fa
Feedback
کاریز

کاریز

رفتن به کانال در Telegram

حبّذا کاریزِ اصل چیزها... در ادب و تاریخ، مولاناپژوهی، مطالعات عهدین و قرآن مجید سلیمانی @soleymanimajid

نمایش بیشتر
1 465
مشترکین
-124 ساعت
+57 روز
+4330 روز
آرشیو پست ها
در تلاقی آخرالزمان‌ها ... از جلسات هم‌اندیشی کلگری «ایران در آستانه... این روزها کلمه‌ای را بسیار پربسامد می‌شنویم. برای مردم
در تلاقی آخرالزمان‌ها ... از جلسات هم‌اندیشی کلگری «ایران در آستانه... این روزها کلمه‌ای را بسیار پربسامد می‌شنویم. برای مردمی که در ایران پس از انقلاب زندگی کرده‌اند موعودگرایی نکته غریبی نیست و چه بسا حضور موعودگرایی بسیار پررنگ‌تر از واقعیت آن لمس شود، ولی این که می‌شنویم در آمریکا و اسراییل نیز موعودگرایی و نگاه آخرالزمانی وجود دارد و حتی به جای حضور در حاشیه، نقش پر رنگی در متن دارد، شاید نکته تازه‌ای باشد. در این جلسه مجید سلیمانی ، دین‌پژوه و پژوهشگر تاریخ ادیان و متون مقدس، به این اصطلاح و کاربرد آن در بین بخشهایی از جامعه یهودیت، مسیحیت و اسلام می‌پردازد و از تلاقی این نگاه‌ها با هم سخن می‌گوید. یکشنبه 31 می ساعت 10 صبح به وقت کلگری 6 عصر به وقت پاریس 7:30 عصر به وقت تهران لینک حضور در این برنامه: https://us06web.zoom.us/j/87531750680 »

photo content

Repost from Bukharamag
photo content

بخارا از راه رسید یکصد و هفتاد و چهارمین شمارۀ مجلۀ بخارا با تصویری از دکتر مهرداد بهار بر روی جلد در ۴۸۰ صفحه منتشر شد و از صبح شنبه بیست و ششم اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵ در کتابفروشی‌ها در دسترس است. نویسندگان این شماره: ژاله آموزگار ـ سجاد آیدنلو ـ نصرالله پورجوادی ـ رحیم رئیس‌نیا ـ مجید سلیمانی ـ حبیب‌الله عباسی ـ شیرین روشنی ـ عبدالحسین آذرنگ ـ رسول رئیس‌جعفری ـ علی یاری ـ هاشم رجب‌زاده ـ شفق سعد ـ بهرام گرامی ـ فرشین کاظمی‌نیا ـ بیژن معجری ـ ابوذر ابراهیمی ترکمان ـ حمیدرضا قلیچ‌خانی ـ رکسانا صادق‌زاده اردوبادی ـ ایلمیرا دادور ـ مصطفی حسینی ـ محمدرضا برزگر خالقی ـ سهیلا ایمان‌خواه ـ شهاب دهباشی ـ مسعود عرفانیان ـ حامد نظردخت بخش یادنامۀ دکتر مهرداد بهار با نوشته‌هایی از: ژاله آموزگار ـ ابوالقاسم اسماعیل‌پور ـ پیام مستوفی و گفت‌وگویی با دکتر مهرداد بهار

