fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

M.A. Ebrahimian

M.A. Ebrahimian

رفتن به کانال در Telegram

✦ Vet Med / Surgical Mind مشاهده. بُرش. سکوت. یادداشت‌هایی‌از‌اتاق‌تشریحِ‌زندگی. Contact: @DrAminEbra

نمایش بیشتر
إيران64 080دسته بندی مشخص نشده است
3 675
مشترکین
-224 ساعت
-207 روز
-3430 روز

در حال بارگذاری داده‌ها

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
نوامبر '26
نوامبر '26
+7
در 0 کانال‌ها
اکتبر '26
+75
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '26
+76
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '26
+1 422
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+629
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+82
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+51
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+4
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+5
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+540
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+336
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+964
در 7 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+342
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+1
در 1 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
07 نوامبر+1
06 نوامبر0
05 نوامبر+1
04 نوامبر+3
03 نوامبر+1
02 نوامبر0
01 نوامبر+1
پست‌های کانال
جدیدا از صبح که پا میشم قبل هر رفتارم این سه تا سوال رو از خودم میپرسم؛ -اگه گوشیم همراهم نبود انجامش میدادم؟ -اگه اینستاگرام وجود نداشت انجامش میدادم؟ -اگه نگاه و واکنش آدما نبود انجامش میدادم؟ اگه جواب اینها بله بود انجامش میدم؛ و خیلی رو حالم تاثیر مثبت گذاشته

2
خوبیِ صداقت اینه که اگر کسی ازت بدش بیاد مطمئنی کسی رو از دست دادی که بودنش اشتباه بوده و بدیِ تظاهر اینه که اگر کسی ازت خوشش بیاد هنوز مطمئن نیستی چه حسی به خود واقعیت داره.
2 769
3
یه بچه رو تصور کن که تا الان توی یه اتاق بزرگ شده، با چهار تا دیوار مشخص. هیچوقت لازم نبوده بدونه مرز کجاست، چون دیوارا خودشون و بعنوانِ مرز تحمیل میکردن بهش. یه روز دیوارا رو برمیدارن. همون اتاق حالا یه دشت بی‌انتها میشه براش. بچه هیچ آموزشی برای این ندیده که خودش تشخیص بده تا کجا میتونه بره، یهو میفته تو یه آزادی مطلق؛ تنها چیزی که قبلا یاد گرفته این بوده که «نرو» -نه اینکه «چقدر میتونی بری». حکایت نسل ماست... جامعه سنتی دهه ۸۰ و ۹۰ که مرز رو از بیرون تحمیل میکرد بهت، حالا داره تبدیل میشه به جامعه مدرنی که ازت میخواد مرز رو خودت بسازی. دو تا تجربه کاملاً متفاوت. یکی‌ش تحمیل شدن بود، این یکی ساختن. حالا که دیوارا ریخته، اگه بلد نباشی مرزهات رو بسازی آزاد میشی؟ نه گم میشی. دقیقا مثل خیلی از رفتارها و آدمهایی که الان میبینیم. جامعه سنتی گذشته آموزش عاطفی و جنسی و.. نداده و نتیجه اش همین از اعتدال خارج شدن هاست.. آزادی، بدون مهارتِ مرزگذاری، یه اتاقِ بی‌دیواره که توش گم میشی.
2 950
4
حساب کردم اگه من در بهترین حالت ممکن ۸۰ سال عمر کنم، میشه ۴۱۷۱ هفته، الان که ۲۴ سالمه ۱۲۵۱ هفته اش گذشته، یعنی در بهترین حالت ممکن ۲۹۰۰ هفته دیگه مونده (اگه سکته نکنم، بیماری نگیرم، یهو یه موتوری نیاد بزنه بهم، اگه.. اگه.. اگه های بی‌شمار) حالا ۲۹۰۰ هفته چقدره؟ به کوتاهیِ همین شنبه، دوشنبه، پنج شنبه هایی که در سکوت دارن میان و میرن.. خلاصه خواستم بگم ما مدت زیادی تو این جسم نیستیم، واقعا نیستیم؛ و این بدیهی ترین دلیله که نخوایم به هر قیمتی زندگی کنیم..
