fa
Feedback
رَفْ

رَفْ

رفتن به کانال در Telegram

آصف بارزی/ شاعر، نویسنده، و مدرّس هنرستان کتاب‌ها: «درهم‌زمانی»/ مجموعه‌داستان‌کوتاه/ نشر «حکمت کلمه»/ ۱۳۹۹ «از ابرها»/ مجموعه‌شعر/ نشر «رَفْ»/ ۱۴۰۳ @Asef_Barezi

نمایش بیشتر
728
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+107 روز
+3430 روز
آرشیو پست ها
تو انسان نبودی پیئرپائولو؛ نوری بودی خواهان خاموشی. از نامه‌ی فالاچی به پازولینی

گویی در حال ارتکاب جنایتی بود، انگار چیزی درونش بود که باید آن را می‌کشت، «کرمی که نمی‌مرد». بودلر نوشته راجع‌به آلن‌پو

ما همگی به سمت ویرانی می‌رویم: هرکس به شیوه‌ی خودش، با شجاعت و شهامت، یا با ترس و بزدلی، با چشمان باز یا بسته، اما حتی‌الامکان در دوستی، با دوستی. از موریس بلانشو به مارگریت دوراس

«و کلمه بر من می‌بارید.»

زن گفت: «بیا این کار را نکنیم.» «چه کاری؟» «از پشیمانی و عذاب وجدان حرف نزنیم.» مرد برگشت طرف زن. «من قدر تو را ندانستم؟» زن گفت: «هیچ‌کس قدر هیچ‌کس را نمی‌داند. این یکی از بندهای همیشگی قرارداد است.» بی‌نام جاشوا فریس

درحالی‌که هنوز مجال نیافته بودم که خودم را با این درد جدید، هرچند درست از همان سنخ درد قدیمی، وفق بدهم. این را هم نباید فراموش کرد که با داشتن یک پای معیوب و یک پای کم‌وبیش‌سالم می‌توانستم به پای اول بیشتر رسیدگی کنم، و دردهایش را به حداقل برسانم، و با کمک عصاهایم، و فقط استفاده از پای اولم، دردهای آن را به حداکثر برسانم. اما دیگر امکانش را نداشتم. چون دیگر یک پای معیوب و یک پای کم و بیش سالم نداشتم، هر دو پایم به یک اندازه معیوب بودند. و به‌نظرم، پای بدترم همانی بود که تا آن زمان خوب بود، دست کم به نسبت خوب بود، و من هنوز به این بدتر شدنش عادت نکرده بودم. پس اگر این‌طور دوست دارید، باید بگویم که به نحوی هنوز یک پای معیوب داشتم و یک پای سالم، یا دست‌کم پایی که کمتر معیوب بود، اما با این تفاوت که پایی که تا پیش از آن سالم‌تر بود، از آن زمان به بعد معیوب‌تر شد. بنابراین، اغلب اوقات دوست داشتم که به آن پای معیوب قدیمی‌ام تکیه کنم، بین نخستین کوبش عصا به زمین و کوبش بعدی. چون با این که هنوز خیلی حساس بود، حساس‌تر از پای دیگرم نبود، یا اگر این‌طور دوست دارید، باید بگویم همان‌قدر حساس بود، اما در ظاهر این‌طور به نظر نمی‌رسید، به‌نظرم، به دلیل سابقه‌ی بیش‌ترش در معیوب بودن. اما نمی‌توانستم. نمی‌توانستم چه؟ رویش تکیه کنم. چون یادتان نرود که این پا داشت کوتاه‌تر می‌شد، اما آن یکی، بااینکه داشت خشک می‌شد، هنوز کوتاه نشده بود یا از این لحاظ خیلی از همتای کناری‌اش عقب‌تر بود، طوری که از هر لحاظ، از هر لحاظ، من دیگر از دست رفته‌ام، مهم نیست. مالوی ساموئل بکت

