fa
Feedback
𝑆𝒂𝒏𝒚𝒂𝒓

𝑆𝒂𝒏𝒚𝒂𝒓

رفتن به کانال در Telegram

. 𝑾𝒆𝒍𝒄𝒐𝒎𝒆 𝑻𝒐 𝑴𝒚 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒏𝒆𝒍 𝑰𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 𝒐𝒇 𝒅𝒂𝒓𝒌𝒏𝒆𝒔𝒔 𝒂𝒏𝒅 𝒅𝒊𝒎 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕, 𝒕𝒉𝒆 𝒕𝒂𝒍𝒆 𝒐𝒇 𝒎𝒚 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝒂𝒏𝒅 𝒐𝒏𝒆 𝒅𝒂𝒚𝒔 🌘🏠

نمایش بیشتر
2 067
مشترکین
-724 ساعت
-307 روز
+54330 روز
آرشیو پست ها
خودم درست کردم

چنگدع قشنگع 🌝🌹

Repost from N/a
کار دست ساز خدای حمایت نداره https://www.instagram.com/roselle_magic?igsi=NnN5ajE5aW4xdXl2 🙃با ایموجی نشون بده ک نظرت راجب گ
کار دست ساز خدای حمایت نداره https://www.instagram.com/roselle_magic?igsi=NnN5ajE5aW4xdXl2 🙃با ایموجی نشون بده ک نظرت راجب گلای ک درست کردم در این ویو چیه💫🕊️

چهارم. هرچه بالاتر می‌رفتم، صدا بیشتر می‌شد. به انتهای راهرو رسیدم. چهار در وجود داشت. سه در بسته بودند. اما در آخر... نیمه‌باز بود. نور کم‌رنگی از داخلش بیرون می‌آمد. مادرم گفت: «اینجام.» دستم را به سمت دستگیره بردم. اما قبل از اینکه آن را لمس کنم، چیزی از زیر در بیرون آمد. یک عکس. روی زمین افتاد. خم شدم و آن را برداشتم. عکس قدیمی بود. من و مادرم. من حدود هفت ساله بودم. مادرم لبخند می‌زد. پشت سرمان... همین خانه قرار داشت. با دقت بیشتری نگاه کردم. یک نفر پشت پنجره‌ی طبقه‌ی بالا ایستاده بود. صورتش مشخص نبود. اما لباسش را می‌شناختم. یک پیراهن سفید بلند. دقیقاً مثل چیزی که مادرم در آخرین روز زندگی‌اش پوشیده بود. عکس را برگرداندم. پشت آن با خودکار سیاه نوشته شده بود: «تو اولین نفری نیستی که صدای او را می‌شنوی.» نفسم بند آمد. پایین عکس، جمله‌ی دیگری نوشته شده بود: «اگر صدایش را شنیدی، جوابش را نده.» در همان لحظه... در اتاق کاملاً باز شد. چراغ گوشی‌ام خاموش شد. تاریکی مطلق. و درست روبه‌رویم، صدای مادرم گفت: «چرا جوابم رو نمی‌دی؟» دست‌هایم یخ کرده بود. چیزی در تاریکی حرکت کرد. یک قدم به سمت من. بعد یک قدم دیگر. و سپس صدایی آرام در گوشم زمزمه کرد: «تو نباید اون عکس رو پیدا می‌کردی.» صبح روز بعد، وقتی مشاور املاک برای تحویل نهایی خانه آمد، مرا در حیاط پیدا کرد. پرسید: «دیشب چیزی شنیدی؟» به او نگاه کردم. گفتم: «نه.» چند ثانیه نگاهم کرد. بعد آرام گفت: «پس هنوز نمی‌دونی.» «چی رو؟» به پنجره‌ی طبقه‌ی بالا نگاه کرد. پرده‌ی اتاق آخر آرام تکان خورد. او گفت: «این خانه فقط صدای مرده‌ها رو تقلید نمی‌کنه.» «پس چی؟» صورتش رنگ باخت. «صدای آدم‌هایی رو هم تقلید می‌کنه که هنوز زنده‌ان.» همان لحظه تلفنم زنگ خورد. شماره‌ی مادرم روی صفحه افتاده بود. مادرم شش سال بود که مرده بود.

