtwitter&utm_content=null

نشانه‌های «خروج تدریجی» آمریکا از تنش با ایران این گزارش به ارزیابی فاصله میان گفتمان سیاسی اعلام‌شده و رفتار عملیاتی ایالات متحده می‌پردازد و می‌کوشد نشان دهد آیا مسیر کاهش تنش واقعاً در حال شکل‌گیری است یا صرفاً ابزاری مذاکره‌ای باقی مانده است. در سطح سیاسی، پیام‌های واشینگتن حاکی از تمایل به حفظ مسیر مذاکره است. گفته می‌شود گفت‌وگوها همچنان فعال‌اند، برخی از شروط آمریکا ممکن است برای تهران قابل بررسی شده باشند، و حتی نشانه‌هایی از آمادگی برای پایان‌دادن به درگیری دیده می‌شود—ولو آن‌که بازگشایی کامل تنگهٔ هرمز پیشاپیش تضمین نشده باشد. در سطح عملیاتی، تصویر متفاوت است. ایالات متحده همچنان به حملات علیه اهداف مرتبط با ایران ادامه می‌دهد، از تعبیرهایی مانند «روزهای سرنوشت‌ساز» استفاده می‌کند، هزینه‌های بیشتر را گوشزد می‌کند، و هم‌زمان تلاش دارد بار بیشتری از امنیت تنگهٔ هرمز را بر دوش دیگر بازیگران منطقه‌ای بگذارد. در همین چارچوب، اسرائیل نیز خود را برای ادامهٔ کارزار نظامی در هفته‌های آینده آماده می‌کند؛ امری که نشان می‌دهد بُعد نظامی همچنان برای افزایش اهرم فشار به‌کار می‌رود، نه برای انتقال روشن به کاهش تنش. داوری تحلیلی این است که هدف، یک «خروج قهری–مذاکره‌ای» است نه خروج فوری. به بیان دیگر: حفظ فشار نظامی، باز نگه‌داشتن کانال مذاکره، و نگه‌داشتن گزینهٔ توقف در زمانی که پذیرش شروط از سوی تهران بتواند به‌عنوان دستاوردی برای آمریکا چارچوب‌بندی شود. شاخص‌هایی که می‌تواند واقعی‌شدن خروج را نشان دهد کاهش قابل مشاهده در آهنگ حملات محدودشدن دامنهٔ اهداف شفاف‌تر شدن زبان عمومی دربارهٔ شروط، توالی مراحل و سازوکارهای راستی‌آزمایی کاهش تأکید بر «روزهای سرنوشت‌ساز» و گسترش گزینه‌های نظامی شاخص‌هایی که نشان می‌دهد تشدید تنش همچنان برای اهرم‌سازی است مایکل پرگانت تداوم حملات بدون وقفهٔ عملیاتی تهدید مداوم زیرساخت‌های اقتصادی ایران فشار مستمر بر هم‌پیمانان برای تقبل نقش بیشتر در هرمز هم‌پوشانی کامل میان لفاظی مذاکره‌ای و اقدام نظامی قهرآمیز جمع‌بندی: در گفتار، رویکرد مذاکره‌ای پررنگ است؛ اما در عمل، کنش‌ها هنوز بر شکل‌دادن میدان از طریق فشار استوارند. تا زمانی که رفتار عملیاتی تغییر معنادار نکند، «خروج» را باید بیش از آن‌که سیاستی فعال دانست، موضعی در چارچوب مذاکره تلقی کرد.

گزارش‌هایی نیز منتشر شده مبنی بر اینکه روسیه داده‌های هدف‌گیری برای حملات ایران به اهداف آمریکایی در منطقه در اختیار تهران قرار داده است. اگر این گزارش‌ها درست باشد، چنین همکاری پنهانی می‌تواند یک کمک ملموس و مهم به توانمندی‌های نظامی ایران محسوب شود. با این حال، نباید این کمک را بیش از حد بزرگ جلوه داد؛ چرا که ممکن است صرفاً یک ابزار چانه‌زنی باشد که کرملین امیدوار است از طریق آن، واشنگتن را وادار کند ارائهٔ اطلاعات هدف‌گیری به اوکراین را متوقف کند. در نتیجه، استراتژی کنونی پوتین این است که با نگرانی به جنگ خاورمیانه چشم بدوزد و امیدوار باشد که ایالات متحده در نوعی باتلاق گرفتار شود. مزایای چنین باتلاقی روشن است: علاوه بر تحقیر ترامپ، شکست عملیات «خشم حماسی» می‌تواند شکاف‌هایی در ناتو و متحدان منطقه‌ای آمریکا ایجاد کند و قیمت نفت را در سطحی سودآور بالا نگه دارد. هرچه این درگیری طولانی‌تر شود، برای حساب‌های کرملین بهتر است. با این حال، اشتباه است اگر تصور کنیم که سود کوتاه‌مدت ناشی از افزایش قیمت نفت تنها دغدغهٔ پوتین است؛ مسائل مهم‌تری نیز در میان است. در واقع، اگر ایالات متحده پس از تضعیف قابل‌توجه توانمندی‌های ایران، به توافقی با این رژیم دست یابد، جایگاهش در خاورمیانه به‌شدت تقویت خواهد شد؛ در حالی که روسیه و چین به‌عنوان «ببرهای کاغذی» افشا می‌شوند—قدرت‌هایی که بیش از آنکه قادر به اجرای دیدگاه‌های بلندپروازانهٔ خود باشند، صرفاً دربارهٔ نظم جهانی جدید سخن می‌گویند. در این میان، هنوز نمی‌توان قضاوت نهایی کرد. هیچ چیز به اندازهٔ ۲۰ سال جنگ‌های بی‌پایان در خاورمیانه، ایالات متحده را تضعیف نکرده است. این جنگ‌ها نه‌تنها فرصت‌هایی برای روسیه ایجاد کردند تا نفوذ خود را در منطقه گسترش دهد، بلکه خروج آشفتهٔ آمریکا از افغانستان نیز پوتین را جسور کرد تا با حمله به اوکراین، اعتبار آمریکا را به چالش بکشد. اما یک جنگ کوتاه—اگر به‌گونه‌ای پایان یابد که بتوان آن را پیروزی آمریکا تلقی کرد، حتی اگر رژیم تضعیف‌شدهٔ ایران همچنان باقی بماند—می‌تواند اعتبار آمریکا را تقویت کرده و بیش از پیش روسیه را تضعیف کند. یک عملیات موفق علیه ایران، در تضاد کامل با «عملیات ویژهٔ نظامی» روسیه در اوکراین خواهد بود؛ جنگی که با وجود تخریب گسترده و تلفات سنگین، به‌طور محسوسی در دستیابی به اهداف اولیهٔ خود ناکام مانده است. در مجموع، اینکه آیا روسیه از این جنگ سود می‌برد یا نه، کاملاً به نحوه و سرعت پایان آن بستگی دارد. در حال حاضر، پوتین تنها می‌تواند با ناتوانی نظاره‌گر تلاش‌های جنگی واشنگتن باشد و به بدترین سناریو برای آمریکا امید ببندد. https://foreignpolicy.com/2026/03/30/trump-putin-iran-war-hormuz-oil-israel-sanctions/