چندشب پیش فیلم The Beasts رو دیدم. داستان زن‌وشوهری فرانسوی که می‌رن تو روستاهای اسپانیا زندگی کنن و اونجا با بومی‌ها به تنش می‌خورن. و در این ماجرا شوهر کشته می‌شه. خب تا اینجا چیز مهمی هنوز نیست. بعد صحنه‌ای پیش میاد که مهمه. در یک فضای خودی بسته، یعنی آشپزخونه، بین مادر و دختر تنش پیش میاد. دختر با والدین زندگی نمی‌کرده و حالا اومده و می‌خواد مادر رو با خودش ببره. می‌خواد که مادر اینجا عمر خودشو تلف نکنه. جوون‌تره و عصبی‌تر. و مثل همیشه کار به‌جایی می‌رسه که طرفین به هم زخم بزنن، دست همو رو کنن، نیت همو زیر سوال ببرن. این کار، اگرچه خیلی دردناکه، اما چیزیه که دوست دارم. اینکه دوتا آدم که برا هم عزیزن و تا بن دندون همو می‌شناسن، بی‌رحمانه همو نقد کنن. بدون کتک‌کاری و فحش: بدون خشم کور و عبث. و البته بعد از این جنگ هم، باز باهم ادامه می‌دن. که خب، یعنی آدم هم بوده‌ن. اما این‌ها به‌کنار. در این فیلم و مهم‌ترین بخشش برا من، که همین مشاجره باشه، دوتا جمله می‌گه مادر، که خیلی مهمن. دختر می‌گه که پدرو کشته‌ن و تو نمی‌تونی قاتل‌شو پیدا کنی و پلیس هم کمکت نمی‌کنه، پس بیا باهم از این محیط مرگزده بریم. مادر اما در تمام فیلم سکوت و استحکام غریبی داره. از همون اول برام جالب بود که چه چیزی این زن رو اینطور اندازه و درست نگه می‌داره؟ اینجا حدوداً به جوابش رسیدم. دختر ابراز گیجی می‌کنه و می‌گه نمی‌فهمم چی شده و ماجرا ناعادلانه‌ست و مردم هم چیزی نمی‌گن. دختر با عجله می‌خواد به جواب برسه، یا دور بشه کامل از صحنه. و حتی یک دیگری‌سازی می‌کنه که روستایی‌های اینجا وحشی‌ان و باید از اینجا بریم. از اینکه بومی‌ها مسخره‌ش کنن می‌ترسه. می‌خواد اگر صحنه حل نمی‌شه زود زود، دور بشه ازش. حتی قضاوت می‌کنه مادرو و متعجب می‌شه که مادر چطور اینجا رو تحمل می‌کنه. اما مادر اینجا اصل ماجرا رو در آرامش و کوتاه می‌گه: «شاید باید برا فهمیدنش اینجا زندگی کنی.» مادر محیط رو تاب میاره، هرروز می‌گرده، و به زندگی و کسب‌وکار هم ادامه می‌ده. نه خاطره رو فراموش می‌کنه، و نه رویا رو. گذشته و حال و آینده رو به موازات هم پیش می‌بره. چیزی که دختر نمی‌تونه بفهمه. اینکه جواب توی همین صبر و ادامه‌دادنه. چطور می‌تونه ادامه بده؟ می‌دونه قاتل‌هاش شوهرش همینجان، دنبال اجرای عدالته، ولی ازشون متنفر نیست. اگه متنفر بود نمی‌تونست تو هوایی که هستن، بمونه. نه فرار، و نه اصرار. تداوم در آرومی. بحث بالا می‌گیره. دختر به مادر می‌گه که شاید اصلاً پدر کشته نشده و تو رو ول کرده. حرف سنگینه. مادر می‌گه: «امیدوارم... یه‌روز عشقو پیدا کنی و اینقدر کینه‌ای نباشی.» اون «امیدوارم» با فاصله گفته می‌شه. می‌شه گفت مادر می‌گه من امیدوارم که اینطور باشه که تو می‌گی و پدرت منو ول کرده باشه، ولی زنده باشه. شکلی از دوست‌داشتن که برای ما تازگی نداره و سعدی قرن هفت تا تهشو رفته. اما اصل حرف کل جمله‌ست. اینکه مادر می‌فهمونه رمز این ایستادگیش اینه که دوست‌داشته و دوست‌داشته‌شده. و متاسف می‌شه برا دختر که این ماجرا رو نمی‌فهمه. و اما این تشخیص هم هست که کینه‌ای‌بودن دختر و عصبیتش از اینه که مطمئن نیست از بازی دوست‌داشتن و این، مدام سوختن و رفتن رو پیش میاره. انگار چیزی نیست که در ثانیه دختر رو نجات بده، اما برای مادر هست. و البته جسارت و عربده‌جویی دختر هم روی مادر اثر می‌ذاره. اما این موندن، بودن و پافشردن، جالب بود برام. این اطمینان و سکوت. اینکه قاتل رو نبخشی، ولی متنفر هم نباشی ازش. اینکه عزیز رفته رو فراموش نکنی، اما توی توهم داشتن کاملش هم نباشی. اینکه به باغچه و گلّه برسی، و یاد انهدام رو هم حفظ کنی. حمل و هضم تمام این تناقض‌ها این آدم رو ساخته. جایی برای حذف نیست، جایی برای حفظ کامل هم نیست، نه می‌شه رفت و نه می‌شه ایستاد. اگه توی غم غرق می‌شد، زندگی رو حذف می‌کرد. اگر سریع می‌خواست فراموش کنه و بره و به روزمره بچسبه، تا همیشه ذهنش مشغول می‌موند که اگه می‌موندم چی؟ و این بخشی از وجودشو، تا همیشه، به کینه و نفرت از قاتلین تبدیل می‌کرد. اما تا موقع لازم موند و حل کرد و صلاحیت موندن و رفتن پیدا کرد. حالا شاید دیگه آیین تشرف و گذر از آتش و هفت‌خوان نباشه، و آدم با همین صبر و تداوم خموشانه، همین ترکیب، بتونه صلاحیت رَستن، شأن بودن، شأن رویا و خاطره، پیدا کنه. صلیب‌به‌دوش کشیدن هم شاید همین تحمل زمان و مکان آشنا و ازچشم‌افتاده‌ست. شاید نگاه که بکنی، چیزها تکراری و بی‌چیز نشده باشن هنوز. شاید هنوز نباید کنار کشید. جایی اتفاق هنگفتی نمی‌افته، و می‌شه هرجا رفت، شاید هم جای دیگه‌ای نباید رفت الزاماً. و شاید باید برا فهمیدنش اینجا زندگی کنی.