3 102
5
از روز اولی که مدرسه میناب هدف قرار گرفت تو فکرم بود یه متن راجع بهش بنویسم تو این چند ماه هربار اومدم شروع کنم نتونستم، وسطش
از روز اولی که مدرسه میناب هدف قرار گرفت تو فکرم بود یه متن راجع بهش بنویسم تو این چند ماه هربار اومدم شروع کنم نتونستم، وسطش دل‌ رعشه می‌گرفتم حواس خودمو پرت می‌کردم از بس که این فاجعه عظیمه از بس که این اندوه سوزناکه آخه مگه ۱۶۸ تا بچه که قدشون به میز کلاسم نمی‌رسید، چقدر جون سخت بودن که ۱۸ تا بمب یه تن و نیمی واسه کشتنشون لازم بود؟ چی بگم از این غم چی میشه گفت اصلا ۱۶۷ تا مزاری که با بند انگشتی یا تار مویی پر شدن.. مزار خالیِ ماکان.. خانم معلم فردا حضور و غیاب نکن بچه هات خیلیاشون غایبن...
3 370
6
هر وقت یکی ازم می‌پرسه «معیارت برای ازدواج چیه؟» سریع یه چک‌لیست بلند تو ذهنم شکل می‌گیره متعهد باشه، صادق باشه، مسئولیت‌پذیر باشه، متین باشه، حد و مرز داشته باشه، و... اما با خودم که می‌شینم فکر می‌کنم، می‌بینم همه‌ی این‌ها شبیه میوه‌های یه درختن. و ریشه‌ی این درخت میتونه یچیز باشه: اینکه عمیقاً به خدا ایمان داشته باشه، البته نه لزوما اعتقاد زبونی یا ظاهر مذهبی؛ اینکه خدا رو واقعاً حاضر و ناظر بر خودش بدونه. بنظرم چنین آدمی هیچ وقت بهت خیانت نمیکنه، هیچ وقت بهت دروغ نمیگه، هیچ وقت پنهون کاری نمیکنه؛ حتی وقتی کنارش نباشی، حتی وقتی تنها باشه چون میدونی خدا همیشه کنارش هست. بنظرم میطلبه جای چک لیست دست گرفتن به همین یه مورد بیشتر بپردازیم.
2 700
7
این صدای شهیده دکتر طاهریه؛ از دانشمندان فیزیک کوانتوم کشورمون که متأسفانه تو جنگ اخیر ترور شدن. بعد از شنیدن این ویسشون، چیزی که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرد، مفهوم «رها کردن» بود. نه رها کردنِ تلاش به معنی بی‌خیال شدنِ زندگی، یا اینکه دست روی دست بذاریم و بگیم هرچی شد، شد. درواقع رها کردنِ اصرار برای کنترل نتیجه. ما خیلی‌هامون همیشه درگیر نتیجه‌ایم؛ درگیر آینده‌ایم. اینکه چی می‌شه؟ چی قراره بشه؟ آخرش به کجا می‌رسم؟ با خودمون میگیم اگر قرار باشه خوشحال باشم، باید به فلان نقطه برسم. اگر قرار باشه از زندگی لذت ببرم، باید فلان اتفاق بیفته. اگر قرار باشه احساس رضایت کنم، باید فلان آدم، فلان موقعیت یا فلان نتیجه نصیبم بشه. و همین، اضطراب زیادی با خودش میاره. غافل از اینکه اصلاً این‌ها در اختیار ما نیست. ما در نظام طبیعت و آفرینش، نمی‌تونیم همه‌ی اتفاقات و نتایج رو تعیین کنیم. تنها چیزی که در اختیار ماست، اینه که وظیفه‌ی خودمون رو درست انجام بدیم؛ تلاش کنیم، انتخاب کنیم، تصمیم بگیریم و کاری رو که از دستمون برمیاد انجام بدیم. اما بعد از اون، نتیجه دیگه دست ما نیست. اگر نتیجه همون چیزی شد که می‌خواستیم، شکر. اگر