fa
Feedback
Iran 2026

Iran 2026

رفتن به کانال در Telegram

تحلیل‌های منتشر شده در این صفحه جهت بازتاب نظرات رسانه‌ها و تحلیل‌گران متفاوت است و‌ نه الزاما تایید مقالات و نظرات

نمایش بیشتر
1 501
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+77 روز
+3430 روز
آرشیو پست ها
وندی شرمن، مذاکره‌کننده ارشد سابق آمریکا در توافق هسته‌ای ۲۰۱۵، معتقد است وضعیت کنونی ایران بسیار پیچیده‌تر و خطرناک‌تر از گذشته است. او تأکید می‌کند که برای فهم رفتار ایران باید تاریخ، فرهنگ و ذهنیت سیاسی این کشور را شناخت؛ زیرا ایران دارای «فرهنگ مقاومت» است و فشار حداکثری یا تلاش برای وادار کردن تهران به تسلیم کامل، به نتیجه نخواهد رسید. از نگاه او، حکومت فعلی ایران نسبت به دوره مذاکرات برجام تندروتر شده و نفوذ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در ساختار تصمیم‌گیری افزایش یافته است؛ بنابراین گرفتن امتیاز از ایران دشوارتر از گذشته خواهد بود. شرمن درباره عباس عراقچی، وزیر خارجه فعلی ایران و مذاکره‌کننده پیشین هسته‌ای، می‌گوید او فردی بسیار باهوش، سخت‌گیر و کاملاً درون ساختار انقلاب اسلامی است. به گفته او، عراقچی روابط نزدیکی با سپاه پاسداران داشته و در عین حال توانایی بالایی در مذاکره دارد. شرمن توضیح می‌دهد که میان دو طرف در مذاکرات نوعی احترام حرفه‌ای شکل گرفته بود، اما نه اعتماد؛ زیرا مذاکرات از نظر او بر پایه شناخت منافع طرف مقابل انجام می‌شود، نه اعتماد شخصی. او اشاره می‌کند که در سال‌های گذشته میان او و عراقچی تبریک‌های مناسبتی ردوبدل می‌شد، اما این ارتباط‌ها پس از دولت اول ترامپ متوقف شد. او تفاوت مهمی میان مذاکرات برجام و شرایط امروز می‌بیند. به گفته شرمن، تیم آمریکا در مذاکرات هسته‌ای شامل فیزیکدانان هسته‌ای، کارشناسان تحریم، متخصصان خزانه‌داری، وکلا، فارسی‌زبانان و صدها کارشناس دولتی بود که روی جزئیات کار می‌کردند. او معتقد است چنین ساختار تخصصی و گسترده‌ای امروز وجود ندارد و این مسئله می‌تواند توان آمریکا را برای رسیدن به توافقی پایدار کاهش دهد. از نگاه او، هر توافق آینده احتمالاً شامل تعلیق طولانی‌مدت غنی‌سازی، نظارت شدید آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، محدودیت‌هایی بر برنامه موشکی و کنترل‌هایی بر فعالیت‌های منطقه‌ای ایران خواهد بود. شرمن هشدار می‌دهد که جنگ و تنش با ایران، فرصت‌های مهمی برای چین و روسیه ایجاد کرده است. او می‌گوید برخی کشورها به دلیل کاهش اعتماد به آمریکا به سمت چین حرکت می‌کنند و احتمال دارد نقش دلار در تجارت جهانی کاهش یابد، به‌ویژه اگر معاملات نفتی با ارزهایی مانند یوان انجام شود. به باور او، چین از مشاهده جنگ، کاهش ذخایر تسلیحاتی آمریکا و موفقیت نسبی جنگ نامتقارن ایران درس گرفته و این موضوع می‌تواند بر توازن قدرت جهانی تأثیر بگذارد. روسیه نیز از تغییرات بازار انرژی و افزایش صادرات نفت سود برده است. در بخش مربوط به اسرائیل، شرمن تأکید می‌کند که اسرائیل باید متحد مهم آمریکا باقی بماند و امنیت آن حفظ شود، اما در عین حال معتقد است سیاست‌های بنیامین نتانیاهو و حمایت آمریکا از این مسیر، به تشدید بحران منطقه کمک کرده است. او می‌گوید جنگ غزه باعث تخریب گسترده و بی‌ثباتی بیشتر خاورمیانه شده و به باور او، این روند نه‌تنها امنیت منطقه را تضعیف کرده بلکه شکاف‌های سیاسی و انسانی را عمیق‌تر ساخته است. شرمن تأکید می‌کند که فلسطینی‌ها نیز همانند اسرائیلی‌ها حق برخورداری از امنیت، کرامت و صلح را دارند. در پایان، شرمن نگرانی عمیقی درباره آینده آمریکا ابراز می‌کند. او معتقد است تمرکز بیش از حد بر جنگ‌ها و بحران‌های خاورمیانه، آمریکا را از رقابت‌های کلیدی آینده—به‌ویژه در حوزه فناوری، هوش مصنوعی و رقابت راهبردی با چین—دور کرده است. او نگران است که آمریکا بخشی از قدرت و نفوذ تاریخی خود را از دست بدهد و نسل‌های آینده با جهانی روبه‌رو شوند که در آن جایگاه آمریکا دیگر مانند گذشته نیست. به باور او، خطر اصلی فقط در اقداماتی نیست که آمریکا انجام داده، بلکه در فرصت‌هایی است که از دست داده و ظرفیت‌هایی است که به‌درستی به کار نگرفته است.https://www.bloomberg.com/features/2026-wendy-sherman-weekend-interview/

بر اساس تحلیل جدید منتشرشده توسط شرکت Goldman Sachs، بازار جهانی نفت وارد مرحله‌ای از فشار بی‌سابقه شده است. این گزارش که به‌تازگی منتشر شده، نشان می‌دهد حدود ۱۴.۵ میلیون بشکه در روز از تولید نفت خلیج فارس از مدار خارج شده است؛ رقمی که باعث شده برداشت از ذخایر جهانی نفت در ماه آوریل به حدود ۱۱ تا ۱۲ میلیون بشکه در روز برسد. برای مقایسه، بزرگ‌ترین کاهش ذخایر نفتی پیش از این بحران حدود ۵ میلیون بشکه در روز بود، به این معنا که شدت بحران فعلی بیش از دو برابر رکوردهای قبلی است. برآورد این موسسه مالی نشان می‌دهد مجموع کاهش تولید نفت خام ممکن است به حدود ۱.۸۳ میلیارد بشکه برسد؛ حتی با فرض اینکه تا ماه ژوئیه حدود ۷۰ درصد ظرفیت تولید بازیابی شود و تا پایان سال این رقم به ۹۰ درصد برسد. این بدان معناست که نزدیک به دو میلیارد بشکه نفت از بازار حذف خواهد شد، حتی در سناریوی خوش‌بینانه. چنین سطحی از کاهش عرضه در تاریخ بازار انرژی کم‌سابقه تلقی می‌شود. تنها شش ماه پیش، بازار نفت با مازاد عرضه‌ای معادل ۱.۸ میلیون بشکه در روز مواجه بود، اما اکنون برآوردها نشان می‌دهد در سه‌ماهه دوم سال ۲۰۲۶، جهان با کمبود ۹.۶ میلیون بشکه در روز روبه‌رو خواهد شد. این تغییر، معادل چرخشی ۱۱.۴ میلیون بشکه‌ای تنها در یک فصل است؛ شوکی که به گفته تحلیلگران، هیچ بازاری در تاریخ نتوانسته با چنین سرعتی آن را جذب کند. گزارش سه سناریو برای قیمت نفت برنت در سه‌ماهه چهارم سال ۲۰۲۶ ارائه می‌دهد. در سناریوی خوش‌بینانه، صادرات نفت خلیج فارس تا اواسط ژوئن به حالت عادی بازمی‌گردد و قیمت نفت به حدود ۸۰ دلار می‌رسد. در سناریوی میانه، بازگشت صادرات تا پایان ژوئیه طول می‌کشد و قیمت نفت از ۱۰۰ دلار عبور می‌کند. در سناریوی شدید، علاوه بر تأخیر در بازگشایی صادرات، حدود ۲.۵ میلیون بشکه در روز از ظرفیت تولید به‌طور دائمی از بین می‌رود و قیمت نفت ممکن است به حدود ۱۲۰ دلار برسد. در حال حاضر، با توجه به اینکه تنگه هرمز حدود ۵۸ روز است با اختلال جدی مواجه شده، بسیاری از تحلیلگران معتقدند سناریوی خوش‌بینانه عملاً دور از دسترس شده است. بر اساس گزارش‌های منتشرشده، پاک‌سازی مین‌ها ممکن است تا شش ماه زمان ببرد و بازگشت کامل نفتکش‌ها نیز حداقل سه ماه زمان نیاز دارد. همچنین حدود ۸۰ تأسیسات آسیب‌دیده نیازمند تعمیرات اساسی هستند. در نتیجه، بازار اکنون قیمت نفت برنت را در محدوده ۱۰۲ دلار معامله می‌کند که به باور تحلیلگران، نشان‌دهنده قیمت‌گذاری سناریوی میانه است؛ اما هنوز ریسک سناریوی شدید به‌طور کامل در قیمت‌ها منعکس نشده است. @irananalyses

