fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

Pillars of Creation

Pillars of Creation

رفتن به کانال در Telegram

"What we know is a drop, what we don't know is an ocean." -Isaac Newton دانشجوی پزشکی، علاقه‌مند به نجوم، تکامل و علوم شناختی فهرست مطالب چنل: https://t.me/c/2564876463/326 ناشناس: https://t.me/HidenChat_Bot?start=442438802

نمایش بیشتر
Buy Ad
2 091
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+107 روز
+1 72930 روز
آرشیو پست ها
ویدیوهای این آخوند و مناظره‌هاش در حیطه‌های مختلف علم و ترکیبش با دین چندماهی هستش که هی داره توی فید یوتیوبم بهم سجست می‌شه‌. از همون بار اولی که توی فید دیدمش و تایتلشو خوندم می‌دونستم که مطرح کردن همچین مناظره‌ای بین علم و دین از ریشه اشتباهه و هیچکدومشونو ندیدم. چندوقت پیش گفتم بذار یکی از این ویدیوهاشو ببینم و بفهمم آیا واقعا درست فکر میکنم؟ و خب بعد از دیدنش به این نتیجه رسیدم که نه تنها کاملا درست فکر می‌کردم، بلکه از نظر محتوایی هم با حجم عظیمی از مزخرفات و چرندیات به اسم "علم" مواجه شدم. اول اینکه شما وقتی می‌تونی بین دو نفر مناظره‌ی درست ترتیب بدی که ساحت مورد بحثشون یکسان باشه. علم و دین ساحتشون هیچ‌جوره یکسان و شبیه نیست. برای مثال ما وقتی نظریه تکامل رو به عنوان یه نظریه توجیه کننده برای پیدایش گونه انسان در نظر می‌گیریم، اون رو به عنوان یه حقیقت مطلق در نظر نمی‌گیریم. کسی روی نظریه‌ی تکامل قسم نمی‌خوره، کسی اون رو وحی مُنزَل در نظر نمی‌گیره. ما نظریه تکامل رو در حال حاضر به عنوان یه نظریه‌ی درست در نظر می‌گیریم چون شواهد تجربی کافی برای اثباتش وجود دارن و بهترین توجیهی هستش که تا الان ارائه شده. شواهد ژنتیکی، تاکسونومیکی و اکولوژیکی. هیچ مانعی برای نقض شدن نظریه تکامل وجود نداره. شما اگر بتونین شواهد کافی‌ای پیدا کنین که با اون نظریه همخونی نداشته باشه خیلی راحت می‌تونین از ریشه نقضش کنین. ساحت علم، بر پایه‌ی نقض شدن هستش. نظریه‌ها تا وقتی که شواهدی برخلافشون یافت نشده درست در نظر گرفته می‌شن و به محض پیدا شدن توجیه‌های بهتر، تغییر پیدا می‌کنن. همین نظریه تکامل برای مثال خیلی در طول قرنِ اخیر تغییر کرده و فرضیه‌های مختلفش نقض و تغییر پیدا کرده‌ن. اما آیا دین هم همینطوره؟ نه. شما می‌تونین نقطه‌ای رو در دین به عنوان نقطه‌ی نقض شدنش مشخص کنین که اگر اشتباه بودنش اثبات بشه اون دین نقض بشه‌؟ اصلا می‌تونین راهی رو متصور بشین که باهاش دین رو بتونین نقض کنین؟ اصلا. چون متودولوژی علم با دین زمین تا آسمون متفاوته. شما می‌تونین علم رو از ریشه نقض کنین، اما همچین کاری رو نمی‌تونین درمورد دین انجام بدین. چون دین اصلا اثبات مشخصی نداره که بخواید با نقض اون اثبات‌ها نقضش کنین. دین بر پایه‌ی گزاره‌هایی بنا می‌شه که فرد باید بی چون و چرا قبولشون کنه و در ادامه همه‌ی جهان‌بینی‌ش رو بر پایه‌ی همون گزاره‌ها بنا کنه. برای مثال فردی که میخواد به اسلام بپیونده باید چندتا گزاره رو همون اولش قبول کنه: 1- یه خدایی واقعا وجود داره. 2- اون خدا با یه نفر به اسم محمد ارتباط گرفته. 3- محمد حرف‌های اون خدا رو کامل و بی کم‌ و کاست منتقل کرده داخل یه کتاب. 4- محمد هیچ تحریفی به نفع خودش در اون کتاب انجام نداده. حالا دقیقا استدلال این گزاره‌ها و اثباتشون چیه؟ هیچی. شاید مثلا برای گزاره‌ی اول و اثبات وجود خدا بتونین چندتا استدلال بیارین اما از نظر من حتی همون‌ها هم زیاد معتبر نیستن چون خودم به شخصه هر استدلال فلسفی‌ای که برای اثبات وجود خدا دیده‌م نقص‌های فاحشی داشته‌. بر فرض همین گزاره اول رو هم بتونیم اثبات کنیم؛ بقیه‌شون چی؟ هیچ استدلال قطعی‌ای برای اثباتشون وجود نداره. برای همین فردی که می‌خواد با عینک دین به علم نگاه کنه می‌تونه تا حد خیلی زیادی دچار سوگیری‌ بشه که باعث می‌شه نتایجی که به دست میاره تا حد قابل توجهی چرند و مضحک باشن‌‌. چون در جهت تایید گزاره‌های پیش فرض دین خودش حرکت می‌کنه نه در جهت دیدنِ واقعیتی که وجود داره. نمونه‌ی این چرندیات رو داخل این ویدیو به وفور می‌شه دید. نظری که این آخوند درمورد نسل بشر داره اینه که انسان‌ها از آدم و حوا نشات گرفته‌ن و این آدم و حوا چند ده هزار سال پیش، از ناکجا آباد توسط خدا در میانه‌ی تاریخ تکاملی انسان بین گونه‌های دیگه‌ی انسانی گنجونده شده‌ن. استدلالشم اینه که چون ذره‌بین علم نمی‌تونه خیلی دقیق بشه که اون دونفر رو از بین اون‌همه انسانِ دیگه پیدا کنه پس علم نمی‌تونه آدم و حوا رو رد کنه. از مزخرف بودن این مغلطه همینقدر بگم که من الان می‌تونم یه تئوری بدم که "ما داخل یک پرتقال بزرگ زندگی می‌کنیم" و اون رو طوری بسط بدم که قوانین فیزیکی نتونن ردش کنن و بدون ارائه‌ی اثبات، از همین قضیه‌ی رد نشدن توسط علم استفاده کنم و بگم تئوری من درسته. "امکان داشتن" یه تئوری خیلی با "ثابت شدنش" متفاوته. فردی که یک تئوری رو مطرح می‌کنه خودش وظیفه داره اثباتش رو ارائه کنه. تا قبل از اثبات، اعتبارش دقیقا به اندازه هر تئوری رندومی هستش که به ذهن یه نفر میرسه. حالا سوال من اینجاست دقیقا هدف این مناظره چی بود؟ از ریشه که اشتباه بود مطرح کردنش، مزخرفات شبه علمی هم که داخلش به وفور دیده می‌شد. در کل از نظرم می‌شه فقط به عنوان یه کِیس استادی درمورد تاثیر سوگیری بر شکل‌گیری مغلطه به این ویدیو نگاه کرد. نه چیزِ دیگه.