این مقاله نوشته والتر راسل مید در روزنامه وال‌استریت ژورنال است و بازتاب‌دهنده یکی از صداهای مهم در جریان‌های جنگ‌طلب و مداخله‌گرای سیاست خارجی آمریکا محسوب می‌شود. مقاله با نقل قولی از وینستون چرچیل آغاز می‌شود که بر غیرقابل پیش‌بینی بودن جنگ تأکید دارد. این مقدمه به‌عنوان چارچوبی برای نشان دادن وضعیت کنونی دونالد ترامپ استفاده می‌شود؛ رهبری که اکنون با پیامدهای واقعی جنگی مواجه شده که به‌مراتب پیچیده‌تر از پیش‌بینی‌های اولیه است. نویسنده تلاش می‌کند نشان دهد که جنگ به‌سرعت از کنترل اولیه خارج می‌شود و تصمیم‌گیرندگان را وارد فضایی از عدم قطعیت می‌کند. در ادامه، مقاله مجموعه‌ای از چالش‌های کلیدی را مطرح می‌کند که نشان‌دهنده ابعاد چندلایه جنگ است. از جمله این مسائل می‌توان به نقش روسیه در کمک اطلاعاتی به ایران، تهدیدات حوثی‌ها در دریای سرخ و اثر آن بر بازار جهانی انرژی، و همچنین احتمال اعزام نیروهای زمینی آمریکا اشاره کرد. مهم‌تر از همه، این پرسش مطرح می‌شود که آمریکا چگونه می‌تواند حکومت ایران را سرنگون کند یا آن را وادار به پذیرش شرایط خود نماید. این مجموعه پرسش‌ها نشان می‌دهد که جنگ از یک عملیات محدود به یک بحران ژئوپلیتیکی گسترده تبدیل شده است. محور اصلی مقاله، بررسی امکان بازگشت به گزینه‌ای است که در دهه‌های اخیر استفاده نشده: اعلام رسمی جنگ توسط کنگره آمریکا. نویسنده استدلال می‌کند که در صورت تشدید درگیری، ممکن است دولت آمریکا به سمت این گزینه حرکت کند. اعلام جنگ نه‌تنها از نظر تاریخی اهمیت دارد، بلکه اختیارات بسیار گسترده‌ای به رئیس‌جمهور می‌دهد و می‌تواند ابزارهای قدرتمندی برای کنترل اقتصاد، رسانه و جامعه در اختیار دولت قرار دهد. برای نشان دادن ابعاد واقعی این اختیارات، مقاله به تجربه‌های تاریخی اشاره می‌کند. در دوره وودرو ویلسون، پس از ورود آمریکا به جنگ جهانی اول، دولت اقدام به سرکوب گسترده مخالفان جنگ کرد. قوانینی مانند «قانون جاسوسی» و «قانون فتنه» تصویب شد که بر اساس آن‌ها بسیاری از منتقدان بازداشت و زندانی شدند. دولت همچنین محدودیت‌های شدید بر آزادی بیان اعمال کرد، انتشار مطالب ضد جنگ را ممنوع نمود و اتباع کشورهای دشمن را تحت نظارت و محدودیت‌های گسترده قرار داد. فضای داخلی آمریکا در این دوره به‌شدت امنیتی شد و دولت کنترل بیشتری بر جامعه اعمال کرد. در دوره فرانکلین روزولت در جنگ جهانی دوم، این روند حتی گسترده‌تر شد. دولت کنترل وسیعی بر اقتصاد اعمال کرد، تولید صنعتی را به‌طور کامل در خدمت جنگ قرار داد و نظام جیره‌بندی و برنامه‌ریزی مرکزی را اجرا کرد. علاوه بر این، یکی از بحث‌برانگیزترین اقدامات این دوره، بازداشت و انتقال اجباری آمریکایی‌های ژاپنی‌تبار به اردوگاه‌های داخلی بود؛ اقدامی که شامل ده‌ها هزار نفر شد و بعدها به‌عنوان یکی از موارد نقض جدی حقوق مدنی در تاریخ آمریکا شناخته شد. همچنین سانسور رسانه‌ها افزایش یافت و دولت نظارت گسترده‌تری بر اطلاعات و ارتباطات اعمال کرد. این اقدامات نشان می‌دهد که اعلام جنگ می‌تواند به تغییرات عمیق در ساختار سیاسی و اجتماعی کشور منجر شود. در سطح سیاسی داخلی، نویسنده تأکید می‌کند که چنین تصمیمی با مخالفت‌های جدی مواجه خواهد شد. دموکرات‌ها احتمالاً با اعطای این سطح از اختیارات مخالفت خواهند کرد و حتی برخی جمهوری‌خواهان نیز ممکن است به دلیل نگرانی از هزینه‌های سیاسی و اجتماعی جنگ، همراهی نکنند. با این حال، مقاله سناریویی را مطرح می‌کند که در آن تغییرات در افکار عمومی—مثلاً در اثر افزایش تلفات یا حملات ایران—می‌تواند شرایط را به‌گونه‌ای تغییر دهد که اعلام جنگ از نظر سیاسی ممکن شود. مقاله جنگ را به‌عنوان یک پدیده تحول‌آفرین توصیف می‌کند که می‌تواند نه‌تنها سیاست خارجی، بلکه ساختار داخلی آمریکا را نیز تغییر دهد. نویسنده هشدار می‌دهد که پیامدهای این جنگ محدود به خارج از کشور نخواهد بود و حتی ممکن است دولت‌ها نیز کنترل کامل خود بر روند تحولات را از دست بدهند.در نهایت، پیام اصلی این است که آمریکا ممکن است به نقطه‌ای برسد که ناچار شود بین ادامه یک جنگ محدود و ورود به یک درگیری تمام‌عیار یکی را انتخاب کند—انتخابی که پیامدهای آن نه‌تنها در میدان جنگ، بلکه در داخل آمریکا نیز بسیار گسترده و تعیین‌کننده خواهد بود.https://www.wsj.com/opinion/why-not-declare-war-e8c8bdbc?mod=hp_opin_pos_4

این یادداشت توسط هیئت تحریریه روزنامه وال‌استریت ژورنال (The Wall Street Journal) و امروز (۳۰ مارس ۲۰۲۶) منتشر شده است. این روزنامه به‌طور سنتی رویکردی متمایل به سیاست‌های مداخله‌گرایانه و حمایت از اقدام نظامی آمریکا دارد. با این حال، نکته مهم و قابل توجه در این متن آن است که حتی در چارچوب چنین رویکردی، نویسندگان نسبت به برخی سناریوهای مطرح‌شده توسط دولت دونالد ترامپ (Donald Trump) ابراز نگرانی کرده‌اند—به‌ویژه در مورد اهدافی که می‌تواند پیامدهای انسانی و سیاسی گسترده و پرریسکی به همراه داشته باشد. فهرست اهداف ترامپ در ایران؛ خوب و بد حمله به تأسیسات آب‌شیرین‌کن و نیروگاه‌ها به مردم ایران آسیب می‌زند نوشته هیئت تحریریه وال‌استریت ژورنال ۳۰ مارس ۲۰۲۶ رئیس‌جمهور دونالد ترامپ طبق روال همیشگی خود، به‌طور متناوب بین تمجید از دیپلماسی با ایران و صدور تهدیدهای جدید در صورت شکست مذاکرات صلح در نوسان است. او همچنین فهرست جدید و گسترده‌تری از اهداف را مطرح کرده، اما برخی از مکان‌هایی که نام برده، بیش از آنکه به حکومت آسیب بزند، به مردم ایران لطمه خواهد زد. «پیشرفت بزرگی [در مذاکرات] حاصل شده، اما اگر به هر دلیلی توافقی به‌زودی حاصل نشود»، ترامپ صبح دوشنبه در شبکه Truth Social نوشت، «ما اقامت زیبای خود در ایران را با منفجر کردن و نابود کردن کامل تمام نیروگاه‌های تولید برق، چاه‌های نفت و جزیره خارک (و احتمالاً تمام تأسیسات آب‌شیرین‌کن!) به پایان خواهیم رساند.» تشخیص اینکه چه زمانی ترامپ جدی است دشوار است، اما این فهرست اهداف بیش از حد غیرتفکیکی است. تولید نفت و پایانه صادرات نفت در جزیره خارک اهداف نظامی قابل توجیهی محسوب می‌شوند، زیرا منابع اصلی تأمین مالی حکومت هستند. تصمیم برای بمباران یا اشغال آن‌ها توسط نیروهای آمریکایی، موضوعی مربوط به محاسبات نظامی و ارزیابی ریسک‌هاست. با این حال، نکته عجیب این است که ترامپ تاکنون اجازه داده نفتکش‌های حامل نفت ایران از خلیج عبور کرده و به چین یا سایر خریداران برسند بدون آنکه مزاحمتی برای آن‌ها ایجاد شود. او حتی یک گروه از این نفتکش‌ها را «هدیه» برای آمریکا توصیف کرده است—احتمالاً برای جلوگیری از افزایش شدید قیمت جهانی نفت. اما اگر واقعاً قصد دارد حکومت ایران را تحت فشار قرار دهد، قطع صادرات نفت آن ممکن است ضروری باشد. اما این موضوع درباره بمباران نیروگاه‌های برق یا تأسیسات آب‌شیرین‌کن ایران صدق نمی‌کند، زیرا این تأسیسات بیشتر نیازهای غیرنظامی را تأمین می‌کنند تا نظامی. چنین حملاتی مردمی را مجازات می‌کند که آمریکا پس از پایان بمباران‌ها به حمایت آن‌ها در برابر حکومت نیاز دارد. تهران حتی پیش از جنگ نیز به دلیل سوءمدیریت حکومت با کمبود آب مواجه بود. بمباران تأسیسات آب‌شیرین‌کن به حکومت این امکان را می‌دهد که کمبودها را به گردن آمریکا بیندازد، در حالی که همزمان رنج انسانی بسیار بیشتری ایجاد می‌کند. همین مسئله درباره بمباران تولید برق نیز صدق می‌کند. ایرانیانی که بدون برق یا آب بمانند، به‌سرعت نیازمند کمک خارجی خواهند شد یا به کشورهای همسایه و فراتر از آن پناهنده می‌شوند. این امر در زمانی که آمریکا تلاش می‌کند حمایت منطقه‌ای برای جنگ جلب کند، هیچ دوستی برایش به همراه نخواهد داشت. همچنین روایت‌های مربوط به محرومیت غیرنظامیان می‌تواند افکار عمومی در آمریکا را بیش از پیش علیه جنگ تحریک کند. فهرست اهداف غیرتفکیکی ترامپ یادآور بمباران‌های غیرنظامی در جنگ جهانی دوم علیه شهرهای آلمان و ژاپن است. اما امروز دهه ۱۹۴۰ نیست که بتوان آثار جنگ را تا حدی پنهان نگه داشت. یکی از مزایای بزرگ فناوری بمباران دقیق این است که به ارتش آمریکا اجازه می‌دهد دشمن را با حداقل آسیب به غیرنظامیان هدف قرار دهد. این یک پیشرفت اخلاقی در جنگ محسوب می‌شود و شیوه جنگ آمریکا را از روش‌هایی مانند روش‌های ولادیمیر پوتینمتمایز می‌کند. گاهی هنوز هم اشتباهاتی رخ می‌دهد و غیرنظامیان کشته می‌شوند—مانند موردی که ممکن است در روزهای نخست جنگ، یک مدرسه به‌طور ناخواسته هدف قرار گرفته باشد. اما این موضوع تفاوت زیادی با تخریب عمدی اهداف غیرنظامی دارد. امید است کسی در شورای جنگ ترامپ این تفاوت را برای او توضیح دهد و او را به تمرکز بر اهداف مرتبط با حکومت محدود کند https://www.wsj.com/opinion/donald-trump-iran-target-list-b586aac6?mod=hp_opin_pos_2.

