دلخط
رفتن به کانال در Telegram
به دلخط خوش آمدی؛ جایی که واژهها، صدای نبض دلاند، و هر خط، تکهای از روحِ آدمیست که حرف میزند… @makanro00
نمایش بیشتر1 830
مشترکین
-1124 ساعت
-1387 روز
-62430 روز
آرشیو پست ها
1 829
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
"به نام مرد "......
به سلامتیِ مردی که…
وقتی نگاهش میکنی، انگار قِصهی تمام آدم هایی را میخوانی که اسمشان در تقویم روزگار، گُم شده.
مردی که کوه دردهایِ زمانه است، اما در آغوش عشقش، آرام ترین نقطهیِ زمین میشود.
به سلامتیِ مردی که…
دستهایش، اگرچه زخمیِ مبارزهیِ با نامردیهایِ دنیاست، اما وقتی تنِ ظریفِ معشوقش را نوازش میکند، گویی پَرِ قو رویِ ابریشم میکشد.
همان مردی که تمامِ غرورش را، وقفِ لبخندِ زنِ زندگیاش میکند.
به سلامتیِ مردی که…
میداند مرد بودن، نه فریاد زدن است، نه شکستنِ غرور. مرد بودن، در تحملِ بغضِ فروخورده است، در سکوت پر از حرف است، و در لبخندی است که به روی درد میپاشی، تا خندهی عشقِ تو، پژواکِ ابدیت شود.
در این جغرافیایِ پر از رنج، که گاهی مرد، زیر آوارِ نادانی ها، گم میشود،
این روز، روزِ یادآوری اصالتِ مردانگی است.
روز ورق زدن دفترِ عشق،
و روز اثبات مردی است که برای بقای عشق، جان میدهد.
مردی که تمام واژه های ناب عاشقانهاش، نذرِ چشمانِ شریکِ زندگیاش است.
مردی که تمامِ دردهایِ عالم، در مقابلِ کوچکترین غمِ معشوقش، رنگ میبازد.
او نه تنها تکیهگاهِ امن، که خودِ خودِ عشق است.
به سلامتیِ مردی که…
هر روز، در میدانِ نبردِ زندگی، با زخمهایِ بر تن، اما با روحیهی قوی، پیش میرود.
مردی که واژهیِ "غیرت"، در وجودش، معنایی فراتر از جسم پیدا میکند.
مردی که تمام خستگیهایش را، در عمق نفسهای عمیق معشوقش، حل میکند.
او در میان سیاهی شب، فانوس امید است، و در دلِ یخ بندانِ روزگار، شعلهی گرما.
مردی که اگرچه گاهی با زخمِ زبانِ روزگار، دلش میشکند،
اما برای زنِ زندگیش، همیشه محکمترین صخرهیِ عشق باقی میماند.
این روز، روزِ ستایشِ مردانی ست که در سکوتِ خود، قهرمانِ قِصههایِ ناگفتهاند.
روزِ بوسیدنِ عرقِ جَبینِ تلاش،
و روزِ جاری شدنِ رودِ عشق است
در رگ هایِ زندگی.
به سلامتی مردان واقعی این دیار،
آن هایی که در نگاهشان، شعلهی مردانگی و در قلبشان، آتشی از عشق شعلهور است،
و در سایهیِ غیرتشان،
امنترین پناهگاه هستی را میسازیم.
آن هایی که مرد هستند،
و برایِ زنِ خانهشان،
تا ابد،
تمامِ دنیا…
یعنی خودِ عشق.
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
1 829
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
به سلامتی اونی که...
چشم هاش، مثِ یه شب پُر ستاره،
قلبش، مثِ یه آتیش تو زمستون. لبخندش، یه مرهم روی زخمای کهنه، صداش، یه لالایی تو سکوتِ شب.
به سلامتی اونی که...
وقتی دنیا رو سرم آوار میشه، پناهگاه امنه. وقتی دلم از همه جا میگیره، امید دوباره س.
وقتی گم میشم تو تاریکی، فانوس دستمه.
به سلامتی اونی که...
حرفاش، شعره.
نگاهاش، یه دنیا حرف ناگفته.
دستاش، گرمای زندگی.
بودنش، آرامش محض.
به سلامتی اونی که...
با همه ی بدی هام، با همه ی نقص هام، دوستم داره.
باورم داره.
تشویقم میکنه.
به سلامتی اونی که...
وقتی همه تنهام میذارن، کنارمه.
وقتی همه ازم ناامید میشن، بهم ایمان داره.
وقتی خودم، خودمو فراموش میکنم، یادم میاره کی ام.
به سلامتی اونی که...
حاضره همه چیشو بده، تا من خوشحال باشم.
حاضره هر دردی رو تحمل کنه، تا من آسیب نبینم.
به سلامتی اونی که...
نه یه فرشته س، نه یه قهرمان.
فقط یه آدمه.
یه آدمِ معمولی، که جادوی عشق،
تو وجودش ریشه دَوونده.
به سلامتی اونی که...
تو قلبم، یه خونه داره.
یه خونه ی گرم و روشن، که هیچ وقت خالی نمیشه.
یه خونه که همیشه بوی عشق و امید میده.
به سلامتی اونی که...
حتی اگه نباشه، یادش، مثِ یه عطر، همیشه تو خاطرم میمونه.
یه عطر خوش، که هر وقت حسش میکنم، دلم پَر میکشه واسه دوباره دیدنش.
به سلامتی اونی که...
دلیلِ تپش قلبمه.
دلیلِ لبخند روی لبمه.
دلیلِ امید تو نگاهمه.
به سلامتی اونی که...
به سلامتی "عشق"
✍️. #مـاکان
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
1 829
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
┊ ┊ ┊ 🕊
┊ ┊ 🕊 🦋
┊ 🕊 🦋
🕊 🦋
🦋
"نفرین به تهران بعد از تو..."
نفرین به این شهرِ بی رحم ،
این کالبدِ بی جان خاطره ها،
که بی تو ، هر خیابانش ،
یک دار مکافاتِ نفس گیر است.
نفرین به این آسمانِ سُربی،
که دیگر رنگ چشمانِ تو را ندارد،
و نفرین به این هوای سنگین،
که بوی رفتنت را در خود حبس کرده.
این شهر، بعد از تو،
جز یک زندانِ بزرگ،
با دیوارهایی از درد نیست،
هر کافهاش،
یک تابوتِ خالی ست،
هر نیمکتش یک گورِ بیصدا.
نفرین به هر چراغِ قرمزی که مرا در خود نگه میدارد،
تا فرصت مرور زخم های کهنهام را دوباره پیدا کنم.
نفرین به هر بارانی که بی تو میبارد
و شُرشُرِ اشکهایم را پنهان میکند،
و نفرین به هر طلوعی که بی تو،
تنها نویدِ یک روزمرگی دیگر است.