photo content

حس می‌کنم یکم زیاد ساده‌سازی و تقلیل‌گرایی قاطی متن کردم و از حالت علمی‌ش تا حدی خارج شده. برای همین یه توضیحی در کل بدم: اول اینکه اون تفسیر آخری که درمورد بحث فروپاشی موج با اندازه‌گیری و مشاهده گفتم فقط یکی از تفاسیر احتمالی فروپاشی معادله موج هستش و مفهوم فروپاشی معادله موج یکی از موضوعاتیه که همچنان در این حیطه مورد بحثه. دوم اینکه این مفاهیم برهم‌نهی و معادله موج درک اصلی و درستشون در حالت ریاضیاتی اتفاق می‌افته و من برای پیچیده نکردن متن نیومدم ریاضی رو قاطی قضیه کنم و بیشتر از منظر مفهومی بازشون کردم که باعث شده یه سری اشکال درشون به وجود بیاد. در کل این متنو به عنوان یه متن علمی قابل استناد در نظر نگیرین و بیشتر به حالت مفهومی بهش نگاه کنین.

اخیرا دارم لکچرای این کورس فیزیک کوانتوم دانشگاه MIT رو از یوتیوب تماشا می‌کنم و باید بگم بین تمام شاخه‌های ساینس که تا الان باهاشون مواجه شده‌م این‌یکی بیشتر از همه‌شون تیشه زده به ریشه‌ی اون شهودی که ما از جهانِ اطراف خودمون داریم. الان دارم تا حدی درک می‌کنم چرا خیلی از کسایی که توی این حیطه بودن مثل نیلز بور و ریچارد فاینمن بر غیر قابل فهم و درک بودن مکانیک کوانتومی تاکید داشتن. منظورشون از غیر قابل درک بودن، سخت بودن از منظر ریاضیاتی نبود. اتفاقا ریاضیاتش به نسبت ماهیتش خیلی قابل فهم‌تره و اونقدری از نظرم ریاضیات سخت و پیچیده‌ای نسبت به حیطه‌های دیگه نداره. این "غیر قابل درک بودن" که ازش زیاد صحبت می‌شه در واقع همخونی نداشتن با شهود فیزیکی روزمره‌ی ما هستش. برای مثال ما توی فیزیک کلاسیک برای اشیا و سیستم‌های فیزیکی در یک لحظه‌ی معین ویژگی‌های ثابت در نظر می‌گیریم. یه توپی که شوت می‌شه در یک لحظه‌ی معین یک سرعت و یک مکان داره. توپ نمی‌تونه در یک لحظه‌ی معین همزمان دوتا سرعت و دوتا مکان داشته باشه. دمای هوا در یک لحظه نمی‌تونه همزمان دوتا مقدار داشته باشه‌. این شهود فیزیکی‌ای هستش که ما هرروزه باهاش مواجهیم و چیز عجیبی هم نیست برامون. اما مکانیک کوانتومی این شهود روزمره‌ی ما رو می‌شکونه. در مکانیک کوانتومی ویژگی‌های یک سیستم فیزیکی تعیین شده نیست. ما برای توصیف یک سیستم فیزیکی در مکانیک کوانتومی از تابعی به اسم "تابع موج" استفاده می‌کنیم. تابع موج یه تابع احتمالاتی هستش، به این معنی که قطعی مشخص نمی‌کنه یه سیستم فیزیکی چه ویژگی‌ای داره. بلکه مشخص می‌کنه اون سیستم در لحظه‌ی معین چه ویژگی‌هایی رو "می‌تونه" داشته باشه. این یعنی سیستم‌های فیزیکی در مکانیک کوانتومی برخلاف مکانیک کلاسیک به طور همزمان می‌تونن چند ویژگی رو داشته باشن. برای اینکه بهتر درکش کنین اینطور در نظر بگیرید (صرفا به طور فرضی در نظر بگیرید، قضیه پیچیده‌تر از این حرفاس) که یه توپ در یک لحظه می‌تونه همزمان چندتا سرعت متفاوت داشته باشه، چندتا مکان متفاوت داشته باشه و از هر ویژگی فیزیکی دیگه‌ای چندتاش رو همزمان داشته باشه. به این مفهوم در مکانیک کوانتومی برهم‌نهی (superposition) گفته می‌شه. این مفهوم به قدری شواهدش مشهود هستش که ما باید اثرش رو در تکنولوژی‌های نوین در نظر بگیریم وگرنه به پیش‌بینی‌های اشتباهی می‌رسیم. تکنولوژی‌هایی مثل ترانزیستورها، لیزرها، MRI و چیزهای دیگه. شهود فیزیکی روزمره‌ی ما هیچ‌جوره با مفهوم برهم‌نهی همخونی نداره‌. اگر سیستم‌های فیزیکی ویژگی‌های معینی ندارن و در حالت برهم‌نهی قرار دارن پس دقیقا حقیقت و واقعیتی که ما تجربه می‌کنیم چیه؟ معادله موج تمام حالت‌های مختلفی که یه سیستم فیزیکی می‌تونه داشته باشه رو پوشش می‌ده. اما وقتی ما یک اندازه‌گیری درمورد اون سیستم انجام می‌دیم، معادله‌ موج اون سیستم اصطلاحا فرومی‌پاشه (collapse). این یعنی اون سیستم از حالت برهم‌نهی درمیاد و فقط یک حالت از تمام حالت‌های ممکنش واقعی می‌شه و بقیه‌ی حالت‌ها ناپدید می‌شن. به عبارت دیگه، اندازه‌گیری یعنی برهم‌کنش و اینترکشن دوتا سیستم. این برهم‌کنش باعث می‌شه معادله موج اون سیستم در اون لحظه‌ی معین دچار فروپاشی بشه و فقط یک حالت از اون مجموعه حالت‌هایی که داره رو بهمون نشون بده. مشاهده‌ی ما از دنیا هم یه نوع اندازه‌گیری و برهم‌کنش هستش. از این قضیه می‌تونیم به استنتاج عجیبی برسیم: هیچ حقیقت و واقعیت معینی وجود نداره، اجسام و اجزای دنیا در هر لحظه در حالت برهم‌نهی هستن و بر اساس تابع موجشون به طور همزمان ویژگی‌های مختلفی رو دارن که ما با اندازه‌گیری و مشاهده‌ی اون‌ها صرفا یکی از اون ویژگی‌ها رو با فروپاشی تابع موجشون تبدیل به واقعیت می‌کنیم؛ به عبارت دیگه، واقعیت تا قبل از اینکه مشاهده بشه وجود نداره و به احتمال بالا اون چیزی که ما به عنوان "درک واقعیت دنیا" تمام عمرمون در نظر می‌گرفتیم یه توهم بزرگه.