در مجموع، این کارزار ترکیبی از نفوذ اطلاعاتی، توانمندی سایبری، فناوری هوش مصنوعی و ابزارهای نظامی پیشرفته است که اسرائیل را قادر ساخته به سطح بالایی از دقت در عملیات دست یابد؛ اما همچنان این پرسش باقی است که آیا این موفقیت‌های تاکتیکی به نتایج راهبردی منجر خواهند شد یا خیر.https://www.washingtonpost.com/world/2026/03/30/iran-israel-war-killings/

کارزار ترور هدفمند اسرائیل علیه رهبران ایران و نقش هوش مصنوعی در جریان هماهنگی‌های نظامی میان ایالات متحده و اسرائیل برای جنگ با ایران، تقسیم وظایف میان اهداف مختلف از جمله تأسیسات هسته‌ای، پایگاه‌های نظامی و سامانه‌های موشکی انجام شد. با این حال، از همان ابتدا مشخص بود که مأموریت «شکار و حذف رهبران ایران» به اسرائیل واگذار شده است. اسرائیل این مأموریت را با کارایی بالا اجرا کرده و طبق آمار ارتش این کشور، در موج اولیه حملات رهبر عالی ایران کشته شد و تاکنون بیش از ۲۵۰ مقام ارشد ایرانی نیز هدف قرار گرفته‌اند. آخرین مورد اعلام‌شده، کشته شدن فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است. این اقدامات بخشی از یک کارزار موسوم به «قطع سر» است که هدف آن تضعیف ساختار رهبری ایران است. این کارزار بر یک زیرساخت اطلاعاتی و عملیاتی پیشرفته متکی است که طی دهه‌ها شکل گرفته و در سال‌های اخیر به‌طور چشمگیری ارتقا یافته است. اسرائیل از منابع انسانی در داخل ایران، نفوذ سایبری گسترده و یک پلتفرم پیشرفته هوش مصنوعی استفاده می‌کند که داده‌های عظیم را برای شناسایی الگوهای رفتاری و موقعیت رهبران تحلیل می‌کند. نفوذ سایبری اسرائیل شامل دسترسی به دوربین‌های شهری، سامانه‌های پرداخت، گلوگاه‌های اینترنتی و پایگاه‌های داده امنیتی بوده است. این دسترسی‌ها به‌ویژه در نتیجه تمرکز زیرساخت‌های ارتباطی در ایران تقویت شده، زیرا همین تمرکز امکان نظارت بر ارتباطات مقامات را نیز فراهم کرده است. داده‌های جمع‌آوری‌شده توسط یک پلتفرم محرمانه هوش مصنوعی تحلیل می‌شوند که به گفته مقامات اسرائیلی، یکی از مهم‌ترین پیشرفت‌های اطلاعاتی در سال‌های اخیر به شمار می‌رود. در کنار این توانمندی‌های اطلاعاتی، اسرائیل از ابزارهای عملیاتی متنوعی استفاده کرده است؛ از جمله بمب‌هایی که ماه‌ها قبل کار گذاشته می‌شوند، پهپادهایی که قادر به ورود به فضاهای بسته هستند، و موشک‌های هوا به زمین شلیک‌شده از جنگنده‌ها. این تاکتیک‌ها حاصل سال‌ها تجربه در درگیری‌های منطقه‌ای است. اطلاعات به‌دست‌آمده در برخی موارد به حدی دقیق بوده که مسیر موشک‌ها در حین پرواز و بر اساس جابه‌جایی هدف تغییر داده شده است. برای مثال، در یکی از حملات، زمانی که هدف از یک دفتر به آپارتمانی در نزدیکی منتقل شد، مسیر موشک نیز متناسب با این تغییر اصلاح شد؛ حمله‌ای که به کشته شدن فرمانده نیروی هوافضای سپاه انجامید. یکی از عناصر کلیدی این کارزار، هدف قرار دادن «گروه پنج» است؛ اصطلاحی که به آیت‌الله علی خامنه‌ای و نزدیک‌ترین مشاوران او اطلاق می‌شود. بر اساس اطلاعات اسرائیل، این گروه به‌طور منظم و تقریباً هفتگی در مکان‌های مختلف گرد هم می‌آمدند، که این الگوی تکرارشونده امکان رصد مستمر آن‌ها را فراهم کرد. حمله ۲۸ فوریه که به کشته شدن خامنه‌ای و تعدادی از مقامات ارشد انجامید، نتیجه همین نظارت طولانی‌مدت بود. اطلاعات نشان داد که زمان نشست از شب به صبح تغییر کرده و این موضوع باعث اصلاح زمان حمله شد. در زمان وقوع عملیات، نیروهای آمریکایی در منطقه مستقر بودند، اما اجرای حمله توسط جنگنده‌های اسرائیلی انجام شد. در این حمله، علاوه بر رهبر ایران، چندین مقام ارشد از جمله فرماندهان نظامی و مسئولان دفاعی کشته شدند. مجتبی خامنه‌ای نیز در محل حضور داشت و به‌شدت مجروح شد، اما زنده ماند و پس از آن نقش محدودی در تصمیم‌گیری‌ها داشته و عمدتاً در انزوا نگه داشته شده است. این عملیات‌ها بخشی از یک چارچوب همکاری میان آمریکا و اسرائیل است که در آن هر طرف بر اساس توانمندی‌های خود نقش مشخصی ایفا می‌کند. مقامات آمریکایی تأکید کرده‌اند که این تقسیم وظایف ناشی از قابلیت‌هاست، نه محدودیت‌های حقوقی، و ایالات متحده پیش‌تر نیز اقدام به ترورهای هدفمند کرده است. با وجود موفقیت‌های عملیاتی، نتایج راهبردی این کارزار همچنان نامشخص است. بسیاری از مقامات کشته‌شده با افراد تندروتر جایگزین شده‌اند و نشانه‌ای از اعتراضات گسترده داخلی مشاهده نشده است. مقامات اسرائیلی وضعیت ایران را «آسیب‌دیده اما باثبات» توصیف کرده‌اند که توانسته در برابر حملات مقاومت کند. در عین حال، برخی کارشناسان هشدار داده‌اند که تبدیل ترورهای هدفمند به یک استراتژی دائمی می‌تواند پیامدهای خطرناکی داشته باشد و دامنه اهداف را گسترش دهد. همچنین این نگرانی وجود دارد که این رویکرد نتواند به اهداف اصلی جنگ، از جمله مهار برنامه هسته‌ای ایران و تضعیف ساختار قدرت، منجر شود.