اینجا ، هر آدمی که میبینم ، یک سایه از تو را با خود دارد،
هر لبخندی ،
خنجری ست بر قلبِ این مردِ بی تو،
این مردِ تنها.
نفرین به این شهرِ شلوغِ لال ،
که فریاد نبودنت را نمیشنود،
به این دیوارها که شاهد جنون شبانهام بودند و سکوت کردند.
به این شبهای بیخواب،
که با قرص و سیگار هم به صبح نمیرسند،
و به این آیِنه ها که جز شَمایلِ یک مُرده، چیزی نشان نمیدهند.
تهرانِ بعد از تو،
یک میدان اعدامِ دائمیست،
که هر روز ،
تکهای از روحم را به دار میکشد،
بیهیچ رحمی.
نفرین به این حافظه،
که جز تو،
هیچ چیز را به خاطر نمیآورد،
و نفرین به این قلب پاره پاره،
که هنوز هم برای تو میتپد.
تو رفتی و شهر ماند و من و این جنونِ مُزمن،
این جنونِ بی درمان که تمام سلول هایم را مسموم کرده.
تهرانِ بعد از تو ،
یک جهنمِ یخزده است،
که هر لحظهاش،
عذابی ست ابدی،
عذابی بی انتها.
نفرین به تهران...
و نفرین به هر چیزی که تو را از من گرفت.
✍️. #مـاکان
#نفرین_به_تهران_بعد_از_تو
#قطعه_اول
#نفرین
#تهران
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄
1 829
هر جا را نگاه میکنم، حالِ هیچکس خوب نیست…
آدمها راه میروند،
حرف میزنند،
میخندند…
اما تهِ چشمانشان یک تاریکی خاموش موج میزند.
انگار همه از چیزی میگریزند،
از زخمی پنهان،
از خاطرهای که نمیخواهد فراموش شود،
از دلی که طاقت ندارد اما هنوز تظاهر میکند.
هر جا نگاه میکنم،
خستگی موج میزند؛
خستگیای که هیچ خواب و هیچ سکوتی خوبش نمیکند.
آدمها نشکسته نیستند…
فقط یاد گرفتهاند شکافهای روحشان را
زیر جملههای ساده پنهان کنند:
«خوبم… تو خوبی؟»
اما پشت همین «خوبم»
هزار شب بیخوابی خوابیده،
هزار بغض مانده در گلو،
هزار لبخند زورکی.
هر جا را نگاه میکنم،
دلها کمطاقتتر از همیشهاند.
یکی از نبودن میسوزد،
یکی از بودن،
یکی از سکوت،
یکی از حرفهایی که جرئت گفتنش را ندارد.
آدمها لبخند میزنند
اما لبخندشان شبیه یک نقاب نازک است
که به کوچکترین لمس میریزد.
در چشم خیلیها
یک سؤال جا مانده:
«کی قرار است خوب شویم؟»
کسی جوابش را نمیداند،
چون هیچکس حالش خوب نیست…
نه آنها که بلند میخندند،
نه آنها که آرام نشستهاند،
نه آنهایی که تظاهر به قوی بودن میکنند.
همه زخمیاند…
فقط شکل زخمها فرق میکند.
یکی دلش از عشق خسته است،
یکی از دوری،
یکی از تظاهر،
یکی از تنهایی در جمع.
بعضیها سکوت کردهاند
چون حرف زدن حالشان را بدتر میکند.
بعضیها حرف میزنند
چون اگر سکوت کنند میشکنند.
هر جا را نگاه میکنم،
آدمها دنبال یک تکیهگاهاند،
دنبال یک گوشِ شنوا،
دنبال کسی که بگوید:
«من اینجام… نترس.»
اما هیچکس جرئت نمیکند
از دردهایش حرف بزند،
چون همه فکر میکنند
دردِ خودشان از همه سنگینتر است.
دنیا پر از انسانهاییست
که هر شب با هزار فکر میخوابند
و صبح با هزار خستگی بیدار میشوند.
کسی نمیخندد از تهِ دل،
کسی آرام نیست از تهِ جان.
هر جا نگاه میکنم،
یک جور دلتنگی در هواست…
دلتنگی آدمهایی که هستند
اما انگار نیستند.
دنیا پر از لبخندهای نیمهکاره است،
پر از چشمهایی که بارها گریه را
تا لبهایشان آوردهاند اما
آخرین لحظه قورتش دادهاند.
و من…
در میان این همه آدم،
فقط دنبال یک نگاه صادق میگردم،
یک دلِ بینقاب،
یک انسانِ واقعی
که بگوید:
«آره… منم حالم خوب نیست،
ولی هنوز ادامه میدم.»
و شاید…
شاید همین ادامه دادنِ جمعیِ ما،
همین مقاومت پنهان،
همین لبخندهای زوری،
همین اشکهای قورتداده،
دنیا را سر پا نگه داشته باشد.
چون حقیقت این است:
هیچکس حالش خوب نیست…
اما همه هنوز امید دارند که یک روز
حالش خوب بشود.
و شاید همین امیدِ کوچک
معجزهی بزرگِ زندگی است.
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
نمیزند باران…
به این آبانِ غمگین.
انگار آسمان هم خستهست،
انگار ابرها هم دل ندارند ببارند.
آبان آمده،
اما بوی باران نمیدهد،
بوی دلتنگی میدهد،
بوی رفتن، بوی خاطره،
بوی آدمهایی که دیگر نیستند.
نمیزند باران،
و همین، درد را سنگینتر میکند.
باران اگر بیاید،
آدم میتواند بگوید: «آسمان هم حالِ مرا میفهمد.»
اما حالا…
آسمان هم خاموش است.
خیابانها خشکاند،
اما چشمهای من نه.
باران نبارید،
پس اشکها کار آسمان را انجام دادند.
آبان همیشه فصلِ عاشقانهها بود،
فصل قدمزدنهای زیر باران،
فصل قهوههای گرم
و دستهایی که بهانهای برای نزدیک شدن داشتند.
اما امسال…
این آبان، بیباران است،
بیعشق است،
بیلبخند.
باد نمیوزد،
برگها نمیرقصند،
هوا بیحوصله است،
مثل من،
مثل دلی که خیلی وقت است نمیخندد.
آبان امسال عجیب است…
ساکت، سنگین، خسته.
انگار پاییز هم تصمیم گرفته
سهمش از غم را ساکت تحمل کند.
نمیزند باران،
که اگر میبارید
شاید اندکی از دلتنگی کم میشد.
باران، همیشه مرهم بود،
همیشه دوست،
اما حالا غایب است.
صبحها بیرنگاند،
شبها طولانیتر،
و دل…
کمطاقتتر.
نمیزند باران،
و این یعنی شهر،
پر از بغضهای پنهان شده است.
آدمهایی که وانمود میکنند خوبند،
اما نیستند.
آدمهایی که مثل من
منتظرند چیزی،
کسی،
فرمولی ساده
دردشان را سبک کند.