خانه‌ای که نفس می‌کشید فصل اول — خانه‌ی شماره ۱۹ باران از صبح شروع شده بود و هنوز بند نیامده بود. قطره‌ها روی شیشه‌ی ماشین می‌لغزیدند و چراغ‌های خیابان را به لکه‌های زرد و کشیده‌ای تبدیل می‌کردند. جاده تقریباً خالی بود. هرچه بیشتر از شهر دور می‌شدم، خانه‌ها کمتر و درخت‌ها بیشتر می‌شدند. روی صندلی کناری، کلید خانه‌ای افتاده بود که قرار بود از آن شب به بعد، خانه‌ی من باشد. خانه‌ی شماره ۱۹. اسمش را که روی قرارداد دیدم، حس عجیبی پیدا کردم. نمی‌دانم چرا. شاید چون وقتی مشاور املاک آدرس را برایم فرستاده بود، گفته بود: «اگه هنوز مطمئن نیستی، قبل از تاریکی برو ببینش.» آن موقع حرفش برایم عجیب بود. حالا که هوا تاریک شده بود، می‌فهمیدم چرا. خانه انتهای یک خیابان باریک قرار داشت. دیوارهای بلند سنگی، حیاطی پر از درخت‌های خشک و ساختمانی دوطبقه با پنجره‌های بلند و قدیمی. چراغی در حیاط روشن نبود. ماشین را کنار دروازه پارک کردم. چند ثانیه داخل ماشین ماندم. صدای باران روی سقف ماشین تنها چیزی بود که می‌شنیدم. بالاخره پیاده شدم. دروازه با صدای بلندی باز شد. وارد حیاط شدم. همان لحظه چیزی را احساس کردم. هوا سردتر شده بود. خیلی سردتر. جلوی در اصلی ایستادم و کلید را داخل قفل چرخاندم. در باز شد. بوی عجیبی داخل خانه بود. بوی چوب قدیمی، خاک و چیزی شبیه رطوبت. چراغ را روشن کردم. اتاق پذیرایی بزرگ بود. مبل‌های قدیمی، یک ساعت دیواری، چند قاب عکس و یک شومینه‌ی سنگی که سال‌ها بود روشن نشده بود. اما چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد... پله‌ها بود. پله‌های چوبی در انتهای سالن قرار داشتند و به طبقه‌ی بالا می‌رسیدند. روی اولین پله، گرد و خاک نشسته بود. ولی روی سومین پله... جای یک کفش دیده می‌شد. تازه. انگار کسی همین چند دقیقه پیش از آنجا رد شده بود. به خودم گفتم احتمالاً اثر کفش مشاور است. سعی کردم زیاد بهش فکر نکنم. چمدانم را به اتاق خواب بردم و شروع کردم وسایلم را مرتب کردن. حدود ساعت یازده بود که تلفنم زنگ خورد. مشاور املاک بود. گفتم: «رسیدم.» چند ثانیه سکوت کرد. بعد پرسید: «طبقه‌ی پایین هستی؟» گفتم: «آره.» صدایش جدی شد. «خوبه.» خندیدم. «چرا؟» گفت: «هیچی. فقط یه چیزی رو یادت باشه.» «چی؟» مکث کرد. «شب‌ها طبقه‌ی بالا نرو.» لبخندم محو شد. گفتم: «چرا؟» صدای باران پشت پنجره شدیدتر شده بود. او گفت: «خونه قدیمیه. کف طبقه بالا خراب شده. ممکنه خطرناک باشه.» «پس چرا تعمیرش نکردین؟» جوابی نداد. دوباره پرسیدم: «الو؟» گفت: «فقط قول بده شب‌ها بالا نری.» بعد تماس قطع شد. گوشی را پایین آوردم. چند ثانیه به صفحه خیره ماندم. بعد خندیدم. احتمالاً فقط می‌خواست خانه را بدون دردسر تحویل بدهد. ساعت دوازده و نیم خوابیدم. نمی‌دانم چند ساعت گذشته بود که با صدایی از خواب پریدم. تق. چشم‌هایم را باز کردم. اتاق تاریک بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجا هستم. تق. این بار واضح‌تر بود. صدایی شبیه افتادن چیزی روی زمین. از طبقه‌ی بالا می‌آمد. به سقف نگاه کردم. صدای دیگری آمد. کشیده شدن چیزی روی زمین. آرام. طولانی. بعد... یک قدم. سکوت. یک قدم دیگر. نشستم روی تخت. قلبم تند می‌زد. به ساعت نگاه کردم. ۳:۱۷. صدای قدم‌ها ادامه پیدا کرد. انگار کسی در راهروی طبقه‌ی بالا راه می‌رفت. به خودم گفتم شاید مشاور اشتباه کرده و کسی هنوز در خانه است. اما خانه به من تحویل داده شده بود. کسی نباید آنجا می‌بود. از تخت پایین آمدم. در اتاق را باز کردم. راهرو تاریک بود. چراغ گوشی را روشن کردم. صدای قدم‌ها قطع شده بود. چند ثانیه گوش دادم. هیچ‌چیز. بعد صدایی شنیدم. یک زن. خیلی آرام. گفت: «هنوز بیداری؟» تمام بدنم یخ کرد. صدایش را می‌شناختم. مادرم بود. شش سال بود که مرده بود. برای چند ثانیه حتی نفس نکشیدم. دوباره صدا آمد. «بیا بالا.» گوشی از دستم نزدیک بود بیفتد. نمی‌خواستم باور کنم. مغزم دنبال یک توضیح منطقی می‌گشت. شاید صدا از تلویزیون خانه‌ی همسایه آمده بود. شاید خواب می‌دیدم. شاید... اما خانه آن‌قدر ساکت بود که صدای تیک‌تاک ساعت دیواری را هم می‌شنیدم. بعد صدای مادرم دوباره آمد. این بار نزدیک‌تر. «پسرم...» چشمانم را بستم. «این منم.» اشک بدون اینکه بفهمم از گوشه‌ی چشمم پایین آمد. مادرم همیشه مرا همین‌طور صدا می‌کرد. همان لحن. همان مکث. همان صدا. یک قدم به سمت پله‌ها برداشتم. بعد قدم دوم. دست روی نرده گذاشتم. چوب نرده سرد بود. خیلی سرد. قدم اول را روی پله گذاشتم. صدای خانه تغییر کرد. صدای آرامی از دیوارها می‌آمد. مثل... نفس کشیدن. یک دم عمیق. و بعد بازدم. ایستادم. صدای نفس کشیدن دوباره آمد. این بار واضح‌تر. انگار خود خانه داشت نفس می‌کشید. پله‌ی دوم. سوم.