ایران، «ارتش‌های سلیمانی» و کودتای ترامپ غسان شربل سردبیر روزنامه الشرق الاوسط دوشنبه - ۳۰ مارس ۲۰۲۶ https://english.aawsat.com/opinion/5256730-iran-%E2%80%98soleimani%E2%80%99s-armies%E2%80%99-and-trump%E2%80%99s-coup رویکرد دونالد ترامپ با رؤسای جمهور پیش از او متفاوت است. او روابط، دشمنی‌ها و شیوه‌های خاص خود را در اداره جنگ‌ها دارد. او ژنرالی است که نبرد را شخصاً از طریق صفحه‌نمایش‌ها، شبکه‌های اجتماعی و تلفن هدایت می‌کند. اظهارات او هیچ شباهتی به دیپلماسی سنتی ندارد و تهدیدهای او بی‌سابقه است. او ضربه‌های سنگین وارد می‌کند و سپس پیشنهاد مذاکره می‌دهد، در حالی که از تسلیم ایران سخن می‌گوید، بدون توجه به این واقعیت که این نظام نه توان پیروزی دارد و نه امکان اعلام تسلیم. ایران یک کشور عادی نیست، بلکه انقلابی است که از پذیرش قواعد دولت‌بودن سر باز زده است. در این جنگ، نقش قاسم سلیمانی، فرمانده کشته‌شده نیروی قدس، محوری است. او جنگی اجتناب‌ناپذیر با اسرائیل را محتمل می‌دانست و بر این باور بود که می‌توان از طریق حملات چندجبهه‌ای با موشک و پهپاد، اسرائیل را دچار فروپاشی امنیتی و روانی کرد. اما مهم‌تر از آن، سلیمانی معمار شبکه‌ای بود که بعدها به نام «ارتش‌های سلیمانی» شناخته شد؛ شبکه‌ای از نیروهای نیابتی و شبه‌نظامی در لبنان، سوریه، عراق و یمن که به‌صورت هماهنگ عمل می‌کردند و به ایران امکان می‌داد بدون ورود مستقیم به جنگ، در چندین جبهه هم‌زمان فشار وارد کند. این «ارتش‌ها» صرفاً گروه‌های پراکنده نبودند، بلکه بخشی از یک راهبرد منطقه‌ای بودند که هدف آن محاصره اسرائیل و برخی کشورهای عربی از طریق «کمربندی» از موشک‌ها، پهپادها و تونل‌ها بود. سلیمانی همچنین تلاش می‌کرد «ریسمان آمریکایی» را که به باور او کشورهای منطقه را به هم پیوند می‌داد، قطع کند و نفوذ ایران را جایگزین آن سازد. در عراق، او با تضعیف ساختار سیاسی پس از صدام و ایجاد نیروهای موازی، نفوذ ایران را تثبیت کرد و در شکل‌گیری و تقویت نیروهای بسیج مردمی نقش کلیدی داشت. در لبنان و سوریه نیز با کمک به خروج حزب‌الله و رژیم بشار اسد از انزوا، و با جلب مداخله روسیه، توانست این شبکه منطقه‌ای را حفظ و تقویت کند. به این ترتیب، «ارتش‌های سلیمانی» به ابزاری برای گسترش نفوذ ایران در کل منطقه تبدیل شدند و در غزه و صنعا نیز رد پای آن‌ها دیده می‌شود. ایران تلاش می‌کرد بدون ورود به جنگ مستقیم با آمریکا، از طریق همین شبکه‌ها نفوذ خود را گسترش دهد و از «لبه پرتگاه» عبور نکند. اما ترور سلیمانی در سال ۲۰۲۰ توسط ترامپ نقطه عطفی بود که این ساختار را با چالش جدی روبه‌رو کرد. این اقدام، که حتی از ترور اسامه بن لادن خطرناک‌تر توصیف شده، نشان‌دهنده ورود آمریکا به مرحله‌ای جدید از تقابل مستقیم با ایران بود. پس از بازگشت ترامپ به قدرت، رویکردی تهاجمی‌تر علیه ایران شکل گرفت. ژنرال‌های او خواستار مجازات ایران به دلیل برنامه هسته‌ای، تهدید متحدان و تلاش برای کنترل مسیرهای انرژی بودند. در این چارچوب، آمریکا از تحولات سوریه که به قطع مسیرهای ارتباطی میان «ارتش‌های سلیمانی» انجامید، حمایت کرد. در این میان، بنیامین نتانیاهو نقش مهمی در متقاعد کردن ترامپ داشت که ایران و این شبکه‌های نیابتی، تهدیدی فوری برای اسرائیل و آمریکا هستند. در این تحلیل، سه اشتباه بزرگ برای رهبری ایران مطرح می‌شود: ورود به جنگی مستقیم با آمریکا، آشکار کردن خصومت علیه کشورهای عربی منطقه با حملات گسترده، و تصور اینکه می‌تواند از تنگه هرمز به‌عنوان اهرم فشار بر اقتصاد جهانی استفاده کند. با ورود به ماه دوم جنگ، اگر حملات آمریکا و اسرائیل بتواند توان نظامی ایران و شبکه «ارتش‌های سلیمانی» را تضعیف کند، منطقه با واقعیتی جدید روبه‌رو خواهد شد. کاهش توان این شبکه‌ها در تهدید همسایگان، به معنای تغییر در توازن قدرت و موقعیت ایران در منطقه خواهد بود. ترامپ به‌عنوان خطرناک‌ترین بازیگر علیه ایران و «ارتش‌های سلیمانی» معرفی می‌شود. در صورت موفقیت او، ساختار قدرت در منطقه دگرگون خواهد شد؛ در حالی که روسیه در اوکراین درگیر است و چین رویکردی محتاطانه را دنبال می‌کند.

https://foreignpolicy.com/2026/03/30/trump-war-iran-israel-lebanon-gulf-winner-loser/ راوی آگراوال، سردبیر نشریه «فارن پالیسی»، در این مقاله به بررسی عملکرد ایالات متحده در جنگ با ایران می‌پردازد و از منظر تحلیلی استدلال می‌کند که آمریکا با وجود دستاوردهای نظامی، در سطح راهبردی در حال شکست است. او به‌عنوان یک تحلیل‌گر سیاست خارجی، چارچوب بحث خود را بر تفاوت میان «پیروزی در میدان نبرد» و «پیروزی در جنگ» بنا می‌کند و نشان می‌دهد که این دو لزوماً هم‌راستا نیستند. نویسنده ابتدا به این نکته اشاره می‌کند که اگر معیار صرفاً میزان خسارت باشد، آمریکا و اسرائیل عملکرد موفقی داشته‌اند. آن‌ها توانسته‌اند ضربات قابل‌توجهی به ایران وارد کنند، از جمله حذف رهبران ارشد سیاسی و نظامی، تضعیف شدید نیروهای نظامی، عقب راندن برنامه هسته‌ای، کاهش توان موشکی و وارد کردن خسارت به گروه‌های نیابتی مانند حزب‌الله. در مقابل، ایران نتوانسته خسارت نظامی مشابهی وارد کند، اما توانسته مسیرهای حیاتی تجارت و حمل‌ونقل جهانی را مختل کند. با این حال، آگراوال تأکید می‌کند که این ارزیابی برای درک نتیجه واقعی جنگ کافی نیست. به‌زعم او، دلیل اصلی اینکه آمریکا در حال باختن تلقی می‌شود، عدم تحقق اهداف حداکثری اولیه است. دولت دونالد ترامپ در آغاز جنگ اهدافی مانند تغییر رژیم، نابودی کامل توان موشکی ایران، مهار نیروهای نیابتی و جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای را مطرح کرده بود، اما هیچ‌یک از این اهداف به‌طور کامل محقق نشده‌اند. در مقابل، ایران توانسته ساختار حکومتی خود را حفظ کند، جایگزین‌هایی برای رهبران از دست‌رفته داشته باشد و همچنان به حملات موشکی ادامه دهد. همچنین نشانه‌هایی از برنامه‌ریزی برای طولانی کردن جنگ، مانند ورود حوثی‌ها و حفظ ذخایر اورانیوم غنی‌شده، دیده می‌شود. عامل مهم دیگر، تأثیرات اقتصادی گسترده این جنگ است. ایران با ایجاد اختلال در تنگه هرمز—که مسیر حیاتی انتقال نفت، گاز طبیعی مایع، هلیوم و کودهای شیمیایی است—توانسته قیمت انرژی و سایر کالاهای کلیدی را به‌شدت افزایش دهد. این اقدام نه‌تنها فشار اقتصادی بر جهان وارد کرده، بلکه نشان‌دهنده توانایی ایران در ایجاد بی‌ثباتی در سطح جهانی است. در عین حال، افکار عمومی در بسیاری از کشورها، آمریکا و اسرائیل را بیش از ایران مسئول این وضعیت می‌دانند. آگراوال همچنین به انزوای سیاسی آمریکا اشاره می‌کند. برخلاف جنگ‌های گذشته، این‌بار آمریکا نه به دنبال جلب حمایت بین‌المللی بوده و نه موفق به کسب آن شده است. تنها متحد اصلی آن اسرائیل است که خود نیز با کاهش محبوبیت جهانی مواجه است. این وضعیت باعث تضعیف روابط آمریکا با متحدانش و کاهش اعتبار آن در نظام بین‌الملل شده است. از منظر ژئوپلیتیک، جنگ پیامدهای ناخواسته‌ای نیز داشته است. کاهش تحریم‌های نفتی باعث افزایش درآمد ایران شده و روسیه نیز از افزایش قیمت انرژی سود برده است. چین نیز بدون درگیری مستقیم، از شرایط بهره‌مند شده و همزمان عملکرد نظامی آمریکا را زیر نظر دارد. به این ترتیب، جنگ نه‌تنها به تضعیف ایران منجر نشده، بلکه به تقویت نسبی رقبای آمریکا کمک کرده است. در داخل آمریکا نیز حمایت سیاسی از جنگ در حال کاهش است. درخواست بودجه‌های کلان نظامی با تردید مواجه شده و برخی قانون‌گذاران حتی از حزب جمهوری‌خواه، مخالفت خود را با گسترش درگیری اعلام کرده‌اند. این موضوع نشان می‌دهد که ادامه جنگ با محدودیت‌های داخلی جدی روبه‌رو است. در جمع‌بندی، آگراوال تأکید می‌کند که حتی اگر جنگ به‌زودی پایان یابد، بقای رژیم ایران به‌تنهایی نوعی پیروزی راهبردی برای آن محسوب می‌شود. این تجربه می‌تواند به رهبران آینده ایران بیاموزد که مهم‌ترین ابزار بازدارندگی، توانایی وارد کردن هزینه‌های سنگین به اقتصاد جهانی است. در نتیجه، ایران احتمالاً به‌سرعت توان نظامی خود را بازسازی کرده و حتی ممکن است به سمت گزینه هسته‌ای حرکت کند. از این منظر، جنگ نه‌تنها به اهداف اصلی آمریکا نرسیده، بلکه ممکن است زمینه‌ساز بحران‌های بزرگ‌تری در آینده شود—و این پرسش اساسی را مطرح می‌کند که اگر نتیجه نهایی بازگشت به یک جنگ دیگر باشد، این درگیری چه دستاوردی داشته است.

