695
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
بغض داشت خفهام میکرد و حسابی ترسیده بودم اما باید محکم و سرپا میایستادم که مبادا آب توی دل پسرک سه سال و نیمهام تکان بخورد.
اهل خانه را بلند کردم که باید بیفتیم به جان خانه و خانه را مرتب کنیم. پسرک هم اسپری و دستمال به دست خانه را گردگیری میکرد. پرسید مامان مهمان داریم که خانه را اینطور جمع میکنیم؟ بله مهمان ناخوانده داشتیم، جنگ.
حالا که زورم به بیرون از خانه و سر و صداها و ترس و موشک نمیرسد، باید سینک خانه را بسابم که حداقل بدانم ظرفها شسته و خشک شده سرجایشان هستند و لباسها تا شدهاند و غدای تازه داریم و برای آلبالوپلو تهدیگ نان لواش گذاشتم و شاید بشود چند دقیقهای هم که شده در خانه از جنگ و موشک و اخبار جدا شویم. برای پسرک با روسری و بالشت قلعه میساختم که انگار خیالم راحت باشد دست کسی آنجا به او نمیرسد.
همان روزی که ساختمان صدا و سیما را زدند، پسرم را مهد فرستاده بودم. به خیال خودم گفته بودم من هم در زمان مهدش به کافه میروم اما در بالای شهر تهران پرنده هم پر نمیزند، برعکس پایین شهر که زندگی هنوز با اصرار جریان داشت.
مهد که تعطیل شد، دیدم خانه ماندن به صلاح خودم و پسرک نیست. خیلی اتفاقی دیدم که یکی از خانه بازیهای معروف تهران باز است و به آنجا رفتیم. جز ما یک خانواده دیگر آنجا بود و احوالات عجیبی داشتم. دیدن بازی کردن و سرگرم شدن پسرک خوشحالم میکرد اما خودم لحظهای که تنها میشدم توی خودم فرو میرفتم و فکر و خیالی بود که به سرم هجوم میآورد. بازی کردن با پسرمان را نوبتی کرده بودیم.
نوبت من بود ببرمش سرویس بهداشتی. از دسشویی که بیرون آمدیم انگار دستی نامرئی مرا به عقب هل داده باشد، ناخودآگاه پسرم را بغل گرفتم و پشتم را به در کردم. موج انفجار بود. انگار مغزم قدرت پردازش نداشت. همسرم از نزدیک دود انفجار را دیده بود اما انگار نخواست خیلی چیزی برایم بگوید فقط گفت همین جلو را زدند. بوی باروت آمده بود توی خانه بازی. از در پشتی خارج شدیم و تا خود ماشین دویدیم. بوی دود را میٰسوازند. شبیه بوی تفنگ ترقهای های بچگیهایم بود. تا به خانه برسیم چند جای دیگر را هم دیدیم که دود بلند شده است و از کانالهای خبری دنبال میکردیم که کجاها را زدهاند. تصمیم گرفتیم به مادرم چیزی از انفجار نزدیک خانه بازی نگوییم.
غروبها هم به مسجد میرفتیم. اهل مسجد و نماز جماعت نیستیم اما انگار آن روزها نیاز داشتیم به باهم بودن. پسرک هم مشغول میشد و یک ساعت بیشتر سرش گرم بود و یک ساعت دل ما هم گرمتر.
باغ کتاب رفتن را باز هم تکرار کردیم و هر کاری میکردیم یادمان برود الان جنگ است و موشکها و ریزپرندهها و جنگدهها برفراز آسمان شهرند.
به اصرار دوستم به شمال رفتیم. گفتیم میرویم پسرم کمی از سر و صدا دور باشد و آب و هوا عوض کنیم اما من اصلا حال خوبی نداشتم. عذاب وجدان دو دستی بیخ گلویم را چسبیده بود و میگفت: «شهر را ترک کردهای و سنگر خالی کردهای آمدهای بین درختان چه کار؟» دور بودنم از مادرم هم داشت اذیتم میکرد اما عوضش میدیدم حال پسرم خوب است و حسابی مشغول حیوانات و درختان و محیط شده و به قول معروف ز غوغای جهان فارغ.
دو روز بعد جنگ تمام شد و آتش بس اعلام شد. باورم نمیشد به این زودیها تمام شود. جنگ که تمام شد انگار به من اجازه دادند لباس قوی بودن را از تنم در بیاورم و با خیال راحت ضعیف باشم و نوبت من باشد که بترسم و به کسی فکر نکنم.
تمام آن دوازده روز تلاشم این بود که خانواده را سرپا نگه دارم، فضا را تلطیف کنم و زندگی ببخشم اما بعد از آن دوازده روز سپر انداختم و حتی نمیتوانستم از جایم بلند شوم، چه رسد به اینکه مثل قبل خانه را دسته گل کنم و هر وعده غذای تازه داشته باشیم و هر ساعت فعالیت جدید داشته باشیم.
برای اولین بار در زندگی دستم روی پسرم بلند شد، آن هم بخاطر یک اتفاق کاملا بیاهمیت. هنوز آن لحظهای که با بغض و بهت برای پدرش تعریف کرد چه اتفاقی افتاده از جلوی چشمم کنار نرفته است. خوب یادم میآید که بعدش به او گفتم:« نه مامان و نه بابا و نه هیچ کس دیگری اجازه دست بلند کردن و آسیب زدن به تو را ندارد.» این کمترین درس جنگ بود ولی انگار خودم یادم رفته بود.
خوب میفهمیدم که این بیطاقتی بخاطر شیطنتهای پسرک نیست، بخاطر قوی و محکم ایستادن در خانواده و خم به ابرو نیاوردن میانه جنگ بود و حالا بعد از جنگ انگار ذخیره صبر و همراهیام تمام شده بود. باور کنید دوازده روز بیشتر بود. خیلی بیشتر. این عددها و رقمها از سختی و فشارش کم میکند و بیاهمیت جلوه میدهد. دوازده روز بند زدن زندگی کار راحتی نبود. انگار آتشبس برای من تازه شروع جنگ بود؛ جنگی خاموش درون خودم، با دستی که یکبار خطا کرد و دلی که هنوز از شرم آن لحظه میلرزد.
