خزانهدارِ خزان
رفتن به کانال در Telegram
تئومسیوسِ خسته از نبرد. @Teumailbot - پذیرای بازخورد و گفتوگو @teuread - بریدهکتاب
نمایش بیشتر169
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
وقتی جامعه، معماری و ساختارهای منعطف میخواهد و دیگر نیازی به نمادهایی از قدرت که با آنها ارتباط برقرار نمیکند نمیبیند، نهادهای قدرت شروع به پافشاری بر گذشته و سرکوب آینده میکنند. شاید هر نوع تغییری تهدیدی است بر علیه آنان و شاید ساختارهای خشک، از پیشتعیینشده و نامتغیرشان را نشان از پایداری خود و برقراری نظمی که تعیین کردهاند میدانند.
چنین واکنشی از یک فرد یا گروه -فارغ از مقبولیت و درستبودن- قابل درک است؛ ما از یادآوریِ فناپذیری اکثر چیزها بیزاریم. هرچند سرنوشت این پافشاری ارتباطی با ماهیت خود آن ندارد. چه از چارچوبها و هنجارهای ناهماهنگ با دیدگاه و عواطفِ انسانیِ آن جامعه عبور شود یا نشود، آگاهیِ جامعه نسبت به بستری که برایش مناسب است یا نه رخ داده و غیرقابل بازگشت به قبل از آن است.
نام این بخش از کتاب «معماری، تجسم دانش است.» بوده و در بخش پیشین راجعبه دانش، ساختار و معماری آن صحبت شده بود؛ گویی میخواست به جهانشمولیِ واژهی معماری و مفهومش بهصورتِ خلاصه اشاره ای داشته باشد. از طرفی مگر زندگی بر چیزی جز آگاهی ما از جهان سوار شده؟ بنابراین به خودم اجازه دادم تا تمام بندهای این بخش و حاشیهنویسی خودم را بر آن، به موضوعات دیگرِ جهان نیز تعمیم دهم و ذهنم را -اندکی هم شده- با چنین مسیری همگام کنم.
احتمال میدهم این بخش به عدمِ تمایل مردم نسبت به بازگشت به ساختارِ پیش از جنگ مرتبط باشد. جامعه همان جامعهی پیش از آشوب و جنگ نخواهد بود؛ پس به تغییر تمایل نشان میدهد، به از نو ساختنی که متناسب با اکنونِ آنان بوده و میتواند نماد تولدی دوباره بر ویرانهها باشد. در چنین هنگامی بازگشت به ظاهر گذشتهی یک شهر میتواند نادیده گرفتن رنجی باشد که مردم تجربه کردهاند و همچنان با آن دست و پنجه نرم میکنند.
تولید معماری یکی از فعالیتهای یکپارچهکننده و مهم جامعه است که جریانهای بسیاری را در قالب یک جریان پیچیده و یگانه گرد هم میآورد. به تعبیر کلاسیک، معماری یک سنتز اجتماعی مهم از آنتیتزهای قدیمی است: عمومی/خصوصی، هنر/علم، سرمایه/کار. تا زمانی که جامعه زیر تسلط نهادهای قدرتی باشد که برای هستیِ خود نیازمند بنیانی بیرون از خودشان هستند (حق الهی پادشاهان، قرارداد اجتماعی)، به معماریِ یادمانی برای تجسم بخشیدن به دانشِ عینی نیاز است. دانشِ ذهنی تنها در حوزهی شخصی اهمیت دارد و به همین دلیل، تنها در کارهای شخصی و منحصربهفردی که در جامعه با عنوان آثار هنری شناخته میشود، تجسم مییابد. با وجود این، زمانی که یک جامعه دیگر نتواند خود را با کمک ادبیات عینی و جبرگراییِ کلاسیک توصیف کند، بلکه تنها با استفاده از میدانهای سیال، پویا و دائما متغیرِ کنش موفق به این کار شود، آنوقت معماری باید [ساختمانهای] یادمانی را فراموش کند. زیرا دیگر سلسلهمراتبی وجود ندارد که بخواهد تثبیت شود؛ دیگر ساختار قدرت و مجموعهی دانشی بیرون از تجربهی انسانی وجود ندارد که بخواهد تدوین شود.در چنین جامعهای، تمایزِ کلاسیک هنر و زندگی از بین میرود. هنر و زندگی به شکلی جداناپذیر همراه با هم جاری میشوند. آنوقت معماری توجه خود را به سمت ساختارهای سیال و پویا برمیگرداند: بافتها، شبکهها، ماتریسها، غیرسلسلهمراتبیها. هر دوی این ساختارهای اجتماعی در قالیِ کنونی وجود خواهند داشت:[ساختار] ثابت و [ساختار] سیال، سلسلهمراتبی و غیرسلسلهمراتبی. ساختاری که جواب میدهد، ساختاری که توسط تجربه ثابت شده است، به نقطهی دید بستگی دارد. امروز برای بسیاری، ساختار غیرسلسلهمراتبی بهترین شانس را برای تحقق بخشیدن به پتانسیلهای انسان دارد. برای یک بنیادگرای دینی، نقطهی مقابل این دیدگاه درست است. با وجود این، یک تفاوت وجود دارد— این دو دیدگاه، برابر و قابل جابهجایی نیستند. ساختار غیرسلسلهمراتبی به دلیل ماهیت خود، ساختار سلسلهمراتبی را در بر میگیرد؛ اما ساختار سلسلهمراتبی نمیتواند چنین کاری انجام بدهد. ساختار سلسلهمراتبی از هر ابزاری، از جمله خشونت عامدانه و جنگ استفاده میکند تا ساختار غیرسلسلهمراتبی را سرکوب کند. - جنگ و معماری
یه بریده کتاب تقریبا طولانی رو قراره بفرستم و قراره یه متن طولانیتر رو هم بهش ضمیمه کنم و لطفا بخونید🍦
شاید همان که برق میزند از دور، کدرترین باشد؛ شفافیتی نیست و درخشش ،نقاب این عدم است.