در جمع‌بندی، این گزارش نشان می‌دهد که مهار برنامه هسته‌ای ایران نتیجه یک جنگ پنهان چندلایه بوده است؛ جنگی که در آن، سیا با جذب منابع انسانی، موساد با اجرای ترورهای هدفمند، و همکاری‌های غیررسمی میان آن‌ها، به‌طور هم‌زمان عمل کرده‌اند. در این میان، ترور—چه به‌عنوان ابزار واقعی و چه به‌عنوان تهدید—نقش مرکزی در شکل‌دهی به تصمیمات افراد و مسیر این تقابل ایفا کرده است. https://www.newyorker.com/magazine/2026/04/06/he-helped-stop-iran-from-getting-the-bomb

در مقاله دیوید دی. کرکپاتریک در نیویورکر، روایت کوین چالکر، مأمور سابق سیا، در بستری از تاریخچه برنامه هسته‌ای ایران و رقابت اطلاعاتی میان آمریکا و متحدانش ارائه می‌شود. بر اساس این گزارش، ریشه برنامه هسته‌ای ایران به زمانی بازمی‌گردد که این کشور در دهه ۱۹۸۰ از طریق شبکه عبدالقدیر خان به طراحی اولیه سلاح هسته‌ای دست یافت؛ طراحی‌هایی که ناقص بودند اما پایه‌ای برای توسعه بعدی شدند. پس از حمله آمریکا به عراق، نگرانی از تکرار یک تهدید هسته‌ای باعث شد تمرکز ویژه‌ای بر ایران شکل بگیرد و تلاش برای مهار این برنامه وارد مرحله‌ای جدی‌تر شود. در این چارچوب، سیا رویکردی متفاوت از پنتاگون اتخاذ کرد. به‌جای ترور مستقیم، تمرکز بر جذب و خارج کردن دانشمندان ایرانی قرار گرفت. این برنامه بر نفوذ انسانی استوار بود و چالکر به‌عنوان یکی از مأموران عملیاتی، اغلب از طریق کنفرانس‌های علمی یا سفرهای خارجی به دانشمندان نزدیک می‌شد—کنفرانس‌هایی که گاه عمداً برای ایجاد چنین تماس‌هایی طراحی می‌شدند—و آن‌ها را با انتخابی سرنوشت‌ساز مواجه می‌کرد: همکاری و خروج امن، یا باقی ماندن در معرض خطر مرگ. در همین زمینه، مسئله ترور و حذف فیزیکی به‌عنوان بخشی از فضای واقعی این جنگ پنهان نقش مهمی ایفا می‌کند. مقاله به‌طور صریح توضیح می‌دهد که اسرائیل در دو دهه گذشته مجموعه‌ای از ترورهای هدفمند علیه دانشمندان هسته‌ای ایران انجام داده است، از جمله قتل‌هایی با بمب‌گذاری یا تیراندازی در تهران. این عملیات‌ها تأثیر روانی عمیقی بر جامعه علمی ایران گذاشت و به گفته چالکر، همین ترس واقعی باعث می‌شد پیشنهادهای او برای دانشمندان باورپذیر شود. بسیاری از آن‌ها از همان ابتدا تصور می‌کردند که او مأمور موساد است که برای کشتنشان آمده است، نه برای مذاکره. در مورد نقش آمریکا، مقاله تأکید می‌کند که دولت آمریکا به‌طور رسمی انجام چنین ترورهایی را انکار کرده و مدرک مستقیمی از قتل دانشمندان توسط سیا ارائه نمی‌شود. با این حال، تصویر پیچیده‌تری ترسیم می‌شود: برخی مقامات سابق اشاره می‌کنند که سیا گاهی اطلاعاتی را با اسرائیل به اشتراک می‌گذاشت که می‌توانست به شناسایی و هدف قرار دادن افراد کمک کند، در حالی که امکان انکار رسمی برای آمریکا حفظ می‌شد. همچنین چالکر باور دارد که در برخی موارد، نیروهای ویژه آمریکایی ممکن است در عملیات‌هایی علیه اهداف نظامی ایران مشارکت داشته باشند، هرچند او نمی‌تواند نمونه مشخصی از ترور دانشمندان توسط آمریکا ارائه دهد. این فضای مبهم میان همکاری و فاصله‌گذاری، نشان‌دهنده رابطه پیچیده میان سیا و موساد است. از یک سو، هر دو در راستای هدف مشترک—مهار برنامه هسته‌ای ایران—عمل می‌کردند، و از سوی دیگر، تلاش می‌شد مرزهای حقوقی و سیاسی حفظ شود. در عمل، نتیجه این تعامل، ایجاد یک محیط پرریسک برای دانشمندان ایرانی بود که در آن، تهدید ترور واقعی و دائمی به نظر می‌رسید. در سطح عملیاتی، چالکر چندین منبع کلیدی را جذب کرد. «برنادین» اطلاعات فنی حیاتی ارائه داد، مسعود نراقی به‌عنوان یکی از چهره‌های اصلی برنامه هسته‌ای همکاری کرد، و منابع دیگری اطلاعات دقیقی از تأسیسات حساس مانند نطنز ارائه دادند. در برخی موارد، منابع پس از جذب به ایران بازگردانده شدند تا اطلاعات بیشتری جمع‌آوری کنند—اقدامی که نشان‌دهنده عمق نفوذ اطلاعاتی و در عین حال ریسک بالای این عملیات‌ها بود. با این حال، مقاله به مواردی نیز اشاره می‌کند که همکاری به دلیل نگرانی‌های انسانی شکست خورد. برخی دانشمندان حاضر بودند خود را به خطر بیندازند، اما نه خانواده‌شان را. در یکی از نمونه‌ها، یک دانشمند تصمیم گرفت پیشنهاد را رد کند، زیرا معتقد بود در صورت همکاری، خانواده‌اش هدف قرار خواهند گرفت. این موارد نشان می‌دهد که این جنگ اطلاعاتی، علاوه بر ابعاد استراتژیک، با تصمیم‌های عمیقاً انسانی و اخلاقی نیز گره خورده بود. اطلاعات حاصل از این عملیات‌ها تأثیر مستقیمی بر سیاست‌های آمریکا داشت، از جمله در حمله سایبری استاکس‌نت، مذاکرات توافق هسته‌ای ۲۰۱۵، و برنامه‌ریزی عملیات‌های نظامی. این داده‌ها به آمریکا امکان داد درکی بسیار دقیق از برنامه هسته‌ای ایران—حتی در سطح جزئیات فنی—به دست آورد. در بخش پایانی، مقاله به زندگی چالکر پس از سیا می‌پردازد. او وارد بخش خصوصی شد و با کشور قطر همکاری داشت، اما پس از شکایت الیوت برویدی با اتهامات گسترده‌ای مواجه شد که کسب‌وکارش را نابود کرد. هرچند این پرونده بدون محکومیت پایان یافت، اما چالکر معتقد است آنچه علیه او رخ داد، شبیه همان عملیات‌های «اختلال و بی‌اعتبارسازی» است که خود در دوران فعالیتش اجرا می‌کرد.

۲/۲ البته دانش فرهنگی به‌ندرت مانع وقوع فجایع جنگ می‌شود. آتن در اوج عصر طلایی خود به سیراکوز لشکر کشید و امپراتوری‌اش را از دست داد. توسیدس عمر خود را صرف توضیح چرایی آن کرد. ژنرال‌های ۱۹۱۴ (جنگ‌جهانی‌اول) مردانی فرهیخته و اهل مطالعه بودند، اما این ویژگی‌ها اروپا را نجات نداد. آنچه تغییر کرده این نیست که فرهنگ زمانی مانع نابینایی می‌شد و اکنون نمی‌شود؛ بلکه این است که فرهنگ به‌تدریج جای خود را به سیستم‌هایی داده که اطلاعات را با فهم و سرعت را با قضاوت اشتباه می‌گیرند. شکسپیر این نابینایی را بهتر از استراتژیست‌های امروز درک کرده بود. «مکبث» صرفاً نمایشنامه‌ای درباره جاه‌طلبی نیست؛ بلکه درباره مردی است که چشم‌اندازی از آینده را می‌بیند و آن را مجوزی برای تحمیل واقعیت مطابق تفسیر خود می‌داند—و همین تفسیر او را نابود می‌کند. او دیگر حتی تظاهر نمی‌کند که عمل باید تابع فهم باشد. او به همسرش می‌گوید در ذهنش چیزهایی وجود دارد که «باید پیش از آنکه بررسی شوند، انجام شوند»—یعنی پیش از آنکه فهمیده شوند، باید اجرا شوند. سیستم‌های مدرن همین توهم را در قالب فناوری ارائه می‌دهند: حذف فاصله میان دیدن و حمله کردن، حذف مکثی که در آن “قضاوت” می‌تواند وارد شود. مکبث نه پس از تأمل، بلکه به‌جای آن عمل می‌کند. این همان الگویی است که در این جنگ جدید دیده می‌شود—و دقیقاً همان الگویی است که تخیل ادبی و تاریخی برای مقابله با آن وجود دارد. تولستوی نیز همین الگو را به نوعی دیگر ترسیم کرد. در «جنگ و صلح»، او ناپلئون را به تصویر کشید—مردی تحت‌تاثیر از «زندگی‌نامه‌ها»ی نوشتهٔ پلوتارک—که از بورودینو تا مسکو پیش رفت اما هرگز نتوانست مردمی را درک کند که حاضر بودند شهرشان را بسوزانند اما تسلیم نشوند. خطای او تاکتیکی نبود، بلکه تخیلی بود: او نمی‌توانست بفهمم روس‌ها منطقی متفاوت از منطق او دارند. این همان اشتباهی است که طراحان این جنگ تکرار می‌کنند. رهبری‌ای که دهه‌ها مقاومت در برابر قدرت آمریکا و اسرائیل را به‌عنوان یک وظیفه مذهبی تعریف کرده، فشار نظامی را نه دلیلی برای تسلیم، بلکه احتمالاً دلیلی برای ایستادگی خواهد دید. هرچه جنگ از نظر فناوری پیچیده‌تر می‌شود، سپردن آن به دست افرادی که درک عمیقی از طنز، عدم‌قطعیت و زوایای پایدار و تاریک طبیعت انسانی ندارند، خطرناک‌تر می‌شود. چنین رهبرانی به‌راحتی از قابلیت‌ها، جدول‌های زمانی و زنجیره‌های کشتار سخن خواهند گفت، اما حرف و‌درکی از رنج‌، بی‌آبرویی، وفاداری یا اندوه نخواهند داشت—و دیرهنگام خواهند فهمید که جنگ‌ها به همان اندازه که از فولاد و آتش ساخته شده‌اند، از همین عناصر نیز ساخته شده‌اند. این همان بی‌سوادی نهفته در این جنگ است: محاسبه ریاضی جنگ‌سازان ممکن است بی‌نقص باشد، اما آنچه را نمی‌توانند بخوانند و بفهمند ، در محاسبات خود نیز نخواهند آورد.

