هم سکوت
رفتن به کانال در Telegram
هم سکوت، پناهگاه واژههای خسته؛ جاییست که سکوت شعر میسُراید و دل بی صدا فریاد میزند. https://t.me/XBCHATBot?start=sec-hbbgfechbg ارمیا کیش بافان @ermia1789
نمایش بیشتر877
مشترکین
-624 ساعت
-307 روز
-8630 روز
آرشیو پست ها
877
Repost from انجمن ادبی آغاز
اگر جواب تو را دادهام ببین تو که بودی
که من نمیدهم این روزها جواب خودم را...
🎥 شعرخوانی #عباس_تافته
اینستاگرام 🎞
#انجمن_ادبی_آغاز🎙
🆔 @anjoman_adabi_aghaz ♨️
877
Repost from محمد مصطفی احمدی
چه قهرمانی تلخی، مرا شناختهاند
تمام شهر فقط با مدالهای شکست....
#محمد_مصطفی_احمدی
877
Repost from N/a
تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهایی در قطار
هزار نفر...
#غلامرضا_بروسان
@Amirkzpoems
877
Repost from خطخطیهای آزاد
شوق بودن هست اما بی تو حاضر نیستم
ساحلی هستم که با دریا مجاور نیستم....
#حسن_حسن_زاده
877
Repost from جنونِ موزون|سیدامیرمحمدهاتفی
به جز دلم که به کم راضیاست، دور و برت_
کسی که این همه از خود گذشته باشد کیست؟
#سید_امیرمحمد_هاتفی
877
Repost from -مـجـنونتـرین بـید🎒-
از من نخواه شعر بگویم که مدتیست
افتاده راه عشق به دروازهٔ سکوت
گفتم چقدر سهم من از قلب توست؟ آه...
ماندم چقدر میشود اندازهٔ سکوت!
#حدیث_صادقیان
877
Repost from ساکن سرزمین دل🫀
جمعهها همیشه غم دارن ولی
تو که نیستی جمعهها جمعهترن!
#محمدرضا_صبوریان
877
Repost from مهدیه آزاد (آزاده)
بغضها شعر میشدند اما
حرفها در گلویِ من مُردند
تو نبودی.. ندیدمت، اما..
خاطراتت مرا کجا بردند؟
#مهدیه_آزاد
@mahdiyehazad19
877
Repost from عباس تافته
یا حبیب الباکین
آه ای سر بریده که بر دامن منی
بر من چه رفته است که حرفی نمیزنی؟
بابا، ببخش اوج پذیرایی مرا
نه معجری نسوخته مانده نه دامنی
گردن کشیدم از پیات آنقدر تا رسید
دستم به دور گردنت اما چه گردنی...
از روی نی نگاه تو افتاد سوی من
فهمیدم از رقیۀ خود دل نمیکنی
ناز علیِ اکبر و دشنام حرمله
بابای من چه آمدنی شد چه رفتنی...
#عباس_تافته
877
Repost from انجمن ادبی آغاز
قصیدۀ عاشورایی #قاآنی با مطلع:
بارد!
چه؟ خون!
که؟ دیده!
چهسان؟ روز و شب!
چرا؟
از غم! کدام غم؟ غم سلطان اولیا!
شاهکاری که تمامش پرسش و پاسخ بین
دو نفر راجع به ماجرای عاشورا است.🖤
@anjoman_adabi_aghaz
877
Repost from همسکوت
شرمنده کردی بار دیگر خواهرت را
وقتی به سمت خیمه چرخاندی سرت را...
با چشمهای محو خون در دشت دیدی
خالی تر از مشک برادر، لشکرت را
ما سوختیم آن لحظهای که هرچه گشتی
پیدا نکردی تکه های اکبرت را...
ما سوختیم آن لحظه که زیر عبایت
با شرم پنهان کرده بودی اصغرت را
یک بیحیا پا روی دستت میگذارد،
با خشم بیرون میکشد انگشترت را
وقتی که عبدالله در آغوشت افتاد
از یاد بردی غصههای دیگرت را
یک بار دیگر جان سپردی تا شنیدی
آنجا صدای گریههای مادرت را
ای وای از آن روزی که از بالای نیزه
در دشتها گم کرده بودی دخترت را...
#ارمیا_کیش_بافان
877
Repost from ادبیات فن
"فَقَطَّعوهُ بسُیوفهم ارباً اربا"
برای ماتم تو دست به دعا برداشت
حسین بعد زمینخوردنت عصا برداشت
شکستههای تو را جمع کرد...افاقه نکرد
به خیمه رفت پس از مدتی، عبا برداشت
هزار بار دلش سوخت، پشت او تا شد
هزار بار که از ریگها تو را برداشت
به نیزه زخم به پهلوی تو زدند، ای وای
چقدر پیکر تو زخم آشنا برداشت...
چنان سراسر دشت از حضور تو پر شد
که بوی سیب تو را کل کربلا برداشت
برای گریهکنانت بس است این مصرع
حسین جسم تو را آه... بارها برداشت...
#عباس_تافته