به عقیده‌ی من تجربه‌ای که آدم‌ها از گذرِ زمان دارن خیلی وابسته به تنوع تجربه‌هایی که توی اون بازه‌ی زمانی دارن هستش. چون ما زمان رو به صورت خاطره داخل ذهنمون ثبت می‌کنیم. برای مثال شما اگر از یه نفر رندوم بپرسید ماه فروردین طولانی‌تر می‌گذره یا آبان، به احتمال زیاد می‌گه فروردین. با اینکه بازه‌ی زمانی هردوتاشون یکسانه اما تجربه‌ای که از گذر زمان داخل فروردین داریم معمولا بیشتر از آبانه چون اتفاقات و تجربه‌های به نسبت متنوع‌تری داره و به همون نسبت خاطره‌های بیشتری می‌تونه داشته باشه. همین رو تا حدی می‌شه تعمیم داد به زندگی. فردی که پنج سالشه و چیزی از دنیا نمی‌دونه هر تجربه‌ای داخل زندگیش جدیده و زندگی توی اون برهه همیشه چیزهای جدیدی برای ارائه کردن داره. اما هرچقدر که سن یه نفر بالاتر می‌ره دیگه خیلی کم‌ پیش ‌میاد که تجربه‌های جدید داشته باشه. روزها اکثرشون تکراری می‌شن و ذهن اونقدری نمی‌تونه بین روز قبل و روز بعد تفاوت خاصی در نظر بگیره. برای همین خاطره خاصی رو هم از زندگی ثبت نمی‌کنه و فرد به خودش میاد و می‌بینه چند ماه یا چند سال گذشته بدون اینکه اصلا حسی از گذر زمان داشته باشه. از نظرم یکی از دلایلی که با بالا رفتن سنمون زمان برامون سریع‌تر می‌گذره همینه. چون به ندرت پیش میاد زندگی برامون تجربه‌ی جدیدی داشته باشه تا با خاطره‌ی اون تجربه‌ی جدید زمان رو ثبت کنیم.

این کتاب در زندگی روزمره هم خیلی کاربردیه. سوگیری تاییدی و تصمیماتِ شهود محور از جمله چیزهایی هستن که ما در تصمیم‌گیری‌های هر روزمون با اون‌ها مواجه هستیم و اگر بتونیم محدودیت‌های اون‌ها و نقص‌هاشون رو بشناسیم می‌تونیم تصمیمات شفاف‌تر، آگاهانه‌تر و در کل بهتری بگیریم. خیلی توصیه‌ش می‌کنم.

تفکر، سریع و کند از دنیل کانمن Thinking, Fast and Slow by Daniel Kahneman
کتاب تفکر سریع و کند، اثری نوشته‌ی دانیل کانمن است که نخستین بار در سال 2011 منتشر شد. کانمن در این کتاب پرطرفدار و پرفروش، ما را به سفری دگرگون‌کننده به اعماق ذهن می‌برد و دو سیستم تفکر در بشر را تشریح می‌کند: سیستم اول، سریع، شهود‌محور و عاطفی است و سیستم دوم، کندتر، مشورت‌محور و منطق‌گراتر است. کانمن توانایی‌های خارق‌العاده و البته نقاط ضعفِ تفکر سریع را آشکار می‌کند و تأثیر فراگیر ادراک‌های شهود‌محور را بر تفکرات و رفتارهای ما نشان می‌دهد. سختی‌های پیش‌بینیِ این‌که چه عواملی ما را در آینده خوشحال خواهند کرد، چالش‌های داشتن فهمی عاقلانه و درست از ریسک‌پذیری در زندگی حرفه‌ای و شخصی، و تأثیر عمیق جانبداری‌های ذهنی بر تمامی جنبه‌های ریز و درشت زندگی انسان را تنها از طریق رسیدن به درکی درست از چگونگی کارکرد این دو سیستم در کنار یکدیگر می‌توان فهمید؛ سیستم‌هایی که تمامی قضاوت‌ها و تصمیمات ما را شکل می‌دهند.