آبانِ بیباران
فقط فصلِ بیبارانی نیست،
فصلِ بیحرفی،
فصلِ بیحوصلهگیست.
فصلِ آدمهایی که نمیدانند دقیقاً چه چیزی کم است،
فقط میدانند «یک چیزی» کم است.
نمیزند باران…
و این آبان،
حتی برای گریه هم بیصداست.
حس میکنم پاییز،
سکوت کرده تا زخمهایش بسته شوند.
شاید آسمان هم دلش گرفته،
شاید ابرها هم مثل ما
کسی را کم دارند.
گاهی فکر میکنم
اگر باران بیاید،
شاید دلها پاک شود،
شاید شهر نفس بکشد،
شاید من بتوانم دوباره آرام بخوابم.
اما باران نمیبارد…
و من یاد گرفتهام
گاهی باید بدون باران گریه کرد،
بدون آغوش آرام شد،
بدون دلیل ادامه داد.
نمیزند باران…
اما هنوز امید هست.
شاید فردا،
شاید یک شبِ بیخبر،
ابرها طاقتشان تمام شود
و آسمان،
همه دردهایش را یکباره خالی کند.
و وقتی باران بیاید،
آبانِ امسال هم
دوباره نفس میکشد…
و شاید
دلِ من هم همینطور.
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
با خیال های بی پایان چه کنیم؟
با ذهنی که شب ها خواب ندارد و روزها آرامش…
با فکرهایی که تمام نمیشوند،
مثل جادهای که انتهایش مه است و دلتنگی.
هر چقدر هم که از آن فرار کنی،
در اولین خلوت دوباره برمیگردد.
خیال ها نه میمیرند، نه پیر میشوند؛
فقط شکل عوض میکنند.
گاهی شبیه لبخند کسی میآیند،
گاهی در صدای باران
گاهی در بوی چای تازه دم
و گاهی درست در لحظهای که فکر میکنی فراموش کردی.
چه باید کرد با خیال هایی
که هر کدام زخمی را دوباره زنده میکنند؟
حرفی که نگفته ماند،
آغوشی که نرسید،
و عشقی که نافرجام ماند...
چگونه میشود از خیال گریخت وقتی ردّشان در همه چیز هست
در باران ، در آینه
در هر نگاهِ بی دلیل به پشت سر؟
خیال ها گاهی مهربان اند،
میآیند تا لبخند را یادت بیاورند،
اما بیشتر وقت ها بیرحم اند،
میآیند تا دلت را بلرزانند.
مگر میشود با خیال جنگید ؟
خیال ، همان جایی پنهان میشود که درد زندگی میکند در دل .
شاید راهش جنگیدن نیست پذیرفتن است.
شاید باید پذیرفت
که ما تا آخر عمر، با خیال زندگی میکنیم.
با خیال آدم ها،
با خیال حرفهایی که گفته نشد،
با خیال روزهایی که برنمیگردند.
چه میشود کرد با این "کاش"های
بیپایان؟
وقتی هر کدامشان یک “زخم" است ،
با “ای کاش بودی”،
“ای کاش نمیرفتی”.
و ذهنی شلوغ ،
پر از تو،
پر از صداهایی که دیگر شنیده نمیشوند،
پر از چهرههایی که فقط در خواب میآیند.
شاید باید رفیقشان شد،
و به هر خیال گفت:
“بمان، ولی آرام تر.”
شاید باید یاد گرفت با درد زندگی کرد نه اینکه حذفش کرد
و شاید هیچ چیز.
فقط نگاهشان کنیم
و بگذاریم عبور کنند،
مثل باد از میان برگ ها،
مثل اشک از روی گونه ها.
خیال ها بخشی از ما هستند،
از عشق،
از خاطره،
از امید،
که جامانده اند در مسیر زندگی.
و شاید همین خیال ها،
علتِ نفس کشیدنِ ما باشند.
چون تا وقتی هنوز خیال میکنی،
یعنی دلت زنده است…
پس بگذار خیال بیاید،
ببارد، بسوزاند، آرام کند…
اما نگذار که بماند.
چون خیال، اگر خانه کند،
دیگر هیچ واقعیتی آرامت نمیکند.
و در آخر...
با خیال ها چه باید کرد؟
هیچ.
فقط بنویسیمشان
تا بمانند،
اما در کاغذ… نه در دل....
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
چشم آهویت، حکایت آرامِ دشت های بیپایان است...
من از تو نمیگویم
از چشم هایت میگویم
از آن دو آهو که بی صدا
در دشتِ دلِ من میدوند
بیآنکه بگریزند
بیآنکه بدانند چه کرده اند با این دلِ
بی قرار.
چَشم آهویت
نه سیاه است نه قهوهای نه خاکستری...
رنگیست که واژه ها از وصفش عاجزند
رنگیست که فقط دل میفهمد
وقتی در نگاهت گم میشود.
تو با آن چشم ها
نه فقط می درخشی
بلکه میروی
میگذری از مرزهای منطق
و در دلِ آدمی
خانه ای میسازی از سکوت
از شوق
از آرامشی که شبیه نسیم صبحگاهی ست
در کوهستانی دور ،
جایی که هیچ کس جز خدا نمیداند چه میگذرد.
و من
هر بار که نگاهت میکنم،
دوباره متولد میشوم،
دوباره شاعر میشوم،
دوباره عاشق میشوم...
بی آنکه بخواهم،
بی آنکه بتوانم،
بی آنکه بخواهم بتوانم.
زیرا تو
با آن چشم های آهوانه
نه آمدهای که بمانی
نه رفتهای که فراموش شوی...
تو آمدهای که در دل بمانی
در خاطره
در کلمات
در لحظه هایی که هیچ کس نمیبیند جز من.
و من
تا آخرین نفس
در دشت نگاهت خواهم دوید،
بی آنکه شوریده شوم
بی آنکه بخواهم از این اسارت شیرین
رهایی یابم...
چَشم آهویت،
وطنِ من است.
و من
تبعیدی خوشبختیام
که هرگز نمیخواهد بازگردد.
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
بهنام بابا،
همون تکیهگاهی که همیشه بیصدا بود،
ولی سایهش از همهی صداها بلندتر.
بابا یعنی خیالِ راحت،
یعنی امنیتِ بیقید و شرط،
یعنی صدایی که وقتی میگه “نگران نباش”،
دنیا آروم میگیره.
بابا یعنی خستگیِ همیشگی،
ولی با لبخند،
یعنی کوهی که خم میشه اما نمیشکنه.
همیشه فکر میکردم باباها احساس ندارن،
اما حالا میدونم،
تمام احساسِ دنیا توی یه “نگاهِ سکوتآمیز” از چشمای اون خلاصه میشه.
بابا یعنی دلسخت،
اما قلبش نرمتر از هر دعایی.
یعنی کسی که هیچوقت از دردهاش حرف نمیزنه،
اما تا نفس داره، پناهِ خانوادهست.