آیا آمریکا در سال ۱۹۱۴ است؟ نوشته: یوناتان تووال یوناتان تووال تحلیلگر سیاست خارجی و نویسنده‌ ساکن تل‌آویو. چهار هفته از جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران گذشته است و یک نتیجه‌گیری اکنون واضح است: رهبران ما دارای تجهیزاتی ویرانگرند، اما درک‌شان از انسان‌ها—از غرور، شرم، باورها و حافظه تاریخی—به‌شکلی چشمگیر ناقص است. طراحان این جنگ به‌نظر فرض کرده بودند که کشتن رهبران یک کشور، تسلط بر حریم هوایی و نابودی زیرساخت‌ها، به فروپاشی رژیم در تهران و تفوق راهبردی در واشنگتن و اورشلیم منجر خواهد شد. اما در عوض، ایران—با وجود تضعیف شدید—توانسته در کشتیرانی در تنگه هرمز اختلال ایجاد کند، دامنه اقتصادی جنگ را به‌شدت گسترش دهد و واشنگتن را به همان کار قدیمی و کسل‌کنندهٔ جلب حمایت متحدان بازگرداند، آن هم پس از ورود به جنگی که تصور می‌کرد سریع و قاطع خواهد بود. می‌شود این وضعیت را شکست اطلاعاتی توصیف کنیم. اما از نظر فنی، چنین نیست. نوع اطلاعات جاسوسی که پشت برنامه‌ریزی و اجرای جنگ قرار دارد، گسترده است. گزارش‌های اخیر نشان می‌دهد که موساد سال‌ها صرف گسترش نفوذ به دوربین‌های ترافیکی و شبکه‌های ارتباطی تهران کرده و آنچنان که یک منبع اسرائیلی به CNN «ماشین تولید هدف مبتنی بر هوش مصنوعی» ساخته است—سیستمی که قادر است حجم عظیمی از داده‌های بصری، انسانی و سیگنالی را به مختصات دقیق حمله تبدیل کند. این دستاوردی خارق‌العاده در نظارت و هدف‌گیری است. با این حال، هرگز این همه اطلاعات در دسترس نبود، در‌حالی که درک آن مفقود است. یک “سیستم” می‌تواند به شما بگوید یک فرد کجاست؛ اما نمی‌تواند بگوید مرگ او برای یک ملت چه معنایی دارد. این سیستم‌ها بر مبنای رفتار آموزش دیده‌اند، نه بر مبنای درک معنا—می‌توانند آنچه دشمن انجام می‌دهد را ردیابی کنند، اما نه آنچه او از آن می‌ترسد، به آن احترام می‌گذارد، به یاد می‌آورد یا حاضر است برایش کشته شود. این همان توهم مکرر رهبران بیش‌ازحد مجهز است: چون می‌توانند میدان نبرد را نقشه‌برداری کنند، تصور می‌کنند جنگ را فهمیده‌اند. اما جنگ هرگز صرفاً یک رقابت فنی نیست. جنگ با رنج‌ها، روایت‌های مقدس، حافظه تحقیرهای گذشته و میل به انتقام شکل می‌گیرد. این‌ها پیچیدگی‌های حاشیه‌ای نیستند که به یک پروژه فنی افزوده شده باشند—این‌ها خودِ جنگ هستند. در نتیجه، خطاهای آشنا ظاهر می‌شوند. برنامه‌ریزان جنگ تصور می‌کنند که می‌توان یک رژیم را با قطع سرِ آن به فروپاشی رساند، در حالی که حمله خارجی اغلب نتیجه معکوس دارد—دولتی آسیب‌دیده را به جامعه‌ای که اکنون با آسیب، تحقیر و خشم متحد شده، نزدیک‌تر می‌کند. آن‌ها تصور می‌کنند که نابودی دارایی‌های متعارف نظامی، مسئله را حل می‌کند، گویی مشروعیت، حاکمیت زخمی و خشم جمعی عوامل ثانویه هستند، نه میدان واقعی جنگ. برنامه‌ریزانی که درک” دشمن از خود” را جدی می‌گرفتند—به‌جای اینکه آن را صرفاً پروپاگاندا بدانند—ممکن بود پیش‌بینی کنند که حمله، “روایت” رژیم را تضعیف نمی‌کند، بلکه آن را تقویت می‌کند . آن‌ها همچنین ممکن بود این پارادوکس را ببینند که «سر بریدن سیستماتیک» مذاکره‌کننده تولید نمی‌کند؛ امکان مذاکره را حذف می‌کند. نظریه‌پرداز نظامی کارل فون کلاوزویتس مدت‌ها پیش این توهم را شناسایی کرده بود: تقلیل جنگ به نوعی جبر هندسی. جنگ، آن‌گونه که او فهمید، هرگز صرفاً محاسبه نیست. جنگ آغشته به احساسات، عدم قطعیت و هدف سیاسی است. امروزه جبر هندسی پیچیده‌تر شده است، اما این توهم به همان اندازه در قرن نوزدهم خطرناک بود که امروز هست. آنچه این جنگ آشکار می‌کند، نه‌فقط شکست راهبرد، بلکه شکست در فهم است. ادبیات و تاریخ، دقیقاً همان توانایی‌هایی را پرورش می‌دهند که این رهبران فاقد آن هستند: توانایی پذیرش اینکه ذهن‌های دیگر برای ما شفاف نیستند و بر اساس شناخت و اهدافی عمل می‌کنند که لزوماً با اهداف ما یکسان نیست. ذهنی که با تاریخ و ادبیات تربیت شده باشد، می‌داند کسانی که در چنبرهٔ یک آرمان مقدس هستند، معمولاً همان چیزی را که می‌گویند واقعاً باور دارند—و بمباران یک اسطوره بنیان‌گذار، بیشتر آن را تقدیس می‌کند تا نابود.

