فلسفه تحلیلی
رفتن به کانال در Telegram
◆کانال آموزشی انجمن علمی فلسفه علم شریف ◆ @NDjmi
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
901
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
901
◆ کتاب فلسفه ورزیدن: از کنجکاوی معمولی تا استدلال منطقی، نوشته تیموتی ویلیامسن
◈ بخش ۴: ایضاحِ مفاهیم
◈ مترجم: محسن زمانی
#فلسفهـورزیدن
⚪️[for all levels]
🆔 t.me/analyticphil
901
◆ تاریخچه متافیزیک
◈ در اینجا قصد دارم یک تصویر بسیار کاریکاتوری از تاریخچه متافیزیک ارائه کنم.
۱) دوران باستان
متافیزیک در غرب با فیلسوفان پیشاسقراطی آغاز شد. متفکرانی مانند تالس، هراکلیتوس و پارمنیدس به دنبال «آرخه»یا اصل بنیادین جهان بودند. پارمنیدس با تمایز میان بودن و نبودن و انکار واقعیتِ تغییر، یکی از اولین و رادیکالترین مباحث متافیزیکی را مطرح کرد.
اما این افلاطون و ارسطو بودند که متافیزیک را به عنوان یک رشته منسجم بنیان نهادند.
◈ افلاطون : با نظریه مُثُل ، جهان را به دو قلمرو تقسیم کرد: جهان محسوس و متغیر که با حواس درک میشود و جهان معقول و پایدار که جایگاه مُثُل یا ایدههای کامل است. برای افلاطون، واقعیتِ حقیقی در جهان معقول قرار دارد.
◈ ارسطو : ارسطو، ضمن نقد استادش، متافیزیک را به دو معنا (اخص و اعم) به کار برد: یکی به عنوان مطالعه «محرک لا یتحرک» (خدا) میپردازد و دیگری به عنوان علم «الموجود بماهو موجود» (being qua being) که عمومیترین علم است و به مطالعه خودِ وجود و مقولات آن میپردازد (البته طبق نظر بسیاری از شارحان ارسطو و فیلسوفان اسلامی این دو مفهوم ازهم جدا نیستند و یک چیز را بیان میکنند).
۲) قرون وسطی
در قرون وسطی، فیلسوفان مسلمان، یهودی و مسیحی تلاش کردند تا متافیزیک یونانی را با آموزههای دینی (عرفانی) خود تلفیق کنند. سنت فلسفه مدرسی(اسکولاستیک) که ترکیبی از اندیشههای افلاطون و ارسطو بود، برای بیش از هزار سال چارچوب غالب فکری را فراهم کرد.
۳) دوران مدرن(اولیه)
انقلاب علمی قرن هفدهم، متافیزیک ارسطویی را به چالش کشید.
◈ عقلگرایان : فیلسوفانی مانند رنه دکارت، با «دوگانهانگاری ذهن و بدن»، و گوتفرید لایبنیتس با دیدگاه(خلاف فهم متعارف) مونادها، نظامهای متافیزیکی جدیدی بنا کردند.
◈ تجربهگرایان : فیلسوفانی چون دیوید هیوم، هرگونه دانشی را که مبتنی بر تجربه حسی نباشد، به شدت نقد کردند. هیوم با تحلیل {ویرانگر} خود از مفاهیمی چون «علیت»، متافیزیک سنتی را به بنبست کشاند. او در پایان کتاب کاوشی در باب فهم بشری(ترجمه آن توسط کاوه لاجوردی ترجمه شده است)، جمله مشهور خود را مینویسد و توصیه میکند کتابی را که نه حاوی عدد و ریاضی، و نه تجربه است، را به آتش بسپارید، زیرا چیزی جز سفسطه و توهم دربر ندارد.
◈ ایمانوئل کانت : کانت، با جمله معروف اینکه هیوم او را از «خواب جزماندیشی» بیدار کرد، به تعبیر خود انقلاب کوپرنیکی خود را در فلسفه به راه انداخت. او استدلال کرد که متافیزیک سنتی که به دنبال شناخت «ذات فینفسه» (نومن) اشیاء است، ناممکن است. به جای آن، متافیزیک باید به بررسی شرایط پیشینیِ امکان تجربه (مقولات فاهمه) بپردازد.