این بغض که در گلویم میبینید، غبطهایست که خواستم بخورم و لقمهی بزرگتر از دهانم بود.
Repost from آلکاتراز
حتی بعد از مردن هم ممکنه اختیار زندگیت دست خودت نباشه. میتونن تصمیم بگیرن چه کسی بودی، چرا مردی، قهرمان بودی یا خائن، باید اسمت بمونه یا فراموش بشی. حتی ممکنه بعد از اینکه تمام عمرت رو برای چیزی گذاشتی، همون چیز بعد از مرگت هم نخواد حقیقت تو رو به رسمیت بشناسه. اونوقت قهرمان ملی بودن چه فایدهای داره؟ اگر وقتی زنده بودی نجاتت ندادن، اگر وقتی ترسیده بودی پشتت نبودن، اگر وقتی احتیاج داشتی کسی بگه تو فقط یک انسان نیستی که میشه قربانیش کرد و هیچکس این رو نگفت، اینکه بعدا از تو یک قهرمان بسازن چه چیزی رو عوض میکنه؟
نمیتونم تصور کنم که روزی کتابخون نباشم، برای خوندن کتابها و خریدنشون ذوق نکنم و بهخاطر حرف زدن ازشون با دوستانم بالاوپایین نپرم؛ دلم هم به همین خوشه که چیزی که در خیال نگنجه، اتقاق نمیافته.
اگه دوست داشتید، مرورم رو بخونید🪭🌟
(و حتما بهم بگید که چه چیزهایی رو راجعبه کتاب میخواستید بدونید و بهش پاسخی داده نشده.)
Repost from SFF Realm | قلمروی عتف
🎴هرگز نمیر!
مرگ واقعا کِی میرسه؟
-بدون اسپویل-
شینیگامیها به خیرخواهی معروف نیستن. بههرحال خدایان مرگن. اعتقاد به نیروهای دمدمیمزاجی که زندگی رو اینقدر کمارزش میدونن، خطراتی داره.مرور کتاب «هرگز نمیر» از راب جی. هیز🪭 #مرور #تئو #هرگز_نمیر #راب_جی_هیز #فانتزی 🌌 SFF Realm | قلمروی عتف
Repost from پَناهگاهِنَقاشِخیابانِبِیکِر.
🎞 : اگه توی چنلتون دربارهی فیلموسریال، کتاب، پلیلیست، روزمرگی، هنر، نوشته یا علایقتون میذارید، این پیامو فوروارد کنین تا توی فولدر بذارمتون و همدیگه رو پیدا کنیم.💘
•Limit: تا زمانی که خط بخوره.
•Read: THIS
مواجههای با هایکو
از سخنرانی مایوزومی مادوکا
اولینبار با خواندن شعری از هیساجو سوگیتا (که در نیمهی اول قرن بیستم بسیار فعال بود) با دنیای غنی هایکو آشنا شدم. کیمونوی بهاری چسبیده به دور پایم بندهای رنگی زنان ژاپنی عادت داشتند که برای تماشای شکوفههای گیلاس، کیمونو بپوشند. اوایل بهار کیمونوی جدیدی را سفارش میدادند و آن را در مراسم تماشای شکوفههای گیلاس (هانامی) میپوشیدند. در این هایکو زنی از چنین مراسمی بازگشته و حالا در اتاقش، لباس از تن بیرون میکند. لایههای متعدد کیمونو با بندهای زیادی روی هم استوار میشود. زن، بندها را یکی یکی باز میکند. به زودی کیمونو روی زمین و دور پاهایش میافتد. لباسی که هنوز گرمای بدن او را در خود دارد. زنی برهنه در اتاقش آزاد و رها ایستاده و درختان گیلاس غرق شکوفهاند. جدا از احساسات ملموس و زمینی (که به زیبایی بیان شده) ، هیساجو بیش از اینها حرف برای گفتن داشته است. او در سال ۱۸۹۰ میلادی به دنیا آمد، درست زمانی که بیان احساسات زنانه رایج نبود و او به همین دلیل، سخت مورد انتقاد معاصرانش قرار گرفت. هیساجو ازدواج موفقی نداشت و روزهای آخر عمر را در بیمارستان روانی به سر میبرد. با وجود اینکه شاعر بسیار مستعدی بود اما در دوران زندگی حتی یک مجموعه هم به چاپ نسپرد. در این هایکو، بندهای دور پای زن، استعارهای است از محدودیتهای مختلف اجتماعی که در آن زمان برای طبقهی زنان، دستوپاگیر به حساب میآمده است؛ ضمنا درد و رنج درونی هیساجو را نشان میدهد که بیشک حالوروز غالب زنان آن زمان بود. این احساسات بیپرده نقل نمیشود اما به چیزی زیباتر و خالصتر تغییر شکل میدهد و این به نظر من جذبهی حقیقی هایکو است. - کیمونوی بهاری: گزیدهی هایکوی زنان ژاپنی
ماهی که میبینی درخشانست
در بند شب یک عمر زندانیست
او یک اسیر عاطفی از ماست
قربانی حسهای انسانیست