: «پاکستان از میانجی‌گری میان ایران و آمریکا چه به دست می‌آورد؟» **نفرزانه شیخ) پژوهشگر ارشد برنامه آسیا ـ اقیانوسیه در مؤسسه چتم‌هاوس - فرزانه شیخ در این مقاله استدلال می‌کند که نقش پاکستان در میانجی‌گری میان ایران و آمریکا بیش از آنکه ناشی از جاه‌طلبی دیپلماتیک باشد، حاصل ضرورت‌های اقتصادی، امنیتی و ژئوپلیتیک است. اسلام‌آباد تلاش کرده خود را به‌عنوان میانجی بی‌طرف معرفی کند و با میزبانی گفت‌وگوهای احتمالی میان تهران و واشنگتن، تصویری تازه از خود ارائه دهد؛ کشوری که تا چند سال پیش از سوی دونالد ترامپ به‌عنوان عامل بی‌ثباتی منطقه دیده می‌شد، اکنون در مرکز دیپلماسی قرار گرفته است. با این حال، نویسنده تأکید می‌کند که اعتبار این نقش با چالش‌هایی همراه است؛ زیرا پاکستان همچنان درگیر تنش با افغانستان، دارای روابط پیچیده با ایران، و وابسته به حمایت مالی عربستان سعودی است. مهم‌ترین انگیزه پاکستان، جلوگیری از گسترش بحرانی است که می‌تواند اقتصاد شکننده کشور را فلج کند. پاکستان بیش از ۸۵ درصد نفت و تقریباً تمام گاز طبیعی مایع خود را از عربستان سعودی، قطر و کشورهای خلیج فارس وارد می‌کند. جنگ باعث شد دولت برای صرفه‌جویی انرژی، هفته کاری چهارروزه برای کارکنان دولتی اعمال کند، مدارس را تعطیل نماید و سیاست‌های ریاضتی گسترده اجرا کند. اقتصاد نزدیک به ورشکستگی پاکستان بدون کمک خارجی آسیب‌پذیر است؛ به همین دلیل عربستان سعودی در ۱۷ آوریل ۳ میلیارد دلار کمک جدید ارائه کرد و خط اعتباری ۵ میلیارد دلاری خود را برای سه سال دیگر تمدید نمود. همچنین مرز ۹۰۰ کیلومتری با ایران و اهمیت منطقه بلوچستان ـ که در دو سوی مرز امتداد دارد ـ باعث شده بی‌ثباتی در ایران مستقیماً تجارت، مسیرهای انرژی و امنیت داخلی پاکستان را تهدید کند. شورش‌های جدایی‌طلبانه در بلوچستان و فعالیت گروه‌های مسلح در مرز، حساسیت پاکستان به جنگ را دوچندان کرده است. ساختار مذهبی پاکستان نیز نقش مهمی در انگیزه‌های میانجی‌گری دارد. اگرچه اکثریت جمعیت کشور سنی هستند، پاکستان پس از ایران دومین جمعیت بزرگ شیعه جهان را در خود جای داده و بین ۱۰ تا ۲۵ درصد جمعیت آن شیعه هستند. این جمعیت در شهرهای بزرگی مانند کراچی، لاهور، اسلام‌آباد و بخش‌هایی از پنجاب و گلگت ـ بلتستان حضور پررنگ دارد. سابقه تنش‌های فرقه‌ای از دهه ۱۹۸۰، به‌ویژه در دوره جنگ افغانستان و رشد گروه‌های سلفی، باعث شده هرگونه تشدید درگیری ایران به سرعت به فضای داخلی پاکستان منتقل شود. پس از انتشار خبر کشته شدن احتمالی آیت‌الله علی خامنه‌ای، اعتراضاتی در کراچی و اسلام‌آباد شکل گرفت که به تنش میان روحانیون شیعه و فرمانده ارتش، فیلد مارشال عاصم منیر، انجامید. طبق گزارش‌ها، منیر در دیدار با روحانیون گفته بود: «اگر این‌قدر ایران را دوست دارید، به ایران بروید.» نویسنده این رویداد را نشانه نگرانی ارتش از سیاسی شدن هویت شیعی و احتمال تبدیل تنش منطقه‌ای به شکاف داخلی می‌داند. مقاله تأکید می‌کند که رابطه شخصی میان دونالد ترامپ و فیلد مارشال عاصم منیر، عامل مهمی در ارتقای جایگاه پاکستان است. ارتش همچنان بازیگر اصلی سیاست خارجی کشور است و منیر تلاش کرده از این رابطه برای جذب سرمایه و حمایت سیاسی استفاده کند. از سال ۲۰۲۳، او از طریق شورای ویژه تسهیل سرمایه‌گذاری (SIFC) به دنبال جذب سرمایه خارجی بوده؛ نهادی که هدف اولیه آن جذب ۲۵ میلیارد دلار سرمایه بود، اما کمتر از انتظار موفق شد. اکنون میانجی‌گری میان ایران و آمریکا فرصتی برای نزدیک‌تر شدن به دولت ترامپ و جلب سرمایه‌گذاری در حوزه‌هایی چون مواد معدنی حیاتی، انرژی، رمزارز و زیرساخت است. در سپتامبر ۲۰۲۵، شرکت آمریکایی US Strategic Metals توافقی ۵۰۰ میلیون دلاری با نهادهای وابسته به ارتش پاکستان برای استخراج مواد معدنی امضا کرد. همچنین در ژانویه ۲۰۲۶ توافقی میان پاکستان و یک نهاد وابسته به شرکت رمزارزی World Liberty Financial ـ که با خانواده ترامپ مرتبط است ـ برای همکاری در حوزه پرداخت‌های دیجیتال امضا شد. نویسنده معتقد است پاکستان امیدوار است نقش میانجی به اهرمی برای جلب حمایت اقتصادی و سرمایه‌گذاری از دولت ترامپ تبدیل شود، اما تجربه تاریخی هشداردهنده است: در سال ۱۹۷۱، پاکستان در نزدیکی آمریکا و چین نقش میانجی داشت و انتظار کمک راهبردی واشنگتن را می‌کشید، اما آمریکا تنها حمایت نمادین ارائه داد و در نهایت بنگلادش شکل گرفت. از نگاه مقاله، اسلام‌آباد ممکن است اعتبار دیپلماتیک به دست آورد، اما تضمینی برای دریافت پاداش اقتصادی یا امنیتی پایدار وجود ندارد. https://www.chathamhouse.org/2026/04/what-does-pakistan-gain-its-iran-us-diplomacy

خاطرات قابل تأمل هاشمی رفسنجانی: 🔸۳ مهر۸۲: عصر آقای خاتمی آمد. در مورد مسائل هسته‌ای هم نظر شدیم و به ایشان توصيه کردم که در فکر کناره‌گیری نباشد و به کار خود ادامه دهد! 🔸۹ مهر۸۲: در جلسه مشورتی، رهبری پذیرفتند که با شروطي پروتکل الحاقی اجرا شود ولی با تعطيلي غنی‌سازی که خواست اروپا و آمریکا و روسيه است، مخالفت کردند. آقایان روحانی و خرازی و خاتمی خواستار تعطيل موقت شدند. 🔸۲۰ مهر۸۲: سر شب دکتر روحانی آمد. گفت: البرادعی تهدید کرده و اروپايی‌ها هم هنوز حاضر نشده‌اند، کسی را برای مذاكره بفرستند. هيأت دولت هم ترسيده، فشار را روی آقای خاتمی زياد کرده که بپذیریم و مجلسيان هم نامه‌ای تهیه کرده‌اند كه از آقاي خاتمي خواسته‌اند بپذيريم و رهبري هم جلوتر آمده‌اند و پذيرفته‌اند که موقتاً غني سازي را متوقف كنيم. 🔸۲۹ مهر ۸۲: ایران در مقابل پذیرش تأييد برخورداري از فوائد صلح آميز هسته‌اي، پذيرفته كه پروتكل الحاقي را امضاء كند و غنی‌سازی را موقتاً متوقف کند! 🔸۳ آبان ۸۲: ظهر، هیأت رئیسه خبرگان در دفترم جلسه داشت. آنها هم از نحوه تصمیم‌گیری در مورد پروتکل و توقف غنی‌سازی ناراحت بودند و معتقدند ابهت نظام شکسته شده به خصوص که برخلاف اظهارات رهبری در ماه‌های اخیر است و تعجب داشتند که: چگونه رهبری از حرف‌های خود برگشته‌اند.گفتم: از همه جوانب به ایشان فشار می‌آيد!  🔸۵ آبان ۸۲: رهبری فقط با تأخير تزريق گاز اورانيوم موافقت کرده‌ و گفته اند که هیچ چیز دیگر را متوقف نکنند، ولی آقای روحانی  بیش از این می‌خواهد! 🔸۱۱ آبان ۸۲: عصر در برنامه افطار رهبری مدیران و مسئولان جمع بودند. رهبری گفتند: «تا اینجا درست عمل شده ولی ما برای خنثی کردن توطئه آمریکا که درصدد ایجاد اجماع علیه ایران بودند، پذیرفتيم که همه چيز شفاف باشد ولی برای توليد چرخه سوخت مصمم هستیم و کوتاه نمی‌آیيم» اما آقای خاتمی گفت: «تولید سوخت را متوقف می‌کنیم» که این دو اظهار با هم ناسازگار در آمد! 🔸۲۸ بهمن ۸۲: شب مهمان رهبری بودم. در مورد مسائل هسته‌ای هم بحث کردیم. ایشان مصمم است که در مورد چرخه سوخت تسلیم نشوند و مقاومت كنند، گرچه به برخورد رسد! 🔸۵ خرداد ۸۳: شب مهمان رهبری بودم. از من خواستند که در جلسه مشورتی فردا که برای مسائل هسته‌ای داریم، با پیشنهاد لغو تعلیق موافقت کنیم. گفتم: بهتر است عجله نشود و فرصت دیگری به دکتر روحانی و دولت بدهیم و از عکس‌العمل تند غرب جلوگیری کنیم! 🔸۶ خرداد ۸۳: رهبری نظرشان این بود که در صورت عدم ختم پرونده، تعلیق را لغو کنیم، ولی با توضیحاتی که دکتر روحانی دادند، اکثریت جلسه موافقت نداشت! 🔸۱۷ تير ۸۳: آمريكا و اسرائيل علناً ايران را در مسائل هسته‌اي تهديد كرده‌ و رهبري در همدان گفته‌اند كه براي ضربه متقابل، محدود به مكان خاصي نخواهيم بود! 🔸۷ مرداد ۸۳: مقامات اتريش رسماً اطلاع داد‌ه‌اند كه اسرائيل قصد حمله به تأسيسات هسته‌اي ايران دارد! 🔸۲۰ مرداد ۸۳: شب مهمان رهبري بودم. در مورد مسائل هسته‌اي مذاكره كرديم. تصميم اين شد كه غني سازي را آغاز كنيم. 🔸۱۷ شهريور ۸۳: رهبری از تصميم جلسه مشورتي، در مورد توقف موقت مونتاژ و قطعه سازي هسته‌اي ناراضي اند. ولي من گفتم: تصميم خوب و به جايي است! 🔸۵ مهر ۸۳: عصر در دفتر رهبري، بحث مسائل هسته‌اي بود. سرانجام به اين نتيجه رسيدند كه گازدهي را تا اجلاس آينده آژانس شروع نكنند چون روحاني میگوید که اگر گازدهي شروع نشود، امكان تفاهم هست. رهبري حفظ تكنولوژي هسته‌اي را خط قرمز خواندند حتی گفتند اگر روزی مسئولان کشور به نتیجه توقف آن برسند، ایشان در مقام رهبری نخواهند ماند! 🔸۱۱ آبان ۸۳: عصر در دفتر رهبري جلسه مشورت درباره مسائل هسته‌اي بود. سرانجام پذيرفته شد كه با شرط بسته شدن پرونده ايران، تعليق را بپذيريم! آيت‌الله خامنه‌اي مخالف تعليق بودند اما چون ديگران موافق بودند ايشان پذيرفتند! 🔸۲۵ آبان ۸۳: بيانيه اروپا درباره توافقات هسته‌اي منتشر شد و دكتر روحاني در مصاحبه‌اي توجيهات خوبي داشت و البرادعي ضمن اينكه پنهان كاري گذشته ايران را تخلف خواند، از همكاري مؤثر فعلي ايران ابراز رضايت كرد. 🔸۹ آذر ۸۳: دكتر روحاني از من به خاطر چند بار باز كردن گره كار، قدرداني كرد. منبع: @abdimedianet