The Beasts 2022 Rodrigo Sorogoyen

از وی(بونصر مشکان) شنودم، گفت: «چون حاجب را گفتم «بخواهم رفت، شغلی هست به هرات که به من راست شود، تا آنگاه که حاجب به سعادت دررسد،» با من خالی کرد و گفت: «پدرود باش‌، ای دوست نیک که به روزگار دراز به یکجا بوده‌ایم و از یکدیگر آزار نداریم.» گفتم: «حاجب در دل چه دارد که چنین نومید است و سخن بر این جمله می‌گوید؟» گفت: «همه راستی و خوبی دارم در دل. و هرگز از من خیانتی و کژی‌ای‌ نیامده‌است و از اینکه گفتم "پدرود باش،" نه آن خواستم‌ که بر اثر شما نخواهم آمد. ولیکن پدرود باش به‌حقیقت، به آنکه چندان‌ست که سلطان مسعود چشم بر من افگند، بیش‌ شما مرا نبینید. این نامه‌های نیکو و مخاطبه‌های به‌افراط و به‌خطّ خویش فصل نبشتن و برادرم را حاجبی‌دادن، همه فریب است و بر چون من مرد پوشیده نشود و همه دانه است تا به میانه‌ی دام رسم که علی دایه‌ به هرات است و بلگاتگین حاجب و گروهی دیگر که نه زنانند و نه مردان‌ و اینک این قوم نیز به سلطان رسند و او را بر آن دارند که "حاجب علی در میانه نباید." و غازیِ حاجب سپاه‌سالاری یافته‌است و می‌گویند همه وی است، مرا کی تواند دید؟ و سخت آسان است بر من که این خزانه و پیلان قوی جنگی و فوجی قوی از هندوان و از هر دستی پیش کنم‌ و غلام انبوه‌ که دارم و تبع‌ و حاشیت و راه سیستان گیرم که کرمان و اهواز، تا در بغداد، بدین لشکر ضبط توان کرد: که آنجا قومی‌اند نابه‌کار و بی‌مایه‌ و دُم‌کَنده‌ و دولت‌برگشته‌. تا ایمن باشم. امّا تشویش این خاندان دارم که تبه شود و سر آن‌ من باشم و ملوک اطراف عیب آن به خداوند من محمود منسوب کنند و گویند: "پادشاهی چون او عمر دراز یافته‌ و همه ملوک روی زمین را قهر کرده، تدبیر خاندان خویش پیش از مرگ بندانست کرد، تا چنین حال‌ها افتاد." و من روا دارم که مرا جایی موقوف کنند و بازدارند، تا باقی عمر عذری خواهم پیش ایزد که گناهان بسیار دارم. امّا دانم که این عاجزان‌ این خداوندزاده‌ را بنگذارند تا مرا زنده ماند __ که بترسند. و وی بدین مال و حطام‌ من نگرد و خویش را بدنام کند. و به اوّل که خداوند من گذشته‌شد، مرا سخت بزرگ خطایی بیفتاد و امروز بدانستم و سود نمی‌دارد. به آوردن محمّد، برادرش، مرا چه کار بود؟ یله می‌بایست کرد تا خداوندزادگان حاضر آمدندی و میان ایشان سخن گفتندی و اولیا و حشم در میانه توسّط کردندی، من یکی بودمی از ایشان که رجوع‌ بیشتر با من بودی، تا کار قرار گرفتی‌. نکردم‌ و دایه‌ی مهربان‌تر از مادر بودم و جان بر میان بستم. و امروز همگنان از میان بجَستند و هرکسی خویشتن را دور کردند و مرا "علی امیرنشان‌" نام کردند و قضا کار خویش بکرد. چنان باشد که خدای تقدیر کرده‌است. به قضا رضا داده‌ام و به هیچ حال بدنامی اختیار نکنم.» گفتم: «زندگانی امیرحاجب بزرگ‌ دراز باد! جز خیر و خوبی نباشد. چون به هرات رسم، اگر حدیثی‌ رود، مرا چه باید کرد؟» گفت: «از این معانی روی ندارد گفتن‌ که خود داند که من بدگمان شده‌ام و با تو در این ابواب سخن گفته‌ام: که تو را زیان دارد و مرا سود ندارد. اگر حدیثی رود جایی و یقین دارم که نرود تا آنگاه که من به قبضه‌ی ایشان بیایم، حقّ صحبت‌ و نان و نمک را نگاه باید داشت، تا نگریم‌ چه رود. و تو را بباید دانست که کارها همه دیگر شد که چون به هرات رسی، خود بینی و تو در کار خود متحیّر گردی: که قومی نوآیین‌ کار فروگرفته‌اند، چنانکه محمودیان در میان ایشان به منزلت خائنان و بیگانگان باشند. خاصّه بوسهل زوزنی بر کار شده‌ است و قاعده‌ها بنهاده و همگان را بخریده. و حال با سلطان مسعود آن است که هست. مگر آن پادشاه را شرم آید، وگرنه شما بر شُرُف‌ هلاکید.» این فصول بگفت و بگریست و مرا در آغوش گرفت و پدرود کرد و برفتم. فروگرفتن علی امیرنشان تاریخ بیهقی