نشد، باز هم باید بپذیریمش. نه به این معنی که هر اتفاق ناخوشایندی رو دوست داشته باشیم یا برای تغییرش تلاش نکنیم؛ به این معنی که آرامشمون رو به یه نتیجه‌ی خاص گره نزنیم. مفهوم «تسلیم به تقدیر الهی» شاید دقیقاً همین‌جا معنا پیدا کنه؛ اینکه من وظیفه‌ام رو انجام بدم و بعد، هر نتیجه‌ای که حاصل شد، بپذیرم و باهاش نجنگم؛ چون میدونم همه‌چیز در اختیار من نبوده؛ چون میدونم نتیجه جایی دیگه رقم میخوره. به نظرم آرامش انسان از جایی شروع می‌شه که می‌فهمه: من مسئول تلاشم هستم، نه مالکِ نتیجه. به قول مولانا: «هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر آرام‌ترم از آهو، بی‌باک‌ترم از شیر هر لحظه که می‌کوشم در کار کنم تدبیر رنج از پی رنج آید، زنجیر پی زنجیر» شاید اون «سبک‌بال شدن»ی که دکتر گفتن، همین باشه؛ تلاش کنیم، اما آرامشمون رو گروگانِ نتیجه نکنیم.
3 037
8
رهایی.opus
2 607
9
بنظرم خدا موسی رو توی خونه خود فرعون بزرگ کرد که بگه بنده‌ی من، از گزند دشمنانت نترس من اگه بخوام بواسطه بدخواهت هم بهت خیر میرسونم
3 736
10
یه گربه‌ی خیابونیِ تصادفی آوردن کلینیک. لگنش آسیب دیده بود و از درد بی‌وقفه ناله می‌کرد. پسری که آوردش گفت تو مسیر پیداش کرده؛ آستین پیراهنش خاکی بود و یه تیکه کارتن پاره دستش بود که معلوم بود گربه رو با همون بلند کرده. وقتی خواست کمک کنه گربه رو روی میز نگه داریم، حیوون از شدت ترس و درد برگشت و دستشو چنگ زد. خونی شد قشنگ. رفتم گاز استریل بیارم، فکر میکردم عصبی باشه. خیلی وقتا آدما وقتی به یه حیوون آسیب‌دیده کمک می‌کنن و اون به‌جای آروم شدن چنگ می‌ندازه، جا می‌خورن؛ یه حس ناگفته‌ی «بشکنه این دست که نمک نداره» می‌شینه تو صورتشون. ولی پسر فقط دستمال رو فشار داد روی زخمش، رفت عقب و با یه لحن مهربون به گربه گفت: «ببخشید اگه ترسوندمت.» رفتارش خیلی جالب بود. ما وقتی بعد از لطفی که می‌کنیم توقع جبران، تشکر یا حداقل یه رفتار خوب داریم نشون میده اون لطف و نیکی درون‌زاد نبوده؛ برای این بوده که دیده بشیم، قدرشناسی بکنن ازمون، یا تصویری که از خودمون می‌سازیم مورد توجه قرار بگیره. اما وقتی آدم با وجود کج‌خلقی و بدرفتاری بقیه، باز هم در سکوت خوبی می‌کنه و نیازی نداره کسی بفهمه، جنس اون خوبی یه چیز دیگه‌ست. انگار تابش زیبایی درونشه. بگذریم که بعضیا به یه مرحله بالاتر هم میرسن؛ که دیگه با آدم‌ها معامله نمیکنن، با خدا معامله میکنن. اون گربه نمیدونست کی آورده درمانش کنه اما پسره هزینه ویزیت و عکس و... رو حساب کرد و با دست خونی رفت
4 153
11
جدیدا خیلی به شانس فکر میکنم. اینکه من دارم تصمیم‌های اشتباهی می‌گیرم یا بازه‌ی خوش‌شانسی من تموم شده وحالا افتادم توی سربالایی که کلی تلاش کنم ولی بازم نشه اون‌چیزی که باید بشه.
