8 323
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-67 روز
-6030 روز
آرشیو پست ها
8 323
پیش از آنکه ناقوسها
خبرِ سقوطِ قسطنطنیه را به باد بسپارند
و پیش از آنکه
باروت،
اخلاقِ جنگ را عوض کند،
ما در صفِ تبعید ایستاده بودیم.
نامها عوض شدند. اما زخمها نه؛
از اندلس
تا سمرقند
از میدانِ ژاله
تا دیوارِ برلین
همیشه دستی بود
که پرچم را بالا میبرد
و دستی دیگر
که خاک میریخت.
من
از نسلِ کسانیام
که هر بار
فاتحه را
پیش از تولد خواندند؛
از اسپارتاکوس
چیزی جز زنجیر
و از مصدق
چیزی جز تبعید
به ارث نبردند.
ای تاریخ،
ای دفترِ پارهپاره
با مُهرهای خونین،
چند بار
باید یک ملت
از روی یک اشتباه
عبور کند
تا باورش کنی؟
مرا
در حاشیهها بنویس،
کنار نامِ کسانی
که شکست خوردند
8 323
در شهری که سالیان مدید هیچ چراغی برای خواب خاموش نمیشد و هیچ چشمی از بیداری خسته نمیگردید،
خواب دیگر افسانهای بود در کتابها. واژهای فراموششده در لغتنامهی روزمره.
مردم با چشمانی به سرخی خونِ پرنده و ذهنهایی خراشخورده، روزها را بر دوش میکشیدند و شبها را در زیر نورِ سردِ نئون میمکیدند.
چنانکه گویی زمان، شلاقی بیانتها بود که فقط برای شکنجهی مردمان کشیده شده است.
و در میان این بیداریِ جمعی، مردی میزیست که دیگر از خستگی هم گذشته بود.
چشمانش نه باز بودند و نه بسته؛ تنها خسته بودند از نگاه کردن.
او نام خود را به یاد نمیآورد، شاید چون قرنها نزیسته بود، فقط بیدار مانده بود.
روزی به طور اتفاقی در کوچهای بینام، تابلویی دید که تا آن روز ندیده بود:
«فروشِ خواب اصیل؛ با ضمانتِ رؤیا».
تابلو در باد میلرزید، انگار خود نیز در مرزِ بیداری و زوال گرفتار بود.
چشمانِ مرد که حتی توانِ لرزیدن نداشت، روی نوشتههای تابلو خشک شد و چیزی درون دلش تکان خورد!
چگونه ممکن بود که در این شهرِ همیشهبیدار، کسی هنوز خواب بفروشد؟
پلههایی تاریک را پایین رفت، و به مغازهای رسید که نه به مغازه میمانست و نه به مکان.
هوای آنجا بوی ماهِ مانده میداد، بوی پوستِ فراموشی، بوی ذهنِ خیس، بوی خونِ کهنه.
پیرمردی خمیده پشت پیشخوان نشسته بود، با چهرهای که گویا آن را از دیگران به عاریه گرفته بود و صرفا برای حفظ ظاهر گذاشته بود روی گردنش سنگینی کند.
موهایش چون بخار از سرش برخاسته بود و چشمانش تهی از هر بازتابی.
ابتدا کمی زیرچشمی اطراف را ورانداز کرد و به شیشههای خاک و چرک گرفته نگاهی سرسری انداخت. شیشههایی که همچون تراریوم، خوابها را در خود نگه میداشتند.
ترسید. خواست مسیری را که آمده بود صاف بگیرد و برگرد که پیرمرد گفت:
ــ دیر آمدی. بیشترشان فاسد شدهاند.
مرد گفت:
ــ چه چیز؟
ــ خوابها. خواب هم تاریخ انقضا دارند. میپوسند، مثل سیبِ جا مانده در انبار ذهن.
مرد آرام گفت:
ــ من فقط میخواهم بخوابم.
ــ همه همین را میگویند. هیچکس نمیخواهد بداند بیداریاش از کجا آمده.
پیرمرد خم شد، از قفسههای پشت سرش جعبههایی بیرون آورد، با برچسبهایی شفاف:
خوابِ کودکی با ترس از تاریکی.
خوابِ خندهای که دیگر برنگشت.
خوابِ گفتوگویی ناتمام با معشوق.
خوابِ شهربازی متروکه.
و...