این مقاله اکونومیست نشان می‌دهد که ایران در بحبوحه جنگ، برخلاف بسیاری از کشورهای خلیج فارس، توانسته از فروش نفت سود قابل‌توجهی کسب کند. با اختلال در تنگه هرمز و کاهش عرضه جهانی، قیمت نفت به‌شدت افزایش یافته و ایران اکنون تقریباً دو برابر قبل از آغاز جنگ از فروش نفت درآمد دارد. پیش از جنگ، نفت ایران با تخفیف ۱۸ تا ۲۴ دلار نسبت به برنت به چین فروخته می‌شد، اما اکنون این تخفیف به ۷ تا ۱۲ دلار کاهش یافته و حتی با احتساب هزینه حمل، در برخی موارد نفت ایران از برنت نیز گران‌تر شده است. قیمت آتی نفت ایران نیز به حدود ۱۰۴ دلار رسیده که حدود ۷۵٪ بالاتر از سطح پیش از جنگ است ساختار صنعت نفت ایران بر سه ستون اصلی استوار است: فروشندگان، حمل‌ونقل و بانکداری سایه. به‌طور رسمی، شرکت ملی نفت ایران (NIOC) مسئول صادرات است، اما در عمل سیستم غیرمتمرکز است و نفت به‌عنوان ابزار نقدینگی میان نهادهای مختلف حکومتی توزیع می‌شود. این نهادها—از وزارت خارجه تا پلیس و بنیادهای مذهبی—نفت را از طریق شبکه‌ای متشکل از حدود ۲۰ الیگارش به فروش می‌رسانند. این شبکه شامل چهره‌هایی مرتبط با حلقه‌های قدرت مانند اطرافیان مجتبی خامنه‌ای، خانواده شمخانی و محسنی اژه‌ای است. همچنین در این ساختار، **پسر و داماد محسن رضایی در جابه‌جایی حجم قابل‌توجهی از نفت نقش دارند**، در ستون دوم، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ستون اصلی این ساختار است و کنترل همزمان تولید، صادرات و مسیرهای انتقال را در اختیار دارد. این نهاد از طریق نیروی قدس حدود ۲۵٪ تولید نفت را کنترل می‌کند و در عمل بر تنگه هرمز تسلط عملیاتی دارد: نفتکش‌ها برای عبور باید تأیید سپاه را بگیرند، کد عبور دریافت کنند، توسط قایق‌های سپاه اسکورت شوند و در مسیرهایی نزدیک به ساحل ایران حرکت کنند. حتی در برخی موارد از آن‌ها عوارض دریافت می‌شود. علاوه بر این، سپاه خود را برای سناریوی حمله یا اشغال جزیره خارگ آماده کرده است؛ با ایجاد امکان فرار اضطراری کشتی‌ها، کاهش تمرکز روی یک پایانه، و فعال‌سازی پایانه‌های جایگزین مانند جاسک، لاوان و سیری که می‌توانند تا ۲۵ درصد صادرات فعلی را را ادامه دهند شرکت‌های ظاهراً خصوصی اما وابسته به سپاه یا قرارگاه خاتم‌الانبیاء—مانند سهند، صحرا تندر، پاسارگاد، ادمیرال و شرکت پتروشیمی خلیج فارس—عملیات حمل‌ونقل را با NIOC هماهنگ می‌کنند. ایران در کنار این زیرساخت، همچنان از روش‌های پیچیده برای دور زدن تحریم‌ها استفاده می‌کند. حتی پس از تصمیم آمریکا برای لغو موقت برخی تحریم‌ها، نفتکش‌های ایرانی همچنان با جعل هویت، دستکاری موقعیت و استفاده از اسناد جعلی فعالیت می‌کنند. بسیاری از محموله‌ها در دریا—به‌ویژه در نزدیکی مالزی و سنگاپور—به کشتی‌های دیگر منتقل می‌شوند تا منشأ آن‌ها پنهان بماند، زیرا به گفته منابع، ایران این لغو تحریم را «تله» تلقی می‌کند در ستون سوم، یعنی بانکداری سایه، ایران یک سیستم مالی پیچیده و چندلایه ایجاد کرده است. این سیستم توسط بخش‌های تخصصی در شرکت‌های وابسته به وزارت دفاع و سپاه اداره می‌شود و مانند بانک‌های غیررسمی عمل می‌کند. شبکه‌ای متشکل از هزاران حساب بانکی و شرکت‌های صوری برای جابه‌جایی پول استفاده می‌شود. برخی از این شبکه‌ها پیش از جنگ حدود ۶ تا ۷ میلیارد دلار دارایی داشته‌اند. پس از آنکه امارات اطلاعات گسترده‌ای درباره این شبکه‌ها در اختیار آمریکا قرار داد، ایران این کانال‌ها را کنار گذاشته و منابع مالی را به مسیرهای جدید منتقل کرده و با افزودن لایه‌های بیشتر، سیستم را پیچیده‌تر کرده و به کشورهایی دیگری منتقل کرده است. این پیچیدگی به حدی است که حتی ردیابی جریان پول برای بانک مرکزی ایران نیز دشوار شده است در سطح بین‌المللی، چین نقش کلیدی در تداوم این سیستم دارد. بیش از ۹۰٪ نفت ایران به چین صادر می‌شود، عمدتاً به پالایشگاه‌های کوچک موسوم به «تی‌پات» در استان شاندونگ. این پالایشگاه‌ها با وجود کاهش تخفیف و فشار بر حاشیه سود، همچنان به خرید ادامه می‌دهند. در عین حال، بخشی از پول نفت در چین باقی می‌ماند تا برای واردات کالا استفاده شود و بخش دیگر از طریق شبکه‌های مالی جهانی منتقل می‌شود. در مجموع، این ترکیب از ساختار غیرمتمرکز، کنترل سپاه بر مسیرهای حیاتی، و سیستم مالی سایه پیچیده باعث شده ایران در شرایط جنگی نه‌تنها صادرات خود را حفظ کند بلکه درآمد بیشتری نیز به‌دست آورد. تنها حملات تمام عیار می‌تواند این سیستم را مختل کند که در آن صورت ایران زیرساخت‌های کشورهای دیگر را بمباران خواهد کرد.

دونالد ترامپ گفته است که می‌خواهد «نفت ایران را بگیرد» و ممکن است جزیره خارگ—مرکز اصلی صادرات نفت ایران—را تصرف کند، در حالی که آمریکا هزاران نیروی نظامی به خاورمیانه اعزام کرده است. رئیس‌جمهور آمریکا در مصاحبه‌ای با فایننشال تایمز در روز یکشنبه گفت که «ترجیح» او این است که نفت ایران را تصاحب کند و این اقدام را با وضعیت ونزوئلا مقایسه کرد، جایی که آمریکا قصد دارد پس از سرنگونی نیکلاس مادورو در ژانویه، کنترل صنعت نفت را «برای مدت نامحدود» در دست بگیرد. اظهارات ترامپ در شرایطی مطرح می‌شود که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، خاورمیانه را وارد بحران کرده و قیمت نفت را طی یک ماه بیش از ۵۰ درصد افزایش داده است. نفت برنت صبح دوشنبه در آسیا به بیش از ۱۱۶ دلار در هر بشکه رسید که نزدیک به بالاترین سطح از زمان آغاز درگیری است. ترامپ گفت: «راستش را بخواهید، چیز مورد علاقه من این است که نفت ایران را بگیریم، اما بعضی آدم‌های احمق در آمریکا می‌گویند چرا این کار را می‌کنید؟ ولی آن‌ها آدم‌های احمقی هستند.» چنین اقدامی مستلزم تصرف جزیره خارگ است که بخش عمده صادرات نفت ایران از آن عبور می‌کند. ترامپ همزمان در حال تقویت حضور نظامی آمریکا در منطقه است. پنتاگون دستور اعزام ۱۰ هزار نیروی آموزش‌دیده برای تصرف و نگهداری مناطق را صادر کرده است. حدود ۳۵۰۰ نیرو روز جمعه وارد منطقه شدند که شامل حدود ۲۲۰۰ تفنگدار دریایی بودند. ۲۲۰۰ تفنگدار دیگر در راه هستند و هزاران نیروی لشکر ۸۲ هوابرد نیز به منطقه اعزام شده‌اند. با این حال، حمله به این مرکز صادراتی بسیار پرریسک است و می‌تواند تلفات آمریکایی‌ها را افزایش داده و هزینه و مدت جنگ را طولانی‌تر کند. ترامپ به فایننشال تایمز گفت: «شاید جزیره خارگ را بگیریم، شاید هم نگیریم. ما گزینه‌های زیادی داریم. این کار همچنین به این معناست که باید مدتی آنجا بمانیم.» وقتی درباره وضعیت دفاعی ایران در خارگ از او سؤال شد، گفت: «فکر نمی‌کنم آن‌ها دفاعی داشته باشند. ما خیلی راحت می‌توانیم آن را بگیریم.» در روزهای اخیر، دامنه درگیری گسترش یافته است. حمله به یک پایگاه هوایی در عربستان سعودی در روز جمعه، ۱۲ نیروی آمریکایی را زخمی کرد و یک هواپیمای شناسایی ۲۷۰ میلیون دلاری E-3 سنتری را آسیب زد. شورشیان حوثی در یمن نیز یک موشک بالستیک به سمت اسرائیل شلیک کردند که می‌تواند مرحله جدیدی از تشدید تنش را رقم بزند و بحران انرژی جهانی را بدتر کند. با وجود تهدیدها برای تصرف نفت ایران، ترامپ تأکید کرد که مذاکرات غیرمستقیم بین آمریکا و ایران از طریق «نمایندگان پاکستانی» به‌خوبی پیش می‌رود. او برای ایران تا ۶ آوریل ضرب‌الاجل تعیین کرده تا توافقی برای پایان جنگ را بپذیرد، در غیر این صورت با حملات آمریکا به بخش انرژی خود مواجه خواهد شد. در پاسخ به این سؤال که آیا توافق آتش‌بس در روزهای آینده ممکن است تنگه هرمز را بازگشایی کند—مسیر آبی که حدود یک‌پنجم نفت جهان از آن عبور می‌کند—ترامپ از ارائه جزئیات خودداری کرد. او گفت: «ما حدود ۳۰۰۰ هدف دیگر داریم—۱۳۰۰۰ هدف را بمباران کرده‌ایم—و چند هزار هدف دیگر باقی مانده است. یک توافق می‌تواند خیلی سریع انجام شود.» هفته گذشته، ترامپ گفت ایران اجازه داده ۱۰ نفتکش با پرچم پاکستان از تنگه هرمز عبور کنند و این را «هدیه‌ای» به کاخ سفید توصیف کرد. او افزود این تعداد اکنون به ۲۰ نفتکش رسیده، هرچند امکان تأیید فوری این ادعا وجود نداشت. او گفت: «آن‌ها ۱۰ تا به ما دادند. حالا ۲۰ تا می‌دهند و این ۲۰ تا حرکتشان را شروع کرده‌اند و درست از وسط تنگه عبور می‌کنند.» ترامپ افزود که محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس ایران و یکی از رهبران ارشد زمان جنگ، این نفتکش‌ها را تأیید کرده است. او گفت: «او کسی است که این کشتی‌ها را برای من تأیید کرده. یادتان هست گفتم دارند به من هدیه می‌دهند؟ و همه گفتند: هدیه چیست؟ مزخرف است. وقتی این را شنیدند، ساکت شدند و مذاکرات خیلی خوب پیش می‌رود.» ترامپ همچنین مدعی شد که در ایران عملاً «تغییر رژیم» رخ داده، زیرا آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، و بسیاری از مقامات ارشد در ابتدای جنگ و حملات بعدی کشته شده‌اند. او گفت: «افرادی که اکنون با آن‌ها طرف هستیم، کاملاً متفاوت هستند… بسیار حرفه‌ای هستند.» ترامپ همچنین ادعای خود را تکرار کرد که مجتبی خامنه‌ای، پسر رهبر ایران و رهبر جدید، ممکن است کشته شده یا به‌شدت زخمی شده باشد. او گفت: «پسر یا مرده یا در وضعیت بسیار بدی است. ما هیچ خبری از او نداریم. او ناپدید شده.» در مقابل، تهران تأکید کرده که رهبر کشور سالم است و شایعات درباره وضعیت او را رد کرده است، هرچند غیبت او از انظار عمومی باعث گمانه‌زنی‌هایی شده است.