4 433
12
دفتر کلاسور رو روی میز کلینیک باز کرده بودم. با سه رنگ خودکار داشتم برای امتحان پره‌انترنی برنامه‌ریزی می‌کردم. خط‌کش می‌ذاشتم و ساعت‌های روز رو با دقت تفکیک می‌کردم. بعد بیست دقیقه در خودکار رو بستم، یه نفس عمیق کشیدم. حالم یجوری خوب بود انگار همون لحظه امتحان رو با نمره‌ی کامل پاس کرده بودم. بعدم کلاسور رو بستم و رفتم تو گوشی. مغز خیلی وقتا فرقی بین خیالِ رسیدن به هدف و خودِ هدف نمی‌ذاره. وقتی با وسواس تو جدول می‌نوشتم مرور آناتومی، انگار مغزم تقریباً همون پاداشی رو بهم می‌داد که انگار واقعاً نشستم و کتاب رو خوندم. روی کاغذ همه‌چیز امنه. تو اون جدولی که با خط‌کش کشیده شده نه خستگی هست، نه حواس‌پرتی، نه تست غلط. برنامه‌ریزی اینجا دیگه مسیر رسیدن به هدف نیست؛ یه پناهگاهه برای فرار از اضطرابِ شروع. اهمال‌کاری‌ ای که لباس بهره‌وری پوشیده. توهم حرکت میده، بدون اینکه مجبور بشیم با کثیفی و نقص‌های مسیر واقعی روبه‌رو بشیم. تا وقتی برنامه‌ی بی‌نقصت روی کاغذه، هنوز شکست نخوردی. شبیه همون کارآموزیه که بهترین گوشی پزشکی رو خریده، روپوشش همیشه اتوکشیده‌ست، تمام پروتکل‌های بخیه رو مو‌به‌مو حفظه، ولی وقتی یه سگ تصادفی با زخم باز میارن، دستاشو می‌کنه تو جیبش و یه قدم میره عقب. آماده‌شدن برای کار، خودِ کار نیست؛ یه منطقه‌ امنه برای دست نزدن به واقعیت.
4 912
13
خیلی وقتا مشکل ما کمبود انرژی نیست، پخش بودنشه. مثلاً میشینیم درس بخونیم، چند دقیقه بعد ذهنمون میره سمت گوشی، بعد یه پیام، بعد اینستاگرام، بعد یه کاری که یادت میفته باید انجامش بدی. آخرش ممکنه چند ساعت گذشته باشه، ولی حس کنی هیچ کاری رو واقعاً جلو نبردی. تمرکز یه جور جمع کردن انرژیه. وقتی حواست بین چند چیز پخش نباشه، همون مقدار انرژی، اثر متفاوتی پیدا میکنه. این فقط درباره‌ی کار نیست. حتی درباره‌ی آدم‌ها هم هست. وقتی با کسی حرف میزنی ولی همزمان حواست به آدم‌های دیگه، پیام‌های دیگه و اتفاقات دیگه‌ست، عملاً کامل اونجا نیستی. شاید برای همین بعضی آدما با اینکه زمان زیادی کنار هم ان، باز احساس میکنن چیزی بینشون شکل نگرفته. ما معمولاً فکر می‌کنیم برای جلو افتادن باید چیزهای بیشتری به زندگیمون اضافه کنیم؛ کار بیشتر، ارتباط بیشتر، اطلاعات بیشتر، تجربه‌ی بیشتر. ولی گاهی مسئله برعکسه. باید چند چیز رو موقتاً از میدان توجه بیرون بذاریم تا یه چیز، فرصت پیدا کنه خودشو نشون بده، یادمه مشاور کنکورم که خودش جز رتبه های تاپ بود همیشه می‌گفت واسه به دست آوردن یه چیز عالی، باید چند تا چیز خوب رو از دست بدی
4 604
14
روتین این روزهام رو دوست دارم، روز‌ها تناقض‌های اخلاقیم رو پیدا می‌کنم، شب‌ها دربارشون با هوش مصنوعی چت می‌کنم.