ما توی خانه تلویزیون نداریم، یعنی داریم ولی نه به برق وصل است و نه آنتن دارد. مجبور شدیم بخریم. قبل عروسی بود و زورمان به بزرگترها نرسید که میگفتند خانه بدون تلویزیون نمیشود. آن موقع زورم نرسید اما بعدش نگذاشتم پسرم جلوی تلویزیون بزرگ شود و خانه با پس زمینه دائمی صدای آن باشد و سر هر وعده غذایی تلویزیون دائم روشن باشد و عضوی از ما باشد. اتفاقا پسرم هر روز کارتون پهلوانان را میبیند که از تولیدات خوب صدا و سیماست و طرفدار دو آتشه اسکندر و تیمورو گزمههاست.
به من زنگ زدند گفتند بیا تلویزیون برنامه داریم، کارشناس بخش انسانی با تو. گفتم من که خودم تلویزیون نمیبینم، بلند شوم بیایم چه کار؟!
آخر سر متقاعدم کردند که تلویزیون بینندههای خودش را دارد و هنوز اندک اثرگذاری دارد.
آن سمت استودیو ایستاده بودم و منتظر بودم دوربین بیاید روی من بچرخد که مجری یکی از پیامکها را میخواند و میگوید: «من گوشی هوشمند ندارم وارد ربات شما بشوم و درخواست بدهم کتابهای استفاده شده سال قبلیها را بگیرم که بتوانم با آن درس بخوانم، فقط از تلویزیون برنامه را دنبال میکنم و خیلی چیزها یاد گرفتهام.» همان جا سرجایم وا میروم. مگر میشود در این زمانه کسی گوشی هوشمند نداشته باشد؟! ریل و ترند و این چیزها را نداند؟! انگار که شده!
همه منبع کسب اطلاعات این بچه همین تلویزیون است. رشتهها و دانشگاهها و مهارتها و آینده شغلیها را از همین قاب میشناسد.
این بچهها برایم عزیزتر از بچههای توی اینستاگرام و تلگرام و روبیکا و
شادن. من خودم مخاطب تلویزیون نیستم درست، اما آن نوجوانی که همه دسترسیاش به دنیا همان قاب تلویزیون است رو باید دریابیم. راحتتر ارتباط میگیرد و دنبال میکند، این بچه قلاب اول ریل و اسکرول پشت هم و ترندها را دنبال نکرده و حالا چشم دوخته به صفحه تلویزیون.
راستی چقدر دلم برای تلویزیون سالهای کودکی و نوجوانیام در دهه هشتاد و نود تنگ شده است. سالهای سریالهای خانوادگی و برنامههای جذاب.
یادش بخیر عید نوروز مشهد که میرفتیم، تلویزیون کوچکی را با خودمان میبردیم مبادا سریالهای مهران مدیری و رضا عطاران و … را از دست بدهیم.
ماشاءلله به مرام و همت امثال محمدرضای ارکان که میآید و برنامهای مثل #برو_پی_کارت میسازد که کاسه کوزه اطلاعات قطره چکانی که آخرش به پول میرسد را خراب کند و یک تنه بچهها را آماده کند بروند پی کارشان.
خوشحالم که من هم جزء خیلی کوچک این تیم بودم و فرصت این را داشتم که در این فصل کنار بچهها باشم.
صدایش میکنم محتوایی که نوشتهام را بخوانم که میبینم همانطور روی مبل موبایل به دست خوابش برده. بلند میگویم«خب، تو این مرحله تو رو از هم دست دادیم، بخواب جانم. فردا باهات چک میکنم.»
میخواهم بلند شوم که من هم بخوابم اما یادم میافتد باید صبر کنم لباسها را پهن کنم، بعد. باید تمام قرصهایی که از صبح نخوردهام را یک جا بخورم و حتما لحظه آخر پسرم را دسشویی ببرم.
امشب توی ماشین گفتم فکرش را هم نمیکردم وسط این همه سختی یاد بگیرم چطور از چیزهای کوچک زندگی لذت ببرم و به خودم یادآوری کنم که خوشبختم.
در توصیف این روزها همانقدر برایتان بگویم که انگار سنگی بزرگ روی سینه دارم که نفس کشیدن ساده را هم برایم دشوار کرده اما حالا باید با این سنگ روی سینه از میان یک بیابان بیآب و علف بگذرم. به مادرم گفتم گره این داستان که باز شد استوری میگذارم و مینویسم «بالاخره سنگ لحد رو از سینهام برداشتن، خدایا ممنونم صدام رو شنیدی.»
به تمام سختیهای قبل از این پوزخند میزنم که شوخیتان گرفته؟ اگر شما سختی بودید، این یکی را چه میگویید؟
حالا به جای اینکه زودتر بلند شوم لباسها را پهن کنم، یک مشت قرصم را بخورم، کار پسرک را انجام دهم که کله سحر قرار است روی سینهام شیرجه بزند، نشستم اینجا از سختی و این جور چیزها مینویسم.
دوست عزیزی را امروز دیدم که مادرش بیمار شده بود، یادم افتاد همین که مادرم سالم است و در قید حیات یعنی خوشبختم. اینکه لباسی شسته شده و خانهای شلوغ پلوغ است یعنی زندگی جریان داشته. اینکه وسط شلوغترین دقایق به نقطهای خیره میشوم و بقیه صدایم میکنند و جا میخورم، یعنی هنوز زندهام و این سختی هم یعنی فرصت نفس کشیدن دارم.
امیدوارم سختی این روزها تمام که شد، بگویم این یکی را هم پشت سر گذاشتم، هر چند به قیمت سفید شدن موها و حال بد روزها و شبها ولی گذشت، درست شد، گره ما هم باز شد. زندگی همین است دیگر.