بخش مهمی از مقاله به جنبش «زن، زندگی، آزادی» اختصاص دارد. نویسنده این جنبش را صرفاً واکنشی به حجاب اجباری نمی‌داند، بلکه آن را اعتراض به کل نظم سیاسی، جنسیتی و اقتصادی جمهوری اسلامی معرفی می‌کند. با ارجاع به آثار افسانه نجم‌آبادی، مقاله استدلال می‌کند که کنترل بدن زنان، سیاست جنسیتی و سرکوب اجتماعی بخشی از ساختار قدرت است و نمی‌توان آن را از تحلیل طبقاتی جدا کرد. از نگاه نویسنده، به تعویق انداختن مطالبات زنان تا «پس از شکست امپریالیسم» تکرار اشتباه تاریخی چپ ایران در انقلاب ۱۳۵۷ است. در ادامه، مقاله به نقش گروه‌هایی چون CodePink، برخی فعالان ضدجنگ غربی و رسانه‌هایی مانند Press TV اشاره می‌کند که به گفته نویسنده، روایت جمهوری اسلامی را بازتولید می‌کنند. نتیجه این وضعیت، کم‌رنگ شدن صدای مخالفان مستقل ایرانی در عرصه جهانی است؛ به‌گونه‌ای که یا روایت رسمی دولت دیده می‌شود یا روایت‌های سلطنت‌طلبانه، و فضای کمی برای چپ مستقل و جنبش‌های اجتماعی باقی می‌ماند. فرح مختارزاده نتیجه می‌گیرد که مشکل اصلی در بخشی از چپ جهانی، یکی گرفتن دولت ایران با جامعه ایران است. از نگاه او، مخالفت با جنگ، تحریم و مداخله خارجی نباید به معنای نادیده گرفتن سرکوب داخلی باشد. نویسنده از مفهوم «رد دوگانه» دفاع می‌کند: مخالفت هم‌زمان با امپریالیسم خارجی و اقتدارگرایی داخلی. به باور مقاله، همبستگی واقعی باید متوجه کارگران، زنان، جنبش‌های اجتماعی، فعالان کوییر و نیروهای مستقل ایرانی باشد، نه دولت‌ها. او هشدار می‌دهد که اگر چپ جهانی نتواند میان مخالفت با جنگ و دفاع از جامعه تحت سرکوب تمایز بگذارد، در نهایت همان نیروهایی را حذف می‌کند که ادعا دارد از آن‌ها حمایت می‌کند.

«ایرانِ ویجی پراشاد؛ نقدی بر کمپیسم، چپ بین‌المللی و بیانیه CounterPunch درباره ایران» **نویسنده:**فرح مختارزاده فرح مختارزاده در این مقاله استدلال می‌کند که بخشی از چپ بین‌المللی، به‌ویژه جریان‌های ضدجنگ و ضد‌امپریالیستی، در تحلیل ایران گرفتار چارچوبی شده‌اند که او آن را «کمپیسم» می‌نامد؛ رویکردی که در آن، جایگاه یک دولت در برابر آمریکا و غرب مهم‌تر از وضعیت داخلی آن کشور، سرکوب سیاسی، ساختار طبقاتی و مطالبات اجتماعی مردم تلقی می‌شود. مقاله در واکنش به بیانیه‌ای منتشرشده در CounterPunch با عنوان «شش اصل غیرقابل مذاکره برای پایان جنگ آمریکا علیه ایران» نوشته شده؛ بیانیه‌ای که بیش از ۱۷۰ امضا از دانشگاهیان، فعالان ضدجنگ و چهره‌های سیاسی داشت. نویسنده معتقد است این سند، نمونه‌ای از تبدیل مخالفت با جنگ به دفاع ضمنی از دولت ایران است. به گفته مقاله، یکی از دلایل مسئله‌دار بودن بیانیه CounterPunch، ترکیب امضاکنندگان آن است. در کنار روشنفکران و فعالان معتبر چپ، نام افرادی دیده می‌شود که سابقه انکار هولوکاست، نژادگرایی، ملی‌گرایی سفیدپوستان و یهودستیزی دارند. نویسنده تأکید می‌کند که مسئله صرفاً حضور این افراد نیست، بلکه مشروعیتی است که حضور چهره‌های شناخته‌شده به سند می‌دهد. به باور مقاله، زمانی که نام‌هایی مانند ویجی پراشاد، ریچارد فالک و دیگر روشنفکران ضدجنگ کنار این افراد قرار می‌گیرد، متن از یک بیانیه حاشیه‌ای به سندی تبدیل می‌شود که در فضای دانشگاهی و سیاسی به‌عنوان موضعی معتبر بازنشر می‌شود. نویسنده ببه نحوه توصیف علی خامنه‌ای در بیانیه می‌پردازد. در متن CounterPunch، خامنه‌ای به‌عنوان «صدایی شناخته‌شده علیه استکبار و تروریسم» معرفی می‌شود و ایران به‌عنوان حامل امیدی جهانی تصویر می‌شود؛ تا جایی که بیانیه ادعا می‌کند «اگر ایران سقوط کند، امید به آینده‌ای روشن‌تر برای جهان نیز از بین می‌رود». مقاله این زبان را بسیار مسئله‌دار می‌داند، زیرا از نگاه نویسنده، رهبر جمهوری اسلامی نه به‌عنوان رئیس حکومتی با سابقه سرکوب، اعدام و محدودیت سیاسی، بلکه به‌عنوان نماد اخلاقی و ضد‌امپریالیستی بازنمایی می‌شود. نویسنده معتقد است چنین توصیفی باعث حذف تجربه زندانیان سیاسی، زنان معترض، کارگران و مخالفان داخلی می‌شود و دولت را با ملت یکی می‌گیرد. مقاله توضیح می‌دهد که کمپیسم، تحلیل سیاسی را به صف‌بندی ژئوپلیتیک تقلیل می‌دهد. در این چارچوب، هر کشوری که در برابر آمریکا قرار گیرد، به‌طور پیش‌فرض در «جبهه درست» قرار می‌گیرد. نتیجه آن است که جنبش‌های اجتماعی داخل ایران ـ از اعتصاب‌های کارگری تا اعتراضات زنان ـ نه به‌عنوان کنش مستقل اجتماعی، بلکه به‌عنوان ابزار احتمالی پروژه‌های غربی تفسیر می‌شوند. نویسنده می‌گوید این نگاه، مردم ایران را از سوژه سیاسی به ابژه رقابت قدرت‌ها تبدیل می‌کند. اعتراضات ژانویه ۲۰۲۶، جنبش «زن، زندگی، آزادی»، اعتصاب‌های کارگران نفت و اعتراضات کارگری هفت‌تپه و فولاد اهواز، در این روایت اغلب نادیده گرفته می‌شوند یا به تغییر رژیم نسبت داده می‌شوند. تمرکز مهم مقاله بر ویجی پراشاد است؛ پژوهشگر مارکسیست و نظریه‌پرداز شناخته‌شده چپ جهانی. نویسنده یادآوری می‌کند که پراشاد در آثار خود، به‌ویژه *ملت‌های تیره‌تر* و *ملت‌های فقیرتر*، شکست پروژه جهان سوم را ناشی از ساختار طبقاتی دولت‌ها، فساد نخبگان و سرکوب جنبش‌های مردمی می‌داند. اما به باور مقاله، او همین تحلیل را درباره ایران به کار نمی‌برد. در تحلیل او، ایران بیشتر از منظر مقابله با آمریکا تعریف می‌شود تا از زاویه طبقه کارگر، اتحادیه‌های مستقل، زنان یا مخالفان سیاسی. نویسنده این شکاف را نشانه‌ای از آن می‌داند که کمپیسم، حتی در میان متفکران مارکسیست، می‌تواند جایگزین تحلیل طبقاتی شود. مقاله همچنین به داده‌های اقتصادی و اجتماعی اشاره می‌کند تا نشان دهد چرا تصویر ایران به‌عنوان «نماد مقاومت» ناقص است. با استناد به آثار یرواند آبراهامیان، نویسنده توضیح می‌دهد که جمهوری اسلامی از ابتدا بر ائتلاف بازار سنتی و روحانیت بنا شده، نه بر پایه دولت کارگری. حداقل دستمزد در ایران در سال ۲۰۲۵ حدود ۱۰.۴ میلیون تومان بوده، در حالی که هزینه واقعی زندگی بیش از ۳۵ میلیون تومان برآورد شده است. همچنین بیش از دو هزار کارگر در همان سال به دلیل شرایط ناامن کاری جان خود را از دست داده‌اند. این ارقام، از نگاه نویسنده، نشان می‌دهد که تحلیل صرفاً ضد‌امپریالیستی نمی‌تواند واقعیت زندگی روزمره در ایران را توضیح دهد.

در کنار ایران، اسرائیل نیز به رقیب راهبردی مهمی برای ترکیه تبدیل شده است. روابط نزدیک دو کشور در دهه ۱۹۹۰ و اوایل ۲۰۰۰ جای خود را به رقابت و خصومت داده است. جنگ غزه و قطع روابط تجاری شکاف را عمیق‌تر کرده و آنکارا نگران است که اسرائیل پس از تضعیف ایران، قدرت غالب منطقه شود. از نگاه ترکیه، حملات اسرائیل بخشی از پروژه‌ای گسترده‌تر برای بازآرایی نظم منطقه‌ای است. اسرائیل همکاری دفاعی خود را با یونان و قبرس گسترش داده، در سوریه به پایگاه‌هایی حمله کرده که ترکیه به استفاده از آن‌ها فکر می‌کرد، و در رسانه‌های اسرائیلی نیز ترکیه به‌عنوان تهدیدی بلندمدت معرفی می‌شود. مقام‌های ترک نگران‌اند که در نظم پساجنگ، نفوذ آنکارا در سوریه، شرق مدیترانه و روابطش با آمریکا کاهش یابد و اسرائیل فضای بیشتری برای شکل‌دهی به نظم منطقه پیدا کند. د.، نویسنده تأکید می‌کند که بزرگ‌ترین ترس ترکیه فروپاشی دولت ایران است؛ زیرا چنین سناریویی می‌تواند بی‌ثباتی، بحران قومی و فشار امنیتی گسترده‌ای را به مرزهای شرقی ترکیه منتقل کند. ترکیه برای حفظ موقعیت خود در نظم آینده منطقه، ناچار است از سیاست انفعال فاصله بگیرد و راهبردی فعال و بلندمدت اتخاذ کند. https://www.foreignaffairs.com/turkey/iran-wars-threat-turkey#