«برای اطمینان از جشن و سرور کامل، (ناصرالدین)شاه نیت کرد که صدراعظمش حاجی‌میرزا آقاسی انشای کرامتی در اوضاع جوی بکند تا گرمای تابستان تهران کاهش یابد. از قضا در طی مراسم نسیم خنکی وزید و از حرارت هوا کاسته شد و این را، حتی شکاکان، دلیل کرامات معجزه‌آسای آقاسی دانستند.»

نمونه‌ی نظام پادشاهی ایرانی، میراث دوران ساسانیان (۶۴۰-۲۴۴ میلادی) و دوره‌های پیش از آن، با کمتر وقفه‌ای قرن‌ها در جهان اسلامی برجا ماند. پس از افول خلافت عباسی در قرن نهم میلادی، نهاد سلطنت در حقیقت از هر جهت احیای همان الگوی ایرانی سلطنت بود. ولی حتی قبل از آن هم فرمان‌روایان آل‌بویه در مرکز و جنوب ایران (۴۴۸-۳۲۰ هـ ق)، که مذهب شیعه داشتند، عنوان «شاهنشاه» را برای خود برگزیدند. در صورتی که رقبای سنی آن‌ها یعنی سامانیان خراسان و آسیای میانه (۳۸۹-۲۶۱ هـ ق)، سرافراز از تبار ساسانی خویش، رسوم درباری پیشین را حفظ کردند و در رواج مجدد زبان و فرهنگ فارسی کوشیدند. در اوج شکوفایی دولت غزنوی (حدود ۵۸۳-۳۶۶ هـ ق) و دولت سلجوقی (حدود ۵۹۱-۴۳۰ هـ ق)، زمانی که وفاداری به خلافت شدید بود و اصل‌ونسب ترکی سلاطین اهمیت داشت، و بعد در دوره‌ی ایلخانیان (حدود ۷۵۰-۶۵۴ هـ ق)، وزیران ایرانی توانستند زمام‌داران وقت را بر آن دارند که منش و رفتار پادشاهان کهن ایران را اختیار کنند و معیارهای سلطنتی ایشان را به کار بندند. وزیر نامدار ایرانی خواجه ابوعلی حسن نظام‌الملک (درگذشته به سال ۴۸۵ هـ ق)، که همزیستی پادشاهی و «دین حنیف» را اساس ثبات اجتماعی می‌دانست، در حقیقت مرامی را تبلیغ می‌کرد که نویسندگان زردشتی قرن ششم میلادی پایه‌ نهاده بودند. قبله‌ی عالم عباس امانت به فارسیِ حسن کامشاد

