fa
Feedback
دل‌خط

دل‌خط

رفتن به کانال در Telegram

به دل‌خط خوش آمدی؛ جایی که واژه‌ها، صدای نبض دل‌اند، و هر خط، تکه‌ای از روحِ آدمی‌ست که حرف می‌زند… @makanro00

نمایش بیشتر
1 830
مشترکین
-1124 ساعت
-1387 روز
-62430 روز
آرشیو پست ها
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ ۱۸ دی‌ماه… یک ماه گذشت. اما زمان برای بعضی داغ‌ها حرکت نمی‌کند. یک ماه پیش، برای آخرین بار مادر را نگریستند و رفتند… نه با خداحافظی، با یک نگاهِ طولانی که هنوز در هوا مانده است. نگاهی که گفت: «مراقب خودت باش…» و مادر نفهمید این جمله وصیت است. یک ماه پیش، دل‌ها لرزیدند و کوچه‌ها شاهدِ رفتنی شدند که قرار نبود این‌قدر زود باشد. مادر با دست‌هایی لرزان پشت سرشان ماند، و دنیا ناگهان کوچک شد. آن‌ها رفتند با قدم‌هایی مطمئن، با دل‌هایی پر از زندگی، با چشمانی که هنوز به فردا فکر می‌کرد. هیچ‌کس نگفت این آخرین نگاه است. هیچ‌کس نگفت آغوش ناتمام می‌ماند. ۱۸ دی‌ماه روزِ رفتن نبود، روزِ ماندنِ داغ بود. داغی که سهمِ مادر شد. یک ماه است مادرها هر صبح با نبود بیدار می‌شوند و هر شب با خاطره می‌خوابند. یک ماه است ساعت‌ها روی یک لحظه ایستاده‌اند: لحظه‌ی نگاه آخر. آن‌ها رفتند… اما نگاهشان هنوز روی شانه‌ی مادرهاست. ۱۸ دی‌ماه تمام نشد. در دل‌ها ادامه دارد. و مادر… هر روز به عکس نگاه می‌کند و زیر لب می‌گوید: «فقط یک بار دیگر…» اما دنیا جوابی ندارد🖤✌️🥀 ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ یا کنجِ قفس یا مرگ… انتخابی که انتخاب نبود، حکمی که از قبل برای نفس‌ها صادر شده بود. یا بمان و آرام‌آرام خودت را فراموش کن، یا برو و همه‌چیزت را پس بده به خاک. قفس دیوار ندارد، قفس از ترس ساخته شده. از سکوت، از عادت، از «به من چه»‌هایی که زنجیر شدند. یا کنجِ قفس جایی که صدا تا گلو می‌رسد و همان‌جا خفه می‌شود. جایی که رویا کوچک می‌شود تا جا شود بین میله‌ها. یا مرگ… که گاهی صادق‌تر از زندگی‌ست. مرگی که لااقل نام دارد، شرافت دارد، ردّ دارد. در قفس آدم زنده است اما نیست. نفس می‌کشد اما زندگی نمی‌کند. یا کنجِ قفس که به تو می‌گویند صبر کن، ساکت باش، عادت می‌کنی. اما هیچ‌کس نگفت روح به عادت نمی‌رسد، می‌شکند. یا مرگ… که پایان است، اما دروغ نیست. انتخاب سختی‌ست وقتی زندگی شبیه مجازات شده. وقتی بودن هزینه دارد و گفتن جرم است. یا کنجِ قفس که شب‌ها خودت را در آینه نمی‌شناسی. یا مرگ که حداقل آینه نمی‌خواهد. می‌گویند زندگی مقدس است، اما نگفتند زندگیِ بی‌حق چه نام دارد. قفس اگر چه امن است، اما بوی پوسیدگی می‌دهد. و مرگ اگر چه تلخ است، اما دروغ نمی‌گوید. یا کنجِ قفس برای فراموش شدن، یا مرگ برای یادآوری. و چه دردناک است وقتی انسان بین این دو مجبور به انتخاب می‌شود. یا کنجِ قفس… یا مرگ… و ما هنوز ایستاده‌ایم در میانه‌ی این دو با دلی که فقط آزادی می‌خواست ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