خلاصه‌های صوتی کتاب: - پارت اول - پارت دوم - پارت سوم - پارت چهارم - پارت پنجم - پارت ششم - پارت هفتم - پارت هشتم - پارت نهم

مقصدِ خاطراتِ فراموش شده به طور سنتی، فراموشی یک خاطره به عنوان از دست رفتن کامل الگوی اون خاطره در مغز قلمداد می‌شد. اما یک‌سری شواهد این قضیه رو پیچیده‌تر کرده‌ن: بخشی از خاطرات فراموش شده نه پاک می‌شن و نه از میان می‌رن، بلکه به حالت غیرقابل دسترس باقی می‌مونن و با بعضی نشانه‌ها می‌تونن دوباره بازیابی بشن. و تغییر اون نشونه‌ حتی می‌تونه باعث شکل‌گیری یک خاطره‌ی کاذب بشه. در یک آزمایش محقق‌ها چند مگس رو داخل یک محیط قرار دادن و یک بو رو با شوک الکتریکی همراه کردن و مگس‌ها رو نسبت به اون بو شرطی‌سازی کردن. بلافاصله پس از آزمایش، مگس‌ها از اون بو دوری می‌کردن چون مغزشون اون رو نشونه‌ی دردِ ناشی از شوک تفسیر می‌کرد. اما بعد از ۲۴ ساعت، این اجتناب از بو دیگه داخل رفتارشون دیده نمی‌شد. از منظر رفتاری می‌شد گفت مگس این خاطره رو فراموش کرده‌. اما بعدش با بازسازی دوباره‌ی محیطِ آزمایش بدون شوک، مواجهه با اون بو دوباره اجتناب رو داخل مگس‌ها فعال کرد. این قضیه تا حدی نشون می‌ده ‌که مسیر حافظه‌ی مربوط به اون قضیه‌ی شوک گرفتن همچنان داخل مغز مگس‌ها وجود داشت و فراموش نشده بود، بلکه در حالت غیرفعال قرار گرفته بود و می‌تونست با دریافت یک‌سری نشانه‌ها از محیط دوباره به حالت فعال برگرده. قضیه اونجایی جالب‌تر می‌شه که محقق‌ها اومدن مگس‌ها رو داخل همون محیط اولیه قرار دادن و این بار یک بوی دیگه رو به عنوان نشونه و reminder ارائه دادن. بویی که اصلا با شوک همراه نشده بود و کاملا نامربوط بود. انتظار می‌ره که مگس‌ها واکنش خاصی به اون بو نداشته باشن اما آزمایش نشون داد که مگس‌ها حتی به اون بو هم رفتار اجتنابی نشون دادن‌. انگار مغز مگس‌ها در تلاش برای بازیابی خاطره‌ی قبلی، اطلاعات و نشونه‌های جدید رو بهش اضافه کرده بود و باعث شده بود یه خاطره‌ی کاذب به وجود بیاد. محقق‌ها این نتیجه رو گرفتن که رفتنِ حافظه و خاطرات به حالت غیر فعال در واقع می‌تونه یه روش سازگار شدن مغز با حجم زیاد اطلاعات باشه. اگر همه‌ی خاطرات و اطلاعات بخوان به حالت فعال در خودآگاه وجود داشته باشن نویز داخل مغز زیاد می‌شه و فرایند تصمیم‌گیری محاسبات خیلی بیشتری می‌خواد؛ و مغز با بردن بخشی از خاطرات به حالت غیرفعال بار کاری خودش رو کمتر و فرایند محاسباتی خودش رو بهینه‌تر می‌کنه. رفرنس: https://www.nature.com/articles/s41593-026-02381-2