همین که مادرم سلامت است و در قید حیات، یعنی میشود به زندگی ادامه داد. میدانم بعد از آن هم دیگرانی بودند و هستند که ادامه میدهند و من هم ادامه خواهم داد ولی دلخوشی امشب همین یک نعمت بزرگ هم باشد، برایم کافی است.
بروم لباسها را پهن کنم که دیر وقت است. شما هم دلتان خواست دعایم کنید که محتاجترینم.
شبت بخیر، غمت نیز.
یک روز مأموننزد امام رضا (ع) آمد و گفت:
«از این همسرم فرزندی ندارم.»
امام دعا کردند و فرمودند: «به دنیا خواهد آمد.»
و یک سال بعد، فرزند مأمون به دنیا آمد.
وقتی این روایت را خواندم، خودم را در کنار شما دیدم. مأمون دشمن بود، اما دست خالی برنگشت. پس من که عمری است شما را دوست داشتهام، چطور میتوانم ناامید باشم؟
من در حرم شما بزرگ شدم، قد کشیدم، آرام گرفتم. هر جا گرهی بود، جز شما را صدا نزدم. هر وقت دلم گرفت، جز به حرم شما پناه نبردم.
میدانم که کرم شما بالاتر از آن است که روی مرا زمین بزنید؛ شما همان امامی هستید که دشمن هم از مهربانیتان بینصیب نماند.
برای من، شما امام مهربان بچهآهوها هستید.
این بار هم دست رد به سینه ما نزنید؛ ما مستأصلتریم از مأمون، و دوستدارتر از او…
ببین عزیزم، سختیاش که سخته ولی مشکل اینجاست که تو فکر میکنی سختیها فقط مال توئه و بقیه دارن هر روز عشق و حال میکنن. تو فکر میکنی فقط تو مریضیهای عجیب میگیری، فقط تو بیپولی میکشی، فقط تو از تو یه چاله میافتی تو چاله بعدی، فقط تو حوصله یه روز جدید رو نداری، فقط تو لیوان از دستت میافته میشینی زار میزنی، فقط تو بعضی روزها دلت میخواد اصلا به دنیا نیومده باشی، فقط تو حس میکنی هیچکی تو دنیا حالت رو درک نمیکنه، فقط تو میترسی تو تنهایی بمیری، فقط تو میترسی کارت رو از دست بدی، فقط تو روابط تو گند میخوره و …
یه روز که بشینی پای حرف چهارتا آدم دیگه، میفهمی نه جونم. اینطوریا هم که فکر میکنی نیست. بقیه هم واسه گذروندن خرج و مخارج زندگیشون اسنپ کار میکنن، بقیه هم از این دکتر به اون دکتر میرن، بقیه هم درست وسط حال خوب و خوشیشون گند میخوره به همه چی، بقیه هم اونی که دوستش دارن دوستشون نداره، بقیه هم خیلی وقتها دلشون نمیخواد ریخت بچهشون رو ببینن، بقیه هم …
وقتی فکر کنی فقط خودتی و داری تنهایی همه این روزهای سخت رو پشت سر میذاری، آره خیلی سختتر میگذره ولی وقتی ببینی بقیه هم دارن بیصدا با چه چیزایی دست و پنجه نرم میکنن، میفهمی تنها نیستی و این دردها فقط مال تو نیست.
اه، دیگه خسته شدم از دستت. از دست تو معمولی. از دست توی خوب. از دست تویی که فوقالعاده نیستی. بله، درست شنیدی. فوقالعاده نیستی.
چیه؟ خوشت نیومد؟ نوش جونت بشنو ولی تو فوقالعاده نیستی،همینی که هست.
تو فقط یه آدم معمولی هستی که قد ورزشکارها هیکل نداره، قد مدلها قیافه نداره، قد نخبهها نبوغ نداره، قد استادهای دانشگاه تالیف نداره، قد کارآفرینها اعتبار و نوآوری نداره، قد بیزینسمنها درآمد نداره، قد آشپزهای حرفهای دستپخت نداره، قد ادیبها قلم نداره، قد بلاگرها سلیقه نداره و… یه عالمه چیز نداره.
همه چیزت معمولیه بابا. گندت بزنن.
پاشو جمع کن خودت رو، میخوای تا آخر عمرت یه آدم معمولی خالی بمونی؟! تو باید فوقالعاده باشی، تو باید همه اینهایی که گفتم باشی. بنظرم به اندازه کافی تلاش نمیکنیها؟! یه ذره از بقیه یاد بگیر، اگه بقیه دارن زندگی میکنن تو داری چیکار میکنی؟!
جنگ هم که شد، اولین کاری که کردم مرتب کردن خانه بود. سختی که میآید، خانه باید مرتب باشد.
خانه خط مقدم است. چه در جنگ، چه در مشکلات و چالشها و چه در جدالها و کشمکشها. خیالت از خانه که راحت باشد، پناهگاه که داشته باشی، راحتتر میتوانی به بقیه مشکلات زندگیات فکر کنی.
من در روزهای خوب و آرام زندگی خیلی به مرتب بودن خانه دقت نمیکنم. آنقدر همه چیز خوب هست که شلوغی گوشه هال به چشم نیاید و کاری با آن نداشته باشیم ولی وقتی مشکلات از جای دیگر سرریز کردهاند، تحمل شلوغی کابینت و لک زعفران کار راحتی نیست. میشود پر کاه روی شتر که او را زمین میزند.
مشکلات مال مامان و باباست. بچهها دنیای خودشان را دارند. خانه باید امن باشد، روتینها باید به جا باشد، زندگی باید جاری باشد حتی اگر مامان و بابا دارند زیر باز مشکلاتشان دست و پا میزنند.
هنر والدگری فقط غذا دادن و مراقبت و آموزش کنترل خشم نیست. باید بتوانی گرمای خانه را متعادل و قابل زیست نگه داری. باید مراقب احوالات خودت و بچهها باشی که خیلی نوسان شدید نداشته باشد. خودت نوسانها را به جان بخری و یک جریان متعادل به خانه بدهی.