: «تهدید جنگ ایران برای ترکیه؛ حتی در حاشیه نیز آنکارا آسیب می‌بیند»** نویسنده: Asli Aydintasbas سمت نویسنده: پژوهشگر مؤسسه بروکینگز تاریخ انتشار: ۲۷ آوریل ۲۰۲۶ آصلی آیدین‌تاشباش در این مقاله استدلال می‌کند که اگرچه ترکیه تلاش کرده در جنگ ایران بی‌طرف باقی بماند، اما این بی‌طرفی به معنای مصونیت از پیامدهای جنگ نیست. او توضیح می‌دهد که سیاست‌گذاران ترک همواره به تجربه بی‌طرفی این کشور در جنگ جهانی دوم افتخار کرده‌اند؛ زمانی که آنکارا با وجود فشار قدرت‌های بزرگ، توانست از ورود مستقیم به جنگ اجتناب کند. امروز نیز ترکیه تلاش دارد همین مدل را تکرار کند، اما شرایط متفاوت است: ترکیه دیگر کشوری منزوی نیست، بلکه خود را قدرتی منطقه‌ای می‌داند. با این حال، هنوز از نظر اقتصادی و نظامی توان کافی برای شکل‌دهی مستقل به تحولات منطقه را ندارد و در نتیجه، بی‌طرفی به‌تنهایی نمی‌تواند از منافع آن محافظت کند. به نوشته مقاله، جنگ ایران ترکیه را در چند سطح تهدید می‌کند: برهم خوردن تعادل رابطه با تهران، آسیب به روند صلح با کردها، و افزایش نفوذ اسرائیل در منطقه. ترکیه در سال‌های اخیر، به‌ویژه پس از سقوط بشار اسد در اواخر ۲۰۲۴ توسط گروه‌های مورد حمایت آنکارا، تصور می‌کرد نفوذ منطقه‌ای بیشتری پیدا کرده است. اما روابط شکننده با آمریکا، تنش شدید با اسرائیل و وابستگی امنیتی به ناتو، محدودیت‌های این نقش را آشکار کرده‌اند. خرید سامانه اس-۴۰۰ روسی در سال ۲۰۱۹ موجب تحریم آمریکا و حذف ترکیه از برنامه جنگنده اف-۳۵ شد و توان دفاع هوایی آن را تضعیف کرد. این ضعف زمانی آشکار شد که در مارس ۲۰۲۶ موشک‌های ایرانی وارد حریم هوایی ترکیه شدند و سامانه‌های ناتو ـ نه پدافند ترکیه ـ چهار موشک هدف‌گرفته‌شده علیه پایگاه اینجرلیک و سامانه راداری ناتو را رهگیری کردند. ترکیه با وجود این تهدیدها، از حمایت از عملیات آمریکا و اسرائیل علیه ایران خودداری کرده و اجازه استفاده از حریم هوایی خود را برای حملات نداده است. دلیل این رویکرد، رابطه پیچیده اما تاریخی میان ایران و ترکیه است. نویسنده توضیح می‌دهد که از زمان رقابت امپراتوری عثمانی و صفوی، دو کشور به نوعی همزیستی رقابتی رسیده‌اند. پیمان قصر شیرین در سال ۱۶۳۹ مرزهای دو طرف را تثبیت کرد و اصل عدم مداخله مستقیم در امور داخلی یکدیگر را شکل داد؛ اصلی که هنوز نیز در روابط دو کشور دیده می‌شود. اگرچه تهران و آنکارا در عراق، سوریه و قفقاز جنوبی در جبهه‌های متفاوت قرار گرفته‌اند، اما ترکیه خواهان شکست کامل ایران نیست. نگرانی اصلی آنکارا فروپاشی دولت ایران است؛ زیرا چنین وضعیتی می‌تواند موجی از پناهجویان، بی‌ثباتی در مرزهای شرقی و تشدید گرایش‌های جدایی‌طلبانه کردی را ایجاد کند. از نگاه ترکیه، ایران ضعیف اما باثبات، بسیار قابل‌تحمل‌تر از ایرانی فروپاشیده و آشفته است. مقاله توضیح می‌دهد که آنکارا از تضعیف برنامه هسته‌ای، موشکی و شبکه‌های نیابتی ایران ناراضی نیست، اما نگران است که پس از جنگ، جمهوری اسلامی بیش از گذشته در کنترل سپاه پاسداران قرار گیرد و فضای عمل نیروهای عمل‌گرا محدودتر شود. مطلوب‌ترین سناریو برای ترکیه، توافقی پایدار شبیه برجام ۲۰۱۵ است؛ توافقی که برنامه هسته‌ای و نفوذ منطقه‌ای ایران را محدود کند، اما مانع فروپاشی ساختار دولت شود. چنین توافقی می‌تواند مسیرهای تجاری ترکیه در قفقاز جنوبی و آسیای مرکزی را تقویت کند و در صورت کاهش تحریم‌ها، ترکیه را به شریک اقتصادی اصلی ایران تبدیل نماید. یکی از حساس‌ترین بخش‌های مقاله به مسئله کردها اختصاص دارد. روند صلح میان دولت ترکیه و حزب کارگران کردستان (پ‌ک‌ک) پس از فراخوان عبدالله اوجالان برای آتش‌بس در سال ۲۰۲۵ وارد مرحله‌ای جدید شده، اما همچنان شکننده است. رجب طیب اردوغان برای اصلاح قانون و امکان نامزدی دوباره در انتخابات آینده، به حمایت احزاب کرد در پارلمان نیاز دارد؛ به همین دلیل آرامش در جبهه کردی اهمیت سیاسی بالایی دارد. جنگ ایران می‌تواند این روند را تخریب کند. پس از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل، دونالد ترامپ ایده استفاده از نیروهای کرد ایرانی برای ایجاد شورش در داخل ایران را مطرح کرد؛ ایده‌ای که در آنکارا نگرانی شدیدی ایجاد کرد، زیرا می‌توانست به احیای همکاری آمریکا با نیروهای نزدیک به پ‌ک‌ک و تقویت رؤیای استقلال کردها در منطقه منجر شود. مقام‌های ترک نگران بودند که هرگونه حمایت خارجی از کردهای ایرانی، روند خلع سلاح پ‌ک‌ک را متوقف کرده و حتی به شکل‌گیری یک موجودیت کردی تحت حمایت آمریکا در مرزهای ترکیه منجر شود. هرچند ترامپ بعداً از این طرح عقب‌نشینی کرد و گروه‌های کردی ایرانی وارد جنگ نشدند، اما این ماجرا نشان داد که مسئله کردها همچنان بزرگ‌ترین آسیب‌پذیری امنیت داخلی ترکیه است.

نویسندگان نتیجه می‌گیرند که جنگ، حکومت‌های خلیج فارس را با تهدید فوری سقوط مواجه نکرده، اما ضعف‌های مدل حکمرانی آن‌ها را آشکار ساخته است. امنیتی‌سازی شدید، محدودیت آزادی بیان، تشدید شکاف‌های فرقه‌ای و نابرابری ساختاری در قبال مهاجران، نقاط ضعف اصلی این کشورها هستند. مقاله هشدار می‌دهد که تداوم سرکوب و کاهش شفافیت می‌تواند در بلندمدت به بی‌اعتمادی اجتماعی و فرسایش مشروعیت منجر شود. از نگاه نویسندگان، این بحران فرصتی برای تسریع اصلاحات، افزایش شفافیت، تقویت حقوق مهاجران و ایجاد انسجام اجتماعی فراگیرتر فراهم کرده است؛ در غیر این صورت، جنگ‌های آینده می‌توانند این شکاف‌ها را عمیق‌تر و پرهزینه‌تر کنند. https://carnegieendowment.org/emissary/2026/04/iran-war-stress-test-gulf-states