وقت با این گفتگوهای بی‌حاصل تلف می‌شد و به ملاها فرصت می‌داد که نارنجک‌های بیشتری در مساجد گرد آورند؛ به فلسطینی‌ها امکان می‌داد که با نام‌های مستعار و مخفیانه وارد کشور شوند؛ به عواملی که از طرف شوروی گسیل می‌شد مجال می‌داد که در تمام مراکز طغیان‌زده نفوذ کنند. خلاصه اینکه پای اراذل و اوباش تمام عالم به ایران باز شد. ده روز بعد اعلیحضرت مرا دوباره به حضور طلبید. این ملاقات کوتاه‌تر از قبلی بود و حدود ۲۰ دقیقه به طول انجامید. پادشاه به من گفت: وقت تنگ است. به من بگویید آیا حاضرید دولتی تشکیل بدهید؟ این‌بار حقیقتاً او را نگران می‌دیدم. ولی آیا می‌توانستم فقط به منظور رفع این نگرانی ناگهانی، پاسخ مثبت بدهم؟ من هم در آن زمان نیاز به تعمق داشتم. اوضاع سیاسی از دو ماه پیش به این طرف دستخوش تحولات مهمی شده بود. من حمایت کلی جبهه‌ی ملی را از دست داده بودم. فشار عمومی از حدومرز قابل تحمل گذشته بود. حوادثی بسیار کوچکتر از این‌ها می‌تواند آدمی را ناتوان سازد و زیر بار خود خرد کند و دچار دوار سر نماید. برای شناکردن بر خلاف جهت، باید بسیار بر خود مسلط بود و تمام شهامت ممکن را گرد آورد. آن هم چه جریانی! چه سیالی! چه خروشی! وقتی کاخ را ترک گفتم، احساس کردم که مسئولیتی بسیار سنگین را بر عهده گرفته‌ام. خاطرم هست که به خود گفتم: «آه، اگر اوضاع آرام بود و چرخ‌ها می‌گردید کجا کسی از تو می‌خواست که کابینه تشکیل دهی». چون برده‌ای که در جنگ‌های رومی وظیفه داشت مداوماً به فرمانده‌ی فاتح خود یادآوری کند: «فراموش مکن که تو بشری بیش نیستی» صدایی در گوش من زمزمه می‌کرد: «پادشاه به تو رجوع کرده است، چون کس دیگری را ندارد.» ولی حقیقت این است که مسئله دیگر مسئله‌ی شخص شاه نبود، حتی مسئله‌ی قانون اساسی هم نبود، مسئله ایران بود __ موجودیت ایران، برتر و والاتر از همه‌چیز! پس قضیه روشن بود: باید دست‌به‌کار می‌شدم، تا کسی نتواند روزی در تاریخ بنویسد که پس از ۲۵سال سنگ حقوق و اصول را بر سینه زدن، در لحظه‌ی حساس جواب من این بود که «دیگر کار از کار گذشته است!» طبیبی که بر بالین محتضری می‌رود و می‌داند که بیمار نفس‌های واپسین را می‌کشد، باز در نجات او می‌کوشد، آخرین شراره‌ی امید را در او می‌دمد. اگر بتوان به من امتیازی داد، در این مورد است که دولت من به جای تسویه‌حساب با رقیبان سیاسی، ابتدا به وفا‌کردن به وعده‌هایش پرداخت. موقعیتی که ما در آن قرار گرفته بودیم، اهمیت اجرای این تصمیمات را برجسته‌تر نشان می‌دهد. وقتی کشور به لبه‌ی پرتگاه جنگ داخلی رسیده، آیا دادن آزادی کار خطرناکی نیست؟ آیا من درست عمل کردم؟ معمولاً می‌گویند آینده درباره‌ی این مسائل قضاوت خواهد کرد ولی در اینجا آینده از ما دریغ شد، گویی ناگهان از آسمان بختکی بر ما افتاد و زمان را از حرکت بازداشت. البته می‌دانستم که باید در انتظار حادثه‌ای از این قبیل باشم. مع‌هذا عاقبت جنگ از آغاز شکست نبود. وقتی بعدها یکی از خبرنگاران تلویزیون از من سؤال کرد: ترجیح می‌دادید که اولین نخست‌وزیر خمینی باشید یا آخرین نخست‌وزیر شاه؟ جواب دادم: مطمئناً نمی‌خواستم اولین نخست‌وزیر خمینی باشم. برچیده از «یکرنگی» شاپور بختیار فارسیِ مهشید امیرشاهی

