memorie's meowz
رفتن به کانال در Telegram
ㅤ ㅤ❀. A safe place for us and a meowz , A rockstar and his orange cat , different love languages , to support and love 2002's black cat and 2004's orange cat . 💢 : @evxlobot
نمایش بیشتر780
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-4530 روز
آرشیو پست ها
سرآشپز:” میخوام فقط یه ذره خیلی کم سس سویا (گانجانگ) اضافه کنم.”
جی:” اصلاً دارم درست انجامش میدم…؟ فکر میکنی دارم درست انجامش میدم؟”
سرآشپز:” نمیدونم، من که نمیتونم ببینمت.”
جی:” فکر کنم تخممرغم آماده شده.”
سرآشپز:” باشه. حالا قراره پوست تخممرغ رو بشکنیم و پوست تخممرغ آبپز رو بگیریم.”
سرآشپز: ” کاری که من انجام میدم اینه که خیلی آروم تخممرغ رو روی تختهی برش میزنم. بعد میبرمش زیر آب روان، طوری که آب روی تخممرغ بریزه. این کار باعث میشه راحتتر پوستش کنده بشه.”
سرآشپز: به سفیدهی تخممرغ آسیب نزن.”
سرآشپز:” همیشه همینطوری شروع میشه.”
سرآشپز:” بیکنت رو بچش، مزهش چطوره؟”
جی:” یه کم کاراملی شده.”
جی: ” آره.”
جی: ” خیلی شور نیست، ولی یه کم شیرینه.”
سرآشپز:” خیلی خب”
جی:” یه کم... یه کم شیرینه.”
سرآشپز:” پس یه کم نمک بهش اضافه کن.”
سرآشپز:” و یه کم هم گوچوگارو اضافه کن.”
سرآشپز:” و بعد باید یه... یه... یه.. یه کاسه فلزی؟”
جی: ” یه کم نمک و یه کم گوچوگارو.”
سرآشپز:” گوچوگارو، آره.”
سرآشپز: ” خوبه، خوبه. الان یه کاسهی فلزی جلوت هست، درسته؟”
جی:” کاسهی فلزی، آره.”
سرآشپز: ” آره. حالا همهچیز رو بریز داخل کاسهی فلزی.”
جی: ” کاسهی فلزی، باشه.”
سرآشپز:” چطور به آشپزی علاقهمند شدی؟”
جی:” سرگرمی من اینه که یادداشت کنم و بنویسم رستورانی که رفتم چطور بود، و فکر کنم دلیلش همین باشه.”
سرآشپز: ” اوه، واقعاً؟”
جی: ” آره.”
سرآشپز:” بذارش روی سیر. سیر رو خرد کن.”
جی :” باشه.”
جی:” له شد!”
سرآشپز:” خوبه، صدای کوبیدنش رو شنیدم، خوبه.”
سرآشپز:” حالا سیر رو ریز خرد کن. بعد مثل قبل، بریزش همراه بیکن.”
جی :” فکر کنم یه کم زیادی سریعه. میشه یکم آرومتر پیش بریم؟”
سرآشپز:” باشه، فقط یه کم. فقط یه کم.”
جی :” پسر، این سخته.”
جی :” داشتم همزمان سعی میکردم یه میلیون کار رو انجام بدم و سرعت کار هم اصلاً کم نمیشد.”
جی:” به همون اندازه که سرگرمکننده بود، خستهکننده هم بود.”
سرآشپز:”بیکن چطوره؟ نمیسوزه که، درسته؟”
جی: ” نمیسوزه، فقط یه کم ترد شده.”
سرآشپز: ” خوبه، خوبه. این نشونهی خوبیه.”
جی: ” پس شعله رو بذارم روی متوسط؟”
سرآشپز:” آره، آره. بذارش روی متوسط. بعدش هم زیاد همش بزن.”
سرآشپز:” میخوام یه کم امتحانت کنم. قراره یکم سریعتر پیش برم، باشه؟”
جی: ”سخت به نظر میاد، ولی آره، تمام تلاشم رو میکنم.”
سرآشپز:” این قسمت قراره خیلی سریع اتفاق بیفته، پس باید آماده باشی.”
جی:” باشه.”
سرآشپز:”شکر قهوهای رو کامل بریز توی ماهیتابهای که جلوت هست. نصف قاشق شربت افرا. حالا خیلی سریع همش بزن چون نمیخوایم بسوزه. بعدش هم فقط یه ذره نمک.”
جی: ” یه ذره نمک.”
جی: ” اوه! وای خدای من! اوه، وای خدای من!”
سرآشپز: ” چی شد؟”
سرآشپز: ” چی شد؟ چی شد؟”
جی:” اوه، من... فکر کنم زیادی استرس داشتم. همینطوری... تخممرغ رو مستقیم توی خود آب شکستم.”