و آنگاه، بستهای را بیرون کشید که از بقیه تیرهتر بود، مهرش با موم سیاه بسته و بر آن نوشته بود:
«خوابِ مطلق – بدون رویا، تاریکی محض»
مرد خندید.
خندهاش خشک بود، مثل شاخهای شکسته در زمستان.
ــ یعنی اگر بخوابم، دیگر بیدار نمیشوم؟
پیرمرد لبخند زد و گفت:
ــ منکه گفتم. اینها فاسد شدهاند. ممکن است کار نکند. و شاید شانس تو بزند و دیگر بیدارت نکند.
او پول داد. اگر بتوان نامِ پول بر چیزی گذاشت که در آن شهر هنوز ارزش داشت.
شیشه را گرفت.
سرمایی خفیف از درونِ آن حس کرد.
وقتی به خانه بازگشت همهچیز آرام بود، بهطرزی نامعمول.
ساعت روی دیوار دیگر نمیچرخید، فقط نگاه میکرد؛ انگار زمان گوشهای افتاده و مرده بود.
او شیشه را شکست. نورِ خواب، مثل بخاری لطیف، در اتاق پخش شد.
بوی باران و خاکِ خیس آمد، بوی گهواره، بوی صدای مادری که لالاییاش را از یاد برده است.
چشمانش را بست.
در همان لحظه، شهر نفسی دوباره کشید. انگار پس از سالیان سال به جنب و جوش افتاده بود. مردم در خیابانها آمد و شد کردند و شهر، شهر شد!
سالها بعد، مادران برای خوابیدن فرزندانشان قصهی عجیب مغازهای را تعریف میکردند که آخرین شیشهی خوابش را به مردی فروخت که بیداری را فدای خواب کرد.
8 323
همهچیز از یک «اگر» شروع میشود.
اگر من این نیستم، پس کیام؟
سؤال بیاهمیتی بهنظر میرسد، ولی مثل خراشی ریز روی پوستین عقل، هر لحظه عمیقتر میشود.
تو فقط یک روز صبح بیدار میشوی و حس میکنی چیزی در چهرهات تغییر کرده؛
نه زیاد فقط بهقدرِ یک پیکسل اما همان یک پیکسل کافیست تا حس کنی تصویرِ تو دیگر با نسخهی دیروزت یکی نیست.
از همانجا شروع میشود.
اول فکر میکنی خستهای.
بعد فکر میکنی شاید هوا گرفته.
بعدتر گمان میکنی لابد افسرده شدهای.
اما درمییابی که نه، هوا نیست، تویی که داری کدر میشوی.
مثل آینهای که از درون بخار میکند.
در مرحلهی اول حافظهات سالم است، فقط ترتیبش بههم میریزد.
بهجای یادآوری یک خاطره، به حسِ یادآورده شدنش فکر میکنی.
بهجای اینکه چیزی را به یاد بیاوری، درگیرِ مفهومِ «بهیادآوردن» میشوی،
و اینگونه نخستین آجرِ دیوارِ مالیخولیا را میگذاری.
در مرحلهی دوم، خوابهایت با واقعیت ادغام میشوند.
اما نه به سبک کسشرهای فانتزی که نولان میسازد
اینجا برعکس است:
واقعیت، کدرتر از خواب میشود.
دیگر نمیدانی دیروز را خواب دیدهای یا امروز را داری خیال میکنی.
آدمها در خیابان حالت را میپرسند و تو مطمئنی هیچکدام واقعاً وجود ندارند،
فقط بازیگرانیاند که مغزت برای پر کردن صحنه استخدام کرده.
در مرحلهی سوم، جسم شروع میکند به همکاری با ذهن.
چشمها کمی سنگینتر میشوند و خوابیدن را ترجیح میدهند. زبانت دیرتر از مغزت حرف میزند،
و وقتی از پله بالا میروی، حس میکنی داری از خودت بالا میروی.
انگار مغز و بدن در دو فایل جداگانه ذخیره شدهاند و یکی از آنها لود نمیشود.
در همین مرحله صدای ذهن زیاد میشود.
تو هنوز حرف نمیزنی، اما درونت چند نفر با هم بحث میکنند.
یکی میگوید: «باید بروی دکتر.»
یکی دیگر میگوید: «تو دکتر بودی.»
و سومی، که معمولاً لحن منطقیتری دارد، میگوید: «هیچکدام از ما واقعی نیستیم.»