وقتی همه‌چیز را دریافتید همه‌چیز را می‌بخشید. اسپینوزا (نقل‌شده از کتاب «یکرنگی»)

روزی که موفق شوید از فلسفه به شعر، از شعر به فلسفه و حتی به حقوق و به اخلاق برسید آن روز صاحب فرهنگ خواهید بود. در این فاصله در فکر باشید که راه‌های درست را انتخاب کنید، حتی اگر گاه به نظرتان کاری بسیار مشکل بیاید. این نصیحت مرا به کار ببندید، بعد از خواندن متن یک کمدی مولیر به متن یکی از آثار کانت رجوع کنید. در معنویت یگانگی وجود دارد. راه را پیدا کنید، راهی هست، منتها نشانی ثابتی ندارد، هرکس باید خودش آن را به تنهایی بیابد. هانری برگسون (در دیدار با شاپور بختیار گفته شده و در کتاب 《یکرنگی》 که بختیار به فرانسه نوشته و مهشید امیرشاهی به فارسی برگردونده اومده.)

اواخر تابستون ۱۴۰۴ و بعد پاییزش زمانی خالی اما جالب برای من بود. و بعد، دی‌ماه رسید. خاطرم هست که رفیقم در قطار به سمت تهران بود. و داشت خبرهایی می‌رسید. شب دوست‌مو دیدم و از شلوغی‌های بازار تهران گفتیم. خبرهایی بود از شلوغی، اما ما هنوز دور بودیم. می‌شنیدیم اما که نزدیک ماست. بعد اوج شب‌های تاریک رسید. توی خونه نشسته بودم و بیهقی می‌خوندم، زیر نور چراغ‌مطالعه. تاریک تاریک. و رفیقی اومد و گفت امشب تهران جهنم برپاست. رفتیم توی شلوغی‌ها. می‌دیدیم به چشم خودمون. و خبرها اضافه می‌شدن. اون فصل هم گذشت. و ۹ اسفند شد. در جاده‌ها بودیم. سه چهار صحنه‌ی مرگبار تصادف پیش اومد و، اما باقی موندیم. چندروز در حالت تعلیق که ببینیم چی می‌شه. و بعد، از حدود ۲۰ اسفند، یک ناامیدی و اضطراب و بی‌سرانجامی شروع شد. شکلی از بی‌افقی. حتی سال نو و انتظار نوروز هم حس چندانی نداشت. روزهای بی‌خوابی، خواب‌های پر از کابوس و تنش، بیداری‌های تب‌آلود. شب‌ها به خونه و تاریکیش و گل‌هام در تاریکی خونه فکر می‌کردم و اینکه آیا باز خونه و آدم‌هاشو همونطور که دیده بودم، خواهم دید؟ و روزهایی اومد که من نمی‌تونستم سقفی رو بالای سرم تحمل کنم. خصوصاً سقفی آشنا. روزهایی که مدتی خونه‌ی دوستانم بودم. روزهای پیاده‌روی‌های طولانی، روزهایی که از خودم و فکرهای توی سرم وحشت داشتم. و مدام به آینده فکر می‌کردم. حسی داشتم از اینکه چه به سرم میاد در روزهای پیش رو. نمی‌تونستم چندماه بعد یا مثلاً تابستون رو تصور کنم. و حتی حس می‌کردم که گذشته‌ی من داره ازم پس گرفته می‌شه. اینکه گذشته‌ هم از من نیست، چیزهایی بوده عاریتی که بر تن و روان من رفته. مثل خواب، مثل خوابزدگی. شبانه‌روزهایی که شاید به اندازه‌ی یک وعده هم غذا نمی‌خوردم. روزهایی که کار می‌کردم و کل تهران رو می‌گشتم و شب که به خونه می‌اومدم، حس می‌کردم، می‌فهمیدم، که روز من تموم نشده و می‌خواستم که با عقب‌انداختن خواب و نگاه‌کردن، اونچه ندارم رو، اتفاق به من بده. عصرها که به خونه می‌اومدم چیزهایی ذهنم رو می‌آزردن. و وقت‌هایی که از خونه دور می‌شدم، حسی از اضطراب داشتم. اما وقتی به خونه می‌رسیدم و لحظه‌ای می‌گذشت، می‌فهمیدم که خونه‌ی من روی زمینی غصبی در بیغوله بنا شده. و بعد که از پنجره نگاه می‌کردم یا صدایی از کوچه می‌اومد، حس می‌کردم که این‌ها از این دنیا نیستن. حس می‌کردم که من مرده‌ای هستم که با هزاران حفاظ چیزی از دنیای زندگان می‌بینم. شب‌هایی که از خواب می‌ترسیدم، از سپیده‌دم حس بدی داشتم، از بی‌خوابی عذاب‌وجدان می‌گرفتم. شب‌هایی که تهران قرق سیاهپوش‌ها بود و راه‌ها مسدود و بعد صدای طبل و نوحه و ایست‌بازرسی و توهین... عذاب و عذاب. و اما همه‌ی این‌ها گذشت. و هنوز فکر می‌کنم همه‌ی این‌ها به دیگری گذشته. و واقع امر اینه که من هنوز هم نمی‌فهمم که از اون روزها عبور کردم یا داخل همون روزهام. شاید بعدتر فهمیدم. و شاید بعدتر فهمیدم که اصلاً چه شد که اینطور شد. و به‌هرحال، یکم تیرماه رسید و تابستان ۱۴۰۵ هم رسید. دور از اونچه تصور می‌کردم. (من هیچ‌وقت از نوشتن خاطره و روزمره خوشم نیومده و هیچ‌وقت هم دفتر خاطرات نداشته‌م. خصوصاَ اگر خاطره‌ای تلخ باشه. چون ناخواسته این تلخی رو ثبت و موندگار می‌کنه. اما دوستی ازم خواست که چیزی بنویسم از این روزهاش، و بعد دیدیم که اونچه نوشته‌م بیشتر حال خودمه تا اون بزرگوار. و متن بی‌استفاده موند. گفتم فعلاً بذارمش اینجا. و شاید هم پاکش کردم.)

