342
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-147 روز
-2830 روز
آرشیو پست ها
Repost from ㅤhawaiiɑn prınɕessㅤ WHAT!
. julphoria calling 🧈 021
sticky setting ?? : #julie ’s voice .
Repost from ㅤ ㅤ𝖱ꪱ𝗅𝗎
🔝 𝖦𝗈𝖽 `𝗌 𝗉𝗅𝖺𝗇
𝓣𝖺𝗀𝗌 — !﹙#interview﹠#bts #JK﹚ 𝖢𝗅𝛊𝖼𝗄 𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖻𝖺𝖻𝖾 𝄒 🌟
Repost from چنل منتقل شده چک
𝗐𝗐 𝖼𝗂𝗍𝗒 , 𝖲𝖪𝖹 𝗌𝗍𝗈𝗋𝖾
𝖼𝗎𝗉 ’𝗌﹙💸﹚𝖱𝖮𝖣 𝗏𝖾𝗋
Repost from معشـوقہ کلیسـاے وِستمینسـتر؛
حتی برای یک لحظه ریتم را از دست ندادند. نمیدانستند چندساعت است که بیوقفه میرقصند ولی کریستوفر نمیخواست به آن پایان بدهد. میدانست مینهو بهترین رقصندهی اطراف کلیساست و بهخاطر همین میخواست بیشتر از هرکسی با او برقصد، میخواست آنقدر به این حرکات خاص ادامه بدهند تا پسرک، تا ابد از او به عنوان بهترین همکار و همراه یاد کند و هروقت که به سراغ رقصی که روزی برایش لذتبخش بوده برود چهرهی مرد جلوی چشمانش نقش ببندد. - خونهات رو یادته؟ کریستوفر به آرامی کنار گوش پسرک زمزمه کرد و پسرک دوباره برای لحظهای با حس نفس داغ مردش، به خود لرزید. - خیلی وقته که اونجا نرفتم.. نمیتوانست برود، او با بهانهی عشق و طمع حبس شده بود. - سعی کن دکور خونهرو به یاد بیاری، چه وسایلی اونجا بودن مینهو؟ - مبلهای آبیرنگ، تلوزيون، پوسترهای روی دیوار.. - خوبه. به چشمهام نگاه کن و همین کلمات رو تکرار کن. مینهو با چشمانی که از خستگی و شهوت خمار شده بودند و گیج شده از شنیدن درخواست کریس با یادآوری چیدمانِ خانهاش کلمات را برایش تکرار میکرد - دیوار خونه چه رنگی داشت؟ - کریستوفر.. مگه ما چندین شب رو باهم اونجا نگذرونده بودیم؟ اونجارو یادت - حرفش با بوسهی عمیقِ مرد که روی خط فکاش کاشت نصفهنیمه ماند - بهت اجازه ندادم کنجکاوی کنی و سؤال بپرسی مینهو. پسر با خجالت سرش را پایین انداخت و امیدوار بود نگاه خیرهی کریستوفر تمام بدنش را ذوب نکند. - دیوارهای خونه هم آبی بود.. - تکرارش کن. به اطاعت از حرفش دوباره رنگ را به زبان آورد. - دوباره. - آبی.. - دوستهایی هم داشتی؟ - داشتم.. جیسونگ و فلیکس - به من نگاه کن و اسمهاشون رو چندینبار به زبون بیار. هنوز هم دلیل کارهایش را نمیفهمید ولی مطیعانه تکرار میکرد. ساعتها گذشت و آندو همزمان با رقصیدن و عوضکردن نوارهای کاست و به زبان آوردن کلماتی از جانب پسر کوچکتر به صبح نزدیک میشدند. گاهگاهی بوسههایی از طرف مرد بر تن مینهو مینشست و پوستش به دندان گرفته میشد و این کمرنگیِ عاشقیِ کریس روی تنش او را به مرز جنون میبرد، بیشتر میخواست ولی میدانست که کریستوفر امشب نمیخواهد او را به طور کامل به اسارت خودش درآورد. بالأخره نوارهای کاست تهکشیدند و آخرین موسیقی به اتمام رسید. کریستوفر حلقهی دستانش که دور کمرِ باریک و ظریف پسر بودند را از بین برد و کمی از او فاصله گرفت. روی پاهای ضعیف و لاغر مینهو زخمهایی نقش بستهبودند، ولی او هیچ اهمیتی به سوزش زخم نمیداد، هنوز هم خسته نشده بود! او کریستوفر را میخواست. میتوانست تا ابد خواهان توجه مردش باشد و هیچگاه سیر نشود، ولی حالا مرد از او فاصله گرفته بود و میخواست چیزی به زبان بیاورد که انگار اصلاً برای گفتنش تردیدی ندارد.. - میتونی برگردی خونهات. چندماه، یا چندسال گذشته بود که مینهو از آن خانه با تهدیدِ شکستهشدن پاهایش توسط کریستوفر بیرون نرفته بود، ولی حالا خود مرد میخواست او را بدرقه کند؟ اما چرا؟ همین سؤال را با دلهره و تعجب زمزمه کرد. - چرا؟.. باهم قراره بریم اونجا؟ - نه مینهو، فقط تو میری. - داری...داری ترکم میکنی؟ جوابش تنها سکوت و نگاه خیرهی مرد بود. - کریستوفر.. اوه خدای من. تو.. تو نمیتونی من رو تنها بذاری، من.. نمیتونم.. نمیتونم بدون تو دووم بیارم. چرا؟ چرا اینکار رو باهام میکنی؟ من از هیچ دستوری سرپیچی نکردم، به اندازه کافی جذاب نبودم؟ قشنگ نرقصیدم؟ لطفاً.. لطفاً کریستوفر تو نمیتونی آزادم کنی، من اون بیرون میمیرم، بیرون قفسِ منه، میخوام بمونم. مگه من پسر تو نيستم؟.. بذار پسرت بمونم. لطفاً... و دوباره همان بوسههای مسخکنندهی کریس که پسرک را وادار به ساکت شدن میکرد، میخواست ادامه بدهد و برای دوباره پیچیدن عطرش در خانهی کریستوفر التماس کند، ولی تهِ دلش حدس میزد که احتمالاً این قرار است آخرین بوسهی آندو باشد. پس تا توانست همراهی کرد تا حسِ لبهای مرد که بیشتر اوقات مماس بر لبهای خودش بود را فراموش نکند، هرچند که کریستوفر فکرِ اینجا را کرده بود. آنقدر پسرکش را بوسیده بود که تا زمانی که گلوی پسر از داشتن اکسیژن محروم نشود بوسههایش را از یاد نبرد و در آخرین شب از او خواست که با خیره شدن به چشمهای خالی شده از احساسش تمام چیزهایی که قرار است از این بعد ببیند را تکرار کند، تا بعدا با دیدن هرچیزی یادِ «کریستوفر بنگ» بیفتد. دیگر از تسلط بر نخهای وصل شده به عروسک رقصندهاش خسته شده بود، اما کریستوفر، هیچوقت نباید در ذهن نفرینشدهی مینهو به فراموشی سپرده میشد.
Repost from 𝐁𝖾𝗅𝗅𝖾 é𝗉𝗈𝗊𝗎𝖾
Chae chae new pack ?!
n3 girlies nd capybaras
Repost from 𓏲 𝑐𝑙𝑜𝑣𝑒𝑟 𝑝𝑎𝑐𝑘
No. 17 : 🫙⊹ A 𝒸lover #Group In the 𝒻ield #StrayKids