در راستای صحبت‌هایی که این چندوقت درمورد خودآگاهی (consciousness) کرده‌م دیدن این ویدیو خالی از لطف نیست. ناگفته نمونه بین تئوری‌هایی که درمورد منشا خودآگاهی دیده‌م این عجیب‌ترینشون بود: تلاقی مکانیک کوانتومی و نوروساینس برای تعریف خودآگاهی نه فقط به عنوان یه تجربه‌ی سابجکتیو، بلکه به عنوان یه پدیده‌ی آبجکتیو و بنیادی در سطح فضا-زمان بر پایه‌ی تفسیری از معادله موج شرودینگر. هرچند نقدهای زیادی بهش وارده و شواهد تجربی قطعی درموردش وجود نداره اما تئوری‌ش تئوری به شدت جالبیه.

تا پیش از ابداع روانکاوی توسط فروید، در قرن نوزدهم تئوری‌های مختلفی درمورد هیستری وجود داشت. هیستری (hysteria) نوعی اختلال عجیب بود که فرد تظاهرات و علائم آسیب‌های مغزی و عصبی مثل فلج اندام، اختلال بینایی و تکلم، تغییرات هوشیاری و دوپارگی شخصیت داشت درحالی که ضایعه‌ی خاصی داخل دستگاه عصبی‌ش پیدا نمی‌شد. شاید بشه گفت معروف‌ترین کِیسِ هیستری داخل روانپزشکی همین برتا پاپنهایم باشه که نقطه عطفی در تاریخ این علم بود و باعث تولد روانکاوی شد. درواقع این کِیسی که یالوم داره درموردش توی این بخش کتاب صحبت می‌کنه واقعیه. برتا پاپنهایم یه دختر اتریشی بود که پس از مرگ پدرش دچار علائم کلاسیک هیستری شده بود و توسط برویر مورد درمان قرار می‌گرفت. برویر متوجه شده بود موقعی که این دختر در حالت خلسه یک خاطره‌ی خاص رو بیان می‌کنه و هیجانِ سرکوب شده‌ی مرتبط با اون خاطره رو برون‌ریزی می‌کنه و تجربه می‌کنه، بخشی از علائمی که داره برطرف می‌شه. برویر این قضیه رو با فروید در میون می‌ذاره و این کِیس به شدت توجه فروید رو جلب می‌کنه. یک اصل علمی بنیادی که در اون دوره مطرح بود قانون پایستگی انرژی بود. این که انرژی از بین نمی‌ره بلکه از شکلی به شکل دیگه تبدیل بشه. یه فیزیولوژیست به اسم هرمان هلمهوتس معتقد بود این اصل درمورد سیستم‌هایی مثل مغز هم صدق می‌کنه و داخلش انرژی به طور پیوسته از شکلی به شکلی دیگه تبدیل می‌شه. فروید این مدل هلمهولتس رو برای توجیه هیستری استفاده کرد: این که مغز به عنوان یک سیستم فیزیکی دارای مقدار معینی از انرژی روانی و بار الکتریکی هستش که اگر از مسیر طبیعی تخلیه نشه و مسدود بشه باعث می‌شه به شکل‌های مختلف از جمله حالت‌های پاتولوژیک در بدن بروز پیدا کنه. درواقع از نظر فروید، علامت هیستریک ممکنه چیزی باشه که در روان بیمار "باقی مونده" و راه طبیعی برای بیان یا تخلیه پیدا نکرده است. بر همین اساس فروید و برویر کتاب "مطالعاتی در باب هیستری" رو منتشر کردن که داخلش به بررسی کِیس برتا پاپنهایم از این منظر پرداختن. فروید و برویر بر همین اساس مفهوم پالایش یا catharsis رو وارد روان‌درمانی کردن. ایده‌ای که می‌گفت برای درمان علائم هیستریک ناشی از سرکوب خاطرات آسیب‌زا، باید اون خاطره دوباره به طور کامل به یاد آورده بشه و هیجان و واکنش سرکوب شده‌ی اون آزاد سازی بشه و اینطور ارتباط بیمارگونه‌ی اون تروما با علامت برطرف بشه. هرچند هیستری در روان‌پزشکی نوین به عنوان یه تشخیص رسمی و استاندارد به کار نمی‌ره و چند مفهوم امروزی جایگزین بخش‌های مختلف اون شده‌ن، اما تحلیلی که فروید و برویر از این اصطلاح کلاسیک ارائه دادن پایه‌های روانکاوی نوین رو تشکیل داده‌ن.