خانه توی سختیها باید امید اول و آخر باشد. چی بهتر از آب خنک توی گرمای تابستان و تخت مرتب بعد یک روز شلوغ و لباسهای شسته شده برای یک روز تازه؟!
همین مراقبتهای کوچک گاهی ما را از مرز فروپاشی عقب میراند. گاهی فشار مشکلات آنقدر زیاد میشود که زورت به هیچ چیز جز سابیدن کف سینک و برق انداختنش نمیرسد.
زندگی را باید ادامه داد، مخصوصا با بچهها و بخاطر بچهها. زندگی را باید با همه سختیها و فشارهایش با تشریفات برگزار کرد. اولین و آخرین فرصت ما برای زندگی همین روزهایی است که سپری میکنیم، حتی با وجود سختی.
پسرم هر بار که چیزی از ما میخواهد و نه میشنود، مادربزرگش را صدا میکند. با تمام وجود گریه میکند و میگوید «ماحنا»
مثلا چند روز پیش از من درخواستی کرد، نه گفتم و پدرش هم مخالفت کرد، یکهو گریه سر داد و بلند بلند مادربزرگش را صدا میکرد که بیاید و او را به مراد دلش برساند.
یک جور دلگرمی دارد که اگر همه نه بگویند، یک نفر هست که به باب دلش راه بیاید.
دعای بیست صحیفه سجادیه را میخواندیم، رسیدیم به یک عبارتی که میگفت: اللَّهُمَّ أَنْتَ عُدَّتِي إِنْ حَزِنْتُ.
در توضیح کلمه عُدة استاد برایمان گفت که یعنی ذخیره روزهای مبادا، آن پساندازی که کنار گذاشتی و خیالت راحت است یک روز اگر گیر کردی، میتوانی سراغش بروی.
امام سجاد به خدا گفته من اگر غمگین شدم، تو ذخیره روزهای مبادای منی.
شبیه ماحنا گفتنهای پسر من، هر جا که ناکام شود و ناراحت شود.
یعنی غم آمد سراغت، یک خدایی هست که دلت را گرم کند و بدانی کارت گیر نمیکند.
وَ أَنْتَ مُنْتَجَعِي إِنْ حُرِمْتُ
اگر همه محرومم کنند، اگر بروم در لیست سیاه همه، باز تو هستی که پیشت بیایم. باز تو هستی که پناه من باشی.
در ادامه فراز باز هم از این چیزها میگوید.
اگر همه با من قهر کردند، اگر همه از من رو برگرداند، اگر همه چیزم بر باد رفت، اگر بیچاره هم شدم، تو هستی. تو برایم جبران میکنی، تو برایم چاره میسازی.
برای پسرک من فرقی نمیکرد مادربزرگش هزار کیلومتر با او فاصله دارد و نمیتواند ما را راضی کند از دم حرم امام رضا برایش بستنی بخریم اما با صدای بلند او را میخواست، جایی ته وجودش باور داشت اگر ناراحت و محزون و ناامید شود، ماحنایش هست.
خدایا! من هم باور دارم تو از ماحنای پسر من مهربانتر و دلسوزتر و همراهتری، تو زورت به همه در همه جای دنیا میرسد. خودت سختیها و حال بدیهای این روزها را برای ما جبران کن. خودت هر جا کم آوردیم، برایمان بساز. خودت هر جا شکستیم، محکممان کن. هر جا خراب شد، خودت درستش کن.
دورترین خاطرهای که از کودکیم دارم مربوط به ترس از تمام شدن آب است. هنوز تصویر دبههای پر شده کنار حمام و دسشویی توی ذهنم پررنگ است.
شاید به خاطر همین است که هنوز با لگن حمام میکنم و تفکرات فلسفیم را برای زیر دوش نگذاشتهام. شاید برای همین است که حتی با موهای خیلی بلند حمامم بیشتر از پانزده دقیقه طول نمیکشد.
میشود آب را بست و هر مراقبت و شامپو و کرمی که لازم است استفاده کرد و بعد در نهایت آبکشی کرد.
البته اعتراف میکنم هر روز به حمام میروم، ولی کوتاه و با لگن که خیالم راحت باشد آب اسراف نمیشود.
ماشین لباسشوییمان به قد لباسهای موجود آب مصرف میکند. یک جوراب انداخته باشی، قد یک جوراب آب مصرف میکند. با این حال سعی میکنم لباسها را بیشتر تمیز نگه دارم و از مامهای ضد تعریق و عطر استفاده کنم و تمیز لباسها را بپوشم که زود نیاز به شستن نداشته باشد.
با دست ظرف نمیشورم، چون میدانم با ماشین ظرفشویی آب خیلی کمتری مصرف میشود. چند روز صبر میکنم ماشین پر شود تا برای دو تا دانه بشقاب، آب شرب را حرام نکنم.
پسرم خوب با مفهوم اسراف آشنا شده است و به دستش که کف میزند، آب را میبندد تا توی فاصله شستن دستها آب بیخودی باز نباشد.
هر کس سهمی دارد توی مدیریت منابعی که داریم. میدانم بعضیها توی خانههایشان وان و استخر و چه و چه دارند اما من یاد گرفتهام در هر موقعیتی به سهم خودم توجه کنم. من مسئول اعمال خودم هستم و پاسخگوی همانها. الان هم اینها را نمینویسم که بخوام پز بدهم. پز دادن چه؟! میخواهم ایدههایم برای مدیریت آب را بگویم شاید یک نفر الهام گرفت، شاید یک نفر بیشتر توجه کرد، شاید کسی ایدههای بهتری برایمان داشت.
با غر زدن کاری پیش نمیرود. هر چند بیآبی ترس بزرگ من از کودکی است و یادم میآید که روزگاری آب هم قطع میشده ولی میخواهم برای ترسم قدمی بردارم.
بعد از اینکه خیالم راحت شد به سهم خودم اسراف نمیکنم، دست به دعا بر میدارم که خدایا برای مردمان این سرزمین کمبود آب و برق و منابع دیگر را ننویس.
به ما رحم کن.