«جنگ ایران؛ آزمون فشار برای کشورهای خلیج فارس»** نویسندگان: Frederic Wehrey (فردریک وهری) و Charles H. Johnson (چارلز اچ. جانسون) منبع: Emissary وابسته به مؤسسه Carnegie Endowment for International Peace تاریخ انتشار: ۲۳ آوریل ۲۰۲۶ این مقاله استدلال می‌کند که جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل تنها یک بحران امنیتی برای کشورهای شورای همکاری خلیج فارس نبوده، بلکه به آزمونی برای سنجش ظرفیت حکمرانی، انسجام اجتماعی و پایداری مدل اقتصادی ـ سیاسی این کشورها تبدیل شده است. حملات موشکی و پهپادی ایران به فرودگاه‌ها، هتل‌ها و زیرساخت‌های انرژی، بزرگ‌ترین شوک عرضه نفت در تاریخ بازار جهانی انرژی را ایجاد کرده، صنعت هوانوردی و گردشگری منطقه را تقریباً متوقف کرده و نگرانی‌هایی جدی درباره بحران انسانی ناشی از حمله به تأسیسات آب‌شیرین‌کن به وجود آورده است. تهدید عبور کشتی‌ها از تنگه هرمز نیز بیش از ۷۰ درصد واردات غذایی منطقه را تحت تأثیر قرار داده و وابستگی امنیتی کشورهای خلیج فارس به آمریکا و پایگاه‌های نظامی غربی را زیر سؤال برده است. به باور نویسندگان، مهم‌ترین اثر داخلی جنگ، تشدید امنیتی‌سازی و محدود شدن آزادی بیان است. دولت‌های خلیج فارس با بازداشت افرادی که تصاویر حملات یا خسارات جنگ را منتشر کرده‌اند، تلاش کرده‌اند روایت رسمی از ثبات و کنترل را حفظ کنند. این بازداشت‌ها معمولاً با اتهام‌هایی مانند «انتشار اخبار نادرست» یا «آسیب به منافع ملی» انجام شده است. مقاله این روند را نشانه شکنندگی قرارداد اجتماعی موجود می‌داند؛ قراردادی که بر مبنای رفاه اقتصادی در برابر سکوت سیاسی شکل گرفته است. در امارات متحده عربی، تا اوایل آوریل دست‌کم ۳۷۵ نفر در ابوظبی به دلیل انتشار تصاویر یا اطلاعات مربوط به حملات بازداشت شده‌اند. مقامات امارات این اقدامات را بخشی از «نبرد رسانه‌ای» دانسته‌اند که به اندازه جنگ نظامی اهمیت دارد. در قطر نیز تا اوایل مارس، ۳۱۳ نفر به دلیل انتشار ویدئو، شایعه یا ایجاد نگرانی عمومی بازداشت شده‌اند. هم‌زمان، قطر از بازداشت دو شبکه وابسته به سپاه پاسداران خبر داده است؛ موضوعی که به گفته نویسندگان، خطر تبدیل تهدیدهای واقعی امنیتی به ابزاری برای سرکوب مخالفان را افزایش می‌دهد. جنگ همچنین شکاف‌های فرقه‌ای را برجسته‌تر کرده است، به‌ویژه در بحرین که اکثریت جمعیت آن شیعه هستند اما حکومت در اختیار خاندان سنی قرار دارد. پس از آغاز جنگ، نیروهای امنیتی بین ۶۰ تا ۶۵ معترض، عمدتاً از مناطق شیعه‌نشین، را بازداشت کرده‌اند و بیش از ۵۰ نفر دیگر به دلیل انتشار پست‌های شبکه‌های اجتماعی با اتهام‌هایی چون «خیانت به کشور» روبه‌رو شده‌اند؛ در برخی موارد حتی درخواست حکم اعدام مطرح شده است. منابع مستقل شمار بازداشت‌شدگان مرتبط با همدلی با ایران را تا اواسط مارس بیش از ۱۶۰ نفر برآورد کرده‌اند. گزارش‌ها همچنین از مرگ یک مرد شیعه ۳۲ ساله در بازداشت و وجود آثار شکنجه بر بدن او خبر می‌دهند. دولت بحرین هم‌زمان کارزار رسانه‌ای گسترده‌ای برای تأکید بر وحدت ملی آغاز کرده است. در کویت نیز بازداشت ۱۴ شهروند کویتی و دو شهروند لبنانی به اتهام ارتباط با حزب‌الله، نگرانی‌ها درباره احیای شکاف‌های سنی ـ شیعه را افزایش داده است. در مقابل، عربستان سعودی تلاش کرده تصویری از انسجام ملی ارائه دهد و از طریق ترویج نوعی ملی‌گرایی فراگیرتر، تنش‌های مذهبی را کنترل کند، هرچند نبود رسانه مستقل ارزیابی دقیق این ادعا را دشوار می‌سازد. یکی دیگر از محورهای مقاله، آسیب‌پذیری کارگران مهاجر است که ستون اقتصاد کشورهای خلیج فارس محسوب می‌شوند. بر اساس داده‌های بانک جهانی در سال ۲۰۲۴، مهاجران بیش از نیمی از جمعیت کشورهای شورای همکاری خلیج فارس را تشکیل می‌دهند. پس از سه هفته حملات، از ۲۳ کشته غیرنظامی ثبت‌شده در منطقه، ۲۱ نفر غیرشهروند بوده‌اند. بخش عمده این مهاجران از هند، پاکستان، نپال و بنگلادش آمده‌اند و در مشاغلی مانند ساخت‌وساز، خدمات شهری و حمل‌ونقل فعالیت می‌کنند؛ مشاغلی که امکان دورکاری ندارند و آن‌ها را در معرض خطر مستقیم حملات قرار می‌دهد. مقاله تأکید می‌کند که نظام کفالت، با وابسته کردن وضعیت اقامت و خروج مهاجران به کارفرما، نابرابری و آسیب‌پذیری آنان را تشدید کرده است. در همین حال، کویت قانونی برای الزام کارگران بخش خصوصی به دریافت مجوز خروج تصویب کرده و قطر نیز بررسی محدودیت‌های مشابه را آغاز کرده است؛ اقداماتی که می‌تواند اعتبار بین‌المللی منطقه را تضعیف کند.

«از جاه‌طلبی شاه تا پروژه ملاها»** نویسنده: Mohammed al-Rumaihi (محمد الرمیحی) منبع: روزنامه الشرق الاوسط تاریخ انتشار: ۲۵ آوریل ۲۰۲۶ محمد الرمیحی در این مقاله استدلال می‌کند که جاه‌طلبی منطقه‌ای ایران در خلیج فارس، پدیده‌ای محدود به جمهوری اسلامی نیست، بلکه ریشه‌ای تاریخی دارد که به دوران حکومت محمدرضا شاه پهلوی بازمی‌گردد. به باور نویسنده، انقلاب ۱۳۵۷ این روند را متوقف نکرد، بلکه تنها شکل، ابزارها و زبان سیاسی آن را تغییر داد. در دوران شاه، ایران با اتکا به درآمدهای سرشار نفتی، توسعه سریع نظامی و حمایت غرب، به دنبال ایفای نقش قدرت برتر منطقه بود. پس از انقلاب، همین هدف از مسیر ایدئولوژی مذهبی، شبکه‌های نفوذ منطقه‌ای و بازیگران نیابتی دنبال شد. نویسنده برای توضیح این روند به دیدگاه‌های فریدون هویدا اشاره می‌کند؛ دیپلمات ایرانی و سفیر پیشین ایران در سازمان ملل که پیش از انقلاب هشدار داده بود ایرانِ دوران شاه در مسیر تبدیل شدن به «پلیس خلیج فارس» قرار دارد. او معتقد بود که خروج بریتانیا از منطقه، خلأیی ایجاد کرد که تهران تلاش داشت آن را پر کند. به گفته هویدا، زمانی که قدرت اقتصادی، درآمدهای نفتی و جاه‌طلبی سیاسی در یک کشور جمع شوند، توسعه‌طلبی به امری طبیعی تبدیل می‌شود. محمد الرمیحی معتقد است که این هشدارها امروز نیز قابل مشاهده‌اند، زیرا ساختار قدرت در ایران همچنان به دنبال تثبیت نقش منطقه‌ای خود است. مقاله توضیح می‌دهد که جمهوری اسلامی برخلاف حکومت شاه، بیشتر بر ابزارهای ایدئولوژیک و نفوذ غیرمستقیم تکیه کرده است. در عراق، تهران میلیاردها دلار صرف ایجاد شبکه‌های سیاسی و شبه‌نظامی کرده است. در لبنان، حزب‌الله به نمونه‌ای از «دولت درون دولت» تبدیل شد؛ ساختاری که همزمان نفوذ سیاسی، امنیتی و نظامی دارد. در سوریه، ایران برای حمایت از متحد راهبردی خود مداخله کرد و نفوذ خود را در ساختار سیاسی و نظامی کشور تثبیت نمود. در یمن نیز حمایت از حوثی‌ها به ابزاری برای اعمال فشار بر کشورهای خلیج فارس تبدیل شد. نویسنده تأکید می‌کند که این سیاست‌ها اگرچه به گسترش نفوذ منطقه‌ای منجر شده، اما هزینه‌های سنگینی بر اقتصاد و جامعه ایران تحمیل کرده است. محمد الرمیحی تفاوت میان پروژه شاه و پروژه جمهوری اسلامی را نه در هدف، بلکه در شیوه اجرا می‌بیند. به گفته او، محمدرضا شاه پهلوی بر قدرت سخت، ارتش و اتحاد با غرب تکیه داشت، در حالی که جمهوری اسلامی از ترکیبی از ایدئولوژی، فرقه‌گرایی، نفوذ فرهنگی، قدرت نرم و شبکه‌های نیابتی استفاده می‌کند. با وجود این تفاوت‌ها، هدف در هر دو دوره یکسان باقی مانده است: تثبیت ایران به‌عنوان قدرت تعیین‌کننده در خلیج فارس و محیط پیرامونی آن. در پایان، نویسنده این پرسش را مطرح می‌کند که آیا می‌توان جاه‌طلبی منطقه‌ای ایران را مهار کرد؟ پاسخ او این است که تجربه تاریخی نشان می‌دهد راه‌حل در تقابل مستقیم نظامی نیست، بلکه در ایجاد توازن منطقه‌ای پایدار قرار دارد. کشورهای حوزه خلیج فارس، که فریدون هویدا در دهه ۱۹۷۰ آن‌ها را ضعیف توصیف کرده بود، امروز توانسته‌اند انعطاف‌پذیری، انسجام و ظرفیت مقاومت بیشتری از خود نشان دهند. با این حال، رقابت ژئوپلیتیک و تلاش برای نفوذ همچنان ادامه دارد. از نگاه نویسنده، جاه‌طلبی ایران در خلیج فارس یک پدیده مقطعی نیست، بلکه ادامه روندی تاریخی است که از دوران شاه تا جمهوری اسلامی امتداد یافته است. حکومت‌ها تغییر کرده‌اند، شعارها دگرگون شده‌اند، اما جوهره پروژه ثابت مانده است: تلاش برای دستیابی به حوزه نفوذ منطقه‌ای، حتی اگر هزینه آن بر دوش مردم ایران باشد. در جمع‌بندی نهایی، محمد الرمیحی نتیجه می‌گیرد که از ملی‌گرایی دوران شاه تا حکومت ایدئولوژیک روحانیون، پیامد نهایی مشابه بوده است؛ پروژه‌ای که هم برای منطقه و هم برای جامعه ایران هزینه‌های سنگینی به همراه داشته است.https://english.aawsat.com/opinion/5266301-shah%E2%80%99s-ambition-mullahs%E2%80%99-project