اواخر تابستون ۱۴۰۴ و بعد پاییزش زمانی خالی اما جالب برای من بود. و بعد، دی‌ماه رسید. خاطرم هست که رفیقم در قطار به سمت تهران بود. و داشت خبرهایی می‌رسید. شب دوست‌مو دیدم و از شلوغی‌های بازار تهران گفتیم. خبرهایی بود از شلوغی، اما ما هنوز دور بودیم. می‌شنیدیم اما که نزدیک ماست. بعد اوج شب‌های تاریک رسید. توی خونه نشسته بودم و بیهقی می‌خوندم، زیر نور چراغ‌مطالعه. تاریک تاریک. و رفیقی اومد و گفت امشب تهران جهنم برپاست. رفتیم توی شلوغی‌ها. می‌دیدیم به چشم خودمون. و خبرها اضافه می‌شدن. اون فصل هم گذشت. و ۹ اسفند شد. در جاده‌ها بودیم. سه چهار صحنه‌ی مرگبار تصادف پیش اومد و، اما باقی موندیم. چندروز در حالت تعلیق که ببینیم چی می‌شه. و بعد، از حدود ۲۰ اسفند، یک ناامیدی و اضطراب و بی‌سرانجامی شروع شد. شکلی از بی‌افقی. حتی سال نو و انتظار نوروز هم حس چندانی نداشت. روزهای بی‌خوابی، خواب‌های پر از کابوس و تنش، بیداری‌های تب‌آلود. شب‌ها به خونه و تاریکیش و گل‌هام در تاریکی خونه فکر می‌کردم و اینکه آیا باز خونه و آدم‌هاشو همونطور که دیده بودم، خواهم دید؟ و روزهایی اومد که من نمی‌تونستم سقفی رو بالای سرم تحمل کنم. خصوصاً سقفی آشنا. روزهایی که مدتی خونه‌ی دوستانم بودم. روزهای پیاده‌روی‌های طولانی، روزهایی که از خودم و فکرهای توی سرم وحشت داشتم. و مدام به آینده فکر می‌کردم. حسی داشتم از اینکه چه به سرم میاد در روزهای پیش رو. نمی‌تونستم چندماه بعد یا مثلاً تابستون رو تصور کنم. و حتی حس می‌کردم که گذشته‌ی من داره ازم پس گرفته می‌شه. اینکه گذشته‌ هم از من نیست، چیزهایی بوده عاریتی که بر تن و روان من رفته. مثل خواب، مثل خوابزدگی. شبانه‌روزهایی که شاید به اندازه‌ی یک وعده هم غذا نمی‌خوردم. روزهایی که کار می‌کردم و کل تهران رو می‌گشتم و شب که به خونه می‌اومدم، حس می‌کردم، می‌فهمیدم، که روز من تموم نشده و می‌خواستم که با عقب‌انداختن خواب و نگاه‌کردن، اونچه ندارم رو، اتفاق به من بده. عصرها که به خونه می‌اومدم چیزهایی ذهنم رو می‌آزردن. و وقت‌هایی که از خونه دور می‌شدم، حسی از اضطراب داشتم. اما وقتی به خونه می‌رسیدم و لحظه‌ای می‌گذشت، می‌فهمیدم که خونه‌ی من روی زمینی غصبی در بیغوله بنا شده. و بعد که از پنجره نگاه می‌کردم یا صدایی از کوچه می‌اومد، حس می‌کردم که این‌ها از این دنیا نیستن. حس می‌کردم که من مرده‌ای هستم که با هزاران حفاظ چیزی از دنیای زندگان می‌بینم. شب‌هایی که از خواب می‌ترسیدم، از سپیده‌دم حس بدی داشتم، از بی‌خوابی عذاب‌وجدان می‌گرفتم. شب‌هایی که تهران قرق سیاهپوش‌ها بود و راه‌ها مسدود و بعد صدای طبل و نوحه و ایست‌بازرسی و توهین... عذاب و عذاب. و اما همه‌ی این‌ها گذشت. و هنوز فکر می‌کنم همه‌ی این‌ها به دیگری گذشته. و واقع امر اینه که من هنوز هم نمی‌فهمم که از اون روزها عبور کردم یا داخل همون روزهام. شاید بعدتر فهمیدم. و شاید بعدتر فهمیدم که اصلاً چه شد که اینطور شد. و به‌هرحال، یکم تیرماه رسید و تابستان ۱۴۰۵ هم رسید. دور از اونچه تصور می‌کردم. (من هیچ‌وقت از نوشتن خاطره و روزمره خوشم نیومده و هیچ‌وقت هم دفتر خاطرات نداشته‌م. خصوصاَ اگر خاطره‌ای تلخ باشه. چون ناخواسته این تلخی رو ثبت و موندگار می‌کنه. اما دوستی ازم خواست که چیزی ساده بنویسم از این روزهاش، و بعد دیدیم که اونچه نوشته‌م بیشتر حال خودمه تا اون بزرگوار. و متن بی‌استفاده موند. گفتم فعلاً بذارمش اینجا. و شاید هم پاکش کردم.)