۴) دوران معاصر
◈ در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، حملات به متافیزیک ادامه یافت. پوزیتیویستهای تجربی(منطقی)( کارنپ و شلیک) در حلقه وین، با تاثیر از ویتگنشتاین و «رساله منطقی فلسفی» با تکیه بر «اصل تحقیقپذیری» ادعا کردند که گزارههای متافیزیکی اساساً بیمعنا هستند.
این رویکرد، متافیزیک را برای چندین دهه در جهان فلسفه انگلیسیزبان به حاشیه راند.
با وجود حملات شدید، متافیزیک در نیمه دوم قرن بیستم، به شکلی شکوهمند، احیا شد. این رنسانس متافیزیکی عمدتاً در بستر سنت فلسفه تحلیلی رخ داد و دلایل متعددی داشت:
◈ فروپاشی پوزیتیویسم منطقی :اصل تحقیقپذیری خود از پس آزمون خویش برنمیآمد(موارد نقض متعدد) و این به فروپاشی کل بنای پوزیتیویسم منجر شد.
◈ ویلارد ون اورمان کواین: کواین با مقاله «دو حکم جزم اندیشی تجربهگرایی» و از بین بردن تمایز ترکیبی و تحلیلی ضربه سختی را به پوزیتویستهای منطقی وارد کرد و در مقاله تأثیرگذار «درباره آنچه هست»، هستیشناسی(آنتولوژی) را دوباره به یک فعالیت فکری محترم تبدیل کرد(البته طبق چارچوب تجربهگرایی و طبیعتگرایی کواین).
◈ پیشرفت در منطق موجهات :کارهای فیلسوفانی مانند سول کریپکی و دیوید لوئیس (شاگرد کواین)، به مفاهیم ضرورت و امکان جان تازهای بخشید و بحث درباره جهانهای ممکن را به یکی از ابزارهای اصلی متافیزیک معاصر تبدیل کرد.
▣ (Loux & Crisp, 2017)
▣ (Koons & Pickavance, 2015)
🟢[b]
🆔@Analyticphil
901
(H(x)):یک انسان است (x)
(T(x)): متفکر است(x)
(M(x)): از متافیزیک استفاده میکند(x)
(S(x)): از علم استفاده میکند(x)
(F(x)): میتواند از متافیزیک استفاده نکند(x)
((F(x) ≡ ¬M(x))
[ ∃x (H(x) ∧ T(x)) ]
یک انسان متفکر وجود دارد
[ ∀x (T(x) → (M(x) ∨ ¬M(x))) ]
هر متفکری یا درگیر متافیزیک است یا از آن اجتناب میکند
[ ∀x (T(x) ∧ ¬M(x) → S(x)) ]
اگر کسی از متافیزیک اجتناب کند باید تنها به علم بپردازد
[¬∃x (T(x) ∧ S(x) ∧ ¬M(x))]
علم بدون فرضهای متافیزیکی امکان پذیر نیست(مثلا جهان قانونمند است یا مشاهده(تجربه) قابل اعتماد است)
[ ∀x (T(x) → ¬¬M(x)) ]
هیچ انسانی نمیتواند بدون استفاده از پیششرطهای متافیزیکی بطور خالص از علم استفاده کند
[ ∀x (T(x) → M(x)) ]
تمام متفکران به نحوی درگیر متافیزیک هستند.
◈آیا این استدلال درست است؟
◈آیا از لحاظ ترجمه (parsimony) اعتبار دارد؟
🆔@Analyticphil
901
◈ لزوم متافیزیک ◈
◆ آیا انسان راهی برای امتناع از متافیزیک دارد؟
◈ اگر بگوییم متافیزیک اشتباه است، زیرا هیچ واقعیت (فراتر) غایی وجود ندارد، وارد این دام شدهایم که این خودش یک گزاره متافیزیکی است!
◆ همچنین میتوانیم ادعا کنیم که «علم» میتواند تمامی پاسخهای ما در مورد جهان را بدهد، اما آیا خود این ادعا از طریق علم بدست آمده است؟
◈ پیتر ون اینواگن فیلسوف تحلیلی آمریکایی و استاد پیشین دانشگاه نوترِدام در این گفتو گوی کوتاه خود به پارهای از این مسائل و
اهمیت متافیزیک اشاره میکند.