4 492
15
لباسِ آویزون به چوب‌لباسی، تو تاریکیِ اتاق، شکلِ آدم میشه. آستین‌هاش دو دست میشن، یقه‌ش یه سر. چشم تا صبح هم نگاش کنه، همون شکل میمونه؛ ولی چراغ که روشن شه، دوباره میشه یه پیرهن ساده. ذهن، وقتی اطلاعات کافی نداره، خالی نمیمونه. پُر می‌کنه. الگو می‌سازه، از هر چیزی که دم دستشه. و بین همه‌ی الگوهای ممکن، اونی رو انتخاب میکنه که خطرناک‌تره؛ چون کارِ ذهن، آرامش دادن نیست، زنده نگه‌داشتنه. بقا. مشکل از اونجا شروع میشه که این مکانیزم فقط مالِ شب و تاریکی نیست. یه پیام که دیر جواب داده میشه، یه سکوتِ چند ساعته، یه جمله‌ی نصفه‌تموم؛ همون تاریکی‌ان. ذهن همون کاری رو می‌کنه که با پیرهن کرد: خالی نمیذاره، پُر میکنه و اتفاقا بدترین احتمالات رو میذاره جاش. بعد میره دنبال مدرک، و شروع میکنه به سناریوسازی؛ هر بی‌تفاوتیِ کوچیک، تاییدِ یه ترسِ از قبل ساخته‌شده میشه. شفافیت یعنی چراغِ اتاق رو زودتر روشن کنی؛ نه اینکه صبر کنی ذهنِ طرف مقابل، خودش یه شکل واسه‌ی پیرهن پیدا کنه.
5 574
16
هیچ‌کدوم از مریض‌های ما نمیتونن بگن کجاشون درد می‌کنه. یه گربه میاد که سه روزه لب به غذا نزده. نه شکایتی، نه توضیحی، نه آدرسی. فقط یه جسم که یه جاییش خراب شده که خودش هم نمیدونه کجا. اسم کاری که ما می‌کنیم تشخیصه، ولی در عمل ترجمه‌ست؛ از زبونی که صاحبش هم بلد نیست. یه چیزی هست که خیلی‌ها نمیدونن: حیوون درد رو قایم می‌کنه. توی طبیعت، اونی که می‌ناله اول شکار می‌شه. این پنهون‌کاری از نجابت نیست، حساب‌وکتابِ بقاست. اوایل کلینیک، سگی که جیغ می‌کشید حواسم‌ رو پرت میکرد، الان اون گربه‌ای نگرانم می‌کنه که آروم گوشه‌ی قفسش نشسته و به دیوار زل زده. رنجِ واقعی معمولاً بی‌صداست، چیزی که سر و صدا می‌کنه اغلب تازه‌ست. امروز صاحب یه گربه میگفت: «فکر کنم دلش گرفته.» گربه، سنگ‌کلیه داشت.
5 368
17
به موقع گفتن، مهم تر از گفتنه. به موقع بودن، مهم تر از بودنه. به موقع شنیدن، مهم تر از شنیدنه.
5 989
18
کتاب رو باز می‌کنیم، ده دقیقه می‌خونیم، بعد بی‌اختیار دستمون میره سمت گوشی. مشکل از کتاب نیست؛ مغز ما به محتوای اسکرولی عادت کرده، به اینکه هر چند ثانیه یه پاداش تازه بگیره، و کتاب همچین چیزی بهش نمیده. قبلاً، قبل از این حجم از سوشال‌مدیا، برای رسیدن به یه لذت باید صبر می‌کردیم. صفحه به صفحه و آروم جلو می‌رفتیم تا داستان جایی درگیرمون بکنه و اون احساس خوشایند کم‌ کم ایجاد بشه. همین صبر بود که یه چیز رو باارزش می‌کرد. حالا همون لذت، با یه اسکرول به دست میاد. آسون، سریع، بی‌هیچ هزینه‌ای. وقتی هم که چیزی آسون به دست میاد، دیگه کمتر حاضریم براش صبر کنیم. یه ایموجی قلب، یه ریپلای استوری، یه پیام نیمه‌شب؛ می‌تونه با کمترین هزینه همون حس نزدیکیِ واقعی رو شبیه‌سازی کنه. چیزی که قبلاً به دیدن، وقت گذاشتن، حرف زدن، رفتن، اومدن و حتی ریسکِ رد شدن نیاز داشت، حالا با چند لمس صفحه‌ی گوشی به دست میاد. ما تقریباً داریم حوصله‌ی به‌دست آوردن همه‌چیزهای ارزشمند زندگی رو از دست می‌دیم؛ چون همه‌شون یه ویژگی مشترک دارن: اینکه راحت به دست نمیان.