ررندانْ هنرمندانه، دمدمی، و بی‌دست‌وپا‌یند. کورتاسار

مهم چیزی است که الان می‌نویسم، مهم چیزی است که در آینده می‌نویسم. فکر می‌کنم که این احساسی است که هر نویسنده‌ای دارد. آلفونسو ری‌یز تنها به این خاطر نوشته‌هایش را چاپ می‌کند که مجبور به تصحیح دوباره‌شان نباشد. تنها برای این نوشته‌هایش را به‌شکل کتاب چاپ می‌کند که آن را پشت سر بگذارد، فراموش کند. کار نویسنده محصول تنبلی اوست. ببینید نویسنده ذهنش را از مسائل روزمره دور نگه می‌دارد و شروع می‌کند به خیالبافی. به‌جای اینکه بخوابد به مسائل مختلف فکر می‌کند و این‌گونه کم‌کم قصه شکل می‌گیرد. بورخس

part_Jeff Buckley – Hallelujah.mp34.88 MB

Repost from N/a
26 می 2017 چستر بنینگتون خواننده‌ی بند راک بسیار مشهور لینکین پارک در مراسم خاکسپاری کریس کرنل، در حالی که غمگین و گرفته‌تر از بقیه به نظر میاد ترانه‌ی Hallelujah رو اجرا می‌کنه. 20 جولای 2017 چستر تقریبن دو ماه بعد از خودکشی رفیق و الگوی هنریش کریس کرنل و دقیقن در سالروز تولد کریس، خودش رو دار می‌زنه و به زندگیش پایان میده. * صدای اون پرنده‌ رو در پس‌زمینه‌ی اجراش می‌شنوید؟