ار چه خطِ ابن بوّابت هوس شد در رِقاع رقعهٔ عشقش بخوان بنمایدت بوّاب کو... بیتی است از غزل «دوش خوابی دیده‌ام، خود عاشقان را خواب کو...» که در آن مولانا به خطّ رقاع خوش‌نویس مشهور قرن چهارم هجری، ابوالحسن علاءالدین علی بن هلال، مشهور به ابن بوّاب، اشاره و هنرمندانه با رقاع و رقعه و بوّاب هم بازی کرده است. چنین می‌نماید که مولانا بسیار به حُسن خطّ و خوشنویسی علاقه داشته است. نام خطوط را جای دیگر هم می‌یابیم: دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری / که امشب می‌نویسد زی نویسد باز فردا ری قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر آن / قلم گوید که تسلیمم تو دانی من کی‌ام باری... و در مثنوی هم: نون ابرو صاد چشم و جیم گوش / بر نوشتی فتنهٔ صد عقل و هوش‌ ز آن حروفت شد خِرَد باریک‌ریس / نَسخ می‌کن ای ادیب خوش‌نویس‌... و باز به دو معنی نسخ نظر دارد. مولانا خودش هم تمرینی داشته است؟ شاید. افلاکی، این بار با تردید، نقل می‌کند که «عزیزی روایت کرد که روزی حضرت مولانا از یاران دوات و قلمی خواسته و سطری سطبر بر روی دیوار مدرسه بنوشت که روزه گرفتن از غذای روح حرام است. واللّه اعلم». گویا نظر داشته به «پس غذای عاشقان آمد سماع...». با این همه، حیف و عجیب است که از دست‌خطّ خود او چیزی باقی نمانده است. عجیب از آن رو که آثاری به خط سلطان العلما و سلطان ولد باقی‌ست. به هر شکل احتمالا نوشته‌ها به خط او زیاد نبوده و گرچه کاتبان گاه در حاشیه برخی نسخ نوشته‌اند «از دست‌خط خداوندگار نقل شد»، امّا می‌دانیم که مثنوی و دیوان بیشتر حاصل املای اوست: ای ضیاء الحق حسام الدّین بگیر / یک دو کاغذ، برفزا در وصفِ پیر... به ابن بوّاب بازگردم. یکی از کهن‌ترین دست‌نویس‌های «قرآن کامل تاریخ‌دار» که اینک باقی‌مانده به خطّ ابن بوّاب است، به سال ۳۹۱ هجری، که اینجا دو عکس از آن آورده‌ام: «کتب هذا الجامع علی بن هلال بمدینه السلام سنة احدی و تسعین و ثلاث مائه...» و از همان برگ ترقیمه که کاتبی دیگر، به فارسی و در حاشیه، با خطّی خوش، در باب ابن بواب نوشته است. ... پ.ن. یک برگ دیگری پیشتر آورده بودم ذیل بحث «از آغاز و پایان مصحف». پ.ن. دو دوست عزیز فاضل جناب حسن بروجردی لطف کردند و در پیامی اطلاعات تکمیلی جالبی در خصوص سه «نسخه کامل قرآن تاریخ‌دار» افزودند که من اینجا می‌آورم: «همانطور که به حق فرمودید قرآن‌های ناقص یا اجزای کوچک تاریخ‌دار و وقف‌دار بسیارند ولی در این میان سه نسخه‌ی کامل تاریخدار را به یاد دارم که هر سه را دیده‌ام: اول قرآن کامل کتابخانه روضه ی حیدریه در نجف اشرف به خط ابو عبد الله محمد بن الحسینی المجاهدی با تاریخ کتابت ۳۰۱ قمری، و دیگری نسخه کامل کتابخانه مجلس شوری به خط علی بن محمد المخلصی الطبری با تاریخ ۳۵۴ قمری، و دست آخر نسخه کتابخانه نور عثمانیه نسخه پالرمو مورخ ۳۷۳ قمری. ولی به حق قرآن ابن بواب استثنائی است.» .

بله... همه روستایند و شیراز شهر... :) در اوّلین چاپ گلستان، ۱۶۵۱ میلادی، آمستردام... چهارصد سال پیش! به مناسبت روز شیراز، پان
بله... همه روستایند و شیراز شهر... :) در اوّلین چاپ گلستان، ۱۶۵۱ میلادی، آمستردام... چهارصد سال پیش! به مناسبت روز شیراز، پانزدهم اردیبهشت جلال، با کمی تاخیر! از دست شیرازی‌ها که به این مترجم لاتین گلستان، گئورگیو گنتیو، گفته‌اند که بیت از خود خود سعدی است (که البته نیست). مترجم هم آن را در شرح احوال سعدی و شیراز آورده و نه بخشی از ترجمه متن. می‌گوید که مردم شیراز از قول همین شاعر ما می‌خوانند: چه مصر و چه شام و... :) .

بله... همه روستایند و شیراز شهر... :) در اوّلین چاپ گلستان، ۱۶۵۱ میلادی، آمستردام... چهارصد سال پیش! به مناسبت روز شیراز، پانزدهم اردیبهشت جلال، با کمی تاخیر! از دست شیرازی‌ها که به این مترجم لاتین گلستان، گئورگیو گنتیو، گفته‌اند که بیت از خود خود سعدی است (که البته نیست). مترجم هم آن را در شرح احوال سعدی و شیراز آورده و نه بخشی از ترجمه متن. می‌گوید که مردم شیراز از قول همین شاعر ما می‌خوانند: چه مصر و چه شام و... :) .

«بمانده‌ست با دامنی گوهرم، هنوز از خجالت سر اندر برم که در بحرِ لؤلؤ صدف نیز هست، درخت بلند است در باغ و پست الا ای هنرمند فر
«بمانده‌ست با دامنی گوهرم، هنوز از خجالت سر اندر برم که در بحرِ لؤلؤ صدف نیز هست، درخت بلند است در باغ و پست الا ای هنرمند فرخنده‌خوی، هنرمند نشنیده‌ام عیب‌جوی ننازم به سرمایه‌ٔ فضل خویش، به دریوزه آورده‌ام دست پیش» فرهنگ لغت انگلیسی-فارسی فرانسیس گلدوین، ۱۷۸۰ میلادی ... شعر از بوستان است و البته جای عیب‌جویی نیست که چرا متن چنین پراشکال است... گلدوین همچنین صاحب ترجمه‌ای از گلستان است. .