بهنام بابا،
که با دستهای پینهبستهاش
شعرِ زحمت مینویسه روی دیوارِ زندگی.
اون که شاید هیچوقت نگفت “دوستت دارم”،
ولی هزار بار با نگاهش گفت.
اون که همیشه ساکت بود،
اما سکوتش پر از عشق بود.
بابا یعنی غرور،
یعنی افتخار،
یعنی اسمِ کوچیکی که پشتش یه کوهِ بزرگ ایستاده.
وقتی بچه بودم،
فکر میکردم باباها خسته نمیشن.
اما بزرگ که شدم فهمیدم،
اون فقط خستگیشو قایم میکرد
تا دلم نلرزه.
بابا یعنی بیادعاترین قهرمانِ زندگی.
اونکه حتی وقتی شکست،
باز هم قامتشو خم نکرد.
بهنام بابا،
که اگه نبود، من اینهمه محکم نمیبودم.
که اگه لبخند نزد، برای این بود که ما بخندیم.
بابا یعنی مردی که اشکاشو فقط وقتی میریزه
که مطمئنه کسی نمیبینه.
بهنام بابا،
همون مردی که خدا بهش گفت:
“تو زمین باش، من آسمانِ خونوادهات.”
بابا،
شاید هیچوقت شاعر نبود،
اما هر حرکتش، یه شعر بود
از جنسِ مردونگی،
از جنسِ عشقِ بیصدا.
بهنام بابا،
که سایهاش امنترین جای دنیای منه،
و نبودش، سردترین فصلِ عمرم.
بابا جان…
به حرمتِ نونِ بازوی تو،
به سادگیِ دلت،
به سکوتِ پرمهرِ نگاهت،
میگم:
تا آخرِ دنیا،
به داشتنِ تو افتخار میکنم. ❤️
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
و شب، بیانتها بود…
مثل افکارم، مثل خیالهایی که هیچ پایانی ندارن.
سکوتش سنگین بود،
اونقدر که صدای تپش قلبم، شبیه طبل جنگ توی گوشم میپیچید.
چراغها خاموش بودن،
اما ذهن من روشن،
با هزار تصویر، هزار یاد، هزار “کاش” که نمیمردن.
شب، مثل آینهای بود که همهچیز رو برمیگردوند،
جز آرامش.
تو رو میدیدم، بیصدا، بیحضور،
در میان مهِ ذهنم.
افکارم خسته نمیشدن،
از مرورِ آدمها، از باز کردنِ زخمها،
از پرسیدنِ سؤالهایی که جوابی نداشتن.
شب، آرام بود، اما نه برای من.
برای من، هر ثانیهاش سنگینتر از ساعت بود.
هر فکر، زخمی قدیمیتر رو بیدار میکرد.
دلم پر از حرف بود،
ولی هیچکس نبود تا بفهمه صدای بغض،
زبانِ دل شکستهست.
میخواستم بخوابم،
اما ذهنم نمیذاشت.
میچرخید بین “رفتنها”، “ماندنها”، “کاشها”.
میرفت تا خاطرات،
و برمیگشت تا دلتنگی.
درونم، مثل شهری ویران بود
که هنوز نورِ پنجرههایش خاموش نشده.
شب، برای همه زمانِ استراحته،
اما برای من، زمانِ محاکمهست.
محاکمهی خویشتن،
برای هر اشتباه، هر حس، هر ناگفته.
افکارم بیرحمانه تکرار میشن:
چرا گفتی؟ چرا نگفتی؟
چرا ماندی؟ چرا نرفتی؟
چرا هنوز دلتنگی؟
و من، خیره به سقف،
درگیرِ هزار صدای درونی،
میفهمم که دردِ واقعی،
نه در تن، که در فکره.
شبیه سیاهچالهای که هر لحظه میکِشهت پایینتر،
بیآنکه راهِ برگشتی باشه.
و شب ادامه داره…
بیپایان، بیرحم،
مثل ذهنی که از فکرِ “او” خسته نمیشه.
اما با همهی این بیخوابی،
با همهی این آشوب،
یه جایی تهِ دلم میدونم…
فردا باز هم، خورشید طلوع میکنه،
حتی اگر من هنوز در شبِ افکارم گیر کرده باشم.
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
خودت نمیدونی، ولی من قلبم بوی تو رو گرفته.
یه عطری از جنس آرامش، از جنس بودن.
یه حس عجیب که نمیفهممش، اما باهاش نفس میکشم.
خودت نمیدونی، ولی وقتی اسمتو میشنوم،
یه لرزش قشنگ توی دلم میافته،
انگار صدای خدا رو از بین هزار صدا میشنوم.
نمیدونی،
اما تو شدی همون دلیل کوچیکی که باعث میشه هنوز بخندم،
با اینکه هزار تا درد دارم،
هزار تا خستگی توی جونمه.
خودت نمیدونی،
ولی با هر لبخندت یهذره از غمام کم میشه،
یهذره از دنیا قشنگتر بهنظر میاد.
وقتی نیستی، سکوت خونه سنگین میشه،
انگار هوا نفس نمیکشه.
ولی همین که بهت فکر میکنم،
یه نوری از جایی وسط دلم روشن میشه.
تو نمیدونی، ولی یه جایی توی ذهنم همیشه با منی،
توی خیابون، توی آهنگا،
توی هر اتفاق کوچیکی که باعث لبخند میشه.
خودت نمیدونی ولی،
وقتی دلم میگیره،
اولین کسی که تو ذهنم میاد تویی.
نه از روی عادت،
از روی دلبستگی…
از روی عشقی که اسم نداره اما واقعیه.
تو نمیدونی ولی من با نگاهت زندگی کردم،
با سکوتت گریه کردم،
با یادت دوام آوردم.
نمیدونی چقدر برای منی،
چقدر بودنت آرومم میکنه
و نبودنت، دنیامو بیصدا و تار میذاره.
تو نمیدونی ولی من هنوز
با حرف زدن ازت آروم میگیرم،
با نوشتن اسمت لبخند میزنم،
با فکر کردنت اشک میریزم.
تو نمیدونی ولی هر شب،
قبل از اینکه چشمهام خسته بشن،
تو از ذهنم رد میشی مثل نسیمِ شبونه.
خودت نمیدونی،
ولی من از میان همهی آدمای دنیا،
فقط با تو “آدمتر” شدم.
نمیدونی، ولی دلم هنوز به اسم تو میتپه،
به یادت لبخند میزنه،
و با نبودنت میمیره و زنده میشه.
تو نمیدونی،
اما هر بار که لبخند میزنی،
یه تکه از غم دنیا از بین میره.
یه تکه از خستگی من تموم میشه.
نمیدونی ولی تو شدی پناه بینامم،
دلیل بیمنتم،
آرامش بیدلیلِ این روزهای بیقرار.
