fa
Feedback
For the hell of it!

For the hell of it!

رفتن به کانال در Telegram

در میان مُوقّت ها… t.me/HidenChat_Bot?start=7307459494

نمایش بیشتر
إيران128 935دسته بندی مشخص نشده است
327
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-430 روز
آرشیو پست ها
sticker.webp0.20 KB

Repost from RegaPlus

yek bara to2bdrum.mp36.70 MB

شب؛ و هجوم رویا ها...

خیلی ناز و بامزس که مامان و بابای هرکسی بهترین مامان بابای دنیان:>>>🥹🍓✨

sticker.webp0.34 KB

آب و هوای این روزا فقط آدمو تحریک میکنه به انجام لذت های زود گذر دنیوی.

کاش اون لحظه که میخوام یه کاری رو انجام بدم و از خودم میپرسم، -آره یا نه؟ -بعد جوابم هزار بار "نه" اون کارو انجام ندم،چون بعدش قطعا پشیمون میشم.

Repost from چنل ابطحی
‏روز و شب های جالبی نیست اما صبر می‌کنم

🗣Inside me: Low battery, please charge.

من کلا راجب همچی زیاد فکر میکنم مخصوصا اگه اتفاقی افتاده باشه. بعضی وقتا با خودم میگم کاش هیچوقت هیچ تجربه ای نکنم و هیچ چالشی برا من پیش نیاد چون سر هر تجربه و گذشت اتفاقی کلی مغزم به فنا میره،انقدر که تجزیه و تحلیل میکنم انقدر که گیرررر میدم به یچیزی و آخرش اینطوریم که بسههههه توروخدا بسههه. بعضی وقتا ترسناک میشه چون هر پیشامد ممکن و غیر ممکنی رو پیش‌بینی میکنم که اگه اینطوری بشه چی میشه! اگه نشه چی میشه! اورثینک میزنم،گند میزنم به تمرکزم،کلی با خودم حرف میزنم، صحنه سازی میکنم جای آدمایی که بهشون فکر میکنم حرف میزنم تمام صحنه هارو تجسم میکنم، نقش بازی میکنم، بعد دیالوگارو عوض میکنم قشنگ حس میکنم مثل این دیوونه ها شدم. آخرش سردرد و حالت تهوع و تپش قلب خِرَمو میگیره.بعد اگه گوشی دستم باشه پرتش میکنم اونور یا اگه فقط غرق فکر باشم بلند میشم از اون جایی که بودم و تغییر مکان میدم تا یکم آرومتر بشم. واقعا سخته تحمل اون لحظه ها چون تمرکزمو بهم میریزه،استرس بهم وارد میکنه،نمیتونم صد درصد توانمو داشته باشم،اظطراب میگیرم،نگرانم.دائم چیزای منفی به ذهنم میاد،یه حالت پنیک طور شاید و تا برنگرم به روال قبل این چرخه تکرار میشه. حتی باعث میشه گاهی اوقات به اینکه هرکسی قراره چی بگه و چه نظری داشته باشه برام مهم باشه! راجب فلان کاری که میکنم/قراره بکنم فلان اتفاقی که برام افتاده/میخواد بیوفته،اگه فلان رفتاری داشته باشم،فلان جایی رو برم،و لاب لاب لاب لاب لاب. باعث و بانی اینا همش بخاطر اینه که از خودم دور بودم،خیلی داشتم خودمو اذیت میکردم،خودمو آدمی نمیدیدم که تو مسیره،تعلّقی به خودم نداشتم و دربست متعلّق به جهان بودم! ولی خب دیگه قرار نیست این اتفاق بیوفته،دیگه قرار نیست اجازه بدم که تمام حس و حال و وجودم،تمام حال خوبم وابسته یه بازه هایی از زندگیم باشه! دیگه اجازه نمیدم هر فکری بتونه روم تاثیر داشته باشه و تمام وجودمو تسخیر کنه.

نمیدونم "خاک تو سرم" یا نه "اوکیه بابا ادامه بده"

بعد یه دوره ای که تکلیف هممون روشن بشه،حالا هر کی یجوری میخواد برسه به زندگیشو بره دنبال خواسته هاش، به اندازه همه روزایی که گفتیم کاش زودتر صبح بشه،کاش تموم بشه؛ اون روزارو جبران میکنیم.

درود بر رانندگی و گوش کردن موزیک با صدای خیلی زیاد💆🏻‍♀🔋

+++++

دوست دارم اول بشناسنم بعد درکم کنن بعد دوستم داشته باشن؛ وقتی یه راست میرن سراغ دوست داشتن حس بدی می‌گیرم، حس می‌کنم یه جای کار می‌لنگه.
دُختر نیستی که بفهمی