و بعد به خودم یادآوری میکنم خاک این سرزمین روزهای سختتر از این هم پشت سر گذاشته اما سرفراز به دست تو رسیده. روزهای سخت را پشت سر میگذاری، فقط یادت نرود این بین زندگی کنی که این تنها فرصت توست.
پسرکم را با سلام و صلوات قبل از ساعت ۹ خواباندم که با تمرکز سر کلاس حاضر شوم. میز را از گوشه اتاق آوردم داخل هال تا گرما هلاکم نکند. بلکه باد کولر و پنکه همزمان خنکم کند، غافل از اینکه باد نوبهاری سعدی بنا بر مطبوع کردن فضا داشت.
گفتم نو بهار، یادم افتاد چقدر دوست دارم دختری داشته باشم و بهار صدایش کنم.
شبیه روزهای مدرسه انگار که ردیف اول نشسته باشم، تایپ میکنم و مینویسم و با ذوق همسرم را صدا میکنم که استاد نام مرا صدا کرد، شنیدی؟
غزل سعدی را در دفترم مینویسم و با خود میگویم اگر طول هفته ابیات را مرور کنم، یک غزل حفظ خواهم کرد. چقدر خوب میشود اگر هر جلسه سعدی را به خط خودم بنویسم و برای بچههایم به ارث بگذارم.
دلم میخواهد بزرگ که شدم، نویسنده شوم. بعد از روزهای پرالتهاب جنگ، خیلی آشفته بودم و گمان میکردم باید سوگواره بنویسم و روایت کنم از ظلم و جور روزگار که بر ما ایرانیان روا داشتهاند اما انگار سعدی آمد شبانه در گوشم گفت اگر میخواهی بنوبسی از زندگی بنویس. از بدیهیترینها بنویس و قصه بگو و یادت باشد کلمه است که میماند.
در بین ابیات از روزمره کنده میشوم و میگویم اگر ایران برایت عزیز است، شاید سعدی نشوی اما میتوانی کلمات سعدی را حفظ کنی. میتوانی کلمات سعدی را برای پسرت به یادگار بگذاری. کلمات بیگانه بدتر از موشکها و اف سی پنجها افتاده به جان ایران عزیزت.
از عشق بازی سعدی خوشم میآید. برای معشوق ناز میکند، خواهش میکند، تمنا میکند.
در گلستانش پند میدهد. انگار صفحه توییتر دارد. خلاصه و موجز نصیحت میکند. میخواهی بدتر از قارون نشوی، ببخش. مال خودت که نبوده، خدا داده تو هم به بندهاش بده.
بوستانش بیشتر قصه میگوید. روی ابیات موج سواری میکنی، قند میمکی.
استاد مشارکت میطلبد، ذوق میکنی، جواب میدهی، درست میگویی، کیف جواب دوستانت را میبری.
ساعت را نگاه میکنی. ای بابا، به پایان کلاس نزدیک میشویم. با خودت میگویی کاش کنکور و طراح تستها از ادبیات یک غول بزرگ نمیساختند و ده سال بین تو و سعدی فاصله نمیانداختند.
کاش میشد تمام عزیزانم را در دوره ثبت نام کنم بشینیم دور هم کیف کنیم و لذت ببریم و سعدی بخوانیم.
چه خوب که پسرک خوابیده است و میتوانم سر حوصله این متن را بنویسم.
عجب شب نابی بود، به روزمره برمیگردیم.
ما هیچ وقت آنسوی قصه را نمیدانیم. ما نمیدانیم وقتی به زنی که در آرزوی داشتن فرزند است، توصیه میکنیم حتما بچهدار شود تا دیر نشده و او در جواب فقط میگوید انشاءلله و باقی حرفش را با بغض قورت میدهد و نمیگوید چند سال است از خدا فرزندی خواسته و خیلی تلاش کرده است اما روزیاش نشده.
وقتی از بالا به پایین جوانی نگاه میکنیم و با تعجب میپرسیم چرا ازدواج نمیکند؟ در جواب به ما میگوید نمیخواهد و ما صدای شکستن دلش را نمیشنویم که میگوید کسی مرا نخواست، من خواستم، او نخواست.
وقتی به مادری میگوییم چرا بچهات را فلان کلاس نمیبری و برایش فلان بازی را نمیخری، خبر نداریم این ماه برای اجاره خانهاش یک تکه طلا فروخته و کار شوهرش بدجوری به هم ریخته است و خودش به اندازه کافی عذاب وجدان مادر بد بودن دارد.
ما آنسوی قصهها را نمیدانیم ولی گمان میکنیم از همه چیز باخبریم، پس اجازه داریم حکم صادر کنیم، نسخه بپیچیم و دست خلق الله بدهیم.
ما نمیدانیم چند نفر بعد این توصیههای به ظاهر دلسوزانه ما سر در بالشت فرو کردهاند و بیصدا اشک ریختهاند…
ما از آنسوی قصه هیچ کس خبر نداریم.
اگر بخواهم برای پسرم داستان یک قهرمان را تعریف کنم، سراغ سوپرمن و اسپایدرمن نخواهم رفت. برای پسرم از مردی میگویم که هر کجا آدمهای بد بودند، خودش را میرساند تا آدم بدها را بکشد و مراقب ما باشد.
برای پسرم میگویم ما یک مرد بزرگ و مهربان و قوی داشتیم که نمیگذاشت آدم بدها نزدیک ما بشوند و میرفت توی صحرا و کوه و بیابان با آنها میجنگید. او آنقدر مهربان بود که حتی سعی میکرد آدم بدها را هم کمک کند و ببیند چرا دارند کارهای بد بد میکنند.
مثلا توی ایران بعضی آدمها گول خورده بودند و آدم بد شده بودند و چیزهای خطرناک با خودشان داشتند، بهشان میگفتند اشرار. قاسم سلیمانی نگذاشت آنها چیزهای خطرناکشان را همه جا ببرند و دعوایشان کرد و با آنها مبارزه کرد و همهشان را شکست داد و بعد به آنها گفت به شما یک کار خوب میدهم که دیگر سراغ کارهای بد نروید.
