چرم ساغری
رفتن به کانال در Telegram
Instead of working at writing, I freeze in dreams, unable to take disillusion of rejections. Sylvia Plath
نمایش بیشتر2 235
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
2 235
AND most of them are literally children. They're just teenagers and children who want to live a beautiful life. Wrap your damn religion up.
2 235
سرد و بیرحمانه. نه گل گناهی کرده و نه خورشید مرتکب اشتباهی شده و خدا هم با تمام قدرتش نظارهگره. بعد از همه این گل هایی که خونشون ریخته شد کف دست پدر و مادرشون خدایی هم وجود داره؟ اگه داره پس خودش بزرگترين گناهکاره. سخته که انسان بتونه همچنان ایمان داشته باشه.
Because you're the strongest and people are being killed like peaking a flower. Where are you right now!
2 235
یه مدت نبودم و چنل هاتون رو دیگه ندارم.
ممنون میشم کسایی که تو چنلشون بودم برام لینک چنلشون رو بفرستن اگه دوست داشتن🤎
https://t.me/XBCHATBot?start=sec-idbbijeidd
2 235
"Epstein shows how elites hide crimes. The Islamic Republic shows how states normalize them."
2 235
I want to write about everything. But I don't have a clue what I want to say. I know that starting a journal is very important and also very helpful but I kinda forgot to do it. And also I don't have the energy to write because I know that if I start writing I'll not stop.
2 235
پدر' سیلویا پلات
پدر، ناچار بودم که تو را از بین ببرم
اما پیش از آنکه فرصت کنم، تو خودت مردی
سنگین که به سنگ مرمر میماند
این کیسه، پر از خداست
مجسمهای بیبدیل است که انگشت پایش خاکستریست
شبیه مهری بزرگ که در شهر فرانسیسکوست
اما سرش در اقیانوس اطلس به آشوب است
وقتی که دانههای سبزش را به رویِ آبیها میریزد
و در ساحل نوست لنگر میگیرد.
و برای بهتر شدنت چقدر دعا که نکردم
میخواستم که تو را در زبان آلمانی پیدا کنم
در آن شهرک لهستانی
که با غلتانههای جنگ.. جنگ… جنگ… با خاک یکسان شد
اما اسم آن شهر برای ما چه آشناست
ای دوست لهستانی من!
2 235
دلم میخواست میتوانستم معنای جدید کلمات را که تو باعث شدی کشف کنم، برایت توضیح دهم. بیشتر از هر چیز دلم میخواست میتوانستم تمام روحم را در چشمانم بگذارم و تا ابد، تا هنگام مرگم، به تو نگاه کنم.
آلبر کامو به ماریا کاسارس
2 235
The river at the edge of the city knew my secrets. It took them without asking, smoothing their sharp edges against its endless patience. I told it about the words I had swallowed when silence seemed safer than truth, about the names I had loved until they became echoes, about the hours that slipped through my fingers like rain. The river answered in a language older than regret. It said: everything moves, even sorrow; everything changes, even stone. I listened until the night loosened its grip on the day, until the moon stitched silver threads across the water, until my heart learned a slower rhythm.
2 235
همش با خودم میگم حداقل میگذره تموم میشه. همه این حس ها، اتفاقات، پشیمونی ها میگذره و تموم میشه. دلم میخواد چشمام رو ببندم و چهار سال دیگه بیدار بشم. یک جای دیگه چشم باز کنم. جایی که هیچ صورت آشنایی نباشه، هیچ صدای آشنایی نباشه، هیچ کوچه و خیابون آشنایی نباشه. فقط میخوام بگذره، آروم، بی دردسر، بدون مشکل فقط بگذره این سال ها. نمیدونم چجوری میشه دووم آورد. فکر میکنم انسان همیشه غمی درون خودش داره، دردی درون جسم و روحش داره که هیچوقت نمیذاره رهای رها باشه. میگذره و فقط غم و نگرانی جدید جایگزینش میشه. زندگی بدون نگرانی و غم میتونه به چه شکلی باشه؟ تجربش کردم. فقط برای نیم ساعت. رها بودم، خوشحال بودم، آزاد بودم. نگرانی و غمی نداشتم. خیلی خوشحال بودم. کاش ادامه داشت، کاش هیچوقت اون ده دقیقه تموم نمیشد.