و تو آرام سرت را تکان میدهی که یعنی با همه موافقی.
از مرحلهی چهارم به بعد، هیچ چیزی قطعی نیست.
دیگر نمیفهمی کدام صدا مال بیرون است، کدام از درون.
حتی وقتی لیوان آب را روی میز میگذاری، شک داری واقعاً گذاشته باشی یا فقط آن را تصور کرده باشی.
اینجا جاییست که مالیخولیا از یک حالت ذهنی تبدیل به یک اقلیم میشود.
تو ساکن آن میشوی.
در آن خانه میسازی، قهوه درست میکنی، در خیابانهایش قدم میزنی.
جهانی با قوانین خودش، با ساعت خودش، با منطق خودش.
و آخر سر، به جایی میرسی که دیگر نمیدانی قبلاً هم همینجا بودهای یا نه.
میدانی که چیزها آشنا هستند، اما نه به معنای واقعیِ آشنایی.
بلکه شبیه déjà vuهایی که آنقدر تکرار شدهاند که déjà vu بودنشان را هم از دست دادهاند.
و آنوقت، ناگهان میفهمی که دیگر مهم نیست.
که سؤالهایت نیاز به پاسخ ندارند.
تو رسیدهای به نقطهای که ذهن از خودش میگذرد و در خودش حل میشود.
به همان جایی که فیلسوفان اسمش را «درونِ خویش»، و روانپزشکان اسمش را «مرحلهی نهایی مالیخولیا» میگذارند.
و تو لبخند میزنی،
نه از خوشی، از تشخیص.
از فهم اینکه بالاخره به چیزی رسیدی که دیگر نمیگذرد.
زمان، حس، منطق؛ همه در تو تهنشین شدهاند.
و تو، در سکون مطلقِ خودت، آرام میگویی:
«خب، بالاخره تموم شد.»
8 323
Repost from کارگاه آموزش طنزپردازی و داستان نویسی شانتاژگر
✨ دورهی پاییزهی داستاننویسی و تقویت تخیل شانتاژگر ✨
اگر همیشه دوست داشتید ذهن پر از ایدهتان را روی کاغذ بیاورید اما نمیدانستید از کجا شروع کنید، این دوره برای شماست.
🔸 در یک دورهی ۸ هفتهای در بستر تلگرام، الگوریتمی عملی و ساده یاد خواهید گرفت که به شما کمک میکند جهان ذهنیتان را شفاف، دقیق و خلاقانه روی کاغذ پیاده کنید.
🔸 طی این مسیر، با هم فیلم میبینیم و آن را نقد میکنیم، کتاب میخوانیم، تمرینهای خلاقانه انجام میدهیم و در یک گروه تعاملی، ایدهها و نوشتههای خودمان را به اشتراک میگذاریم.
🔸 مزیت ویژه: اسپانسر این دوره یک کانال معروف یوتیوبی است که از میان شرکتکنندگان برتر نویسندههایی برای پروژههای واقعی انتخاب میکند. یعنی فرصتی برای ورود به دنیای حرفهای نویسندگی!
📚 پاییز امسال تخیلتان را جدی بگیرید. این بار داستان را شما تعریف میکنید.
---
🎯 هدف دوره
آموزش اصول داستاننویسی به شکل کاربردی
تقویت خلاقیت و مهارت نقد و تحلیل
ایجاد بستر ورود به بازار واقعی نویسندگی از طریق اسپانسر
🧩 ساختار دوره
مدت زمان: ۸ هفته
بستر: گروه تلگرامی
💥 شهریهی دوره:
مبلغ 1.9 تومان
🔑 برای اطلاعات بیشتر پیام بدید 👇
@iiishant34
@iiishant34
8 323
یکی از عجیبترین کارهایی که بشر انجام میدهد نگاه کردن در آینه است؛ کاری که در ظاهر ساده است، تویی و یک تکه شیشهی صیقلی اما در باطن، یکی از عمیقترین بحرانهای فلسفیِ روزمرهی بشر است.