بعد دستی به سر پسرم میکشم و میگویم مامان جان! یک آدمهای خیلی بدجنسی بودند که خیلی خیلی کارهای بد میکردند و آدمها را اذیت میکردند. اسمشان داعش بود و قاسم سلیمانی حساب همهشان را رسید و نگذاشت دیگر کسی را اذیت کنند و همهشان را نابود کرد. و در جواب سوال پسرم لبخند میزنم و میگویم بله! او خیلی قوی بود عزیز مادر. تو هم میتوانی یک روز مثل او شوی و همه آدم بدها را نابود کنی و با آدمهای خوب مهربان باشی.
تازه برایش تعریف میکنم قاسم سلیمانی چقدر با مادر و پدر و بچهها و خانوادهاش مهربان بود و چقدر آنها را دوست داشت، مخصوصا بچهها را. بعد دستهای پسرم را میگیرم و به او میگویم تو هم پسر شجاع من هستی و تو هم روزی مرد بزرگی میشوی که با آدم خوبها مهربانِ مهربانی و کاری میکنی آدم بدها از تو بترسند.
بعد آه میکشم و میگویم اگر در همه جا ما یکی مثل قاسم سلیمانی داشتیم که اینطور با دل و جان کار میکرد، ایران گلستان بود. میخواهم یک روز تو هم با دل و جان کار کنی مادر! هر جا که هستی قاسم سلیمانیاش باشی.
اگر دست خودم بود برای هر خانهای یک جلد «قاسم» میخریدم و همه اهل خانه را وا میداشتم کتاب را بخوانند و برای بچهها ماجراهای کتاب را تعریف کنند.
کتاب «قاسم» به قلم مرتضی سرهنگی روایت شده است و استاد به خوبی توانسته برای ما قصه بگوید و ما را پای کتاب بنشاند. روایت کتاب اول شخص است. شاید مثل من با شک بروید سراغ کتاب که چطور میشود همه چیز را از زبان شهید نقل کرد و نوشت اما بعد که پای کتاب میروید هنر استاد سرهنگی را متوجه میشوید و پا به پای اتفاقات تلخ و سخت کتاب با راوی همراه میشوید.
کتاب خوشخوان و سبک است و صفحات به راحتی جلو میروند.
کتاب را در اوج جنگ تحمیلی ایران و اسرائیل شروع کردم تا برایم یادآوری و مروری باشد که ما روزهای سختتر از این را هم پشت سر گذاشتهایم و روایت جنگ هشت ساله در کتاب همزمان با اتفاقات تلخ تهران و ایران بود.
بسیاری از افراد و اسامی که در کتاب از آنها یاد میشد در روز اول جنگ تحمیلی ۱۲ روزه شهید شده بودند و این بغضی بود که باید با بین کلمهها و خطها جا میگذاشتی.
من از قاسم سلیمانی یک نام شنیده بودم و یک آوازهای که در جنگ هشت ساله کارهای زیادی کرده و در نابودی داعش دست داشته است. چیز بیشتری از زندگی این مرد نمیدانستم. اما بعد از کتاب قاسم فهمیدم نه تنها من، نه تنها تمام ایرانیان، نه تنها مردم منطقه مدیون این مردند که مردم جهان باید برای خدمتی که او در مبارزه با داعش کرد، قدردان او باشند. وصف جنایاتی که در سوریه و عراق اتفاق افتاده بود، میتوانست در ایران باشد اگر قاسم سلیمانی و یاران مدافع حرمش نبودند.
کتاب روزهای جنگ هشت ساله را خوب روایت کرده است و سعی کرده است گزارش نظامی ندهد و صادقانه از شکستها، دیدگاهها، نگاهها و پیروزیها بگوید. در ماجرای درگیری با اشرار و داعش هم تلاش شده بود که ما درگیر حواشی نظامی نشویم و بیشتر با احوالات و فضای حاکم آشنا شویم. در کتاب بیتعصب و بدون قضاوت روایت میکند نگاه قاسم سلیمانی درباره حوادث مختلف چه بوده است و چه واکنشهایی در پی داشته و قضاوت را به عهده خواننده میگذارد. متاسفانه کتاب حذفیات زیادی داشته است اما همین بخشهایی هم که مانده بود، تازه و روشنگر بود.
شاید هزینه کتاب کمی بالا باشد ولی به شما میگویم که ارزش دارد این کتاب را بخرید و در خانه داشته باشید و برای فرزندانتان از قهرمانیهای حاج قاسم سلیمانی بگویید.
خوبی دیگر کتاب هم این بود که ارجاعات زیادی به کتابهای دیگری که برای حاج قاسم نوشته شده بود داشت و شما با خواندن یک کتاب، از خواندن باقی کتابها بینیاز میشدید.
نکته مثبت و قابل توجه دیگر هم برای من، طرح جلد ساده این کتاب است.
انتشارات خط مقدم برای نوشتن این کتاب تلاش بسیار کرد و در این راه موانع زیادی را پشت سر گذاشت. برای انجام این مهم به این نشر عزیز خداقوت میگویم.
#کتاب_قاسم
#انتشارات_خط_مقدم
#مرورکتاب
وقتی زورم به زندگی نمیرسد، دوست دارم بروم سراغ کارهایی که یادآوری کند هنوز هم چیزهایی تحت اختیار من هستند. مثلا بیمقدمه رفتم سراغ کمد کتابها و مرتبشان کردم، ماشین ظرفشویی را چیدم، لباسها را شستم، دستشویی را برق انداختم. این کارها شاید خیلی ساده و روزمره باشند اما برای نماد ادامه جریان زندگی و در کنترل داشتن اوضاع است.
زورم به شرایط بیرون خانه نمیرسد، توی شیب هستیم اما حداقل توی این سختی کشیدن دلم میخواهد بوی نرم کننده لباس خانه را پر کرده باشد و روی کابینتها تمیز باشد و سفیدیاش چشم را بزند.