اگر بخواهید تفاوت بین آن دیپلماسی پیشگیرانه با دیپلماسی ابزاری‌سازی جمهوری اسلامی را به تصویر بکشید به چه نکاتی اشاره می‌کنید؟ می‌توان سخنرانی حسین علا، که در سازمان ملل با ادبیاتی فصیح برای اقناع و حمایت جهانی از خواست ایران در برابر اشغال شوروی را با حضور محمدعلی رجایی که با یک زبان انقلابی و اخلاقی و بیشتر برای اعتراض و به چالش کشیدن نظام جهانی ظاهر شد، مقایسه کرد. دو رفتار کاملا متفاوت. یکی می‌رود برای مدیریت تعارض و کسب حمایت از نظام حقوقی بین‌الملل، و دیگری برای ابزارسازی تعارض، نقد و نفی نظام بین‌الملل. بعد از شکل‌گیری نظام جمهوری اسلامی می‌توانیم به دو بحران گروگانگیری دیپلمات‌های آمریکایی و جنگ هشت ساله با عراق اشاره کنیم. در این دو بحران مذاکره و دیپلماسی نقش محوری نداشت. در بحران گروگانگیری تمام میانجیگری‌ها به سنگ خورد و سرآخر با انتخاباتی که جمهوری‌خواهان آمریکا در آن پیروز شدند و تهدید‌های ریگان برای حمله به ایران، جمهوری اسلامی سراسیمه و در نیمه‌های شب، تمام گروگان‌ها را آزاد کرد. در ماجرای جنگ عراق، پس از فتح خرمشهر ایران دست بالا را داشت و می‌توانست از یک جنگ فرساینده و تلفات انسانی جلوگیری کند، که نکرد. آن زمان علی اکبر ولایتی کارگزار سیاست خارجی ایران بود. کارنامه درخشانی هم از خود به‌جا نگذاشت. در ماجرای هسته‌ای نقش‌آفرینی جواد ظریف را داشتیم، کسی که مدعی است زبان دیپلماسی کلاسیک را می‌داند و تلاش می‌کند بحران هسته‌ای را مهار کند، اما رویکرد جمهوری اسلامی تابع همان سیاست ابزاری‌سازی تعارض است. ابزاری‌سازی یعنی استفاده از تقابل قدرت‌ها و نه مدیریت تعارض در پهنه جهانی. از این رو توانایی ظریف هرچه باشد، محدود در چهارچوب سیاست ابزاری‌سازی تعارض می‌ماند. بنابراین وقتی به کارنامه‌های جمهوری اسلامی و نظام پیشین نگاه کنیم، می‌بینیم که این درست است که هردو نظام مدعی دفاع از تمامیت سرزمینی بودند و هستند، اما در نظام پیشین ، تلاش برای حل بحران محتمل، پیش از وقوع و تشدید بحران آغاز می شد و بیشتر پیشگیرانه بود و دیپلمات‌های ایرانی با پشتگرمی از انسجام در سیاست گذاری خارجی کشور، نقشی محوری داشتند و هزینه‌ها محدودتر بود. اما در جمهوری اسلامی، نخست بحران به سطح بالایی از تنش می‌رسد و بعد کارگزاران نظام راهی میز مذاکره می‌شوند. مذاکره ای که البته از حمایت منسجم داخلی نیز برخوردار نیست. در داخل هر جناح رویکرد ویژه خود را دارد و تخطی از چنین رویکردی از سوی کارگزاران و نمایندگان جمهوری اسلامی را مصداق خیانت به انقلاب و «اندیشه های امام راحل» تلقی می‌کنند. پس، به خانه نرسیده مجبورند شولای دیپلماسی را از تن بدر کنند و عبای انقلابی به تن کنند تا مبادا سر به دار دهند. https://iranwire.com/fa/features/151684-مذاکره-یا-خیانت-تاریخ-مذاکره-در-جمهوری-اسلامی-به-روایت-تورج-اتابکی/

پیام صوتی00:01

در جمع‌بندی، مقاله نتیجه می‌گیرد که تنگه هرمز وارد مرحله‌ای از جنگ فرسایشی شده که در آن برتری کلاسیک نظامی تعیین‌کننده نیست. حتی با نابودی بخشی از ناوگان سنتی ایران، ناوگان پشه‌ای (Mosquito Fleet)، مین‌های دریایی، پهپادها و تاکتیک‌های حمله گروهی همچنان قادرند عبور و مرور جهانی را تهدید کنند. نویسنده تأکید می‌کند که ایران به‌دنبال بستن کامل تنگه هرمز نیست، بلکه می‌خواهد سطحی از فشار قابل تنظیم ایجاد کند تا بازار انرژی و روند مذاکرات را تحت تأثیر قرار دهد. مقاله دو متغیر را برای رصد آینده برجسته می‌کند: نخست، تحولات قدرت در تهران، جایی که جناح‌های نزدیک به سپاه می‌توانند انعطاف دیپلماتیک را محدود کنند. گزارش اشاره می‌کند که احتمال هدف قرار گرفتن چهره‌هایی مانند احمد وحیدی از سوی آمریکا با هدف حذف بازیگران سختگیر مطرح شده، اما تجربه نشان داده حملات موسوم به «قطع سر رهبری» اغلب به انسجام بیشتر تندروها منجر شده و نه به تغییر رفتار سیاسی. دوم، افزایش فعالیت‌های دریایی نامتقارن است؛ به‌ویژه تحرک بیشتر ناوگان پشه‌ای (Mosquito Fleet)، افزایش احتمال حملات گروهی قایق‌های تندرو و گسترش مین‌گذاری دریایی. از نگاه نویسنده، این روندها نشان می‌دهد که حتی در صورت کاهش درگیری مستقیم، تنگه هرمز همچنان یک میدان فشار دائمی و نقطه حساس اقتصاد جهانی باقی خواهد ماند.https://www.hudson.org/national-security-defense/strait-hormuz-under-pressure-asymmetric-naval-war-signs-elite-can-kasapoglu

این مقاله توسط کان کاساپ‌اوغلو، پژوهشگر ارشد دفاعی در Hudson Institute نوشته شده است؛ اندیشکده‌ای محافظه‌کار و امنیت‌محور در آمریکا که بر سیاست خارجی، بازدارندگی نظامی و رقابت‌های ژئوپلیتیکی تمرکز دارد. نویسنده در این تحلیل توضیح می‌دهد که چرا ایران، با وجود آسیب گسترده به نیروی دریایی متعارف خود، همچنان قادر است تنگه هرمز را به یکی از مهم‌ترین نقاط فشار راهبردی جهان تبدیل کند و چگونه جنگ دریایی نامتقارن، همراه با شکاف در ساختار قدرت داخلی ایران، بحران را پیچیده‌تر کرده است. استدلال اصلی مقاله این است که نابودی بخش بزرگی از ناوگان کلاسیک ایران به معنای پایان تهدید دریایی جمهوری اسلامی نیست. اگرچه عملیات فرماندهی مرکزی آمریکا ده‌ها شناور و سکوی دریایی ایران را نابود کرده، اما مرکز ثقل قدرت ایران در خلیج فارس نه در ناوهای بزرگ ارتش، بلکه در نیروی دریایی سپاه پاسداران قرار دارد؛ نیرویی که برای جنگ نامتقارن در محیط باریک و کم‌عمق تنگه هرمز طراحی شده است. مقاله به مفهوم «ناوگان پشه‌ای» (Mosquito Fleet) اشاره دارد؛ شبکه‌ای از قایق‌های کوچک، سریع، ارزان و قابل جایگزینی که ستون فقرات جنگ دریایی سپاه را تشکیل می‌دهند. این شناورها به‌صورت گروهی عمل می‌کنند، اغلب در میان ترافیک غیرنظامی پنهان می‌شوند و می‌توانند از چند جهت به هدف نزدیک شوند. برخی به موشک‌های کوتاه‌برد ضدکشتی، راکت و مسلسل مجهز هستند و برخی دیگر به‌عنوان شناورهای انتحاری طراحی شده‌اند. سپاه این ساختار را با پهپادها، سامانه‌های بدون سرنشین و موشک‌های ضدکشتی بالستیک و کروز تقویت کرده است. هدف این معماری، پیروزی مستقیم نیست؛ بلکه فرسایش دشمن، اشباع سامانه‌های دفاعی و افزایش هزینه مداخله نظامی است. نویسنده تأکید می‌کند که این مدل جنگی برای محیط تنگه هرمز بسیار مناسب است، زیرا مسیرهای باریک و کم‌عمق، آزادی عمل کشتی‌های بزرگ را محدود می‌کند. مین‌های دریایی نیز نقش کلیدی در این راهبرد دارند. مقاله به مدل‌هایی مانند Maham-2، Maham-3 و Maham-7 اشاره می‌کند که برای آب‌های کم‌عمق طراحی شده‌اند و از حسگرهای صوتی و مغناطیسی استفاده می‌کنند. برخی از این مین‌ها با مواد غیرفلزی ساخته شده‌اند تا شناسایی آن‌ها دشوار باشد. ایران هزاران مین دریایی در اختیار دارد و می‌تواند آن‌ها را از سواحل، شناورهای پوششی یا مسیرهای مخفی مستقر کند. همین موضوع باعث می‌شود پاک‌سازی تنگه هرمز پرهزینه و زمان‌بر باشد. در کنار مین‌ها، پهپادهای ایرانی نیز توانایی آسیب رساندن به کشتی‌های تجاری را نشان داده‌اند و بخشی از همان ساختار جنگ نامتقارن محسوب می‌شوند. در بخش مربوط به آتش‌بس، مقاله از «پارادوکس تنگه هرمز» سخن می‌گوید. از نگاه نویسنده، تا زمانی که تهدید نامتقارن ایران در تنگه وجود دارد، هر آتش‌بس شکننده باقی خواهد ماند. مقاله می‌گوید هدف ایران بستن کامل تنگه نیست، بلکه محدودسازی کنترل‌شده است؛ یعنی ایجاد سطحی از فشار که بتواند در مذاکرات سیاسی و امنیتی به اهرم تبدیل شود. در بخش سیاسی، مقاله به شکاف‌های داخلی در ساختار قدرت ایران می‌پردازد. نویسنده معتقد است پس از کشته شدن علی خامنه‌ای و جانشینی اسمی مجتبی خامنه‌ای، انسجام میان مراکز قدرت کاهش یافته است. مرگ علی لاریجانی نیز به افزایش رقابت میان نهادهای سیاسی و امنیتی کمک کرده است. در این فضا، سپاه پاسداران نقش تعیین‌کننده‌تری در تصمیم‌گیری پیدا کرده و دیپلمات‌های رسمی اختیار محدودی دارند. محمدباقر قالیباف، با وجود موقعیت رسمی، اختیار نهایی در مذاکرات ندارد و سپاه می‌تواند مسیر دیپلماتیک را تغییر دهد. مقاله احمد وحیدی را یکی از بازیگران کلیدی این دوره معرفی می‌کند. به گفته نویسنده، حلقه نزدیک به وحیدی از بحران دریایی و فشار در تنگه هرمز برای تقویت نفوذ سیاسی خود استفاده می‌کند. او احتمالاً توانسته نفوذ عملیاتی را به اهرم قدرت داخلی تبدیل کند و موقعیت رقبایی مانند قالیباف را تضعیف نماید. نویسنده این موارد را نشانه وجود زنجیره فرماندهی چندلایه و گاه متناقض در تهران می‌داند؛ ساختاری که در آن تصمیم‌گیری نهایی لزوماً در اختیار نهادهای دیپلماتیک نیست.