#متافیزیک
⚪️[f.a.l]
🆔@Analyticphil
901
◆ تلاش برای تعریف
◈ در یک تعریف (برگرفته از لاکس و کریسپ) ، متافیزیک شاخهای از فلسفه است که به مطالعه ماهیت بنیادین واقعیت، هستی و جهان میپردازد. به عبارت دیگر و آشنا نزد ما تلاشی برای ارائه شرحی از «الموجود بما هو موجود» (being qua being) است
◈این به معنای شناسایی و توصیف عمومیترین مقولات وجود و روابط میان آنهاست. برای درک بهتر، میتوان قلمرو متافیزیک را به دو حوزه اصلی تقسیم کرد:
۱. هستیشناسی
هستی شناسی (آنتولوژی)، به پرسش چه چیزهایی وجود دارند؟ پاسخ میدهد. در این حوزه، فیلسوفان تلاش میکنند تا فهرستی از بنیادیترین انواع موجودات در عالم ارائه دهند. آیا جهان فقط از اشیاء مادی و فیزیکی تشکیل شده است؟ آیا موجودات غیرمادی مانند ذهن، روح یا خدا نیز وجود دارند؟ من در اینجا به برخی از پرسشهای کلیدی در هستیشناسی اشاره میکنم.
◈ مسئله کلیات : آیا ویژگیهایی مانند سرخی یا انسانیت که در اشیاء و افراد متعدد یافت میشوند، خودشان به طور مستقل به عنوان کلیات (universals) وجود دارند (رئالیسم) یا صرفاً نامهایی هستند که ما بر اساس شباهتهایشان میگذاریم (نومینالیسم)؟
◈ وجود اشیاء انتزاعی : آیا اعداد، مجموعهها و مفاهیم ریاضی وجودی مستقل از ذهن ما دارند؟
◈ماهیت اشیاء مادی: گوشی یا لپتاپ مقابل شما چیست؟ آیا صرفاً مجموعهای از اتمهاست یا چیزی بیش از آن است؟ (این پرسش به حوزه ترکیب و رابطه کل و جزء مربوط میشود)
۲. مطالعه ساختار بنیادین واقعیت
این بخش از متافیزیک به روابطی میپردازد که اجزای مختلف واقعیت را به یکدیگر پیوند میدهند.
◈ علیت : رابطه علت و معلولی چیست؟ آیا علتمعلولهای خود ضروری میسازد یا صرفاً یکسری توالیهایی منظم هستند؟
◈ زمان و فضا : آیا زمان جریان دارد یا یک بُعد ثابت مانند ابعاد فضایی است؟ آیا فضا یک ظرف است که اشیاء در آن قرار میگیرند یا صرفاً شبکهای از روابط میان اشیاء است؟
◈ وجهیت(مدالیته): معنای امکان و ضرورت چیست؟ وقتی میگوییم ممکن است امروز دانشگاه شریف بسته باشد ، به چه چیزی اشاره میکنیم؟ این بحث به ایده جهانهای ممکن میانجامد.
◈ پایداری(بقا) در زمان: چگونه یک شیء میتواند در طول زمان و با وجود تغییرات، همان شیء باقی بماند؟ آیا فردی ۷۰ ساله که حافظه خود را از دست داده با ۲۰ سالگی خود اینهمان است؟ آیا ما او را مسئول اتفاقی که در ۵۰ سال گذشته افتاده میدانیم؟
(Loux & Crisp, 2017)
(Koons & Pickavance, 2015)
🟢 [b]
🆔 @Analyticphil
901
◆ متافیزیک: کاوشی در باب چیستی واقعیت
◈افلاطون معتقد بود که «فلسفه با شگفتی آغاز میگردد» این جمله که بعدها توسط ارسطو نیز تکرار شد، به بهترین شکل، روح حاکم بر شاخهای از فلسفه را توصیف میکند که ما آن را «متافیزیک یا مابَعدالطبیعه» مینامیم. متافیزیک عرصهای میباشد که در آن از بنیادیترین سؤالات خویش پرده برمیداریم: چه چیزهایی وجود دارند؟ ماهیت بنیادین این چیزها(اشیاء) چیست؟ و این اجزای گوناگون چگونه با یکدیگر پیوند میخورند تا جهانی را که ما تجربه میکنیم، بسازند؟
◈نکته جالب توجه این است که نام متافیزیک ریشهای تصادفی دارد. این واژه از عبارت یونانی «meta ta physik» به معنای «آنچه پس از فیزیک میآید» گرفته شده است. این نامی بود که آندرونیکوس رودسی، ویراستار آثار ارسطو، به چهارده کتابی که در ترتیب آثار ارسطو، پس از کتاب فیزیک(طبیعیات)(سماع طبیعی) قرار میگرفتند، داد اما این نامگذاری تصادفی، به شکلی شگفتانگیز، معنایی عمیق پیداکرد؛ چرا که متافیزیک به بررسی اصولی میپردازد که فراتر و بنیادینتر از موضوعات مورد بررسی در علوم طبیعی (فیزیک) هستند.