و من هنوز هم نمیخوام بدونی،
چون همین ندانستنِ تو،
قشنگترین رازهی دلِ من شده.
خودت نمیدونی بیمعرفت…
اما تو قشنگترین دلخوشی منی
میون هزار تا درد،
میون هزار تا آدم،
میون هزار تا نبود.
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
کارما…
همون قانون نانوشتهایه که دنیا باهاش تلافی میکنه.
همون دستییه که دیر یا زود،
هر کاری رو برمیگردونه به صاحبش.
میدونی؟
دنیا گوش داره،
حافظه داره،
و هر نیتی که از دلت بگذره، یه جایی ثبت میشه.
هر اشکی که بیدلیل از چشم یکی دربیاد،
یه روز، قطرهقطره برمیگرده به اونی که باعثش شد.
و هر لبخندِ بیمنّت،
یه روز توی مسیرت سبز میشه و تنت آرام میگیره.
کارما انتقام نیست،
عدالته.
قانون بیقاضی و بیدادگاهِ این جهانه،
که به وقتش، همهچیز رو صاف میکنه.
اونی که بدی کرد،
یه روز توی همون نقطهای که خندید، گریه میکنه.
و اونی که با دلِ پاک بخشید،
یه روز بیصدا خوشبخت میشه.
کارما دیر میرسه، اما میرسه…
و همیشه هم دقیق میرسه،
اونقدر که آدم میترسه از فکرِ نیتهای خودش.
زندگی یه مدار بستهست؛
دور میزنی و برمیگردی
به همون چیزی که کاشتی.
اگه بذرِ درد دادی، درد برمیگرده.
اگه عشق دادی، عشق بهت میرسه.
کارما نمیپرسه کی بودی،
فقط نشونت میده چی کاشتی.
و این، بزرگترین عدالت جهانه.
پس وقتی دلت گرفت از بیانصافیها،
یادِ کارما بیفت.
بدون که هیچ چیز، بیجواب نمیمونه.
گاهی سکوت کن،
دست از انتقام بردار،
چون دنیا خودش بلده حق رو پس بگیره.
هر دروغی یه روز برملا میشه،
هر زجری یه روز جبران میشه،
و هر نیتِ پاکی یه روز به ثمر میرسه.
کارما یعنی جهان گوش به زنگه،
برای هر حرف، هر نگاه، هر عمل.
یعنی هیچ کاری، گم نمیشه،
فقط صبر میکنه تا زمانش برسه.
و اون روز که برمیگرده،
میفهمی چرا باید نیت پاک داشته باشی،
چرا باید بیمنت مهربون باشی،
چرا نباید دلِ هیچکسی رو بشکنی.
کارما یعنی…
دستِ بیادعای خدا،
که بدونِ فریاد، بدونِ قاضی،
حق رو به صاحبش میرسونه.
پس مراقب باش،
که هر کاری،
یه روز برمیگرده،
دقیقتر از اون چه که فکرش رو میکنی.
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
کاش پستچی بودم،
و هر روز صبح با اولین طلوع،
حالِ خوب میبردم برای آدمها.
پاکتهایی پر از لبخند،
پر از دلگرمی، پر از آرامش.
کاش نامههام بوی امید میداد،
بوی روزهای بیدغدغه،
بوی آغوشی امن بعد از هزار خستگی.
میرفتم درِ خونهی آدمهایی که دلتنگن،
براشون یادداشت کوچیکی میذاشتم،
مینوشتم: «امروز هم قراره بخندی،
چون هنوز زندهای و هنوز فرصت داری.»
کاش میتونستم غصهها رو جمع کنم،
بذارم توی کیسهی پست قدیمی،
و دور بندازم یهجای دور،
اونقدر دور که دیگه برنگرده.
برای مادرها، بستهای از آرامش میبردم،
برای پدرها، قوتِ دل و لبخند.
برای عاشقا، بوسهای پیچیده در نرگس،
برای دلشکستهها،
برگهای با خطی درشت که روش نوشته باشه:
«این درد هم میگذره…»
کاش پستچی بودم،
و میتونستم برم درِ خونهی آدمای تنها،
و براشون یه فنجون امید بذارم،
یه یادداشت با این جمله:
«یه روزی یکی میاد که حالِ دلت رو خوب کنه.»
کاش پستچی بودم تا به هر خونه،
یه تیکه از خورشید میبردم،
تا تاریکیهای دلاشونو روشن کنه.
کاش همهی پستهای دنیا،
نامههای عاشقانه بودن.
هیچ پاکتی با مُهرِ “اخطار” نمیرفت،
فقط لبخند بود که از یه شهر،
به شهری دیگه سفر میکرد.
کاش پستچی بودم تا حتی به خودم هم،
نامهای میفرستادم،
مینوشتم:
«خستهای؟ نفس بکش، هنوز تموم نشده.
یه روز همهچی دوباره قشنگ میشه.»
آره…
کاش پستچی بودم،
تا هر روز سهمِ کوچیکی از خوبی پخش کنم بینِ دلها.
بدون منت، بدون انتظار جواب.
چون حالِ خوب،
اگه پخش بشه،
برمیگرده…
دیر یا زود،
اما برمیگرده. 💌
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
"کاش حرمتا یادمون نره..."
دلم گرفته...
نه از دنیا، نه از روزگار
از آدما دلم گرفته...
از اونایی که نمک میخورن و نمکدون میشکنن
از بی معرفتی هایی که آدمو میسوزونه
از اینکه چرا دیگه کسی حرمت نگه نمیداره؟
کاش یه کم یادمون بیاد روزایی رو که با هم خندیدیم، گریه کردیم، خاطره ساختیم...
کاش واسه اون لحظههایی که واقعی بودن، یه ذره احترام قائل باشیم.
واسه دوستی هایی که شاید حالا پوچ به نظر بیان
ولی یه زمانی همه چی بودن برامون.
چرا هیچ وقت راه برگشت نمیذاریم؟
چرا وقتی پشیمون میشیم، هیچ دری باز نیست؟
کاش به اندازهی یه سلام، یه لبخند، یه نگاه، از حرمتا باقی بمونه.
کاش دلهامون این قدر سنگی نمیشد،
کاش آدما این قدر زود غریبه نمیشدن...
چی میشه که یه دفعه همه چی به هم میریزه؟
چی میشه که یه دفعه آدمایی که یه عمر باهاشون بودیم،
میشن یه اسم توی لیست مخاطبین، بدون هیچ حس و خاطرهای؟
کاش رحم کردن به همدیگه رو یاد بگیریم...
کاش یه لحظه فکر کنیم شاید فردایی نباشه،
نه برای اون، نه برای ما...
دنیا همین قدر بیرحم و غافلگیرکنندهست.
کاش دلهامونو بتکونیم از کینه، از غرور، از قضاوت...
کاش بدونیم که آدما اشتباه میکنن،
ولی پشیمون هم میشن.