از «تمدّن یهودی–مسیحی» در فرانسه، و اروپا و آمریکا، در سخنرانی‌ها و موضع‌گیری‌های سیاسی و اجتماعی مکرر می‌شنویم که تمدّن غربی، تمدّنی «یهودی–مسیحی» است. این اواخر کتابی خواندم از «سوفی بسیس»، پژوهشگر و مورّخ تونسی–فرانسوی، که خود یهودی است، با عنوان «تمدّن یهودی–مسیحی: تشریح یک جعل». بسیس می‌گوید که تا قرن نوزدهم، اروپا تمدّن خود را «یونانی–لاتینی» می‌دانست. مسیحیت نقش پررنگی داشت، اما یهودیت و همه آنچه به آن مرتبط بود، چنان که در آثار هنری و ادبی عصر می‌بینیم، امری شرقی تلقی می‌شد. در قرن بیستم بود که اصطلاح تمدّن «یهودی-مسیحی» به قصد برآوردن چند مقصود، سلبی و ایجابی. شاید مهم‌تر از همه، وجدان شرمنده اروپایی بود در باب هولوکاست و نسل‌کشی یهودیان که پرونده یهودی‌ستیزی‌های کهن را هم باز کرد. همین هم موجب حمایت تقریبا نامحدود و همه جانبه از شکل‌گیری و بعد سیاست‌ها و عملکرد اسرائیل بوده است. از این منظر، یهودیِ بازمانده از نسل‌کشی، برای همیشه بی‌گناه است. مقصّر دانستن اسرائیل به منزله انکار ظلم هولوکاست است و از این رو در هر منازعه‌ای، به هر شکل، طرف دیگر، فلسطینی‌ها یا دیگران، گناهکار خواهند بود. از همین منظر، معرّفی خود به معنی میراث‌دار تمدّن «یهودی-مسیحی» نقش جدیدی هم می‌یابد در سرپوش گذاشتن بر تاریخ بلند یهودی‌ستیزی در اروپای مسیحی: «اگر ما خود ریشه‌های یهودی داریم، چگونه می‌توانیم یهودی‌ستیز باشیم؟» یک سوی دیگر اصطلاح تمدّن «یهودی-مسیحی» تاکید بر آن عنصر غایب است: اسلام! عین اظهار سخن پوشیدن است... گاه این تاکید و تکرار در مباحثات اجتماعی-سیاسی از سر حبّ یهودیت نیست. بیشتر آن است که اروپا و غرب نسبتی با اسلام ندارند. اسلام و مسلمانان به مثابه «دیگریِ» بیرون از این فرهنگ تعریف می‌شود و جالب آن‌که گاه مسلمانان نیز، در تأکید بر تمایز هویتی خود، از این توصیف و تقابل استقبال کرده‌اند. باز برقراری پیوندی بین یهودیت و اروپا، نوعی هماهنگی است با دعوی صهیونیسم که خود را بخشی از تمدّن اروپایی می‌داند که به شیوه‌ای تناقض‌آمیز، هم بر «بازگشت به سرزمین اجدادی» در شرق تأکید می‌کند و هم خود را پایگاه و نگهبان تمدّن غرب در برابر «بربریت شرقی» می‌داند. سابقه این وجه «استعماری» را حتی در نوشته‌های هرتسل هم می‌توان دید در توجیه و تلاش برای جلب حمایت تشکیل حکومت یهودی در ارض مقدّس. همین امروز هم اسرائیل، افزون بر پیوند منافعش با غرب، از نظر فرهنگی ترجیح می‌دهد خود را اروپایی و متعلق به تمدّن «یهودی–مسیحی» بداند و از قضا به همین دلیل دچار تناقض دیگری با جمعیت شرقی خودش می‌شود. نویسنده به شکاف میان اشکنازی‌ها و یهودیان شرقی در اسرائیل می‌پردازد که از سوی اشکنازی‌ها به حاشیه رانده شدند و به از این رو جذب نیروهای راست و افراطی اسرائیل شدند و در این نعل وارونه تاریخ، شدیدترین دشمنی را با اعرابی نشان دادند که نزدیک‌ترین شباهت فرهنگی را با آنان داشتند. به تعبیر نویسنده: «کارگران پل‌ساز، دیوارساز شدند». همین جا می‌توان به هم‌افزایی صهیونیسم و ناسیونالیسم عربی همچون «دشمنان مکمّل» اشاره کرد. اسرائیل به این دشمنی نیاز داشت تا یهودیان ساکن در مناطق شرقی و عربی را جذب کند و از آن سو هم ناسیونالیسم عربی و بعد جنبش‌های اسلامی، دشمنی با اسرائیل را به نوعی تبدیل به دشمنی با یهودیت کردند که آن مهاجرت و تقابل را تشدید کرد. به نکات جالب دیگری اشاره می‌کند. از جمله این تناقض که برخی از پرشورترین حامیان یهودی-مسیحی اسرائیل، خود در نهان بسیار یهودی‌ستیزاند. ترجیحشان این است که یهودیان در همان شرق بمانند و به غرب نیایند! همچنین اوانجلیست‌ها که حامی تامّ و تمام اسرائیل بلکه سیاست‌های اشغالگری آن‌ هستند تا پس از بازگشت یا تجمع یهودیان در اورشلیم و ساخت معبد سوم مقدمه بازگشت مسیح فراهم شود، بدون اشاره به این که مطابق باورهای خود، با رجعت عیسی و ملکوت او، این بار همه یهودیان هم باید مسیحی شوند و البته که اسرائیل از همه این حمایت‌ها بهره می‌گیرد. نویسنده در پایان هشدار می‌دهد که چنین تعابیری مبتنی بر منافع یا توجیهات سیاسی چه آفاتی دارند، گاه برای خود یهودیان ساکن در غرب، و در نهایت هم راه تفاهم را در دنیای پر از تنازعات ما به شکلی درمان‌ناپذیر می‌بندند. پ.ن. یک، اصطلاح مسیحی-یهودی (مسیهودی) یک معنی ویژه در تاریخ جریان‌های دینی پیش از اسلام دارد که نباید با این اصطلاح تمدّن یهودی-مسیحی اشتباه شود. دو، در باب یهودی‌ستیزی اروپای مسیحی و تفاوت‌های اساسی آن با تبعیض دینی در اسلام. سه، قول بینابین امانوئل لویناس که اروپا «کتاب مقدّس است و یونان» چهار طنز بسام یوسف با این اصطلاح! .

