هوگا
رفتن به کانال در Telegram
مینویسم، کار دیگهای از دستم برنمیاد. «میخوام به یه جایی تعلق داشته باشم.» https://t.me/BluChtBot?start=67afa908bedda3888549
نمایش بیشتر119
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
119
امروز دلم خواست حق با تو باشه. از اعماق وجودم میخوام فکر من اشتباه باشه و تو یک روز بعد از اینکه همهی این ماجراها گذشت بهم بگی دیدی اشتباه فکر میکردی؟ کاش من اینبار هم اشتباه کنم. کاش همهی فکرهام دروغ باشه و هیچوقت اون اتفاق نیوفته.
119
با دیدن آخرِ ویدیوی این هفتهی کومان واقعا احساساتی شدم. چقدر احساس خوب و جالبی داره اینکه با تموم ویدیوهاشون خاطره دارم و جمعهها و یکشنبهها بدون استثنا کومان و دگم نباش میبینم. از دیدن بالا رفتن سن ایمان و کوروش و میا واقعا ناراحت میشم و یوتوب رو بدون اونها نمیتونم تصور کنم. همینچیزهای بامزه و دوستداشتنیه که آدمو به زندگی وصل میکنه. تا ابد یک کوماندو هستم و میمونم.🪄
«تو این دنیا هیچچیز مهمتر از مهر و علاقه و عشق ورزیدن نیست.»
119
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
مولانا
119
آدمها بهم حسی رو میدن که انگار نمیتونم بهشون اعتماد کنم و روشون حساب کنم. هیچکس شبیه دیروز خودش رفتار نمیکنه. امروز یک حرف میزنن و فردا برخلافش حرف میزنن. نمیدونم چطور بگم اما وقتی این رفتارها رو میبینم احساس میکنم رنگهای اطرافم هر لحظه عوض میشه و من نمیتونم روی چیزی حساب کنم و همین هم باعث میشه که نخوام نظرمو بگم که امروز باهام موافق باشن و فردا مخالف.
119
Repost from N/a
زندگی پر از چیزهای اضطرابآوره و دلم میخواست میتونستم انسان آسونگیرتری باشم و لحظههام رو انقدر فرساینده و سنگین حس نمیکردم
119
این روزا همهاش دلم میخواد بگم نمیدونم. چیکار کنم؟ نمیدونم. خوبی؟ نمیدونم. چرا نیستی؟ نمیدونم. نظر تو چیه؟ نمیدونم. میای؟ نمیدونم. میخوای چیکار کنی؟ نمیدونم. چرا اینجوری شدی؟ نمیدونم. چرا این کار رو کردی؟ نمیدونم. چرا گریه میکنی؟ نمیدونم. میخوای حرف بزنی؟ نمیدونم. منظورت چی بود؟ نمیدونم. از توضیح دادن و حرف زدن خستهام. انگار هیچکس من رو نمیشنوه.
119
من نگرانم؟ نگرانی آن حسی نیست که امروز دارم، اما تازگیها احساساتم آنقدر رقیق شدهاند که بدون این که حواسم باشد، جریان پیدا میکنند توی همدیگر. حالا میفهمم که نگرانم؛ نگران نگرانیام.
چلنجر دیپ
119
و من احساس میکردم باید چیز جدیدی آغاز شود. اما چه چیزی؟ زندگی تازه؟ احساسات تازه؟ هیچ تصوری نداشتم اما توهمات تازه شانس بیشتری از هر چیز تازهی دیگری داشتند.
دوست مرحوم من