خب زیگ، می‌دانی که برتا همه‌ی علائم معمول و غیرمعمول هیستری، از جمله اختلالات حسی و حرکتی، انقباض‌های عضلانی، ناشنوایی، توهم، فراموشی، فوبیا و ناتوانی در تکلم را داشت. از اختلالات تکلمی عجیب او یکی این بود که گاه برای هفته‌ها خصوصاً صبح‌ها، قادر نبود به زبان آلمانی صحبت کند. مجبور بودیم به انگلیسی صحبت کنیم. از آن عجیب‌تر زندگی ذهنی دوگانه‌ی او بود. بخشی از او در حال زندگی می‌کرد و بخشی دیگر از نظر عاطفی به وقایعی پاسخ می‌داد که درست یک سال پیش اتفاق افتاده بود. این را زمانی کشف کردیم که مادرش یادداشت‌های روزانه‌ی مربوط به سال گذشته‌اش را مرور کرد. ما متوجه شدیم هرگاه برتا به ریشه ی اصلی علامت بازمی‌گردد و آن را به طور کامل برای من شرح می‌دهد، علامت خود به خود محو می‌شود، بدون اینکه نیازی به تلقین هیپنوتیک باشد. مثلاً، برتا از هیدروفوبیا رنج می‌برد. برای چند هفته نمی‌خواست یا نمی‌توانست آب بنوشد. گرچه تشنه می‌شد نمی‌توانست خود را به نوشیدن آب راضی کند و عطش خود را با هندوانه و میوه‌های دیگر فرو می نشاند. یک روز در حالت خلسه یادش آمد که چطور چندین هفته پیش به اتاق پرستارش وارد شده و سگش را در حال آب خوردن از لیوان پرستار مشاهده کرده است. پیش از آن چنین خاطره‌ای را به زبان نیاورده بود. پس از تخلیه‌ی خشم و انزجار فراوان ناشی از آن، یک لیوان آب درخواست کرد و آن را راحت نوشید این علامت دیگر برنگشت. فروید فریاد زد: «فوق العاده است فوق العاده است! بعد چه شد؟» «پس از آن ما با همین روش به هر یک از علائم نزدیک شدیم. چندین علامت ـ از جمله فلج بازو و توهم بینایی شامل دیدن مار و جمجمه های انسانی - از ضربه‌ی روحی ناشی از مرگ پدر ریشه گرفته بود. وقتی تمامی جزئیات آن صحنه و هیجانات مربوط به آن را توصیف کرد، علائم برطرف شد.» وقتی نیچه گریست - اروین د. یالوم