و اگه راهی برای برگشت نباشه،
اون پشیمونی میتونه بشه یه دردِ بیدرمون.
بیایید حرمت نگه داریم...
واسه خاطره ها، واسه لحظه ها، واسه آدما...
واسه خودمون.....
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
وقتی اسمت رو صدا میزنم،
یه چیزی توی دلم میلرزه…
انگار جهان برای چند ثانیه ساکت میشه،
انگار حتی نفس کشیدن هم معنی دیگهای پیدا میکنه.
اسم تو…
برای من فقط یه صدا نیست،
یه احساسه،
یه خاطرهست که از ته دل برمیخیزه و میره تا عمقِ آسمون.
وقتی اسمت رو میگم،
تمام روزهای خوب برمیگردن.
لبخندت، نگاهت، اون لحظهای که دنیا فقط خلاصه میشد توی چشمای تو.
اسم تو بوی آرامش میده.
بوی مهربونی، بوی خنده، بوی زندگی.
بوی تموم چیزایی که دیگه نیستن، اما هنوز توی دلم زندهان.
وقتی اسمت رو صدا میزنم،
دلم میلرزه،
اما لبخند میزنم.
چون هنوز هم، حتی بعد از تموم شدن همهچیز،
یه گوشه از قلبم فقط با صدای اون اسم نفس میکشه.
اسم تو مثل دعاست.
یه ذکرِ آرام، یه صدای پاک.
وقتی میگمش، آرومتر میشم،
انگار همهی دردها یه لحظه کنار میرن.
میدونی؟
گاهی فقط همین اسم،
کافیه تا بفهمم هنوز زندهام،
هنوز حسی توی دلم هست که خاموش نشده.
وقتی اسمت رو صدا میزنم،
حتی اگه نباشی،
صدای قلبم بلندتر میشه.
انگار داره جواب میده: “شنیدم، من هنوز اینجام.”
اسم تو…
یه جهان کوچیکه که هر بار با گفتنش،
دلم پر میکشه سمت خاطرههات.
شاید هزار بار خودمو قول داده باشم فراموشت کنم،
اما همون یه بار که اسمت از زبونم درمیاد،
همهچی از نو شروع میشه.
تو نمیدونی این اسم،
چقدر توی ذهنم تکرار میشه.
چقدر زیر لب، توی خلوت،
میگم و میگم و میگم…
تا بلکه دلم آروم بشه.
وقتی اسمت رو صدا میزنم،
دلم یه لحظه برمیگرده عقب،
به همون جا که هنوز بودی،
به همون حس بینظیری که فقط با تو معنی داشت.
گاهی اسمت رو صدا میزنم بدون اینکه حتی بفهمم چرا…
انگار ناخودآگاهِ من هنوزم عاشقته.
انگار دلم هنوزم باور نکرده که رفتی.
اسم تو،
برای من مثل یه تپش جاودانهست،
هر بار که میگم، یه تیکه از من دوباره زنده میشه.
وقتی اسمت رو صدا میزنم،
هوا بوی تو رو میگیره،
قلبم تندتر میزنه،
چشمام میسوزه از اشکی که فرو میخورم.
و بعد از هر بار گفتن،
یه سکوت میاد…
یه سکوت که فقط دلتنگی توش فریاد میزنه.
آره…
اسم تو برای من فقط چند تا حرف نیست،
یه حسه که تا ابد توی رگهام جاریه.
یه دردِ قشنگ، یه حضورِ غایب.
وقتی اسمت رو صدا میزنم،
زمان میایسته،
دنیا از حرکت میافته،
و فقط من میمونم و دلی که هنوز برای تو میتپه.
و اگه یه روزی از دور صدای منو شنیدی،
بدون…
اون لحظه دوباره دلم،
با گفتن اسمت، زنده شد.
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
#شبتبخیر…
به اندازهی تمام خستگیهای روز،
به اندازهی تمام حرفهای نگفته،
به اندازهی دلی که از هزار بغض پره.
شبت بخیر، یعنی آروم باش…
یعنی هرچی بود، گذشت.
یعنی بذار دنیا برای یه شب هم که شده،
ساکت بشه، خاموش بشه، آرام بگیره.
شبت بخیر یعنی یکی هست که یادت نکرده،
فقط ساکتتر شده.
یعنی هنوز کسی هست که قبل خواب،
به یادت لبخند میزنه و نفس میکشه.
میدونی؟
یه “شبت بخیر” ساده،
گاهی اندازهی یه “دوستت دارم” میارزه.
یه دل خسته رو زنده میکنه،
یه آدم تنها رو دوباره به زندگی برمیگردونه.
شبت بخیر یعنی آرامش،
یعنی دعا،
یعنی امید به صبحی روشنتر.
گاهی دلت فقط همینو میخواد،
یه صدا، یه پیام، یه نشونه از حضور کسی،
که بگه: “هنوز هستم، نترس.”
شبت بخیر یعنی:
“با خیال راحت بخواب،
دنیا هنوز تموم نشده.”
یعنی حتی توی تاریکی هم یه نوری هست،
هرچند کوچیک،
اما واقعی.
شبت بخیر یعنی خستهای…
اما هنوز امید داری.
دلت گرفته…
اما هنوز میخوای لبخند بزنی.
یعنی هنوز باور داری فردا میتونه بهتر باشه.
گاهی همین دو کلمه
میشن تمامِ محبتِ دنیا.
یه “شبت بخیر” از آدمی که برات مهمه،
میتونه تموم غصههاتو خاموش کنه.
شبت بخیر یعنی دلتنگم…
ولی دعا میکنم آروم بخوابی.
یعنی نمیتونم کنارت باشم،
اما روحت با من قدم میزنه بین ستارهها.
شبت بخیر یعنی شاید دیگه نبینمت،
ولی هنوزم برات آرامش میخوام.
یعنی هنوز برات دعا میکنم،
حتی اگه از من دوری.
گاهی “شبت بخیر” یعنی دلتنگی،
گاهی یعنی خداحافظ،
گاهی یعنی “دوستت دارم”
بدون اینکه بخوای بگی.
و من…
هر شب، قبل از اینکه چشمهامو ببندم،
به آسمون نگاه میکنم و زیر لب میگم:
شبت بخیر…
به اونکه نمیدونه هنوز دلم با شنیدن اسمش میلرزه.
شبت بخیر، به تموم خاطراتی که با یاد تو زندهن،
به صدای خندههات،
به نوری که هنوز توی دلم خاموش نشده.
و اگه یه روزی صدای من بهت نرسید،
بدون که از همین فاصلهی دور،
باز هم برات آرزو میکنم:
“شبت بخیرِ من،
با آرامش بخواب،
تا فردا دوباره با لبخندِ خدا بیدار شی.”
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
"قسم به نام او که دختر است........
قسم به نام او که دختر است، به جوهر ناب هستی، به شریانِ جاریِ زندگی در رگهای جهان.