سرآشپز:” تخممرغ رو شکستی؟ چرا تخممرغ رو شکستی؟”
جی: ” نمیدونم چرا! وای خدای من.”
سرآشپز:” اوه، اشکالی نداره. درست میشه.”
جی:” اوه، درست میشه؟ امیدوارم درست بشه.”
جی:” آره، این اصلاً آسون نیست... آره.”
سرآشپز:” آره، ولی نباید میشکستیش. بذار با پوستش، همهچیزش، همونطور کامل بمونه.”
سرآشپز:” حالا بریم سراغ خرد کردن پیاز. جلوت یه پیاز داری؟”
جی: ” آره.”
سرآشپز:” از وسط نصفش کن. قراره خیلی نازک برشش بدی.”
جی:” نازک برش بدم؟”
سرآشپز:” خیلی ریز. خیلی کوچیک.”
سرآشپز:” خوبه، صدای خرد کردنت خوب به نظر میاد.”
جی: ” اوه، واقعاً؟”
سرآشپز:” آره، صدای خرد کردنِ یه حرفهایه.”
جی:” هنوز دارم خرد میکنم...”
سرآشپز :” خب. و بعد باید برگردی و دوباره خردش کنی.”
سرآشپز:” تخممرغهات چطورن؟ آب هنوز نجوشیده؟”
جی:” آب هنوز نجوشیده، ولی سفیدهـش یه جورایی داره میپزه.”
جی:” داره سفت میشه.”
جی: ” از همون لحظهای که اون سوپ تخممرغ رو درست کردم، فهمیدم که این یا قراره خوب پیش بره، یا تبدیل به یه فاجعهی تمامعیار بشه.”
سرآشپز:” شنیدم که واقعاً آشپزی کردن رو دوست داری.”
جی:” آشپزی رو دوست دارم، ولی فکر کنم خیلی توش خوب نیستم.”
سرآشپز:” واقعاً؟”
جی: ” آره، من فقط عاشق غذا و خوردن و آشپزیـم، ولی فکر نمیکنم خیلی خوب باشم.”
سرآشپز:” خب، بیکن رو خرد کردی؟”
جی: ” آره، مثلاً... از نظر من این نازکه، ولی نمیدونم درسته یا نه.”
سرآشپز:” باید یه ماهیتابه جلوت داشته باشی.”
جی:” ماهیتابه؟ آره.”
سرآشپز:” بعد حرارت رو نسبتاً زیاد میکنیم.”
سرآشپز:” فقط یه کم روغن زیتون.”
جی:” باشه.”
سرآشپز: ” فقط یه ذره.”
سرآشپز:” بعد بیکن رو هم میزنی.”
سرآشپز:”میخوایم ترد بشه، ولی نسوزه.”
جی:” باشه.”
جی:” آره، خلاصه خیلی چیزها خراب پیش رفت... آره، از چند جهت مختلف. قسمت اوله و من همین الان دارم خودمو ضایع میکنم.”
سرآشپز: ” خب، شعلهت روشنه؟”
جی: ” آره.”
جی: ” پس قرار نیست قابلمه رو هم بزنیم؟”
سرآشپز:” نه، پس... خب، این کارو میکنیم. صبر میکنیم تا آب به جوش بیاد. وقتی جوش اومد، شعله رو روی متوسط میذاریم. بعد چهار دقیقه صبر میکنیم.”
جی: ” باشه.”
سرآشپز:” خب.”
سرآشپز:” در همین حین، بیا یه بسته بیکن باز کنیم.”
جی: ” بیکن؟”
سرآشپز: ” فقط یه بسته بیکن باز کن.”
جی: ” باشه”
سرآشپز:” حالا نازک برشش بزن. و لطفاً نازک برش بزن.”
سرآشپز:” یه کم کرهای حرف میزنم که سختترش کنم!”
سرآشپز:” خب. حالا قراره چهار تا تخممرغ برداریم.”
جی :” چهار تا تخممرغ؟ مستقیم توی...”
سرآشپز :” خیلی آروم”
جی:” قابلمه؟”
سرآشپز: ” بذارش توی قابلمه.”
جی: ” توی آب؟”
سرآشپز: ” آره، توی آب.”
جی :” منظورش قابلمهـست، درسته؟”
سرآشپز :” قابلمه.”
جی :” اوه، باشه.”
جی :” آره. و مستقیم بندازمش توی آب؟”
سرآشپز: ” آره، آره.”
جی:” من فکر کردم تخممرغها باید... آخه همهچی خیلی سریع اتفاق افتاد. مغز من یه لحظه زمان میخواد تا بره روی حالت انگلیسی.”
جی :” اینطور نیست که انگلیسی به اندازه زبان اولم برام طبیعی و روان باشه، و وقتی یهو منو انداختن وسطش، باعث شد چند تا کلمه مهم رو متوجه نشم.”