(Loux & Crisp, 2017)
🟢[b]
🆔@Analyticphil
901
◈ سلام به همراهان گرامی
فردا مهرماه آغاز میشود، و برای این که مطالب حالت گسسته و جدا افتاده پیدا نکند تصمیم بر این شد که هر ۱۵ روز را به یک شاخه اختصاص دهیم و مباحث به صورت سری مطرح شود. موضوعات بین شاخه های متافیزیک،معرفتشناسی،فلسفهذهن، فلسفه علم و فلسفه زبان جابهجا میشود.
(البته مستحضر هستید که بسیاری از مباحث فلسفه درهم تنیده میباشد و اختصاص آن تنها به یک شاخه امکان پذیر نیست)
◈ در آغاز هر سلسه کتابها و مقالاتی برای سطوح مختلف علاقمندان به آن حوزه معرفی میگردد ، در صورت هرگونه سوال و ابهام نیز میتوانید پیام دهید.
◆ پذیرای نقدهای آزادانه شما نیز هستیم.
901
◆ لورنس بنجور ، با ارائه چند مثال نقض هوشمندانه، آن را به چالش کشید. هسته اصلی نقد بنجور، استفاده از «قضیه پیشگویی» (The Clairvoyance Case)است.
◆قضیه پیشگویی چیست؟
بنجور از ما میخواهد شخصیتی به نام نورمن را تصور کنیم. نورمن دارای یک قدرت پیشگویی کاملاً قابل اعتماد است، اما خودش هیچ دلیلی برای باور به وجود چنین قدرتی ندارد. اکنون دو حالت زیر را تصور کنید.
◈ حالت اول: نورمن به طور اتفاقی باور پیدا میکند که رئیسجمهور در نیویورک است، و این باور به طور اتفاقی صادق است. در این حالت، شهوداً این باور دانش محسوب نمیشود، زیرا یک باور صادق شانسی است و ما شرط توجیه را در تعریف دانش برای کنار گذاشتن باورهای صادق شانسی وارد کردهایم. نورمن هیچ استدلالی برای وجود ربط قانونی بین باور خود و واقعیت ندارد.
◈حالت دوم: نورمن از طریق قدرت غیبگویی خود به این باور میرسد که رئیسجمهور در نیویورک است و این باور صادق است، اما همچنان هیچ دلیلی برای باور به قدرت غیبگویی خود ندارد.
برونگرا ممکن است استدلال کند که در حالت دوم، باور نورمن صادق است و صدق آن شانسی نیست، زیرا یک ربط قانونی بین باور او و جهان وجود دارد (قدرت غیبگویی او). از نظر برونگرا، همین که باور صادق است و صدق آن به دلیل این ربط قانونمند شانسی نیست، برای موجه بودن آن کافی است. برونگرا ممکن است بگوید که هدف از شرط توجیه در تعریف دانش، کنار گذاشتن شانس بوده است، و در مورد نورمن، صدق باور شانسی نیست.
بنجور پاسخ میدهد که شانسی بودن باید از منظر خود نورمن بررسی شود در حالت دوم، از منظر نورمن، هیچ راهی برای دانستن موقعیت مکانی رئیسجمهور وجود ندارد. با وجود صادق بودن باور، از منظر خود نورمن، رسیدن به این باور صادق کاملاً شانسی است. در حالی که از نظر یک ناظر بیرونی جهانی(که از ربط قانونی بین باور نورمن و جهان آگاه است)، این باور شانسی نیست. بنجور تأکید میکند که موجه بودن باور باید از منظر خود فرد ارزیابی شود.