قسم به نام او که دختر است، که اگر نبود، این زمین، نه تنها بی لبخند، که بیروح، بینفس، و بیمعنا میماند.
قسم به نام او، که در هر تپشِ قلبش، قصهای از ازل تا ابد نهفته است.
به نام دختر، که در چشمانش، هم عمق اقیانوس هاست و هم درخشش ستارگان دوردست.
به نام او، که دستانش، هم گهواره بانِ
نسل هاست و هم شمشیر بُرّانِ عدالت.
او نه ضعیف است و نه نیازمند ترحم؛ او خودِ قدرت است، که در لطافتی بی بدیل، جهان را به زانو درمیآورد و از نو میسازد.
او خود طوفان است، که در آرامشی مرموز، ریشه ی ظلم را میخشکاند.
قسم به گیسوانش،
موهایی که در باد میرقصند، نه برای جلب توجه، که برای اثبات اینکه رهایی، زیباترین شکلِ بودن است...
هر تار مویش، فریادی ست بیکلام، قصهای از «نه» که جهان را به «آری» میخواند.
نه به اجبار،
آری به طغیان زندگی،
آری به حق انتخاب،
آری به آزادی بی قید و شرط.
این گیسوان، نه برای پنهان شدن، که برای رقصیدن در آغوشِ بادهایِ سرکشِ تغییر آفریده شدهاند.
قسم به نامِ دختر، که از دل تاریکی، نور میآفریند و از عمقِ سکوت، غَریوِ حق را سر میدهد.
او آتش است که در آب میسوزد و جهان را گرم میکند، نه نیمهای از کسی، که تمامِ هستی در نگاهش جاریست.
او خاک است، که بذرهای امید را در خود میپروراند و بارور میکند، او باد است، که پیام تغییر را به گوش هر کوی و برزن میرساند.
او را به قانون کهنه، محدود مکنید. با نگاه سنگین قضاوت، او را در حصارِ ترس محبوس مکنید. با ترسهای خود، صدایش را خاموش مکنید.
او را بشناسید، در عمق سکوتش، که خود، هزاران کلمهی ناگفته دارد.
او را باور کنید، در طغیان آرامش وجودش، که قدرت دگرگونی جهانی را در خود پنهان کرده است. او را آزاد بگذارید، تا جهان آزاد شود، تا بندها از پای هر آنچه که اسیر است، گسسته شود.
دختر یعنی حق انتخاب، حتی در بندِ سرنوشتِ مَحتوم.
حقِ خنده، حتی در اوج درد و رنجِ بیکران.
حقِ پوشیدنِ آنچه روحش میخواهد، نه آنچه چشمِ تنگِ ناظران میپسندد.
حقِ بودن، بیآنکه کسی بخواهد او را در قالبی از هیچ، محبوس کند، قالبی که بر قامت بلند انسانیت او تنگ و نارواست.
قسم به دختران ایران، ای وارثانِ درد و شکوه، ای تندیس های ایستاده بر زخمهای عمیق تاریخ.
شما در دل تاریک دوران، با سکوتتان فریاد کشیدهاید، فریادی که از دیوارهای سنگی زندانها نیز عبور کرده است.
با اشکهای بیصدایتان، دیوارها را لرزاندهاید و با هر نفس حبس شده، امید را زندهتر از همیشه کردهاید.
شما نه تنها مادران آینده، که معمارانِ حال و گذشته ی این سرزمینید.
شما سزاوار آزادیاید، نه از سر لطف و ترحم کسی، که از ذات بودن خود.
نه چون انسانید، که چون روح جاری زندگی در رگ هایِ جهانید.
شما خودِ آزادیاید، در کالبدی که بند میشناسد، اما در آن نمیماند، که بند را میگسلد و به پرواز درمیآید.
باشد که روزی، در خیابانهای این وطن، موهایتان، نه پنهان،
که پرچم های رقصان بادِ آزادی باشند، پرچمهایی که بر فراز قلههای امید به اِهتزاز درآیند.
باشد که روزی، صدایتان، نه نجوا و زمزمهای پنهانی، که غریوِ حق باشد، بیپروا، بیهیچ ترس خاموشی، صدایی که جهان را از خواب غفلت بیدار کند.
و باشد که روزی، آزادی، نه آرزویی دست نیافتنی و دور، که واقعیت هر نفس شما باشد، واقعیتی که از دلِ محال، زاده میشود و جهان را دگرگون میکند.
و قسم به نام او که دختر است، که اگر نبود، جهان نه تنها بی لبخند، که بیروح، بینفس، و بیمعنا میماند.
به نام او، که خودِ زندگیست
خودِ امید،
خودِ طغیانِ ابدی
خودِ آفرینشِ بی وقفه......
#روز_دختر_مبارک
#روز_جهانی_دختر
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
اصلاً خبر داری بیمعرفت…
که هر شب، چشمام دنبال ردّی از توئه؟
که هر بار گوشی رو برمیدارم،
امیدوارم اسمی از تو روشن بشه؟
اصلاً میدونی دلتنگی یعنی چی؟
یعنی وقتی هیچکس نیست،
بازم یکی هست که همهی ذهنتو پر کرده،
یکی که نیست،
ولی همهجا هست!
بیمعرفت…
من حتی با نفس کشیدنم هم تو رو صدا میزنم.
با هر لبخندی که نمیاد،
با هر اشکی که بیاجازه میریزه.
میفهمی؟
دلتنگی یعنی وسط شلوغی شهر،
تو باشی و باز هم تنهایی.
یعنی صد نفر حرف بزنن،
ولی تو فقط دنبال یه صدا باشی.
اصلاً خبر داری چقدر خستهم؟
از نبودنت، از فکر کردنت، از صبر کردنت.
این همه نبود،
این همه فاصله…
مگه دلم سنگه که طاقت بیاره؟
بیمعرفت…
تو نمیدونی نبودنت چهکار میکنه با آدم.
نمیدونی شبایی که اسم تو رو هزار بار میگم
و باز خوابم نمیبره.
نمیدونی لحظههایی که همهچیز خوبه،
اما تو نیستی،
چهقدر تلخ میگذره.
اصلاً خبر داری؟
میدونی چقدر دلتنگم؟
دلتنگیهام دارن منو میکشن.
دارن هر روز یه تیکه از دلمو میبرن.
بیمعرفت!
من هنوز با خیال تو زندهم.
هنوز با خاطراتت نفس میکشم.
ولی تو انگار فراموش کردی…
فراموش کردی کسی هنوز به یادت میمیره.
دلتنگی یعنی همین:
من بمونم،
تو بری،
و فاصله هر روز بیشتر بشه.
اما باز هم،
باز هم دلم فقط تو رو بخواد.
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
آدم را درد است که میسازد،
نه راحتی، نه آسایش.
آدم را زخم است که به فکر میاندازد،
نه شادیهای بیوقفه.