آداب پرسش من توی گپای زیادی هستم که داخلشون پرسش و پاسخ بین آدما رخ می‌ده. الگویی که دارم به کَرّات می‌بینم اینه که خیلی از آدما بلد نیستن درست سوال بپرسن تا به اون جوابی که مد نظرشون هست در کمترین زمان ممکن برسن. چندتا از اصول و آدابی که از نظر خودم برای سوال پرسیدن نیاز هستش رو مطرح می‌کنم که اگر رعایتشون کنید با احتمال بالاتری سوالتون پاسخ داده می‌شه و به نتیجه مد نظرتون می‌رسید. فرقی هم نمی‌کنه سوال رو داخل پی‌وی بپرسین، گپ یا فروم. رعایت کردن این اصول از نظر من الزامیه. 1- قبل از پرسیدن سوال، خودتون یه سرچ بزنید. طبیعتا اکثر سوالاتی که برای ما پیش میاد برای افراد دیگه هم پیش اومده و به طبع جواب‌هایی هم از قبل براشون داده شده. کسی رغبت نمی‌کنه سوالی که صدبار به نحوهای مختلف جواب داده شده رو دوباره جواب بده. پس خودتون قبلش یه سرچ اجمالی با کلیدواژه‌ها در جاهای مختلف بزنین. چه سرچ گوگل باشه، چه سرچ اجمالی داخل تلگرام، چه سرچ داخل اون چنل یا گپ. اگر با جواب‌هایی که قبلا داده شده به نتیجه نرسیدین برین سراغ مطرح کردن سوال 2- سوال باید واضح، دقیق، هدفش مشخص و بدون هیچ‌گونه ابهام باشه. رایج‌ترین اشتباهی که من دیده‌م همینه‌. سوال‌هایی از قبیل "کسی درمورد فلان چیز اطلاعات داره؟" ، "یه مشکلی با فلان چیز دارم کسی می‌تونه کمک کنه؟" از بدترین نوع سوال‌ها هستن. ابهام و دقیق نبودن یک موضوع باعث می‌شه کسایی که درمورد اون موضوع اطلاعات دارن هم نیان جلو. شما وقتی می‌پرسید "یه مشکلی موقع کار با پاورپوینت پیدا کردم کسی می‌تونه کمک کنه؟" طبیعتا افراد خیلی زیادی هستن که درموردش اطلاعات دارن اما وقتی اون مشکل دقیق معلوم نباشه اونقدری رغبت نمی‌کنن جلو بیان. چون اگر از حیطه اطلاعاتشون خارج باشه هم وقت خودشونو تلف کردن هم تا حدی حس بد می‌گیرن نسبت به قضیه. پس دقیق نبودن و ابهام داشتن صرفا باعث می‌شه احتمال به نتیجه نرسیدنتون بالاتر بره. 3- درمورد سوال یا مشکلی که دارید اطلاعات و کانتکست بدید. بگید که چرا همچین سوالی پیش اومده و چه راه‌هایی رو امتحان کردید. این مورد سوم تقریبا همون مورد دومه ولی چون بخش مهمی بود به عنوان یه مورد جدا آوردمش. توضیح دادن دقیق درمورد مسیری که منتهی به این سوال یا مشکل شده و دادن اطلاعات دقیق درموردش باعث می‌شه به عنوان یه فرد تنبل که صرفا اومده یه سوال بپرسه دیده نشید. بلکه به عنوان فردی که به اندازه کافی خودش تلاش کرده و در این بازه همچین سوالی براش پیش اومده دیده بشید. این باعث می‌شه افراد رغبت بیشتری به جواب دادن داشته باشن. در ضمن باعث می‌شه جواب‌های تکراری‌ای که خودتون می‌دونستید رو هم نگیرید و اون جواب مد نظرتون رو بگیرید. 4- سوالتون رو داخل یک پیام بنویسید. ویس ندید! سوال نباید تیکه تیکه باشه. فردی که می‌خواد پاسخ بده نباید بگرده دنبال تیکه‌های مختلف سوال شما. باید تمام اطلاعات مربوط به سوال رو به صورت منسجم داخل یک پیام متنی ببینه. ویس ندید! تاکید می‌کنم، مخصوصا اگر داخل پی‌وی فرد سوال می‌پرسید به هیچ وجه ویس ندید. پیام متنی قابل ارجاع‌تره و افراد بیشتری می‌بیننش. کمتر کسی ویس شما رو گوش می‌ده مخصوصا اگر صمیمی نباشه باهاتون. 5- آداب صحبت و لحن رو رعایت کنید. آخرش هم از هرکسی که پاسخی ارائه داده، حتی اگر پاسخی نبوده که مد نظرتون بوده، تشکر کنید. هیچ بنی‌بشری خوشش نمیاد به کسی که با لحن بد سوال پرسیده جواب بده. لحنتون محترمانه و با ادب باشه. از جملات امری به هیچ وجه استفاده نکنید، هیچ کس نمیاد به کسی که امری صحبت کرده جواب بده. اگر این آداب رو نمی‌تونین رعایت کنین و سختتون هستش مشکلای بزرگی توی زندگیتون قراره داشته باشید چون تا وقتی که یاد نگیرید به بقیه احترام بذارید نمی‌تونین انتظار داشته باشید بهتون احترام بذارن و جدی بگیرنتون. در پایان هم از هرکسی که پاسخ بهتون می‌ده فارغ از کارآمد بودن یا نبودنش تشکر کنید. چون به هر حال وقت گذاشته برای پاسخ به شما. تشکر نکردن باعث می‌شه در آینده افراد کمتری رغبت کنن کمکتون کنن.