6 530
19
یه حسی بهم میگه توی دنیای گربه‌ها، باباها سرکوفت گربه‌های این‌مدلی رو به بچه‌شون می‌زنن: ببین اون چقدر جرئت داره، اصلاً هم از
یه حسی بهم میگه توی دنیای گربه‌ها، باباها سرکوفت گربه‌های این‌مدلی رو به بچه‌شون می‌زنن: ببین اون چقدر جرئت داره، اصلاً هم از آمپول نمیترسه
5 299
20
همین الان که داری این متن رو می‌خونی، میلیون‌ها سلول توی بدنت دارن تقسیم میشن. کوچک‌ترین خطایی توی این تقسیم می‌تونه به سرطان ختم بشه. بذار اینطوری بگم، هر تقسیم یعنی کپی‌شدن DNA؛ حالا DNA چیه؟ یه تسبیح حدودا سه میلیارد دونه‌ای. تصور کن یه نفر باید همین الان، توی چند ثانیه، این تسبیح رو دونه‌به‌دونه از اول بشمره و دقیقاً همون ترتیب رو، بدون جابه‌جایی حتی یه دونه، از نو بچینه. این کار الان داره توی بدنت اتفاق می‌افته؛ نه یه بار، میلیون‌ها بار، همزمان، توی همین چند ثانیه‌ای که صرف خوندن همین جمله کردی. این فقط برای یه لحظه‌اش بود. حالا به اندازه‌ی همه‌ی لحظات عمرت حسابش کن که سیستم با همین دقت کار کرده تا تو سرطان نگیری. اگه فقط به عدد نگاه کنی، عجیب به نظر می‌رسه این همه کپی، این همه سال، چطور هنوز به فاجعه ختم نشده. اما بدن فقط تقسیم نمیکنه. همزمان سیستم‌هایی دارن خطاها رو پیدا و اصلاح می‌کنن. سلولی که دیگه قابل اصلاح نیست، حذف میشه. اگر چیزی از این لایه‌ها هم عبور کنه، سازوکارهای دیگه‌ای هستن که باید پیداش کنن. جالب اینجاست که هیچ‌کدوم از این‌ها رو خودت انجام نمیدی. نه تصمیمش دست توئه، نه اجراش. تو فقط نشستی و داری این متن رو میخونی؛ در حالی که زیر پوستت، یه سیستم بی‌نقص مدام داره کار می‌کنه تا تو همچنان بتونی این کار رو بکنی. برای من بیست‌واندی و برای تو هم احتمالا چند ده ساله که حجم از مراقبت و نظم بی وقفه داره ادامه پیدا میکنه. حالا فکر کن دغدغه‌مون این باشه که چرا فلانی امروز بهمون سلام نکرد، چرا اون یکی پیام رو دو ساعته دیده و جواب نداده. چرا عکسم لایک نخورده، چرا فلانی داره و من ندارم، چرا باید عصبانی بشم سر یه جمله‌ای که کسی حتی فردا یادش نمی‌مونه. احمقانه بنظر میرسه نه؟ سه میلیارد دونه، بی‌غلط، و آدمی که این‌قدر دقیق ساخته شده، خودش رو خرج کنه برای چیزهایی که حتی اندازه یک دونه از اون دونه‌های تسبیح هم ارزشش رو ندارن.
5 989