در بحبوحه جنگ خاورمیانه دونالد ترامپ می‌گوید آمریکا می‌تواند «نفت ایران را بگیرد» رئیس‌جمهور آمریکا به فایننشال تایمز گفته در حالی که مذاکرات ادامه دارد، در حال بررسی تصرف جزیره راهبردی خارگ است

لارنس فریدمن (Lawrence Freedman)، یکی از برجسته‌ترین نظریه‌پردازان حوزه مطالعات راهبردی و استاد بازنشسته کالج کینگز لندن است که به‌عنوان یکی از معتبرترین تحلیلگران جنگ و سیاست امنیتی در جهان شناخته می‌شود. در این یادداشت، فریدمن تصویری تیره و نگران‌کننده از وضعیت سیاست‌گذاری در واشنگتن ارائه می‌دهد و استدلال می‌کند که دولت Donald Trump در مدیریت جنگ‌ها—به‌ویژه در ایران—با بحران تصمیم‌گیری و فقدان گزینه‌های مؤثر مواجه شده است. او بر اساس مشاهدات مستقیم خود از واشنگتن و گفت‌وگو با مقامات سابق، تأکید می‌کند که فضای حاکم بر پایتخت آمریکا نه‌تنها آشفته بلکه همراه با نوعی ناامیدی عمیق است. به گفته فریدمن، یکی از مهم‌ترین مشکلات، تضعیف ساختارهای کلیدی تصمیم‌گیری در دولت است. شورای امنیت ملی عملاً خالی شده، وزارت خارجه از نیروهای حرفه‌ای تهی شده و روندهای تحلیلی که باید مبنای تصمیم‌گیری باشند کنار گذاشته شده‌اند. در حالی که بخش نظامی پنتاگون همچنان فعال است، بخش غیرنظامی آن دچار پاکسازی شده و رهبری آن نیز بیشتر بر مسائل ایدئولوژیک تمرکز دارد تا تحلیل راهبردی. این وضعیت باعث شده که سیاست‌گذاری امنیتی آمریکا از پشتوانه کارشناسی و نهادی لازم محروم شود. فریدمن همچنین به شخصیت و سبک رهبری ترامپ اشاره می‌کند و او را فردی توصیف می‌کند که در «واقعیتی جایگزین» عمل می‌کند. به گفته او، اظهارات ترامپ اغلب متناقض، ناپایدار و گاه غیرواقعی هستند، اما در عین حال یک الگوی ثابت دارند: تأکید بر قدرت مطلق آمریکا، بی‌نیازی از متحدان، اعتماد کامل به قضاوت شخصی رئیس‌جمهور، و تهدید به مجازات شدید در صورت عدم تبعیت دشمنان. این روایت، حتی در نبود شواهد واقعی—به‌ویژه در مورد ایران—ادامه پیدا می‌کند و به‌نوعی جایگزین تحلیل واقعی شرایط شده است. در سطح داخلی، دولت با انزوای سیاسی فزاینده مواجه است. عدم مشورت با کنگره در آغاز جنگ، همراه با افزایش هزینه‌های اقتصادی و تورمی، باعث کاهش حمایت عمومی شده است. فریدمن اشاره می‌کند که اگر جنگ به‌سرعت پایان نیابد، بسیاری از جمهوری‌خواهان انتظار شکست در انتخابات میان‌دوره‌ای را دارند. این فشارهای داخلی یکی از عوامل کلیدی در تمایل ترامپ به پایان سریع جنگ است. در نهایت، فریدمن نتیجه می‌گیرد که ترامپ با یک معضل اساسی روبه‌رو است: او می‌خواهد جنگ را سریع پایان دهد و پیروزی اعلام کند، اما گزینه‌های موجود محدود و پرهزینه هستند. خروج سریع می‌تواند به‌جا گذاشتن یک وضعیت بی‌ثبات در خلیج فارس را به‌دنبال داشته باشد، در حالی که ادامه یا تشدید جنگ نیز ریسک‌های بالایی دارد. به همین دلیل، دولت آمریکا در نقطه‌ای قرار گرفته که به تعبیر فریدمن، «گزینه‌هایش رو به پایان است» و هر مسیر پیش‌رو با هزینه‌های قابل توجه همراه خواهد بودhttps://substack.com/home/post/p-191866004.

* دونالد ترامپ در حال بررسی عملیات نظامی برای خارج کردن حدود ۱۰۰۰ پوند (≈۴۵۰ کیلوگرم) اورانیوم از ایران است و هنوز تصمیم نهایی نگرفته اما این گزینه را جدی می‌داند * هدف اصلی این اقدام جلوگیری کامل از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای است و ترامپ تأکید کرده ایران نباید این مواد را نگه دارد * او به مشاورانش دستور داده ایران را برای تحویل داوطلبانه اورانیوم در قالب توافق تحت فشار بگذارند و در صورت عدم پذیرش، گزینه اقدام نظامی مطرح است * کشورهایی مانند پاکستان، ترکیه و مصر نقش واسطه دارند اما هنوز مذاکره مستقیم بین آمریکا و ایران شکل نگرفته است * قبل از حملات سال گذشته ایران بیش از ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم ۶۰٪ و حدود ۲۰۰ کیلوگرم اورانیوم ۲۰٪ در اختیار داشت که قابل تبدیل به سطح تسلیحاتی است * این مواد عمدتاً در سایت‌های اصفهان (تونل زیرزمینی) و نطنز ذخیره شده‌اند * ایران همچنان سانتریفیوژها و توانایی ایجاد سایت‌های جدید زیرزمینی برای غنی‌سازی را دارد * عملیات احتمالی نیازمند ورود نیروهای آمریکایی تحت آتش پدافند، موشک و پهپاد و پاکسازی محیط از مین و تله‌های انفجاری است * انتقال اورانیوم که در ۴۰ تا ۵۰ سیلندر مخصوص نگهداری می‌شود به تجهیزات ویژه، چندین کامیون و ایمن‌سازی پیچیده نیاز دارد * در صورت نبود زیرساخت، ایجاد باند موقت پروازی لازم است و کل عملیات ممکن است چند روز تا یک هفته طول بکشد * این مأموریت یکی از سخت‌ترین عملیات‌های نظامی محسوب می‌شود و می‌تواند باعث واکنش تلافی‌جویانه ایران و طولانی شدن جنگ شود * ترامپ به‌دنبال جنگ کوتاه است و هدف‌گذاری کرده این درگیری در بازه ۴ تا ۶ هفته و حدود اواسط آوریل پایان یابد * فشارهای سیاسی داخلی و انتخابات میان‌دوره‌ای نیز از عوامل تمایل به پایان سریع جنگ هستند * گزینه جایگزین، توافق دیپلماتیک و انتقال اورانیوم است که نمونه‌های مشابه آن در قزاقستان و گرجستان انجام شده است * طبق مقامات آمریکا، ایران در حال حاضر غنی‌سازی فعال انجام نمی‌دهد اما برای تبدیل شدن به قدرت هسته‌ای باید به سطح ۹۰٪ برسد و کلاهک تولید کند * ایران هنوز موشک قاره‌پیما برای حمله به آمریکا ندارد اما ممکن است تا سال ۲۰۳۵ به این توان برسد * آمریکا در حال آماده‌سازی گزینه‌های نظامی دیگر از جمله استقرار تفنگداران دریایی و نیروهای لشکر ۸۲ هوابرد و احتمال اعزام ۱۰٬۰۰۰ نیروی زمینی است * همچنین گزینه تصرف نقاط استراتژیک مانند جزایر جنوبی ایران در حال بررسی است * پنتاگون تأکید کرده گزینه‌های مختلف روی میز است اما ترجیح می‌دهد ایران داوطلبانه برنامه هسته‌ای خود را کنار بگذارد https://www.wsj.com/politics/national-security/trump-weighs-military-operation-to-extract-irans-uranium-37427c8b?mod=WSJ_home_mediumtopper_pos_1