بنجور با توسعه این ایده، مثال را به حوزه عملی نیز میکشاند. فرض کنید نورمن باید روی مکان رئیسجمهور شرطبندی بزرگی انجام دهد که تمام زندگیاش به آن وابسته است. آیا عقلانی است که او بر اساس این حس بیدلیل شرط ببندد، یا بر اساس شواهد عمومی و متعارف تصمیم بگیرد؟ شهود ما به وضوح میگوید که اتکا به شواهد، عقلانی است، حتی اگر در این مورد خاص، حس درونی او درست از آب درآمده باشد.
البته این پایان کار نبود و برونگرایان با افزودن شروطی (مثلاً اینکه فرد نباید دلیلی علیه باورش داشته باشد)(بدیلهای مرتبط) توانستند نظریه خود را به توعی اصلاح کنند.
#معرفتشناسی
◆ BonJour, L. (1980). Externalist theories of empirical knowledge. In P. A. French, T. E. Uehling Jr., & H. K. Wettstein (Eds.), Midwest studies in philosophy (Vol. 5, pp. 53–73). Minneapolis: University of Minnesota Press.
🔵[intermediate level]
🆔 t.me/analyticphil
901
◆ چرا یک باورِ درست، همیشه موجه نیست؟
آیا تا الان به این فکر کردهاید که چه چیزی یک باور را «موجه» میکند؟ این یکی از اساسیترین مباحث معرفتشناسی است. به طور سنتی از زمان دکارت، پاسخ این بود که برای موجه بودن یک باور، باید دلیلی در اختیار داشته باشیم و از آن دلیل آگاه باشیم. این دیدگاه که به «درونگرایی» مشهور است، توجیه را امری درونی و در دسترس فاعل شناسا میداند .
اما این دیدگاه با مشکلی به نام «تسلسل»روبرو بود : اگر هر باوری برای توجیه نیازمند باوری دیگر باشد، این زنجیره تا بینهایت ادامه پیدا میکند(بنجور در آن زمان انسجامگرا بود). برای فرار از این مشکل، فیلسوفان(آرمسترانگ و …) راه حل برونگرایی را ارائه دادند
برونگرایان معتقدند که توجیه یک باور لزوماً به دلایل درونی ما بستگی ندارد. بلکه آنچه اهمیت دارد، وجود یک ربط علّی بین باور ما و {قانون} جهان واقع است. حتی اگر ما از این ربط آگاه نباشیم. به مانند دماسنجی که دمای صحیح را نشان میدهد بدون آنکه «بداند» چگونه کار میکند، باور ما نیز اگر توسط یک فرآیند قابل اعتماد تولید شده باشد، موجه است.
901
◆ کتاب فلسفه ورزیدن: از کنجکاوی معمولی تا استدلال منطقی، نوشته تیموتی ویلیامسن
◈ بخش ۳: مباحثه کردن
◈ مترجم: محسن زمانی
#فلسفهـورزیدن
⚪️[for all levels]
🆔 t.me/analyticphil
901
◈ نگارنده {مدتیاست} مبتلا به آنفولانزا شده است. یکی از عوارض این بیماری بدندرد، و درد در نواحی تنفسی میباشد.
طبق نظریه اینهمانی ذهن و بدن که شکلی از فیزیکالیسم میباشد، حالات ذهنی من چیزی جز حالات فیزیکی مغز من نیستند. به عبارت دیگر دردی که الان در{من} وجود دارد. همان تحریک رشته(های) عصبی C میباشد. حال در این نقطه بیاییم و از نگاه کریپکی به این موضوع نگاه کنیم.
◈ واژه درد یک نشانگر صُلب است، ماهیت درد دردناک بودن (کوالیا) آن است. در هیچ جهان ممکنی امکان ندارد، درد وجود داشته باشد اما دردناک نباشد. همچنین در رابطه با تحریک رشته عصبی C (مجموعه ای از n واکنش) در هر جهان ممکنی که این پدیده رخ میدهد همان فرآیند فیزیکی و شیمیایی میباشد، پس هر دو اینها نشانگر صلب هستند.
