DYSIS
رفتن به کانال در Telegram
مینام؛ عاشق کتاب و چایی، آهنگ و یادگیری زبان و چیزای مختلف، طبیعت، ورزش و یوتیوبگردیام. •2/5👩🏻⚕️🦷• آهنگهای بیکلام: https://t.me/minstud Pv: https://t.me/+jf0gDIcutxo1Yzlk ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=7416237006
نمایش بیشترإيران191 708دسته بندی مشخص نشده است
404
مشترکین
-224 ساعت
-57 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
405
یا حبیبی یالله نعیش فی عیون اللیل
عشق من، بیا در چشمان شب زندگی را سپری کنیم
ونقول للشمس تعالی بعد سنة مش قبل سنة
و به خورشید بگوییم پس از سال و نه پیش از بیاید
دی لیلة حب حلوه بألف لیلة ولیلة
این شب عاشقانه به اندازه هزار و یک شب شیرین است
بکل العمر هو العمر إیه غیر لیلة زی اللیلة
تمام عمر، این عمر چیست؟ هیچ شبی مانند این شب نیست
إزای أوصف لک یا حبیبی إزای قبل ما أحبک کنت إزای
عشق من چگونه برایت از حال روزم پیش از آن که عاشقت شوم وصف کنم؟
کنت ولا امبارح فاکراه ولا عندی بکره أستناه
به دیروز فکر نمیکردم و فردایی نبود که منتظرش باشم
ولا حتى یومی عایشاه
حتی روزی نبود که در آن زندگی کنم
خدتنی بالحب فی غمضة عین وریتنی حلاوة الأیام فی
مرا که در آرزوی روزهای شیرینم در یک چشم به هم زدن با عشقت ببر
اللیل بعد ما کان غربة ملیته أمان
این شب پس از غربتی که داشت سرشار از امنیت و آرامش میشود
والعمر اللی کان صحرا صبح بستان
و عمر من که صحرایی بیش نبود تبدیل به بوستانی از گل میشود
405
یه پسری تو ۱۶ سالگی عاشق یک دختری میشه، با اصرار پدرشو راضی میکنه که تو همون موقع خواستگاری برن. پدر دختره میگه برو دیپلم بگیر و بعدشم میگه برو سربازی. بعد دوسال دوباره میرن خواستگاری، پدرش میگه باید کار داشته باشی، وگرنه دخترمو بهت نمیدم.
دختره هم طی این چند سال هم پای عشقشون وایساده بود، و خواستگاراشو مدادم رد میکرد؛
بالاخره بعد آمدنها و رفتنهای زیاد، پدر دختره راضی میشه که اینا تو ۳۲ سالگی باهم ازدواج کنن.
جشن عروسی میگیرن و پسره میگه انتهای مهمونی فکر میکردم الان خوشبختترین آدم دنیام!
میرن خونهشون و همسرش انقدر خسته بوده که دراز میکشه و همونجا میخوابه؛ برای اینکه اذیتش نکنه، پیشونیشو بوس میکنه و یه گوشه میخوابه.
صبح اول وقت با شور و شوق زیاد که به عشقش بعد چندین سال رسیده بیدار میشه، و تصمیم میگیره صبحونه آماده کنه و بعد بیدارش کنه. هر چقدر صبر میکنه که بیدار شه، نمیشه. نگران میشه و خودش میره پیشش که بیدارش کنه، نزدیک که میشه میبینه عشقش نفس نمیکشه:))
دکتر میگه دیشب از فرط خوشحالی دچار حمله عصبی شده، پسره همونجا خشکش میزنه و میگه:
“و من ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺪﺳﺖ آﻭﺭﺩﻧﺶ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ”
صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودی
دیشب خدانگهدار
با آنکه دست سردت از قلب خسته تو
گوید حدیث بسیار
صبحت بخیر عزیزم با آنکه در نگاهت
حرفی برای من نیست
با آنکه لحظه، لحظه میخوانم از دو چشمت
تن خستهای ز تکرار.