می‌پرسند نظرت چیه که ترامپ - وسط جنگی که خواستی و حمایت کردی - میگه تمدن ایران رو نابود می‌کنه و با زدن همه زیرساخت‌هاش اون ر
می‌پرسند نظرت چیه که ترامپ - وسط جنگی که خواستی و حمایت کردی - میگه تمدن ایران رو نابود می‌کنه و با زدن همه زیرساخت‌هاش اون رو به عصر حجر برمی‌گردونه؟ میگه فقط حرفش رو زده، جدّی نیست، هنوز که نکرده! می‌پرسند که لابی اسرائیل تو رو اینجا میاره و می‌بره، همون که به کشورت حمله کرده. تو عمله اون‌ها هستی؟ میگه نه، منتهی من فقط اسرائیل رو دوست دارم، عاشقشون هستم... در هوای آن که گویندت زهی / بسته‌ای در گردن جانت زهی‌ در گَوی و در چَهی ای قلتبان / دست وادار از سبال دیگران‌ چون نداری شرم و فرهنگی به دست / میل شاهی از کجایت خاسته‌ست‌؟ چون به بُستانی رسی زیبا و خوش / بعد از آن دامان خلقان گیر و کَش‌ ای چو خربنده به پشتِ کون خر / بوسه‌گاهی یافتی! خود را ببر... .

از تئودور عطاء الله و پتراوس ابن الصخری در درنگ انتظار و اتّفاق، کمی سخن بگردانیم؟ ز یاد عالم غدار بگذر / ز لطف عالم الاسرار برگو ز لاف فتنه تاتار كم كن / ز ناف آهوی تاتار برگو... تئودور پترائوس (متولد حدود ۱۶۳۰ در فلنسبورگ، درگذشته ۱۶۷۲ در کپنهاگ)، شرق‌شناس دانمارکی قرن هفدهم، این نسخه خطی قرآن را به فردریک سوم، پادشاه دانمارک و نروژ تقدیم کرده است. این جناب تئودور، عمر چندانی نکرد و در چهل و سه سالکی از دنیا رفت. این اهداییه را هم در سی و چهار سالگی پس از بازگشت از سفرهای شرقی خود در هلند و از شهر لایدن نوشته است. آدم گوشه‌گیری بود. علاقه زیادی به متون مقدّس و ترجمه آن‌ها و زبان‌های مختلف داشت و از همین تقدیم‌نامه هم برمی‌آید که ذوق و توجه خاصّی به برخی جزییات داشته است. اهداییه را زبان لاتین و عربی آورده. در بخش لاتین می‌گوید که این قرآن را به عنوان نشانه‌ای از نهایت قدردانی به موجب مواهبی که از سوی دربار به او اختصاص یافته به پادشاه دو کشور (دانمارک و نروژ) تقدیم می‌کند و امضا کرده که کمترین بندگان، تئودور پتراوس، نهم دسامبر ۱۶۶۴. مقصود گویا تقبّل هزینه سفرهای او به شرق بود که موجب شد تا نسخ مختلفی را هم فراهم کند. از آن سو در بخش عربی امّا می‌بینید که با عبارات و القابی دقیق، و مطابق سنّت ادب عربی آورده است که: هُدی، هذا القرآن لحضرة الملک الکبیر و الخاقان شهیر، مولانا السلطان، فریدریک الثالث... و ادامه می‌دهد که صاحب دو مملکت دانمارک و نروژ، با دعاهای معمول... از هلند، از شهر لیدن... این بخش آخر امّا خصوصا جالب است که پس از «من العبد الفقیر الحقیر» نام و شهرت خود را هم ترجمه می‌کند: عطاء الله، به جای تئودور (از اصل یونانی θεός خدا و δῶρον دورون، هدیه) و ابن صخری، به جای پتراوس، در اصل به معنی منسوب به پترا (یونانی πέτρα) که خود به معنی سنگ است. توضیح بیشتر آن که نام پدر او پدر او Peter Dirksen بوده است. توسط بنده فقیر و فروتن و محترم هدیه خدا [تئودور]، معروف به پسر صخره [پسر پیتر، پترائوس] در سال ۱۶۶۴ فرستاده شد...» پ.ن: به نظرم در این اشاره به معنی اصل کلمه، و در این سیاق مرتبط با کتاب‌های مقدس، جدای ذوق زبانی، نظر داشته به آنچه از قول مسیح در اناجیل در رابطه بین پطرس و سنگ آمده که پیشتر در باب آن نوشته‌ام و جای تفصیل بیشتر در یادداشتی مستقل دارد. .