این رباعی رو همه‌ی شما شنیدین، مخصوصا بیت دومشو:
آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبَه آرام گرفت بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
ولی در واقع این رباعی تحریف شده‌س و شکل اصلیش این بوده:
آن قصر که بهرام در او جام گرفت آهو بچه کرد و گور آرام گرفت تا جای گرفته است بهرام به گور دیر است که گور جای بهرام گرفت
بیت دوم این رباعیِ خیام طی سال‌های متمادی توسط ادیب‌های مختلف مورد تغییر و تصرف قرار گرفته و به خاطر دادن طبع شعریِ بیشتر تغیبرات زیادی داخلش اعمال شده. سِیر این تغییرها اینطور بوده: نسخه‌ی اصلی در قرن ششم:
تا جای گرفته است بهرام به گور دیر است که گور جای بهرام گرفت
نسخه‌ی قرن هفتم:
بهرام همی گور گرفتی یک چند اکنون بنگر که گور بهرام گرفت
نسخه‌ی قرن هشتم:
بهرام که او گور گرفتی همه سال این نادره بین که گور بهرام گرفت
و درنهایت، نسخه‌ی قرن نهم که نسخه‌ای هستش که امروزه رایج شده و با اصلش خیلی تفاوت داره:
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
منبع

این رباعی رو همه‌ی شما شنیدین، مخصوصا مخصوصا بیت دومشو:
آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبَه آرام گرفت بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
ولی در واقع این رباعی تحریف شده‌س و شکل اصلیش این بوده:
آن قصر که بهرام در او جام گرفت آهو بچه کرد و گور آرام گرفت تا جای گرفته است بهرام به گور دیر است که گور جای بهرام گرفت
بیت دوم این رباعیِ خیام طی سال‌های متمادی توسط ادیب‌های مختلف مورد تغییر و تصرف قرار گرفته و به خاطر دادن طبع شعریِ بیشتر تغیبرات زیادی داخلش اعمال شده. سِیر این تغییرها اینطور بوده: نسخه‌ی اصلی در قرن ششم:
تا جای گرفته است بهرام به گور دیر است که گور جای بهرام گرفت
نسخه‌ی قرن هفتم:
بهرام همی گور گرفتی یک چند اکنون بنگر که گور بهرام گرفت
نسخه‌ی قرن هشتم:
بهرام که او گور گرفتی همه سال این نادره بین که گور بهرام گرفت
و درنهایت، نسخه‌ی قرن نهم که نسخه‌ای هستش که امروزه رایج شده و با اصلش خیلی تفاوت داره:
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
منبع

.

درمورد این قضیه بالاتر توی این رشته پست بیشتر صحبت کرده‌م.

آره می‌تونه از دلایلی باشه که چرا آدم‌ها با شنیدن یک موسیقی یکسان واکنش‌های متفاوتی داخل مغزشون شکل می‌گیره. هرچند بحثِ سلیقه‌ی موسیقی چیزی نیست که بخوایم فقط با این قضیه توجیهش کنیم. سلیقه‌ موسیقی ترکیبی از ژنتیک، یادگیری، تجربه، فرهنگ، شخصیتِ پایه‌ی یه فرد و نیازهای عاطفی‌ش هستش. الگوهای فرکانسی موسیقی به صورت پیام عصبی وارد مغز می‌شه و مغز بر اساس تفسیری که ازشون داره و مدارهایی که در این زمینه با همون عواملی که نام بردم شکل داده، تصمیم می‌گیره سیستم پاداش و لذت رو برای اون موسیقی فعال کنه یا نکنه. همین باعث می‌شه سلیقه‌های موسیقی متفاوت باشه و افراد از ژانرا و آرتیستای مختلفی لذت ببرن. درک ما از دنیای اطراف و محرک‌هایی که داخلش وجود داره وابسته به تفسیری هستش که از گیرنده‌های حسی داخل مغز شکل می‌گیره و تفسیری که هر فرد از یه محرک داره با فردِ دیگه متفاوته. همین قضیه‌ رو می‌شه به همه‌ی حس‌ها تعمیم داد. برای مثال اون چیزی که بهش می‌گیم رنگ قرمز، تفسیری هستش که از یه طیف الکترومغناطیس داخل مغز شکل می‌گیره و می‌تونه برای هر فرد متفاوت باشه. مثلا ممکنه تفسیر مغز یه نفر از رنگ قرمز، تفسیری باشه که یه نفر دیگه از رنگ بنفش داره. ولی اون‌ها هیچکدوم نمی‌تونن متوجه این تفاوت تفسیر بشن چون این تفاسیر نمی‌تونن عیناً نمودِ بیرونی پیدا کنن و فقط داخل ذهنِ فرد شکل می‌گیرن. هر فرد تجربه‌ی منحصر به فرد خودش رو از این دنیا داره چون تفاسیر خاص خودش رو از محرک‌های ورودی شکل داده. این قضیه تا حدی می‌تونه توضیح بده چرا سلایق می‌تونن درمورد بعضی چیزا متفاوت باشن، چون طوری که یه نفر یک پدیده یا شیء رو تجربه می‌کنه با طوری که یک فرد دیگه اون رو تجربه می‌کنه متفاوته‌.

چقدر جالب یعنی این میتونه توی شنیدن موسیقی هم تاثیر داشته باشه؟ مثلا من خودم خیلی موسیقی فلامنکو علاقه دارم ولی میبینم که برای خیلی ها انگار آزار دهندست یا کلا ممکنه بخاطر این تفاوت برداشت مغز از فرکانس ها باعث تفاوت سلیقه موسیقی یا حس ها نسبت به موسیقی ها باشه وای خیلی عجیبه برام اینکه ممکنه ادم ها نت هارو متفاوت بشنون