میونهی حرفام.
رفتن به کانال در Telegram
نوشتن، مرز بین بودن و رفتن. یه قهوه از تو، برای من، یه گوش از من، برای تو: http://t.me/HidenChat_Bot?start=5066489183
نمایش بیشترإيران228 393دسته بندی مشخص نشده است
188
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-197 روز
-3430 روز
آرشیو پست ها
گاهی مسیرها با مه پوشیده میشوند. نه از آن مههایی که چشم را کور کند، از آن مههایی که همهچیز را زیباتر نشان میدهد و همین زیبایی، ترسناک است.
گاهی نمیدانم باید جواب کدام صدا را بدهم. صدای عقل یا صدای قلب؟ انگار هر دو درونم خانه دارند، اما دیوارهایشان یکی نیست. این روزها میان راهی ایستادهام که هیچ تابلو ندارد و تنها چیزی که میدانم این است که راه برگشت نیست.
من این روزها، میان شاخههایی که به هزار سو خم شدهاند، قدم میزنم. میخواهم دستی به برگها بکشم، اما میترسم نسیم، همهچیز را با خود ببرد.
صدای آب را میشنوم، اما تشنه نیستم؛ نور را میبینم، اما سایهها را دوست دارم. انگار چیزی در من، میان خواستن و نخواستن گیر کرده. شاید چون میدانم هر قطرهی بارانی که امروز زمین را خیس میکند، فردا میتواند سیلی شود که همهچیز را با خود ببرد.
نمیدانم این راه به کجا میرسد، فقط میدانم فعلاً باید ادامه بدهم. حتی اگر پرندهای از دور نامم را صدا بزند. حتی اگر عطری از باد، خاطرهای را در گوشم زمزمه کند.
من هنوز در حال بافتن رشتهای هستم که اگر پاره شود، تمام فصلهای بعدیام بیمعنا میشود.
ناگهان در عین ناباوری چیزی پیدا میشود که رنگ همهچیز را عوض میکند.
نه خورشید همان نور قبلی را دارد، نه شب همان تاریکی را.
انگار جهان، بیآنکه تغییری کند، تازه شده باشد.
صداها بلندتر میشوند، اما سکوتشان شیرینتر.
قدمهایت همان است، اما راه رفتن طعم دیگری دارد.
و حتی دردهایت انگار سبکتر میشوند،
نه چون ناپدید شدهاند،
بلکه چون چیزی هست که ارزش ماندن در اینجا را به آنها داده.
سایهای همیشه بود، اما هرگز خنکای حضور نداشت.
صدایی در خانه میپیچید، اما گرمایی از آن نمیچکید.
مثل آتشی که فقط دود میدهد، نه روشنی و نه گرما.
برای من زندگی شبیه مهمونیای بود که بیدعوت در آن رها شدم.
همه میرقصیدن، میخندیدن، دستِ گرم کسی توی دستشون بود،
من اما نقش سیاهیام که از کادر جا مانده،
نه چون نبودم، چون بودنم مهم نبود.
خاطرات دیگران، شبیه فیلمیست با صدای دالبی و پایان خوش.
خاطرات من؟
صحنهای مات از حضوری محو.
شاید ته یک اتاق تاریک، با صدایی که همیشه دیر میرسید، یا اصلا نمیرسید.
شاید باشد ولی چه بودنی؟
از بیخاطره بودن لال نمیشوم، از بودن خاطراتی لال میشوم که نباید میبودند.
گاهی زندگی را مثل نمایشی میبینم که نقش مهمی داشتم.
اما بازیگر روبهرویم هیچوقت سرِ صحنه نیامد.
من ماندم و دیالوگهایی که هرگز پاسخ نگرفت.
دلتنگ نیستم.
فقط گاهی حس میکنم قطعهای از پازل زندگیام گم شده.
نه آنقدر مهم که بدون آن نتوان ادامه داد،
ولی کافی برای اینکه هیچ تصویری کامل نشود.
ما برای لحظههایی زندگی میکنیم که میدانیم گذراست. برای آدمهایی نفس میکشیم که روزی از کنارمان میروند. برای خاطراتی میجنگیم که در پایان، فقط در ذهنمان میمانند.
شاید این بزرگترین تراژدی زندگی باشد،
هیچ چیز ماندنی نیست.
جهان بیرحمانه پیش میرود بیآنکه منتظر بماند تا ما زخمهایمان را التیام دهیم. زمان، دست ما را نمیگیرد، فقط از میان انگشتانمان میگذرد و با خود، همه چیز را میبرد.
شاید زندگی، بازی عجیبی است؛ بازیای که پایانش را از همان آغاز میدانیم، ولی باز هم ادامه میدهیم، چون هنوز تهِ دلمان، امیدواریم یک روز، یک نفر، یک لحظه ارزش این همه ماندن را داشته باشد.
چقدر عجیب است که همهچیز مثل یک رویا میگذرد،
و تو مینشینی و میپرسى این همه رنگ و صدا، این همه آدم و این همه احساس،
واقعا وجود دارد؟ یا فقط تصویری است که ذهن خستهام ساخته تا خود را فریب دهد؟
هرچه بیشتر مینگرم، خطوط واقعیت محوتر میشوند،
و من میان سایهها و انعکاسها گم میشوم.
نه میتوانم لمس کنم، نه باور کنم، فقط شناورم در دریایی از توهم.
شاید همه چیز یک بازی است.
بازیای که ما بازیگرانشیم، اما سناریویی که نمیدانیم کی نوشته و هر لحظه ممکن است پردهی نمایش سقوط کند و همهچیز بیهیچ اثری ناپدید شود.
تنها چیزی که واقعی به نظر میرسد، همین حس پوچی است.
که دستهای تو را نمیگیرد،
که صدای خندهها را خاموش میکند،
و در نهایت، تو را تنها میگذارد با خودت و یک سوال بیپاسخ:
اما اگر همهچیز فریب بود،
پس من کی هستم؟
میتونیم باهم یه لیوان چای بخوریم؟
ناشناسم:
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5066489183
