fa
Feedback
Darvish

Darvish

رفتن به کانال در Telegram

021

نمایش بیشتر
187
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-1507 روز
-81930 روز
آرشیو پست ها
– هی عزیزم، چرا اینجا خوابیدی؟ – ها؟ تو کی هستی؟ چقدر چهره و بوی آشنایی می‌دی... – منو به خاطر نمیاری عزیزکِ مادر؟ – مامان؟ اینجا چیکار می‌کنی، مامان؟ – چرا گریه می‌کنی عزیزکِ مامان؟ من اومدم که کنارت باشم. – مامان... – جانم عزیزکِ مادر؟ – ولی من دیدم... – چی رو دیدی، فدای تو بشم؟ – مامان... من دیدم که وقتی برگشتم، تو از یه طناب خودتو آویزون کرده بودی. – چرا گریه می‌کنی عزیزم؟ بیا تو آغوش من، عزیزکِ مادر... (آراز به آغوش مادرش پیوست و دوباره شروع کرد:) – مامان، چرا اون کارو کردی؟ – منظورت کدوم کاره، عزیزِ مادر؟ – وقتی خودتو از طناب آویزون کردی... – فدای تو بشم... بعضی وقتا هست که آدما خسته‌ان... یادت میاد وقتی تو بچگی خسته می‌شدی، چیکار می‌کردی؟ – نه... من خیلی چیزای کمی یادم هست. – تاب‌بازی می‌کردی، عزیزکِ مادر... منم انقدر خسته بودم که توی خونه، یه تاب برای خودم ساختم... و باهاش بازی کردم، عزیزکِ مادر... – فقط... میشه دیگه گریه نکنی، عزیزکم؟ – حداقل تو بغل من... (مکالمه چند ثانیه قطع میشه. دوباره مادر شروع می‌کنه:) – عزیزم چرا چیزی نمی‌گی؟ مگه نگفتم گریه نکن، فدای تو بشم... چرا دوباره شروع کردی؟ – یاد همون روز افتادم که اومدم خونه... تو بالای صندلی بودی... و صندلی افتاده بود... از یه طناب آویزون بودی و اون بوی همیشگی رو می‌دادی، ولی بدنت دیگه گرم نبود... سرما خونه رو پوشونده بود... بدن تو از همشون سردتر بود... – یادت میاد؟ – عزیزِ مادر... فقط بغلم کن و چشمای قشنگتو خاموش کن، باشه؟ – باشه مامان... احساس می‌کنم دارم با تو یکی می‌شم... همه‌جا بوی تو رو گرفته... و من... انگار دیگه نمی‌تونم چیزی بگم... من خوابم میاد، مامان... – بخواب، عزیزِ مادر... (اون چشماشو بست... و دوباره باز کرد.) ولی همچنان سرش رو جدول بود... و سیگارش تو دهنش. دوباره پُکی به سیگارش زد و شروع کرد به حرف زدن...

بخش بعدی اماده شد بچه ها

فصل شناخت – بخش مادر و پدر خیلی وقتا از خودم می‌پرسم؛ اگه می‌دونستم اینجوری می‌شه، اصلاً شروعی در کار بود؟ وقتی بمیرم، حاضرم برگردم؟ هنوز چیزی برای باختن دارم؟ جواب سؤالای بی‌تکرار مغزم، با بوی سرب دیوونه‌کننده‌ای می‌خورد وسط پیشونیم، و من… هر بارش می‌مُردم. چرا تموم نمی‌شد؟ نمی‌دونم، ولی… از خستگی، چشم‌هام داشت سیاهی می‌رفت، جوری که پلکام هی می‌اومدن به سمت پایین، و من به زور می‌کشیدمشون بالا. بارون از گونه‌هام چکه می‌کرد، وقتی بوی فاضلاب داشت سوز رو به دماغم القا می‌کرد. داشتم لمس می‌کردم تو چه لجنی فرو رفتم. دست‌هام بی‌حس و سرخ شده بود؛ به رنگ خون شروین، وقتی داشت پر می‌کشید. آروم، و به زور، بُردمشون سمت جیب‌هام. خیلی آروم، یه سیگار گذاشتم گوشه‌ی لبم و فندکو بردم سمت صورتم. روشنش کردم؛ بلکه کمی گرم بشم. هم از درون، هم از بیرون. رسیدم به بخش اول سیگار. و یادم می‌اومد که چی اومده سرم… وقتی پدرم جلوی چشم‌هام بود و داشت مادرم رو به قصد کُشت می‌زد. رنگ چشمای مامان سبز بود، ولی وقتی زیاد دقت می‌کردم، چشمای اونو به رنگ حسرت می‌دیدم؛ انگار هیچ احساسی واسه ادامه نداشت. جوری که یادمه، گریه می‌کرد… و گریه می‌کرد… و گریه می‌کرد. یادم نمیاد زیر چشماش قرمز نبوده باشه. من عاشقش بودم. لباس کهنه‌ای داشت و دل کهنه‌تری. انگار فقط می‌خواست تمومش کنه. دوستی نداشت و زندانی خونه بود. اون همیشه بوی خیلی زیبایی می‌داد. دستاش پر از کهنگی و خراش بود، ولی ساعدش… ساعدش… ساعد مادرم پر از جای زخم بود، که وقتی نگاهشون می‌کردم، یاد تمام دردهای خودم می‌افتادم که ایکاش منم یه تیغ داشتم… زیر چشماش همیشه کبود بود، مثل تمام بدنش، ولی یه فرق داشت: زیر چشماش گود بود، ولی بقیه‌ی کبودی‌های بدنش، وَرَم شدیدی داشت. صدای آرومی داشت و آرامش‌بخش‌ترین بخش زندگی‌م بود، ولی خب، لرز خاصی هم داشت. که هر بار باهاش حرف می‌زدم، انگار همون لحظه گریه کرده بود. همون لحظه هم گریه کرده بود… من عاشق چشمای مادرم بودم؛ چطور انقدر غمگین بود؟ افسرده، ولی باز… چشماش منو می‌کُشت و دوباره به زندگی برمی‌گردوند. شاید وقتی از خودم و اون خونه‌ی نفرین‌شده فرار کردم، فقط اون دل‌تنگم شد.