چون سؤال اصلی این نیست که "آیا آینه تصویر واقعی من را نشان میدهد؟"
سؤال اصلی این است که "اصلاً کی دارد به کی نگاه میکند؟"
آیا من دارم خودم را نگاه میکنم؟
یا دارم آینهای را نگاه میکنم که دارد خودم را نگاه میکند؟
یا شاید دارم خودم را در حال نگاه کردن به آینهای که خودش را در من بازتاب میدهد نگاه میکنم؟
واقعاً معلوم نیست. ما در یک لوپ تصویری گیر کردهایم که نه خروج دارد نه ورودی.
یک بازخورد بیپایان از واقعیتی که نمیدانیم اولش کجاستک مثل فکر کردن به فکر کردن! یا عاشقِ عشق شدن.
بعضیها فکر میکنند آینه فقط وسیلهی دیدن است، در حالی که آینه بیشتر وسیلهی قضاوت است.
هیچکس جلوی آینه نمیایستد تا خودش را ببیند، همه میایستند تا ببینند دیگران چطور خواهند دیدش.
آینه در واقع یک شبکهی اجتماعی قدیمی است، بدون فالوور، ولی با همان میزان اضطراب.
من خودم گاهی چند دقیقه به تصویرم زل میزنم و نمیدانم دقیقاً به چی نگاه میکنم.
به چشمهایم؟ به آن کسی که در چشمهایم گیر کرده؟ یا به فکری که پشت مردمکهایم ایستاده و میگوید: «این من نیستم، من اونم که داره نگاه میکنه»؟
در این لحظهها احساس میکنم آینه دارد مرا نگاه میکند.
آینه مثل فیلسوفی بیحوصله است. هیچوقت جواب نمیدهد، فقط برمیگرداند.
میخواهی ازش بپرسی "من کیام؟" میگوید "تو همینی هستی که داری میپرسی."
میخواهی بهش بگویی "دوستم نداری؟" میگوید "تو هنوز خودتو ندیدی."
و تو در آن لحظه بین واقعیت و بازتاب، نمیدانی کدامتان زندهاید و کدامتان فقط نمایش پیکسلدار.
گاهی فکر میکنم آینه همان چیزیست که انسان را از حیوان جدا کرد.
حیوان به برکه نگاه میکند تا آب بخورد؛ انسان به برکه نگاه میکند تا خودش را تشخیص دهد.
و همین لحظه است که همهچیز خراب میشود.
از آنجا به بعد، ما دیگر حیوان نبودیم، چون یاد گرفتیم خودمان را ببینیم و از همان لحظه هم شروع کردیم به خودمان را دوست نداشتن.
آینه برخلاف تصور راستگو نیست.
راستگویی آینه مثل راستگویی سیاستمدارهاست: فقط تا جایی درست میگوید که خودت باورش کنی.
آینهها پر از distortionاند، از نور اتاق گرفته تا ذهن بیننده.
اگر افسرده باشی، تصویرت تار میشود؛ اگر مغرور باشی، نورش زیاد میشود.
در واقع آینه فقط میزان صداقتت با خودت را تنظیم میکند، نه شکل بینیات را.
بعضی وقتها حس میکنم آینهها حافظه دارند.
یعنی هر بار که در آن نگاه میکنی، چیزی از نگاه قبلیات را به یادت میآورند.
مثل اینکه بگویند: «دفعهی پیش هم همینقدر دروغ گفتی وقتی لبخند زدی.»
برای همین است که آدمها با آینههای جدید راحتترند. چون آن آینهها هنوز چیزی ازشان به خاطر ندارند.
در نهایت، شاید نگاه کردن در آینه تمرینیست برای مواجهه با مرگ. چون همانطور که در مرگ، خودت را از بیرون میبینی، در آینه هم به تماشای خودی نشستهای که نمیتوانی لمسش کنی.
8 323
یکی از سوالهایی که هنوز ذهن بشر را رها نکرده این است که آیا خواب ادامهی زندگیست یا وقفهی اجباریاش؟ من خودم معتقدم خواب، یکجور استعفای موقت از هستی است، مثل مرخصی استعلاجی از واقعیت. ولی خب اگر این را بگویی، فوراً یکی پیدا میشود که بگوید: «اتفاقاً خواب بخش طبیعی زندگیست.» که البته این هم مثل گفتنِ این است که «خفگی بخش طبیعیِ نفس کشیدن است»
فقط کافیست چند دقیقه ادامهاش بدهی تا ببینی چقدر طبیعی است.
