453
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-107 روز
-5830 روز
آرشیو پست ها
453
Repost from ϲօɾѵíղɑ
بعد از مدتها… دوباره دیدمت.میدانی چه بود؟ مثل این بود که تمام این مدت را نفس نکشیده بودم و حالا دوباره ریههایم پر از هوا شد. اما وای… چه هوای تلخی! هوایی که پر بود از نگاههای اطراف، از قضاوتهای خاموش، از زنجیرهایی که نامش را «قانون»، «آبرو»، یا «دیگران» گذاشتهاند.
نگاهمان بهم گره خورد، همهچیز در یک لحظه ایستاد. نه کسی خندید، نه کسی نفس کشید… جز قلب من که مثل طبلِ جنگ میکوبید. میخوستم نزدیکت شوم، تمام دلتنگیهایم را در آغوشت بریزم، اما فقط توانستم از دور نگاهت کنم.چطور میشود با تمام وجود خواستنت را پنهان کرد؟ چطور میشود بغضِ بوسهای که هرگز نمیشود زد را قورت داد؟
آری… این عشق، برای دنیا ممنوع بود، ولی برای من، مقدسترین چیز جهان بود. آنقدر مقدس که حتی در سکوت، در فاصله، در نگاههای دزدکی، باز هم زنده بماند.شاید دنیا هیچوقت ما را نخواهد فهمید. شاید هیچوقت ندانند که گاهی یک نگاه، میتواند جای تمام بوسههای جهان را بگیرد!