در بخش پایانی، گزارش استدلال می‌کند که بحران انرژی ناشی از جنگ ایران می‌تواند پیامدی متناقض داشته باشد. از یک سو، آمریکا از افزایش وابستگی جهانی به نفت و گاز خود سود می‌برد؛ اما از سوی دیگر، شوک‌های قیمتی ممکن است کشورها را به سمت کاهش وابستگی به سوخت فسیلی سوق دهد. تجربه بحران نفتی ۱۹۷۳ نشان داده که شوک‌های انرژی می‌توانند تغییرات ساختاری پایدار ایجاد کنند. اروپا، آسیا و حتی چین ممکن است برای کاهش آسیب‌پذیری، سرمایه‌گذاری بیشتری در انرژی‌های تجدیدپذیر، برق‌رسانی، انرژی هسته‌ای و بهره‌وری انجام دهند. بنابراین، جنگ ایران می‌تواند در کوتاه‌مدت موقعیت آمریکا را تقویت کند، اما در بلندمدت شاید گذار جهانی به سمت سیستم انرژی کمتر وابسته به نفت و گاز را سرعت بخشد. https://ig.ft.com/global-energy-flows/

روزنامه: Financial Times «تلاش آمریکا برای سیطره بر بازار انرژی در دل جنگ شکل می‌گیرد» ایالات متحده می‌تواند از جنگ ایران سود ببرد، زیرا این درگیری مسیر جریان نفت و گاز جهان را تغییر می‌دهد؛ اما اروپا و آسیا نسبت به وابستگی بیش از حد به عرضه انرژی آمریکا محتاط و نگران هستند. این گزارش استدلال می‌کند که جنگ ایران و اختلال در تردد انرژی از خلیج فارس، تنها یک بحران منطقه‌ای نیست، بلکه در حال بازطراحی ساختار بازار جهانی نفت و گاز است؛ تغییری که بیشترین منفعت راهبردی را برای آمریکا ایجاد می‌کند. مقاله نشان می‌دهد که بسته شدن عملی مسیرهای سنتی انرژی، به‌ویژه درتنگه هرمز، باعث شده کشورهای واردکننده انرژی در اروپا و آسیا بیش از گذشته به نفت و گاز آمریکا وابسته شوند. در این چارچوب، جنگ نه‌فقط یک بحران امنیتی، بلکه ابزاری برای تقویت جایگاه آمریکا به‌عنوان مرکز سیستم انرژی جهانی توصیف می‌شود. با این حال، گزارش هشدار می‌دهد که این وابستگی جدید می‌تواند در بلندمدت باعث نگرانی اروپا و آسیا شود و حتی روند گذار به انرژی‌های جایگزین را سرعت بخشد. مهم‌ترین داده‌ای که از این استدلال پشتیبانی می‌کند، توقف تقریباً کامل تردد انرژی از تنگه هرمز است. دو ماه پس از آغاز جنگ، عبور نفتکش‌ها از این مسیر همچنان تقریباً متوقف مانده و بسیاری از خریداران جهانی مجبور شده‌اند مسیرهای تأمین خود را تغییر دهند. در نتیجه، صادرات نفت خام آمریکا به رکورد ۵.۲ میلیون بشکه در روز رسیده؛ یعنی بیش از یک میلیون بشکه افزایش تنها در یک هفته. هم‌زمان، بیش از ۶۵ ابرنفتکش خالی به سمت بنادر آمریکا حرکت کرده‌اند تا نفت بارگیری کنند؛ رقمی که تقریباً سه برابر سطح پیش از آغاز جنگ است. این آمار نشان می‌دهد که بازار جهانی به‌سرعت در حال تغییر مسیر از خلیج فارس به آمریکا است. گزارش توضیح می‌دهد که این تغییر تنها محدود به نفت نیست، بلکه بازار گاز طبیعی مایع نیز دگرگون شده است. پیش از جنگ، آسیا بیش از یک‌چهارم LNG خود و حدود ۴۰ درصد نفت خود را از خلیج فارس تأمین می‌کرد. اما با اختلال در مسیر هرمز، حداقل ۱۳ کشتی LNG که قرار بود به اروپا بروند، به سمت آسیا تغییر مسیر داده‌اند؛ بیشتر آن‌ها نیز از آمریکا حرکت کرده بودند. شرکت‌های انرژی و دولت‌ها اکنون بیش از قیمت، بر امنیت عرضه تمرکز دارند. همین موضوع باعث شده قراردادهای بلندمدت با تولیدکنندگان آمریکایی جذاب‌تر شود، زیرا آمریکا از دید خریداران، تأمین‌کننده‌ای «ژئوپلیتیکی امن» تلقی می‌شود. یکی از استدلال‌های کلیدی گزارش این است که جنگ‌های اخیر ــ از حمله روسیه به اوکراین تا بحران ایران ــ به نفع جایگاه انرژی آمریکا عمل کرده‌اند. پس از بحران اوکراین، اروپا وابستگی خود به گاز روسیه را کاهش داد و به سمت LNG آمریکا رفت. اکنون نیز بحران خلیج فارس احتمالاً آسیا را به مسیر مشابهی سوق می‌دهد. این تغییرات باعث شده آمریکا نه‌فقط صادرکننده انرژی، بلکه بازیگر اصلی امنیت انرژی جهان شود. مقاله اشاره می‌کند که اروپا اکنون بیش از نیمی از LNG خود را از آمریکا تأمین می‌کند و بر اساس توافق آمریکا و اتحادیه اروپا، کشورهای اروپایی تا سال‌های ۲۰۲۸ و ۲۰۲۹ حدود ۷۵۰ میلیارد دلار انرژی آمریکایی خریداری خواهند کرد. گزارش همچنین به ریشه تاریخی قدرت انرژی آمریکا می‌پردازد. تبدیل آمریکا به ابرقدرت نفت و گاز نتیجه دو دهه سرمایه‌گذاری، توسعه فناوری شکست هیدرولیکی و حفاری افقی بوده است. در دهه ۲۰۰۰، آمریکا حدود ۶۰ درصد نفت مورد نیاز خود را وارد می‌کرد، اما تا سال ۲۰۱۹ به صادرکننده خالص انرژی تبدیل شد. این تحول نه‌تنها اقتصاد آمریکا را تقویت کرد، بلکه ابزار سیاست خارجی واشنگتن را نیز گسترش داد؛ به‌ویژه در اعمال فشار بر کشورهایی مانند ایران، روسیه و ونزوئلا. مقاله حتی اشاره می‌کند که نفوذ آمریکا بر منابع انرژی ونزوئلا بخشی از استراتژی بلندمدت برای تضمین دسترسی به ذخایر نفتی ارزان‌تر در آینده است. با وجود مزایای کوتاه‌مدت، گزارش تأکید می‌کند که این وضعیت بدون هزینه نیست. افزایش قیمت انرژی باعث شده قیمت بنزین در آمریکا از مرز حساس چهار دلار در هر گالن عبور کند؛ مسئله‌ای که می‌تواند برای دولت ترامپ پیش از انتخابات میان‌دوره‌ای مشکل‌ساز شود. از سوی دیگر، تولیدکنندگان آمریکایی نیز نمی‌توانند به‌سرعت پاسخگوی رشد تقاضا باشند، زیرا پروژه‌های نفت و گاز نیازمند سال‌ها سرمایه‌گذاری هستند. دولت آمریکا تخمین می‌زند تولید نفت این کشور در ۱۲ ماه آینده تنها ۳۴۰ هزار بشکه در روز افزایش یابد. این محدودیت نشان می‌دهد که حتی آمریکا نیز در کوتاه‌مدت ظرفیت جایگزینی کامل انرژی خلیج فارس را ندارد.

در بخش اقتصادی، کوک اشاره می‌کند که جنگ می‌تواند مدل توسعه اقتصادی کشورهای خلیج فارس را تغییر دهد. کشورهایی که در سال‌های اخیر بر سرمایه‌گذاری در گردشگری، فناوری و پروژه‌های بزرگ توسعه‌ای تمرکز کرده‌اند، اکنون مجبور خواهند شد بودجه بیشتری به دفاع نظامی اختصاص دهند. این تغییر می‌تواند مسیر توسعه منطقه را برای سال‌ها تحت تأثیر قرار دهد. در جمع‌بندی نهایی، مایکل فرومن نتیجه می‌گیرد که هر دو طرف تصور می‌کنند زمان به نفع آن‌هاست و تا حدی هر دو درست می‌گویند. از نگاه او، اگر بن‌بست ادامه پیدا کند، ایران ممکن است با محدودیت شدید در ذخیره‌سازی نفت مواجه شود و ناچار شود بخشی از تولید خود را متوقف کند. او توضیح می‌دهد که بستن چاه‌های نفتی هزینه‌بر است و بازگرداندن آن‌ها به چرخه تولید، به‌ویژه در میدان‌های قدیمی، ممکن است ماه‌ها زمان ببرد یا حتی ظرفیت کامل قبلی هرگز بازنگردد. این موضوع می‌تواند اهرم اقتصادی مهمی برای آمریکا ایجاد کند. اما در سوی دیگر، فرومن هشدار می‌دهد که حفظ باز بودن تنگه هرمز مستلزم حضور طولانی‌مدت نیروی دریایی و هوایی آمریکا است؛ حضوری که با اولویت‌های جهانی واشنگتن همخوانی ندارد. او یادآوری می‌کند که اکنون سه ناوگروه هواپیمابر آمریکا در خاورمیانه مستقر هستند، وضعیتی که دهه‌ها بی‌سابقه بوده است. از نگاه او، ایالات متحده در بلندمدت نمی‌تواند چنین تمرکز نظامی سنگینی را حفظ کند، زیرا هم‌زمان باید به رقابت در منطقه هند-اقیانوس آرام و نیم‌کره غربی نیز توجه داشته باشد. بنابراین، ایران ممکن است امیدوار باشد که با گذشت زمان، آمریکا به دلیل هزینه‌ها و اولویت‌های دیگر، حضور خود را کاهش دهد. فرومن نتیجه می‌گیرد که این جنگ وارد مرحله‌ای شده که نه پیروزی سریع برای آمریکا متصور است و نه شکست کامل برای ایران؛ بلکه هر دو طرف در حال آزمودن ظرفیت صبر، منابع و تحمل یکدیگر هستند. https://www.cfr.org/articles/trump-extended-the-iran-war-ceasefire-now-what