دلم میخواست الان بازی جور دیگری رقم میخورد اما انگار دست تقدیر برنامهی دیگری برایم داشت، پس با پسرم نقاشی میکشم. وسط نقاشی بلند میشود و میرود اما من مصمم مینشینم و کل صفحه را نارنجی میکنم تا به خودم بگویم یک صفحه کامل را رنگ کردی، چقدر لذت بخش.
با همسرم سنگین و عمیق حرف میزنم، حرفهایم شیرین نیست، بعد حرف زدن میوه میآورم. شاید شیرینی انگور و زردآلو تلخی مرا کم کند و یادآوری کنم هر چقدر هم حالم خوب نباشد اما ما باهم هستیم، قد یک میوه خوردن مشترک هم باشد خوب است.
یاد گرفتهام حالم که بد بود، نشستن و هیچ کاری نکردن بدترین راهکار ممکن است. با حال بد هم شده بلند شوم و سینک را بسابم و بعد دستمال بکشم که جای قطرههای آب نماند، حالم بهتر خواهد شد.
اصلا بزرگترین و سختترین کاری که برای یک زن تصور میکنم همین زنده نگه داشتن جریان زندگی برای خودش و خانواده است. هر زنی به گونهای میداند چطور نبض خانه را در دست بگیرد تا حال همه از چیزی که هست بهتر شود، حتی اگر در روزهای سخت باشند، حتی اگر زندگی سر ناسازگاری داشته باشد. گاهی سالاد شیرازی کنار غذا میشود منجی روز یک خانواده، گاهی یک گردش ساده و گاهی یک چایی خوردن خانوادگی.
تا اینجا زندگی به من نشان داد که شمار روزهای سخت کم نیست و کم نخواهد بود، در این بین من باید یاد بگیرم که زندگی کنم و زندگی بسازم. شاید تمام مسیر سربالایی بود، نباید لذت بردن از منظره را فراموش کرد.
فکرش را هم نمیکردم یک روز خود «زندگی» و گرم نگه داشتن خانه بشود مهمترین کاری که باید در جنگ و بعد از جنگ انجام بدهم.
یعنی اینکه بالشت مبلها را مرتب کنم و لباسها را از کف زمین بردارم و ماشین ظرفشویی را بچینم، فقط یک روتین یا عادت نیست. اعتراف بدی است ولی من به اینها عادت ندارم، به سختی انجامشان میدهم ولی انگار شکل این کارها برایم تغییر کرده.
میشد ناهار را سردستیتر گذراند ولی یک ظرف قرمه سبزی از ذخیره فریزر در آوردم. راستش وقت تازه تازه درست کردن نداشتم ولی همین که قرمه سبزی ناهار باشد، خودش خبر خوبی است. از هیچی بهتر است.
چند روزی حالم بد بود ولی دوباره سرپا شدم. ورزش را از سر گرفتم، فرشته نجات است این ورزش.
خودم را مجبور میکنم در جمع بروم و خانه تنها نباشم، از جایم بلند شوم و از خانه بیرون بزنم.
افسردگی را مثل کف دستم بلدم. زیست طولانی باهم داشتهایم ولی دیگر نمیخواهم مهمان خانه من باشد.
حداقل الان نه. الان وقت خمودگی من نیست.
من نمیتوانم پشت ضد هوایی بشینم و برای تمامیت عرضی کشورم بجنگم، من دانشمند هستهای نیستم، من آدم نظامی نیستم و چیزی از استراتژیهای جنگی نمیدانم ولی میتوانم برای حفظ مرزهای کشورم خانه را مرتب کنم، یک وعده غذای تازه درست کنم، با پسرم ژله درست کنم، میتوانم بروم توی مجلس روضه شرکت کنم ، میتوانم برای خودم قهوه درست کنم، میتوانم…
دشمن با اف سیپنجش نمیتواند خاک کشور من را تکه تکه کند، کارش اینطوری پیش نمیرود.
دشمن دنبال ناامید کردن من است. دنبال این است که دست از زندگی بردارم.
دشمن دلش یک ایرانی شاد و امیدوار نمیخواهد.
تاسیسات هستهای را بمباران میکند ولی میداند کاری را پیش نمیبرد، به سختی اما دوباره میسازیمش.
آنچه برایش اهمیت دارد بمباران کردن امید و انگیزه ما برای زندگی توی این خاک است، اما کور خوانده. اینجا خاک سرزمین من است و تا جان در بدن دارم قول میدهم چراغ امید را در خانه خودم روشن نگه دارم.
مشکل اقتصادی و فرهنگی داریم؟! بله.
اینها را بین خودمان حل میکنیم.
اما حالا میدانم خط مقدم من چیست.
حال هر تعداد آدم را که بتوانم در اطرافم خوب نگه دارم، انگار پشت ضد هوایی نشستهام و ریز پرنده منهدم کردهام. چه بسا کارم مهمتر و بزرگتر هم باشد.
شبهای رودروایسیداریه. روم نمیشه بگم گره به کارم افتاده. روم نمیشه گلایه کنم بگم «تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد، حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد.»
با امام حسین رودروایسی دارم. سرم پایینه. دعا کردن محرمها سختتره. روم نمیشه جلوی اون حجم مصیبت و سختی که به امام حسین و خانوادهاش گذشته، بگم من اینجا یه کار دم دستی دارم که یه نگاه بندازی گرهاش باز میشه.
روضهخوان که میخوند، داشتم فکر میکردم چقدر برای زدن حرف حق و دفاع از حرف درست هزینه دادهان. حالا من جلوی اون همه عظمت بیام بگم دورت بگردم من یه آدم معمولیام، شرمنده روی ماهت هم هستم جلوی این همه غصه شما هنوز زندهام. روم سیاهه ولی آقا جان من برم کجا دستم رو دراز کنم؟! من برم به کی بگم کارم گیره؟! من شکایت سختی این روزهام رو پیش کی ببرم؟!
پیش شما نیارم پیش کی بیارم؟!
شما کمکم نکنین کی کمکم کنه؟!