◈ هر گزاره اینهمانی صادق بین دو نشانگر صلب، ضرورتا صادق است (ضروری پسینی) یعنی در همه جهانهای ممکن آب h2o میباشد و ما این را از تجربه بدست آوردهایم. از آنجا که هر دو عبارت (درد و رشته عصبیC)، نشانگر صلب هستند، اگر گزاره «درد همان تحریک رشتههای عصبی C است» صادق باشد، باید صدق آن ضروری باشد. اما ما میتوانیم به راحتی تصور کنیم در جهان ممکنی درد وجود داشته باشد اما ناشی از تحریک رشته عصبی C نباشد یا تحریک عصب C وجود داشته باشد اما دردی وجود نداشته باشد(زامبی فلسفی) و یک حالت امکانی رخ میدهد. ،پس اینهمانی این دو متناقض است و نظریه اینهمانی نوعی (type identity) کاذب است.
◈ صورت بندی استدلال
گام ۱:
«تحریک رشته سی» =C
«درد»=P
گام ۲: C و P نشانگرهایصلب هستند.
گام ۳: در جهان واقعی P=C میباشد(@w) (actual)
گام ۴: شرط صلبیت :
∀w(ref(C,w)=ref(C,w@))
∀w(ref(P,w)=ref(P,w@))
گام ۵: از گام ۳ و ۴
∀w(ref(C,w)=ref(P,w))
گام ۶:
□(C=P) = ¬◇(P ≠ C)
گام ۷:
◇(P≠C)
گام۸: از گام ۶ و ۷
(◇(P ≠ C)) ∧ (¬◇(P ≠ C))
⊥
◈ (Kripke, 1980, pp. 150-152)
◈ Kripke, S. A. (1980). Naming and necessity: Lectures given at the Princeton University Philosophy Colloquium. Harvard University Press.
🟣[upper-intermediate level]
🆔 t.me/analyticphil
#متافیزیک
901
◈ سنتی متافیزیکی در فلسفهی قرن نوزدهم وجود داشت که ادعا میکرد هر حقیقتی ضرورتاً به تمام حقایق دیگر مرتبط است. ایدئالیستها و هگلیهای بریتانیایی باور داشتند که جهان یک کل واحد جدانشدنی و درهمپیوسته است. بدین معنا، این فلاسفه، کلگرا بودند. کلگرایان مدعیاند که درهمپیوستگی این جهان به حدی فراگیر است که اگر کسی حقیقتاً بخشی از واقعیت را بفهمد، آنگاه تمام واقعیت را فهمیده است. به علت این درهمپیوستگی، هر "جمله" تنها در صورت تطابق با کل جهان صادق است.
در اوایل قرن بیستم واکنشی محکم علیه کلگرایی به پیشتازی برتراند راسل و لودویگ ویتگنشتاین رخ داد. استدلال این فیلسوفان این بود که کلگرایی با فهم متعارف و بهترین فعالیتهای علمی ما همخوانی نداشته و اینکه باید مجموعهای از امور واقعِ به لحاظ منطقی مستقل و بنیادی به نام اتمهای منطقی وجود داشته باشد. دو امر واقع الف و ب به لحاظ منطقی مستقلند اگر و تنها اگر تمام چهار مورد ذیل ممکن باشد:
1) الف و ب، هر دو وجود داشته باشند.
2) نه الف و نه ب وجود نداشته باشند.
3) الف وجود داشته باشد اما ب خیر.
4) ب وجود داشته باشد اما الف خیر.
◈ طبق دیدگاه اتمیستهای منطقی، اتمهای منطقی قسمتهای واقعی جهان هستند که هر گزاره در صورت مطابقت با آنها صادق است. برای نمونه، فرض کنید که سبز بودن چمن یک اتم منطقی است، گزارهی "چمن سبز است" صادق است زیرا در تطابق با امر واقعِ سبز بودن چمن است. بعلاوه، و برخلاف آنچه کلگرایان باور داشتند، از نظر اتمیستهای منطقی امر واقعِ سبز بودن چمن کاملاً مستقل و متمایز از آبی بودن آسمان بوده و لزومی ندارد که گزارهی "آسمان آبی است" در تطابق با امر واقع سبز بودن چمن باشد تا صادق گردد.