این گفت‌وگو توسط Council on Foreign Relations منتشر شده و سه چهره اصلی در آن حضور دارند: Michael Froman که ریاست شورای روابط خارجی را بر عهده دارد و هدایت بحث را انجام می‌دهد؛ Steven Cook، پژوهشگر ارشد مطالعات خاورمیانه و آفریقا؛ و Ray Takeyh، پژوهشگر ارشد مسائل خاورمیانه. در بخش نخست، موضوع تمدید آتش‌بس توسط دولت ترامپ مطرح می‌شود. مایکل فرومن این سؤال را مطرح می‌کند که آیا تمدید نامحدود آتش‌بس به معنای عقب‌نشینی آمریکا است یا بخشی از یک استراتژی برای خرید زمان. استیون کوک معتقد است که هر دو طرف تصور می‌کنند در موقعیت برتر قرار دارند و همین باعث شکل‌گیری بن‌بست شده است. از نگاه او، ترامپ نمی‌خواست وارد دور جدیدی از جنگ شود و به همین دلیل به جای تشدید درگیری، آتش‌بس را تمدید کرد و منتظر پیشنهاد جدید از سوی ایران ماند. او این اقدام را نوعی «چشم‌پوشی تاکتیکی» می‌داند، اما تأکید می‌کند که هنوز نشانه‌ای وجود ندارد که ایران تحت فشار محاصره اقتصادی حاضر به تغییر مواضع خود شود. به گفته او، رهبران ایران تاکنون چه در میدان نظامی و چه در مذاکرات، حاضر به عقب‌نشینی از مواضع حداکثری خود نشده‌اند. بحث سپس به ساختار قدرت در ایران کشیده می‌شود. ری تکیه توضیح می‌دهد که ایران امروز فاقد یک رهبر قاطع است که بتواند همه جناح‌ها را پشت یک تصمیم واحد جمع کند. از نگاه او، ساختار تصمیم‌گیری بیشتر شبیه یک ائتلاف قدرت است که در آن نهادهای مختلف، به‌ویژه نیروهای نظامی، نقش پررنگی دارند. او تأکید می‌کند که در زمان جنگ، وزن تصمیم‌گیری نظامیان افزایش می‌یابد و همین موضوع باعث می‌شود روند مذاکره پیچیده‌تر شود. استیون کوک نیز با تردید به روایت رایج «میانه‌روها در برابر تندروها» نگاه می‌کند. او می‌گوید تفاوت اصلی در ایران نه میان اصلاح‌طلب و تندرو، بلکه میان کسانی است که سیاست‌های سختگیرانه را صریح بیان می‌کنند و کسانی که همان سیاست‌ها را با زبانی نرم‌تر به غرب منتقل می‌کنند. او اشاره می‌کند که حتی اگر اختلافاتی میان احمد وحیدی و محمدباقر قالیباف وجود داشته باشد، این شکاف‌ها هنوز آن‌قدر مهم نیستند که سیاست کلان ایران را تغییر دهند. . ری تکیه معتقد است که استفاده از تنگه هرمز اکنون به بخشی از تفکر راهبردی ایران تبدیل شده است. از نگاه او، ایران دریافته که می‌تواند از این مسیر دریایی برای تحمیل هزینه به اقتصاد جهانی و همچنین کسب درآمد از طریق دریافت عوارض استفاده کند. او می‌گوید این تجربه اهمیت ژئوپلیتیکی تنگه را برای تهران افزایش داده، اما به معنی کنار گذاشتن پروژه هسته‌ای نیست. استیون کوک توضیح می‌دهد که تنگه هرمز برخلاف سلاح هسته‌ای، ابزاری است که می‌توان بارها از آن استفاده کرد و از آن درآمد ایجاد کرد. در عین حال، او به تجربه کره شمالی اشاره می‌کند و می‌گوید اگر ایران پیش‌تر به توان هسته‌ای رسیده بود، احتمالاً حمله نظامی آمریکا رخ نمی‌داد. بنابراین از نگاه او، جنگ می‌تواند انگیزه ایران برای حفظ یا بازسازی ظرفیت هسته‌ای را افزایش دهد. در ادامه، گفت‌وگو به آینده تنگه هرمز و تجارت جهانی انرژی می‌پردازد. کوک معتقد است ایران تا جایی که بتواند، از موقعیت جغرافیایی خود برای اعمال فشار استفاده خواهد کرد. او می‌گوید کشورهای حوزه خلیج فارس تلاش خواهند کرد مسیرهای جایگزین مانند خطوط لوله یا زیرساخت‌های انتقال انرژی خارج از تنگه ایجاد کنند، اما این پروژه‌ها نیز در برابر حملات احتمالی ایران آسیب‌پذیر خواهند بود. ری تکیه دیدگاهی بدبینانه‌تر دارد و می‌گوید بازگشت تنگه هرمز به وضعیت عادی تنها در صورتی ممکن است که حضور نظامی آمریکا در منطقه برای مدت طولانی ادامه پیدا کند. از نگاه او، امنیت پایدار مسیرهای آبی بدون حضور گسترده نیروی دریایی آمریکا بعید است. موضوع دیگر، تأثیر جنگ بر روابط منطقه‌ای است. کوک م معتقد است شکاف‌هایی میان کشورهای عربی شکل گرفته؛ امارات تمایل بیشتری برای نزدیکی به آمریکا نشان داده، در حالی که عربستان، قطر، ترکیه، مصر و حتی پاکستان به دنبال نوعی همگرایی جدید هستند که می‌تواند پس از جنگ شکل رسمی‌تری پیدا کند. در مقابل، ری تکیه می‌گوید کشورهای خلیج فارس احتمالاً دوباره به سیاست سنتی خود بازخواهند گشت: ایجاد تعادل میان ایران و آمریکا. او توضیح می‌دهد که این کشورها همواره نسبت به ایران محتاط بوده‌اند، اما در عین حال آمریکا را نیز شریک کاملاً قابل اعتماد نمی‌دانند. به همین دلیل، احتمالاً سیاست احتیاط و موازنه را ادامه خواهند داد.

* «ترامپ به دنبال حذف ذخایر اتمی ایران است؛ مشکلی که خود او در شکل‌گیری آن نقش داشت» نویسندگان: ویلیام جی. براد و دیوید ای. سنگر تاریخ انتشار: ۲۵ آوریل ۲۰۲۶ استدلال اصلی مقاله این است که دونالد ترامپ اکنون تلاش می‌کند بحران هسته‌ای ایران را مهار کند، در حالی که بخشی از این بحران نتیجه مستقیم خروج او از توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ است. نویسندگان معتقدند توافق اوباما، با وجود محدودیت‌ها و زمان‌دار بودن، توانسته بود ذخایر اورانیوم ایران را به شدت کاهش دهد و فاصله تهران تا ساخت بمب را افزایش دهد. خروج آمریکا از توافق در سال ۲۰۱۸ باعث شد ایران سریع‌تر از انتظار برنامه غنی‌سازی را توسعه دهد و امروز به سطحی از ذخایر برسد که از نگاه کارشناسان می‌تواند برای ده‌ها سلاح هسته‌ای کافی باشد. مقاله توضیح می‌دهد که در زمان توافق اوباما، ایران حدود ۹۷ درصد ذخایر اورانیوم خود ــ نزدیک به ۱۲.۵ تن ــ را به روسیه منتقل کرده بود و موجودی آن به حدی کاهش یافته بود که برای ساخت حتی یک بمب نیز کافی نبود. اما پس از خروج ترامپ از توافق و بازگشت تحریم‌ها، ایران محدودیت‌ها را کنار گذاشت و اکنون حدود ۱۱ تن اورانیوم در سطوح مختلف غنی‌سازی در اختیار دارد. بخشی از این ذخیره شامل حدود نیم تُن اورانیوم با غنای نزدیک به سطح تسلیحاتی است که احتمالاً در تونل‌ها و مراکز زیرزمینی نگهداری می‌شود. کارشناسان برآورد می‌کنند که این ذخایر، در صورت غنی‌سازی بیشتر، می‌تواند برای ساخت حدود ۳۵ تا ۱۰۰ سلاح هسته‌ای کافی باشد. نویسندگان تأکید می‌کنند که مذاکره‌کنندگان ترامپ اکنون با پرونده‌ای بسیار دشوارتر از سال ۲۰۱۵ روبه‌رو هستند. آمریکا خواهان توقف کامل غنی‌سازی و تحویل ذخایر اورانیوم است، اما ایران بر «حق غنی‌سازی» خود طبق معاهده منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای پافشاری می‌کند. ترامپ نیز می‌داند هر توافق جدید با توافق اوباما مقایسه خواهد شد؛ به همین دلیل تلاش می‌کند آن را سخت‌گیرانه‌تر و «بهتر» معرفی کند. در عین حال، مذاکرات فقط به موضوع هسته‌ای محدود نیست و شامل برنامه موشکی ایران، امنیت منطقه، وضعیت تنگه هرمز و حتی تحولات داخلی ایران نیز می‌شود. مقاله یادآور می‌شود که ایران از سال ۲۰۰۶ غنی‌سازی صنعتی را آغاز کرد و در سال ۲۰۱۰ به غنی‌سازی ۲۰ درصدی رسید؛ سطحی که فاصله کمی با استفاده نظامی دارد. توافق اوباما غنی‌سازی را به ۳.۶۷ درصد محدود کرده و سقف ذخایر را به حدود ۳۰۰ کیلوگرم رسانده بود، اما پس از خروج ترامپ، ایران به تدریج تمام محدودیت‌ها را کنار گذاشت و در سال ۲۰۲۱ غنی‌سازی ۲۰ درصدی و سپس ۶۰ درصدی را آغاز کرد؛ سطحی که فاصله کمی تا غنای تسلیحاتی دارد. مقاله همچنین به حملات آمریکا در ژوئن ۲۰۲۵ به نطنز، فردو و تأسیسات اصفهان اشاره می‌کند. ترامپ اعلام کرد برنامه هسته‌ای ایران «نابود» شده، اما دولت آمریکا توضیح روشنی درباره سرنوشت ذخایر اورانیوم ارائه نکرد. آژانس بین‌المللی انرژی اتمی همچنان معتقد است بخش مهمی از این ذخایر باقی مانده است. کارشناسان هشدار می‌دهند که حتی اگر بخشی از زیرساخت‌ها تخریب شده باشد، ایران هنوز دانش فنی، ظرفیت صنعتی و احتمالاً سایت‌های مخفی زیرزمینی برای ادامه غنی‌سازی را حفظ کرده است. یکی از نکات مهم مقاله، احتمال وجود یک تأسیسات جدید غنی‌سازی است که ایران قرار بود درست پیش از آغاز جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵ آن را به آژانس معرفی کند. آژانس بین‌المللی انرژی اتمی اعلام کرده بود نشست افشای این تأسیسات که برای ۱۳ ژوئن برنامه‌ریزی شده بود، به دلیل آغاز حملات نظامی لغو شد. اکنون برخی تحلیلگران معتقدند این مرکز ممکن است در شبکه‌ای از تونل‌های کوهستانی اطراف مجتمع صنعتی اصفهان قرار داشته باشد؛ منطقه‌ای که احتمال می‌رود بخش بزرگی از ذخایر اورانیوم ایران نیز در آن نگهداری شود. این احتمال، نگرانی‌ها را درباره وجود یک سایت عمیق و پنهان افزایش داده که می‌تواند حتی پس از حملات نظامی، غنی‌سازی را ادامه دهد. متیو بان، متخصص هسته‌ای دانشگاه هاروارد، تأکید می‌کند که «دانش هسته‌ای را نمی‌توان با بمباران از بین برد». او توضیح می‌دهد که یک تأسیسات غنی‌سازی می‌تواند از نظر اندازه کوچک و در حد یک فروشگاه معمولی باشد و جغرافیای کوهستانی ایران مکان‌های متعددی برای پنهان کردن چنین زیرساخت‌هایی فراهم می‌کند. از نگاه او، حتی حملات گسترده نظامی نیز الزاماً مانع بازسازی یا انتقال برنامه هسته‌ای به مکان‌های مخفی نخواهد شد. https://www.nytimes.com/2026/04/25/us/politics/trump-iran-nuclear.html