درد، معلم خاموشیست
که هیچکلاس و کتابی جایگزینش نمیشود.
هر زخمی که میخوری،
درسی میشود، تجربهای، نگاهی تازه به زندگی.
آدم را درد است که به تفکر میرساند،
نه سن.
چون سن فقط عدد است،
اما درد، یک دنیا آگاهی است.
گاهی نوجوانی که درد کشیده،
هزار بار عاقلتر از پیرمردیست
که عمری در راحتی گذرانده.
درد، چشمها را باز میکند.
میفهمی همهچیز آنطور که میخواستی نیست.
میفهمی آدمها آنقدرها هم ساده نیستند.
میفهمی زندگی، بازی بیرحمیست
که فقط قویترها دوام میآورند.
آدم را درد است که به تفکر میرساند.
وقتی زمین میخوری،
یاد میگیری برخاستن چه معنایی دارد.
وقتی کسی میشکندت،
یاد میگیری خودت را بسازی.
درد، صبور میکند،
آدم را به زانو میزند
و بعد، از همان زانو دوباره بلند میکند.
سن، فقط چین و چروک روی صورت است.
اما درد، چین و چروک روی دل است.
و همین چین و چروکهای دل،
آدم را به دانایی میرسانند.
آدمی که درد کشیده،
دیگر مثل قبل نمیخندد،
اما هر خندهاش،
هزار معنا دارد.
آدمی که درد کشیده،
دیگر مثل قبل ساده باور نمیکند،
اما هر باوری که دارد،
مثل الماس محکم است.
آدم را درد است که به تفکر میرساند،
چون در لحظهی درد،
تنها میمانی با خودت،
با افکارت، با خدا.
و همانجاست که میفهمی چهکسی هستی،
و چهکسی نیستی.
آری…
درد، همان حقیقت تلخیست
که از انسان، انسانی دیگر میسازد.
آدمی عمیقتر،
آدمی پختهتر،
آدمی که میداند زندگی،
فقط لذت نیست…
ترکیبی از زخم و درمان است.
پس هر بار که میپرسی چرا اینقدر سختی؟
یادت باشد:
آدم را درد است که به تفکر میرساند،
و هیچ ربطی به سن ندارد.
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
در هر شبی، رویایی هست…
رویایی که از تاریکی فراتر میرود،
و از ستارهها بلندتر میتابد.
شب شاید پایان روز باشد،
اما آغاز خیال هم هست.
همانجایی که خستگیها در هم میشکنند،
و دل، پرواز میکند
به سوی آنچه آرزوست.
رویایی هست که طولانیتر از خود شب است،
رویایی که چراغ خاموش دل را روشن میکند.
وقتی چشمهایم بسته میشوند،
این رویاست که بیدار میماند
و مرا با خودش میبرد.
شب، ساکت و آرام میگذرد،
اما در دل سکوتش،
صداهایی هست که فقط دل میشنود.
صدای امید،
صدای عشق،
صدای وعدهی فردا.
در هر شبی…
کسی هست که رویایش تو را میسازد.
کسی هست که در تاریکی هم
تصویرت را به روشنی میبیند.
کسی هست که در تنهایی شب،
نامت را آهسته زمزمه میکند.
رویایی که طولانیتر از شب است،
یادآور این حقیقت است
که هیچ سیاهی ابدی نیست.
که هیچ دلتنگی بیپایان نمیماند.
که هیچ انتظاری بیثمر نمیگذرد.
شبها، با همهی طولانی بودنشان،
جا برای رویا دارند.
برای لبخندی که هنوز نیامده،
برای آغوشی که هنوز نچشیدهام،
برای نوری که در افق فردا چشمک میزند.
آری…
در هر شبی، رویایی هست
که دستم را میگیرد،
و مرا تا جایی میبرد
که تاریکی دیگر نمیتواند به من برسد.
رویایی که طولانیتر از شب است،
شبیه وعدهای الهیست:
«صبح خواهد آمد.»
و همین، تمام امیدیست
که در دل تاریکیها زنده میماند.
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
1 829
فاصله…
این واژهی کوتاه، چقدر جان میبَرَد.
نه دیواریست، نه زندانی،
اما سنگینتر از هر زندان و دیوار،
میان من و تو ایستاده.
فاصله یعنی تو آنسوی دنیایی،
و من اینسوی تنهایی.
یعنی صدای تو در گوشی میپیچد،
اما جای خالی دستت
روی شانهام سنگینی میکند.
فاصله…
یعنی شبهایی که بیخوابی میآورند،
یعنی بالش خیس از اشکی که کسی نمیبیند.
یعنی بیدار شوی و به جای لبخند تو،
تنها سقف سرد را ببینی.
میگویند فاصله، عشق را امتحان میکند،
ولی چرا این امتحان اینقدر دشوار است؟
چرا هر دقیقهاش
مثل یک قرن طولانی میگذرد؟
فاصله، دلی را که عاشق است میسوزاند،
مثل شمعی که خودش را تمام میکند
فقط برای اینکه نورش برسد.
اما تو…
کجای این تاریکی ایستادهای؟
گاهی فکر میکنم
فاصله فقط در کیلومترها خلاصه نمیشود،
گاهی در یک سوءتفاهم،
در یک سکوت طولانی،
در یک جملهی نگفته هم فاصله هست.
فاصله،
یعنی نگاهت را بخواهم،
اما فقط تصویر محوی از خاطرهات
در ذهنم بماند.
یعنی بخواهم صدایت کنم،
اما تنها سکوت
جوابم باشد.
با این همه…
یاد گرفتهام در دل فاصلهها هم دوستت بدارم.
یاد گرفتهام عشق را
با صبر گره بزنم.
یاد گرفتهام امید داشته باشم
به روزی که فاصله کوتاه شود،
به روزی که یکبار دیگر
دست در دست هم،
بیهیچ جدایی قدم بزنیم.
فاصله، هرچند سخت،
اما نتوانسته دل من را ببرد.
عشق، ریشهای عمیقتر از فاصله دارد.
میان تمام جادهها،
میان همهی مرزها،
میان تمام دیوارها،
هنوز هم تو را نفس میکشم.
آری…
فاصله یعنی دلتنگی،
یعنی انتظار،
یعنی ثانیههایی که نمیگذرند.
اما فاصله، پایان ما نیست.
فاصله فقط یک فصل است؛
و من باور دارم
بعد از هر پاییز، بهاری در راه است.
پس بگذار فاصله هرچقدر میخواهد
قد علم کند.
بگذار ثانیهها سنگین بگذرند.
من و تو میدانیم:
هیچ فاصلهای
نمیتواند میان دو دلی که
راستین دوست دارند،
دیوار بکشد.
✍️. #مـاکان
╲\╭┓ ᜴
╭❤️╯
┗╯\╲
╭🍃╯
の╯\
🌿🌾🌿
╭🍃🍃╯
•┈••✾~🌿🌾✨~✾••┈•