تا نپنداری که کسب اینجاست حسْب... پت هگست، وزیر دفاع یا به واقع جنگ آمریکا، چند روزی پیش نیایشی را از کتاب مقدّس در باب جنگ ایران می‌آورد منتهی با کمی تفاوت! مختصر آن که در کتاب حزقیال، باب ۲۵، بند ۱۷ آمده: «و انتقامی عظیم با خشم شدید بر آنان اجرا خواهم کرد؛ و چون انتقام خویش را بر ایشان فرود آورم، خواهند دانست که من یهوه هستم.» از بستر کلام و اسامی و مصادیق که بگذریم، از منظر مومنان، همان مضمون عام انتقام الهی است، نزدیک به آنچه در قرآن به صورتی عمومی‌تر آمده که «إنَّا مِنَ المُجْرِمِينَ مُنْتَقِمونَ». حال پت هگست چه آورده؟ بخشی از دیالوگ فیلم پالپ فیکشن که تارانتینو به شیوه کمدی سینمایی خویش بر اساس آن آیه ساخته، توسعه داده و سه برابر کرده و بر زبان قهرمان و قاتل داستان پیش از شلیک به قربانی خویش گذاشته: «راهِ مردِ درستکار از هر سو در محاصرهٔ پلیدیِ خودخواهان و ستمِ مردانِ شرور است. خوشا به حال آن‌که به نامِ نیکوکاری و حسن‌نیت، ناتوانان را از میانِ درهٔ تاریکی راهبری می‌کند؛ زیرا که او حقیقتاً پاسدارِ برادرِ خویش و یابندهٔ کودکانِ گمشده است. و من با انتقامی عظیم و خشمی سوزان بر آنان که می‌کوشند برادرانم را مسموم و نابود کنند، فرود خواهم آمد؛ و آنگاه که انتقام خویش را بر تو فرو ریزم، خواهی دانست که نامِ من خداوند است.» پیت هگست، این «اوانجلیست» چند آتشه، «کتاب‌مقدّس‌گرا»، عبارت را از پالپ فیکشن گرفته، می‌گوید از حزقیال نقل می‌کنم، و از بقیه هم می‌خواهد که در پایان آن آمین بگویند. او البته وزیر ترامپ است که چند روز پیش از خودش تصویری در هیئت مسیح منتشر کرد. دو سه هفته پیش هم، در مراسم عید پاک، سخنرانان او را با مسیح مقایسه کردند و بعد تبرّک و مسح کردند. چند روز پیش هم ترامپ به پاپ حمله کرد که آن دیگر نماینده مسیح آمده و مرا در باب صلح موعظه می‌کند! که مرا از خوی من برمی‌کَند / خویش را بر من چو سرور می‌کُند... به هگست برگردیم که در همین مصاحبه آخر خود، در نقد رسانه‌های آمریکایی، آن‌ها را مجمع فریسیان ‌می‌خواند. یعنی آن‌ها که، در عهد جدید، چون از نزد عیسی بازمی‌گشتند، از او بدگویی می‌کردند... تا نپنداری که کسب اینجاست حسْب... نه، استفاده‌های ابزاری از زبان و نمادهای دینی در آن سو هیچ کمتر نیست، اگر بیشتر نباشد، آن هم در این حدّ از جعل و توهّم و دروغ و تظاهر و نمایش... این همه البته شاید مایه خنده بود اگر زخم و درد و رنج و ویرانی حاصل از آن، سهم ما نبود...