جی:” اولش فقط ادامه دادم و یه جورایی بداهه پیش رفتم...”
جی:” حالا که دقیقاً میدونم کیه، حتی بیشتر هم برای شروع استرس دارم.”
جی: ” امروز خودمو میسپرم به دست شما.”
جی: ” خب، شروع کنیم به آشپزی، شف؟”
سرآشپز: ” آره، آمادهای؟”
جی:” آره، معلومه.”
سرآشپز: ” خب. پس امروز قراره تخممرغ درست کنیم.”
جی: ” تخممرغ؟”
سرآشپز:” آره.”
سرآشپز: ” این یه غذای معروف در جنوبه.”
جی: ” جنوب؟”
سرآشپز: ” آره.”
سرآشپز: ” نمیدونم این غذا رو میشناسی یا نه، ولی ببینیم. اگه تونستی حدس بزنی، بهم بگو.”
جی: ” اوم...”
سرآشپز: ” یه قابلمه بردار، بعد پرش کن از آب سرد.”
جی:” یه قابلمه بردارم؟ آره.”
جی: ” میتونم بپرسم تو چه نوع سبک آشپزیای تخصص دارید؟”
سرآشپز: ” من انگلیسی بلدم!”
جی: ” اوه، انگلیسی؟”
سرآشپز: ” شنیدم انگلیسیـت خوبه.”
جی:” آره... آره، معلومه، من آمریکاییـم.”
سرآشپز: ” اوه، خوبه. منم همینطور.”
جی:” اوه، فهمیدم. پس آسونه.”
سرآشپز:” اوه، واقعاً؟ انقدر آسونه؟”
جی: ” آره، آره. آسونه ادوارد. اوکی.”
جی:” معلومه که از همون اول میشناختمش. من از وقتی خیلی جوون بودم دربارهش میدونستم.”
جی: ” بهخاطر آشپزی در کاخ سفید معروف بود و یکی از شفهایی بود که من تحسینش میکردم، ولی هیچوقت فکر نمیکردم توی قسمت اول برنامهمون ببینمش.”
جی: ” سلام، شف. من جی ـم. خوشحالم که امروز قراره با هم کار کنیم.”
سرآشپز:” اوه، سلام.”
سرآشپز:” میدونی من کیـم؟”
جی: ” اگه با اون صدا حرف بزنی که نه! عمراً بتونم از روی اون صدا حدس بزنم.”
سرآشپز:” من یه شف خیلی معروفم.”
جی:”سرآشپزی که اون طرف منتظرمه؟ گوردون رمزی؟” [میخنده] ” حتی خودمم باید به این یکی بخندم. مارکو پیر وایت؟ سرآشپز هو دوکجوک، سرآشپز کوون سونگجون، سرآشپز چوی کانگروک... و شاید سرآشپز ادوارد لی هم؟ اوکی، بیخیال، بذار حدسهای واقعبینانه بزنم.”
جی: ” ولی جدی، هر کسی که باشه، باعث افتخار خیلی بزرگیه...”
جی: ” ...و تمام تلاشم رو میکنم. مشتاقم باهاتون همکاری کنم! فقط واقعاً استرس دارم که بفهمم کیه...”
جی: ” من واقعاً عاشق غذام، ولی خیلی آشپز خوبی نیستم. ببینیم با اینا چی میتونم درست کنم.”
جی: ” خوشبختانه هیچکدوم از مواد اولیه خیلی ترسناک یا سخت به نظر نمیان، پس این خودش یه خیاله. چون تخممرغ و بیکنه... شاید املت باشه؟”
جی: ” یه سری مواد کرهای مثل گوچوجانگ داریم، ولی در کنارش شربت افرا و خردل دانهدرشت هم هست... پس میدونم چیزی نیست که بتونم به این راحتی تو ذهنم تصورش کنم.”
جی: ” آه، دارم استرس میگیرم!”
جی:: ” آشپزی برای من همهچیزه.”
جی:” من اینجام تا اینو ثابت کنم.”
جی: ” معمولاً برای آشپزی از چشایی، بویایی و بینایی استفاده میکنیم.”
جی: ” اما امروز قراره از یه چیز متفاوت استفاده کنم.”
جی:” شنوایی!”
جی: ” قراره این غذا رو فقط با گوش دادن به سرآشپز کامل کنم.”
جی:” خب، امروز کی قراره به ما ملحق بشه؟”
جی: ” بالاخره وقتشه نشون بدم چاقوم واقعاً چه کارهایی میتونه بکنه؟”
جی: ” هیس، سرآشپزِ مخفی.”
سلام اونر هایی که اینجا هستن اگه میتونن این پیام فور میزنید چنل هاتون تا ادمین نانازم پیدا کنم🤏