گاهی قوی‌ترین کاری که می‌توانی برای خودت انجام بدهی، این است که دیگر به چیزی که آرامشت را می‌گیرد، فرصتِ دوباره ندهی.

👨🏻‍💻🤓

یکی دیگه طرح بزنیم ؟

حیف نیس ؟ لف میدید؟🥲

Interior design A space where warmth, elegance, and comfort come together. 🤎 Soft neutral tones, rich textures, warm lightin
Interior design
A space where warmth, elegance, and comfort come together. 🤎 Soft neutral tones, rich textures, warm lighting, natural wood, stone details, and carefully curated pieces create a living room that feels both luxurious and inviting. Every corner has its own character, while the entire space keeps a calm and timeless atmosphere. ✨

Interior design 🖤🤍 When simplicity becomes the ultimate luxury... This time, we transformed the interior with a bold black-
Interior design
🖤🤍 When simplicity becomes the ultimate luxury... This time, we transformed the interior with a bold black-and-white palette, luxurious marble, soft lighting, and clean modern details. The contrast between the white furniture and deep black accents creates a space that feels elegant, sophisticated, and effortlessly luxurious. Sometimes, you don’t need to change everything to completely transform a space. You just need the right colors, materials, and details. ✨

سخت‌ترین قسمتِ رفتن به یه جای قدیمی، اینه که همه‌چیز سر جاشه… جز کسی که باعث شد اونجا برات خاطره بشه.

Interior design When a bedroom is meant to be more than just beautiful—it should evoke a sense of luxury… 🖤 The combination
Interior design
When a bedroom is meant to be more than just beautiful—it should evoke a sense of luxury… 🖤 The combination of dark wood, stone, warm lighting, and minimalist details completely transforms the atmosphere. I redesigned the entire space from scratch to give it more character and depth. Simplicity, serenity, and luxury—all without unnecessary clutter or excess. ✨

اونایی که از چت جی بی تی زیاد استفاده میکنن این متن زیر بهش بدین 😂 نابودتون می‌کنه Roast me, no filter, no mercy.
اونایی که از چت جی بی تی زیاد استفاده میکنن این متن زیر بهش بدین 😂 نابودتون می‌کنه Roast me, no filter, no mercy.

نه نمیتونم فراموش کنم اون همه داستانو :)🥀🖤

از کجا معلوم روایت خدا حقیقت مطلق باشد؟ مگر برای قضاوت، نباید صدای هر دو طرف را شنید؟ ما هیچ‌وقت داستان را از زبان شیطان نشنیدیم؛ ممکن است حتی حرف شیطان هم درست باشد، شاید چیزی که «شر» نامیدیم، روایتی‌ست که هرگز فرصت دفاع نداشته است.

‌ پاک کردن چت دوطرفه خیلی نامردیه شاید یکی داره با خاطره‌هاش زندگی میکنه!