این یادداشت در باب فیلم اورانیوم را سیزده سال پیش در فیس بوک نوشته بودم و هفته پیش - در آن روزها که ایران زیر شدیدترین تهدیدات تمدّنی رفت که هر پل و نیروگاه ایران را ویران می‌کنیم- یاد آن کردم. آن ساعات که هر خبر از زدن نیزه‌ای به تن ایران بود و شکستن استخوانی از زیرساخت‌های آن به دست دشمنان و بداندیشان. سیزده سال پیش هم، در بدترین کابوس‌های خویش انتظار همچو وقایعی را نداشتیم. باشد که حق، بیش از این، رها نکند، چنین عزیز نگینی، به دست اهرمنی. آن را اینجا هم می‌گذارم، به یادگار. ** ایرانیوم، ورقه و گلشاه و تبارشناسی القاعده یادی کنیم از فیلم ایرانیوم، که دو سال پیش و در اوج نگرانی عمومی ما ساخته و منتشر شد. فیلمی که سازندگان آن تمام شرور عالم را، شاید غیر از تصادفات رانندگی در یکی دو ایالت آمریکا، جمع کرده‌ و به ایران نسبت داده بودند تا مبلّغ و مشوّق حمله نظامی به ایران باشند. ‌با یکی دو جمله مبهم و بزن و برو هم به همه محصولات القاعده مارک ایران زده‌ بودند. انصافاً چیزی در مایه‌ مقالات حسین شریعتمداری یا سخنان احمدی‌نژاد با ادعاهایی که «سندش هم موجود است». همه حرف و حدیث هم، چنان که جان بولتون در فیلم می‌گوید، این بود که دیگر هویج جذابی نداریم، وقت چماق‌کشی نظامی است. چشمشان هم، خوش‌بختانه، از دولت اوباما آب نمی‌خورد و می‌گفتند که اسراییل باید پیشقدم شود. بیش از این ارزش صحبت ندارد اما نکته‌ی گذرایی در فیلم بود که براستی بسوخت دیده‌ زحیرت که این چه بوالعجبی‌ست. یکی از مصاحبه‌شوندگان می‌گوید که «ما در فرهنگ آمریکایی و اروپایی نمی‌توانیم قتل‌عام عمومی را برای انگیزه‌های دینی تصور کنیم و چون این به تصوّر ما نمی‌آید فکر نمی‌کنیم که آنها (یعنی ایرانیان) می‌توانند» و همزمان با این سخنان گهربار تابلوی مینیاتوری را می‌بینیم که در آن سواری نیزه‌ای را به تن حریفی فروکرده است با برخی نوشته‌های فارسی و سپس این مینیاتور را، به عنوان شاهدی از رسوخ عمیق خشونت مذهبی در تاریخ ما، به تصویر قطع سر گروگان‌ها توسط اعضای القاعده پیوند میزند! آن مینیاتور چیست؟ شاید از جناب کارگردان توقع نمی‌رود که این را بفهمد، امّا از شهره آغداشلو چطور که راوی این فیلم است؟ مینیاتور صحنه‌ای است از داستان عاشقانه «وَرْقَه و گلشاه». داستانی که عیّوقی شاعر، حدوداً همزمان با سرایش شاهنامه فردوسی، آن را از یک منبع عربی به فارسی برگردانده است و حکایت دلدادگی ورقه، پسر، و گلشاه، دختر عموی اوست. در روز ازدواج این دو، ربیع نامی از قبیله‌ی مجاور حمله می‌کند و گلشاه را می‌دزدد و این جنگ دو قبیله را موجب می‌شود. ربیع در این جنگ پدر ورقه را می‌کُشد، خود او را هم اسیر می‌کند و چیزی نمانده تا او را بکُشد که گلشاه، گریخته از حبسِ ربیع، با شکل و شمایل پسرانه، همچون گردآفرید در داستانِ سهراب، به آوردگاه می‌آید، نیزه‌ای به ربیع می‌زند، دست ورقه را می‌گشاید و او را نجات می‌دهد... مینیاتور راوی این صحنه جنگ است با آن دو بیت در صدر و ذیل آن: «سنانش گذارید از سون (سوی) پشت، بر آن سان بزاری مر او را بکُشت، به زیر آمد و دست ورقه گشاد، سوی لشکر خویش رفتند شاد». این شادی البته دوامی ندارد که این قصه هم به فرجام پرغصه است و پر آبِ چشم. امّا خوب می‌بینید این شاهد تاریخی قتل‌عام مذهبی را در فرهنگ ما؟ من براستی نمی‌دانم امثال شهره آغداشلو که بی‌تردید از سر ایران‌دوستی با این پروژه‌ها همراه می‌شوند چه می‌اندیشند؟ فقط یاد شعر مولانا می‌افتم که «بس گریزند از بلا سوی بلا، بس جهند از مار سوی اژدها...» .