آدم وقتی خوابش نمیبرد، تازه میفهمد بیداری چقدر شکنجه است. من خودم شبها معمولاً ساعت سه تصمیم میگیرم همهچیز را عوض کنم: رژیمم را، شغلم را، دنیا را، و گاهی هم ملافه را. صبح که بیدار میشوم فقط یک چیز عوض شده: حال روحیام، که از یک روانپریش امیدوار به یک واقعگرای مایوس ارتقا یافته.
بعضی وقتها با خودم فکر میکنم خواب همان کاریست که حیوانات درستتر از ما انجام میدهند. حیوانات میخوابند چون باید بخوابند. ما میخوابیم چون نمیدانیم با بیداری چه کار کنیم. یعنی بیداری ما بیشتر از جنس قهوه خوردن است تا زیستشناسی؛ یک جور تفنن در نپاییدن دنیا. مثلاً بعضیها میگویند: «من با آرامش میخوابم چون وجدانم راحته.» ولی بهنظرم این حرفها مزخرف است. هیچ انسانی وجدان راحت ندارد. خواب و بیدارش فرق نمیکند.
از همه مسخرهتر، رویاست. همانچیزی که روانکاوها از آن نان میخورند و ما از آن میترسیم. رویا مثل یک مهمانی بدون دعوتنامه است: تو در آن شرکت میکنی، ولی هیچ نقشی در فهرست مهمانها نداری. میبینی دندانهایت ریخته، لختی، پدرت کنار توست، و همه دارند از تو فیلم میگیرند. بعد صبح بیدار میشوی و گوگل میکنی «تعبیر خواب افتادن دندان»
و گوگل، با اعتمادبهنفسی که فقط ماشینها دارند، میگوید «مرگ یکی از عزیزان». بعد کل روز با اضطراب قدم میزنی تا ظهر که مادرت زنگ میزند و میگوید «برنج سوخته و ناهار نداریم». و تو، در اوج گرسنگی، نفس راحتی میکشی.
بیداری هم البته دستکمی از خواب ندارد. ما در بیداری هم خواب میبینیم، فقط اسمش را گذاشتهایم «کار»، «عشق» یا «پیشرفت». یکجور رؤیای ایستاده با چشمهای باز.
مثلاً همین حالا من دارم این متن را مینویسم چون نمیخواهم به تخت برگردم. از تخت میترسم. تخت مثل گوری است که هنوز نمیدانم موقتی است یا نه. وقتی دراز میکشم، مغزم شروع میکند به پخش تریلرهای بدبختی فردا: ایمیلهایی که باید بفرستم، پولهایی که ندارم، آدمهایی که باید باشم و نیستم. برای همین معمولاً ترجیح میدهم چراغ را روشن بگذارم و در تاریکی جزئی بخوابم؛ تا اگر مرگ آمد، بداند هنوز کاملاً آماده نیستم.
در کل، من فکر میکنم انسان اگر میخواهد به آرامش برسد، باید مثل گربه بخوابد: بیدلیل، وسط همهچیز، بدون انتظار بیدار شدن. شاید آنوقت وقتی مرگ سراغش آمد خیال کند خواب است و فکر کند «لابد ده دقیقه دیگه بیدار میشم»
و دیگر هیچوقت بیدار نشود.
8 323
کتابی بودم،
که نویسندهاش در صفحهی نخست مُرده بود.
از آن پس، کلماتم خودشان را نوشتند،
با جوهری از فراموشی
و امضایی از نیستی
8 323
زنی در میدان شهر ایستاده بود. دامنش پر از خاکستر بود. با هر باد، خاکستر به هوا میپاشید. رهگذری پرسید: «چه میفروشی؟» زن پاسخ داد: «یاد کسانی را که دیگر کسی به یادشان نمیآورد.»
8 323
هر صبح که از خواب برمیخیزیم تصور میکنیم به زیست بازگشتهایم، اما حقیقت آن است که در حال تمرین دفن دوبارهی خویشتنایم؛ دفنی آهسته در ریتمهای بیچهرهی روزمرگی. انسان با هر قدمی که بر زمین میگذارد، گوری موقت برای معنای خود حفر میکند.
8 323
زندگی چیزی جز مجموعهای از آیینهای تدفین نیست؛ تدفین امیدها در کاغذهای اداری، تدفین اشتیاق در صفوفی بیانتها، تدفین خویشتن در تصویرهای از پیش ساختهشدهای که جامعه بر ما تحمیل میکند و...