نیم بخش اول در حال اماده شدنه

https://t.me/HarfinoBot?start=05cf230b0f2ec44 ایده ها رو اینجا بفرستید حتما نگاه‌میکنم

برام ایده بفرستید

بچه ها ناشناس میزارم

این کاراکتر اصلیه

🎭 شخصیت: آراز 📌 مشخصات کلی: - نام: آراز - جنسیت: مرد - سن: ۱۹ سال - محل زندگی: حاشیه‌نشین تهران / بی‌خانمان (۲ ساله) - شغل: عطرساز خیابانی با استعداد فوق‌العاده - وضعیت مالی: فقیر، زنده‌مانده با دست‌فروشی، بازیافت شیشه‌ها، ساخت عطرهای خاص 🧠 وضعیت روانی: - اختلال اصلی: اسکیزوافکتیو با علائم افسردگی و幻听 (شنوایی صدای رفیق مرده‌اش) - ویژگی رفتاری: آرام، بالغ‌تر از سنش، پر از درون‌گرایی و عمق - تضاد بیرون و درون: لبخند می‌زنه اما از درون زخمی و خسته‌ست - رابطه با بوها: بوها براش خاطره هستن، درد، عشق، مرگ، امید — هر عطر یک خاطره‌ست 🕰️ گذشته: - خانواده: پدر خشن، درگیری‌های شدید؛ از خونه فرار کرده - اعتیاد: در گذشته درگیر مواد مخدر بوده؛ حالا پاک شده ولی عذاب وجدان داره - رفیق صمیمی: یونس – تنها کسی که می‌فهمیدش، مرده (علت مرگ: قابل توسعه – مثلاً اوردوز یا قتل) - شروع بیماری روانی: بعد از مرگ یونس - تنها دارایی باارزش: بطری عطری که برای یونس ساخته بود؛ شاید نصفه، شکسته، یا پنهان شده 🌌 نمادها و المان‌های شخصیتی: - عطر = حافظه - باران = شست‌وشوی درد ولی نه نجات - شیشه‌ی عطر = روح ترک‌خورده‌ی خودش - صدای یونس = وسوسه، همراهی، یا عذاب 💬 لحن و دیالوگ: - نرم، کوتاه، با مکث - گاهی با خودش حرف می‌زنه یا زیر لب صدای یونس رو جواب می‌ده - بیشتر با نگاه و بو حرف می‌زنه تا با کلمات 🪞 تضاد درون داستان: - کسی که مردم فکر می‌کنن ولگرده، ولی درونش پر از لطافت و خلاقیته - در عطرسازی نبوغ داره ولی هیچ‌کس جدی نمی‌گیره - با گذشته در جنگه، ولی فرار نکرده؛ هنوز اون عطر رو داره...

تا با هم تهشو در بیاریم

باهام همراه باشید لطفا

یه کتاب رو شروع کردم

گیتار ارتیست نمونه ی سال

Repost from N/a
پیام ویدیو00:37

به دنبال ویو

اه

پاشین بیاین ریکت بدین

حالا که دیدین

باشه بابا باوش

نکنید بگا میرم