یک فیلم دیدنی قدیمی فرانسوی هست به نام حفره (Le Trou) که به فارسی هم دوبله شده. داستان چند زندانی است که برنامه فرار از زندان دارند و به واقع هم تونل و نقبی می‌زنند و به بیرون هم راه می‌یابند امّا داستان چرخش و پیچشی می‌یابد... یکی از صحنه‌های فیلم خصوصا جالب است که یکی از همین زندانی‌ها که در حفر آن تونل هم تا آخر با بقیه همراه است، می‌گوید که من امّا با شما نمی‌آیم، چون بعد پلیس‌ها به سراغ مادر بیمارم می‌روند و او طاقت بازجویی ندارد... جمله مشهور منقولی است از آلبرت کامو که عدالت عزیز است امّا در مقابل عدالت هم من از مادرم دفاع می‌کنم. این نقل البته مشهور است، امّا دقیق نیست. به واقع دو روز بعد گرفتن جایزه نوبل، آلبرت کامو در استکهلم است. آنجا در مصاحبه‌ای مطبوعاتی از او، که خیلی محکم از استقلال الجزایر دفاع می‌کرد، در مقابل ترورهای کور «نیروی آزادیبخش ملّی الجزایر» می‌پرسند و او می‌‌گوید که من همیشه از عدالت در باب الجزایر دفاع کرده‌ام امّا اگر عدالت این است که چنین کور در تراموا بمب‌گذاری شود، که ممکن است هر لحظه مادر مرا هم به کُشتن دهد، من از مادرم در مقابل این عدالت دفاع می‌کنم. مقصود این که آزادی عزیز است، امّا مادر عزیزتر است، آن هم مادر وطن... تازه اگر این آزادی بود، نه این بردگی و خودفروختگی و وطن‌فروشی پر از ذلّت و حقارت که به اسم آزادی و عدالت می‌فروختند. جمهوری اسلامی بسیار جنایت کرده، آن قصهٔ روشن است. چو معلوم است، شرح از بر مخوانید... منتهی آن بهانه هر حقارت و حماقت نمی‌شود. چقدر مریض و سخیف و بی‌شرم بودند، فکری و اخلاقی، آن‌ها که مادر وطن را، به زیر زخم و رنج شرورترین دشمنان و بداندیشان دیدند، اگر نگوییم بردند، و همه را، بی‌استثنا، توجیه کردند یا بر آن شادی کردند. آن‌ها که جنایت کشتار کودکان و انکار آن را دیدند، بمباران پاستور را، کشته شدن هم‌وطنان را، نابودی مکرر زیرساختارها را، صد تحقیر و تهدید در خصوص تمدن ایران و ایرانی را به روشن‌ترین وجه، امّا باز، به بی‌شرمانه‌ترین و حقیرانه‌ترین وجهی، «تنک‌یو بی بی» و «تنک‌یو ترامپ» گویان رقص کردند، رقّاصی کردند در مقابل آن‌ها که به وطنشان، به مادرشان، به همه چیزشان حمله کرده بودند... نه فقط آنجا در میدان، در اتاق‌های بی‌فکری خویش، در سخنرانی‌های خود، بر صفحه تلویزیون‌ها، در راه‌پیمایی‌ها، بر هر صحنه نمایش. این صحنه را یادتان می‌آید؟ هملت: پدرت، پولونیوس، کجاست؟ افیلیا: در خانه، عالیجناب هملت: درها بر او بسته باد تا حماقتش را هیچ جا جز در خانه خود به نمایش نگذارد... امّا شهوت نمایش این‌ها تمامی ندارد. دیگر چه می‌توانست پیش بیاید که این‌ها به نوعی توجیه نکنند اگر بیشترش را نخواهند؟ نه، درمانی ندارند. تنها چاره، دوری از آن‌ها، و دور نگاه‌داشتن خود و مادر خود از آن‌هاست که سخافت فکری‌شان، دنائت اخلاقی‌شان و حماقت بی‌نهایتشان زخم کمتری بزند..

سه ماه پیش ایران بودم، جمعه، دوازدهم دی ماه، دوم ژانویه، به بهشت زهرا رفتم و بر سر مزار شهدای جنگ دوازده روزه. این عکس از آن
سه ماه پیش ایران بودم، جمعه، دوازدهم دی ماه، دوم ژانویه، به بهشت زهرا رفتم و بر سر مزار شهدای جنگ دوازده روزه. این عکس از آن روز است. امروز توانستم کمی با ایران صحبت کنم. کلام یاری نمی‌کند... امروز سیزده بدر بوده است. پاینده باد ایران و ایرانیان میهن‌دوست سربلند.

رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنًا... تو بزن یا ربَّنا آب طهور / تا شود این نارِ عالم جمله نور جانِ سنگین دارم و دل آهنین /
رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنًا... تو بزن یا ربَّنا آب طهور / تا شود این نارِ عالم جمله نور جانِ سنگین دارم و دل آهنین / ور نه خون گشتی در این رنج و حنین‌ هر که ترسد مر ورا ایمن کنند / مر دل ترسنده را ساکِن کنند هم دعا از تو اجابت هم ز تو / ایمنی از تو مَهابت هم ز تو ای خدا آن کن که از تو می‌سزد / که ز هر سوراخ مارم می‌گزد این چنین قفل گران را ای وَدود / کی تواند جز که فضل تو گشود؟ بشنو این زاری یوسف در عِثار / یا بر آن یعقوبِ بی‌دل رحم آر خوش سلامت‌مان به ساحل باز بر / ای رسیده دست تو در بحر و بَر... .