کشتی شما قد دو سه نفر بیشتر جا نداره؟! به جان علی اصغرت کارم گیره. دارم دست و پا میزنم، هی سرم میره زیر آب میرم پایین، یه لحظه وسطش نفس میکشم دوباره میرم زیر آب. میشه منو سالم برسونی به ساحل؟!
آقا جان، میدونین چی باعث میشه با سر پایین هم شده حرفم رو بزنم؟!
آخه برای شما کاری نداره گره از کار من باز کنین…
ارباب شدی که رو به هر کس نزنم دیگه دورت بگردم.
بنده نکند تو را صدا، کی رو بکند صدا…
یه نگاه به ما هم بکن.
ما جز خودت کسی رو نداریم.
من دختر ندارم. پسر سه سال و نیمه دارم. بابای پسرم خیلی روی پسرمان حساس است. وای از روزی که مریض بشود، دردش بگیرد یا کسی با بیاحترامی با او رفتار کند. دیشب تذکر داد جلوی دیگران نباید حرمت بچهمان از بین برود.
همه به میگویند دختردار شود چه میکند این مرد. میترسم دختردار شویم. میگویند باباها روی دخترهایشان حساسند. موی دختربچهها خط قرمز باباهاست.
باد محکم صورتشان را نوازش کند، صورتشان قرمز میشود. مثل برگ گل لطیفند.
پسرم زمین که میخورد یا زخمی میشود همه میگویند اشکال ندارد، پسر است.
ولی وای از آن روزی که دختری زمین بخورد، مویش را بکشند، گوشوارهاش…. بگذریم…
وای از آن روزی که پدری ببیند دخترش اشک بریزد.
گفتم که، من دختر ندارم. وقتی انقدر روی پسرم حساسم، امان از روزی که دختر داشته باشیم.
خدا میداند بابایش چقدر نازش را بکشد. چ
راستی رقیه هم هم سن و سال پسر من بود، نه؟!
قبلترها گفته بود حال انسان غربی با احوالات انسان شرقی تفاوت بسیار دارد. راست میگفت.
انسان غربی همه چیزش روی برنامه و تحت کنترل است. منتظر چیز عجیب غریب و ترسناکی نیست. همه چیز یک ثبات نسبی دارد.
انسان غربی درد نمیفهمد چیست.
امیدوارم بهشان برنخورد ولی واقعا درد نمیداند چیست.
انسان شرقی انعطاف، تاب آوری، مقاومت و حماسه است. باید هر لحظه آماده باشد خودش را برای هر اتفاقی آماده کند، تاب بیاورد و ادامه بدهد.
کسی با انسان غربی کاری ندارد، ولی با منِ انسان شرقی دشمناند، دوستم ندارند، از بودنم معذبند.
خیلی سعی کردیم به آنها نشان دهیم ما شرقیها گرم و مهربان و مهماننوازیم ولی فایده ندارد.
غربِ یخ و سرد و بیعاطفه برایش اهمیتی ندارد.
ما شهید دادیم، خانه خراب شدیم، ترسیدیم، به ما تجاوز شد، به کتف کدام انسان غربی بود؟!
کجای دنیا خبر از نوزاد دوماههای دارد که الان زیر خاک است؟! چه کسی حال آن مادر را درک میکند؟!
منِ انسان شرقی تروریستم؟!
من دانشمند کشتهام؟! من بچه کشتهام؟! من خانه خراب کردهام؟!
من انسان شرقیام، شرقی غمگینم چون نمیتوانم نباشم. سرشتِ من با داغ گره خورده است. من «درد» میفهمم چیست. من «وطن» میفهمم چیست. من «دفاع» میفهمم چیست. پای حقم میایستم، تا چشمان در بیاید و ببینند انسان شرقی کیست و چه حماسهها
میآفریند.
انسان غربی مشغول زندگی آرام و روتیندار و بیسر و صدایش باشد و خریدش را بکند، مشروبش را بنوشد، کارش را بکند. حالا ما اینجا تکه تکه هم بشویم، انسان غربی را چه ملال؟!
وقتی توی خانه همه مریض میشوند، من آخرین نفر مریض میشوم. انگار بدنم میداند باید صبر کند همه خوب شوند تا بعد نوبت من بشود.
حالا هم همین شده. انگار ۱۲ روز گذشته بیش از حد توانم قوی بودم و حالا که انگار فرصتش پیدا شده، خالی کردهام.
تمام توان و تلاشم را کردم پسرم کمتر بترسد، آسیب نبیند و مثل قبل مشغول باشد و چیزی از جنگ نفهمد.
بارها تصور کردم چیزی به خانه ما اصابت میکند، حالا اسمش موشک است، ریز پرنده است، پهباد است، هر چی؛ تصور میکردم چیزی به خانهمان میخورد و من خودم را سپر میکنم تا پسرم زنده بماند و از زیر آوار سالم پیدایش کنند.
بارها تصور کردم دیگر نیستم و میمیرم و همه چی تمام میشود. پسرم بعد من چه میکند؟! کاش همه باهم برویم.
میگویند آتش بس است و دیگر خبری نیست ولی تازه حال بد من خودش را نشان داده.
امروز به همسرم گفتم حتی نمیخواهم صدای پسرم را بشنوم. کنترل اعصاب و خشمم را ندارم، کوچکترین شیطنتش اعصابم را به هم میریزد. بارها در ذهنم همه را از دست دادم و الان که تمام شده ذهنم آرام نمیشود.
خستهام. قد ۱۲ روز تلاش برای بقا و عادی نگه داشتن شرایط خانه و خانواده خستهام. این ۱۲ روز قد ۱۲۰ روز نشخوار فکری کردهام.
دلم میخواهد فقط یک گوشه کز کنم و بخوابم.
دلم نمیخواهد به هیچ چیز دیگری فکر کنم و هیچ کاری بکنم.
شبیه وقتهایی که خانواده از مریضی درآمدهاند و سرحال شدهاند اما من تازه افتادهام زیر پتو و لرز کردهام.