◈اتمیستهای منطقی چون راسل و ویتگنشتاین همچون سایر فیلسوفان مانند جی. ای. مور، نظریهی تطابقی صدق را توسعه دادند که اظهار دارد امور واقع چیزهایی هستند که گزارهها را صادق میسازند. بدین جهت، این فیلسوفان این ایده که نخستین بار توسط ارسطو در مقولهها (قاطیغوریاس) بیان شده بود را اساس کار خود قرار دادند:
«اگر انسانی وجود داشته باشد، آنگاه این گزاره که طی آن میگوییم "آن انسان وجود دارد" صادق خواهد بود؛ و متقابلاً، اگر گزارهای که طی آن میگوییم "آن انسان وجود دارد" صادق باشد؛ آنگاه آن انسان نیز وجود دارد. با این حال، صادق بودن گزاره به هیچ روی، علت وجود آن شئ واقعی نیست؛ بعکس، وجود شئ واقعی به نحوی علّت صادق بودن گزاره است: اینکه شئ واقعی وجود داشته باشد یا خیر علّت صدق یا کذب گزاره است».
چون امر واقع سبز بودن چمن آن چیزی است که گزارهی "چمن سبز است" را صادق میسازد، امر واقع سبز بودن چمن صادقساز (truthmaker) گزارهی "چمن سبز است" میباشد.
◈ به بیان دقیقتر: x صادقساز گزارهی p است، اگر و تنها اگر، 1) ضرورتاً اگر x وجود داشته باشد، آنگاه p صادق باشد، و 2) ضرورتاً اگر x وجود داشته باشد و p صادق باشد، آنگاه صادق بودن p حداقل به طور جزئی در اثر وجود x است. این تعریف کلاسیک صادقساز است.
◈ Koons, R. C., & Pickavance, T. H. (2017). The atlas of reality: A comprehensive guide to metaphysics. Wiley-Blackwell.
◈ (ع.ق)
#متافیزیک
#صدقساز
🔵[intermediate level]
🆔 t.me/analyticphil
901
◆ کتاب فلسفه ورزیدن: از کنجکاوی معمولی تا استدلال منطقی، نوشته تیموتی ویلیامسن
◈ بخش ۲: فهم متعارف
◈ مترجم: محسن زمانی
#فلسفهـورزیدن
⚪️[for all levels]
🆔 t.me/analyticphil
901
◆ کتاب فلسفه ورزیدن: از کنجکاوی معمولی تا استدلال منطقی، نوشته تیموتی ویلیامسن
◈ بخش ۱: مقدمه
◈ مترجم: محسن زمانی
#فلسفهـورزیدن
⚪️[for all levels]
🆔 t.me/analyticphil
901
◈ با توجه به حجم محتوای هر فصل، به فاصله هر چند روز، فصل جدیدی برای علاقمندان قرار داده میشود.
امیدوارم برای کسانی که اهل تفکر و کنجکاوی هستند مفید واقع شود.
901
◈ ترجمه کتاب توسط دکتر محسن زمانی (پژوهشگر ارشد پژوهشکده فلسفه پژوهشگاه دانشهای بنیادی (ipm)) صورت گرفته، و باید از زحمات و ترجمه دقیق و به سبب اشتراک گذاری این محتوا از ایشان تشکر کرد.
901
◆ کتاب فلسفه ورزیدن: از کنجکاوی معمولی تا استدلال منطقی، نوشته تیموتی ویلیامسن، استاد برجسته فلسفه دانشگاه آکسفورد
ویلیامسن در این کتاب تلقی و روش خود از فلسفه را گفته است. او در این کتاب به بررسی و معرفی « نُه» روش در فلسفه میپردازد و ارتباط بین این روشها را در فلسفه و علوم دیگر بررسی میکند.
فصول این کتاب عبارتند از:
۱- آغاز از فهم متعارف
۲-مباحثه کردن
۳- شفافسازی(ایضاح) اصطلاحات
۴- انجام آزمایشهای فکری
۵- مقایسه کردن نظریهها
۶- استدلال قیاسی
۷- بهره بردن از تاریخ فلسفه
۸- بهره بردن از رشتههای دیگر
۹-مدل سازی
#فلسفهـورزیدن
⚪️[for all levels]
🆔 t.me/analyticphil