رهایی نیابم سرانجام از این / خوشا باد نوشین ایران زمین... این را رستم فرخ‌زاد می‌گوید، در پایان شاهنامه‌، که آخرش هم هیچ خوش نیست. ما چطور از این همه مصائب رهایی خواهیم یافت؟ مگر یک ملّت چقدر توش و توان دارد؟ فقط سال گذشته، جنگ دوازده روزه، فشار توّرم افسارگسیخته، فجایع هولناک دی‌ماه و اینک هم جنگی که هنوز عواقب مصیبت‌بارش را ندیده‌ایم. می‌گویند که پانزده هزار نقطه را زده‌اند... از مراکز نظامی که بگذریم، شدّت و حجم و گستردگی ویرانی برخی از این «نقطه»ها حادثه بزرگی بود در سال‌های پیش، آتش‌سوزی پلاسکو یا فرو ریختن متروپل، و اینک دیدن این ویرانی‌ها هر روزه با موشک و بمب‌های «نقطه‌زن» بسیار عادی شده است. اینک هم که می‌گویند «بانک اهداف» جدیدی دارند. بعد مخازن و تاسیسات نفت و گاز، صنایع سنگین و پایه را می‌زنند، فولاد مبارکه و اهواز... تا بعد که سراغ نیروگاه برق بیابند و ما هنوز خبر نداریم که در ایران چه شده است... اندکی از هزاران را می‌بینیم که ایران ویران می‌شود و مردمی که بی‌جا و بی‌‌جان می‌شوند. به روز کابوس می‌بینیم، و باز نگران کابوس‌های دیگر. این البته غم همگان نیست، غم خام و خراب و خیال‌اندیشان نیست که هر زخم و مرگی را توجیه می‌کنند. رهایی نیابیم سرانجام از این؟ شاید... امّا، خوشا باد نوشین ایران زمین. امید که از پس این همه غمان برسد مژده امان. باشد که این باد ویران‌گر سَموم که از هر سو، درون و بیرون، بر بوستان ایران بگذشت و از آن بوی گل و رنگ نسترن برد، بگذرد. ایران از این ورطه ویرانی نجات یابد و زخم هایش درمان شود و آن نسیم نوشین خود را به روزگاری که ما هم شاید نبینیم، برای فرزندان واقعی خویش، بازیابد... چو باغی خرّم‌بهار، شکفته همیشه کل کامکار... .

Fichier audio de Majid Soleymani

دهباشی و جنگ علی دهباشی که در روزهای جنگ به قول خودش «سنگر بخارا» را حفظ کرده، شعر ملک‌الشعرای بهار درباره جنگ را خواند. به گزارش ایسنا، علی دهباشی، چهره فرهنگی و سردبیر مجله بخارا، پس از آلودگی هوا ناشی از انفجار انبار نفت تهران، در بیمارستان بستری شد، اما به گفته خودش یک روز مانده به آغاز سال نو دیگر نتوانست بیمارستان را تحمل کند و حالا سنگر همیشگی «بخارا» در میدان فلسطین را با وجود حمله مداوم متجاوزین حفظ کرده است. دهباشی همچون جنگ ۱۲ روزه در دفتر خود مانده است و از دوستان و یارانی می‌گوید که به او سر می‌زنند. او به‌دنبال آماده‌سازی شماره‌های جدید مجله‌ «بخارا» و «سمرقند» است. همچنین از دو کفتر و قناری‌اش می‌گوید که به‌خاطر موج انفجار از بین رفته‌اند. دهباشی یادآور می‌شود به رسم هر سال در روز اول سال ۱۴۰۵، به زیارت اهل قبور در قطعه نام‌آوران بهشت زهرای تهران رفته و به آنها ادای احترام کرده است: کامران فانی، محمد زهرایی، پرویز داریوش، داریوش شایگان، احمد تفضلی، شهریار عدل، عبدالحسین زرین‌کوب، قمر آریان، شاهرخ مسکوب، فریدون مشیری و... . او در پایان گفت‌وگوی کوتاهش با ایسنا شعری از ملک‌الشعرا بهار درباره جنگ را برای مخاطبان می‌خواند که می‌توانید با صدای خودش بشنوید: فغان ز جغد جنگ و مرغوای او که تا ابد بریده باد نای او بریده باد نای او و تا ابد گسسته و شکسته پر و پای او ز من بریده یار آشنای من کزو بریده باد آشنای او چه باشد از بلای جنگ صعب‌تر که کس امان نیابد از بلای او ... کجاست روزگار صلح و ایمنی شکفته مرز و باغ دلگشای او کجاست عهد راستی و مردمی فروغ عشق و تابش ضیای او کجاست دور یاری و برابری حیات جاودانی و صفای او فنای‌ جنگ خواهم از خدا که شد بقای خلق بسته در فنای او زهی کبوتر سپید آشتی که دل برد سرود جانفزای او رسید وقت آن که جغد جنگ را جدا کنند سر به پیش پای او بهار طبع من شکفته شد، چو من مدیح صلح گفتم و ثنای او بر این چکامه آفرین کند کسی که پارسی شناسد و بهای او بدین قصیده برگذشت شعر من ز بن درید و از اماصحای او شد اقتدا به اوستاد دامغان «‌فغان از این غراب بین و وای او»

دست‌ها... دست‌هایی که کودک را از میان آوار بیرون می‌‌‌آورد، دست‌هایی که کودک را در آغوش می‌گیرد، دست‌هایی که از پایین و بالا
دست‌ها... دست‌هایی که کودک را از میان آوار بیرون می‌‌‌آورد، دست‌هایی که کودک را در آغوش می‌گیرد، دست‌هایی که از پایین و بالا به سوی کودک دراز شده و دست تکان‌دادن کودک، با دیدن و شناختن آشنایی نگران و منتظر... .