Repost from دل‌خط
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ در زمستانِ امسال هیچ خدایی نبود… اگر بود، وطن این‌چنین نبود. برف می‌بارید اما نه برای سپیدی، برای پوشاندنِ ردّ خون‌ها. باد می‌وزید اما نه برای نفس، برای خاموش کردنِ فریادها. در زمستانِ امسال دست‌ها یخ زدند، دل‌ها نه. دل‌ها می‌سوختند در آتشی که از بی‌عدالتی افروخته بود. اگر خدایی بود، چرا مادران با قابِ عکس هم‌سفره شدند؟ اگر خدایی بود، چرا نام‌ها زودتر از صاحبانشان بر سنگ نشستند؟ در زمستانِ امسال شمع‌ها بیشتر از چراغ‌ها روشن بودند. اگر خدایی بود، چرا کودکان زود بزرگ شدند و جوانان زود خاموش؟ اگر خدایی بود، چرا دعا در گلوی شهر گیر کرد؟ در زمستانِ امسال کوچه‌ها حافظه داشتند، و دیوارها رازدارِ اشک‌ها بودند. اگر خدایی بود، چرا حق به نوبت نیامد و نوبتِ ظلم هیچ‌وقت تمام نشد؟ در زمستانِ امسال سکوت بلندتر از هر فریادی جیغ می‌کشید. اگر خدایی بود، چرا شب این‌همه بی‌پایان شد؟ اگر خدایی بود، چرا وطن به زانو افتاد اما سر خم نکرد؟ در زمستانِ امسال دست‌ها بسته بود، صداها نه. صداها از دل‌ها راه خودشان را پیدا کردند. اگر خدایی بود، چرا عدالت راهش را گم کرد و باز به همان درِ بسته خورد؟ در زمستانِ امسال ایمان نه در معبد، که در ایستادن معنا شد. اگر خدایی بود، چرا امید به قیمتِ جان معامله شد؟ در زمستانِ امسال ما فهمیدیم خدا اگر هم باشد، از دلِ مردم برمی‌خیزد. اگر خدایی بود، شاید همین بود: همان دستی که لرزید و باز ایستاد. همان صدایی که شکست و باز برخاست. در زمستانِ امسال وطن زخم خورد، اما فراموش نشد. اگر خدایی نبود، ما بودیم. و اگر خدایی هست، او از همین‌جا شروع می‌شود: از دلِ وطن، از ایستادنِ مردم ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ در زمستانِ امسال هیچ خدایی نبود… اگر بود، وطن این‌چنین نبود. برف می‌بارید اما نه برای سپیدی، برای پوشاندنِ ردّ خون‌ها. باد می‌وزید اما نه برای نفس، برای خاموش کردنِ فریادها. در زمستانِ امسال دست‌ها یخ زدند، دل‌ها نه. دل‌ها می‌سوختند در آتشی که از بی‌عدالتی افروخته بود. اگر خدایی بود، چرا مادران با قابِ عکس هم‌سفره شدند؟ اگر خدایی بود، چرا نام‌ها زودتر از صاحبانشان بر سنگ نشستند؟ در زمستانِ امسال شمع‌ها بیشتر از چراغ‌ها روشن بودند. اگر خدایی بود، چرا کودکان زود بزرگ شدند و جوانان زود خاموش؟ اگر خدایی بود، چرا دعا در گلوی شهر گیر کرد؟ در زمستانِ امسال کوچه‌ها حافظه داشتند، و دیوارها رازدارِ اشک‌ها بودند. اگر خدایی بود، چرا حق به نوبت نیامد و نوبتِ ظلم هیچ‌وقت تمام نشد؟ در زمستانِ امسال سکوت بلندتر از هر فریادی جیغ می‌کشید. اگر خدایی بود، چرا شب این‌همه بی‌پایان شد؟ اگر خدایی بود، چرا وطن به زانو افتاد اما سر خم نکرد؟ در زمستانِ امسال دست‌ها بسته بود، صداها نه. صداها از دل‌ها راه خودشان را پیدا کردند. اگر خدایی بود، چرا عدالت راهش را گم کرد و باز به همان درِ بسته خورد؟ در زمستانِ امسال ایمان نه در معبد، که در ایستادن معنا شد. اگر خدایی بود، چرا امید به قیمتِ جان معامله شد؟ در زمستانِ امسال ما فهمیدیم خدا اگر هم باشد، از دلِ مردم برمی‌خیزد. اگر خدایی بود، شاید همین بود: همان دستی که لرزید و باز ایستاد. همان صدایی که شکست و باز برخاست. در زمستانِ امسال وطن زخم خورد، اما فراموش نشد. اگر خدایی نبود، ما بودیم. و اگر خدایی هست، او از همین‌جا شروع می‌شود: از دلِ وطن، از ایستادنِ مردم ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ به نام آزادی، که سال‌هاست نفسش را حبس کرده‌اند اما هنوز زنده است. به نام وطن، که ایستاده حتی وقتی زانوهایش می‌لرزند. به نام مادران داغ‌دیده، که اشک را قورت دادند تا زمین فرو نریزد. به نام عزیزانِ از دست‌رفته، که نامشان در کوچه‌ها هنوز قدم می‌زند. به نام ضحاکِ زمانه، که سایه‌اش از ترس می‌سازد و از خون قدرت. ایران… تو فقط نقشه نیستی، تو حافظه‌ای. پر از زخم، پر از صدا، پر از فریادهایی که هنوز راه گلو را بلدند. ایران… نامت را که می‌گویند دل می‌لرزد؛ نه از ترس، از غیرت. تو را خواستند خاموش کنند، اما تو در هر خانه چراغی روشن کردی. تو را خواستند بشکنند، اما تو از هر شکست قد کشیدی. ایران… در تو مادرانی هستند که شب را با عکسِ فرزند صبح می‌کنند. در تو پدرانی هستند که قامتشان خم شد اما کمرِ غرورشان نه. در تو جوانانی هستند که زندگی را به جان خریدند تا وطن به قیمت فروخته نشود. به نام آزادی، که هر بار سرکوب شد ریشه دواند. به نام وطن، که هر بار زخمی شد نامردانه نمرد. به نام ضحاکِ زمانه، که تاریخ نشان داده هیچ ماری تا ابد بر دوش نمی‌ماند. ایران… تو را نمی‌شود با باتوم خاموش کرد. تو را نمی‌شود با زندان فراموش کرد. تو در صداها هستی، در ترانه‌ها، در نگاه‌هایی که هنوز از حق برنمی‌گردند. ایران… تو فریادی که دیر یا زود دیوار را می‌شکند. تو امیدی که حتی اگر دفن شود جوانه می‌زند. به نام مادران داغ‌دیده، که سوگ را به مقاومت تبدیل کردند. به نام عزیزان از دست‌رفته، که نبودشان سؤال شد، نه پایان. ایران… اگر تاریکی آمد، تو سپیده را بلدی. اگر شب طولانی شد، تو صبح را به خاطر داری. به نام آزادی، که می‌آید حتی اگر دیر. به نام وطن، که می‌ماند حتی اگر خسته. و به نام همه‌ی آن‌ها که رفتند تا ما ایستاده بمانیم✌️ ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ شرمنده‌ایم برای خون‌ هایی که ریخته شد… برای حقیقتی که قبل از رسیدن به گوش‌ ها خفه شد. شرمنده‌ایم برای خیابان‌ هایی که شاهد بودند و مجبور به سکوت شدند برای دوربین‌ هایی که دیدند و دستور گرفتند کور باشند. شرمنده‌ایم برای نام‌هایی که به «آمار» تقلیل یافتند برای جنازه‌ هایی که پرونده‌شان زودتر از قاتل‌ شان بسته شد. شرمنده‌ایم برای عدالتی که دیر آمد یا اصلا نیامد و برای قانونی که بلد بود چشم ببندد اما نه آغوش باز کند. خون ریخت و ما یاد گرفتیم چطور درد را نجوا کنیم چطور خشم را قورت بدهیم و چطور زنده‌ ماندن را جای زندگی جا بزنیم. شرمنده‌ایم برای مادرانی که حتی حق گریه‌ی بلند نداشتند و پدرانی که با یک امضا پیر شدند. شرمنده‌ایم برای سکوت‌ هایی که از ترس زاده شد و برای ترس‌ هایی که با نام مصلحت بزرگ شدند. برای وقتی که خون های ریخته هنوز گرم بود و ما دنبال واژه‌ی مناسب می‌گشتیم تا اعتراضمان زیادی «خطرناک» نباشد… شرمنده‌ایم برای وطنی که فرزندانش را با دست خودش به خاک سپرد و بعد خواست فراموش کنیم که چه دیدیم چه شنیدیم چه از دست دادیم. خون ریخت و تاریخ دوباره با خودکار سانسور نوشته شد و حقیقت در پاورقی جان داد. ما گریه کردیم آهسته بی‌صدا بی حق و اسمش را گذاشتیم صبر… اما این صبر بوی خون می‌دهد بوی گل‌ های پرپر بوی جوانی‌ هایی که باید زندگی می‌کردند نه تبدیل می‌شدند به یاد بود. این فقط سوگ نیست این یک زخمِ سیاسی‌ ست که هر روز دوباره باز می‌شود و از ما می‌پرسد وقتی خون می‌ریخت تو کجا ایستاده بودی؟ شرمنده‌ایم… و این گریه تمام نمی‌شود تا روزی که پاسخ جای گلوله حکم بدهد. شرمنده‌ایم… و این شرمندگی کمترین بهای این همه خون است. 🖤🕊 ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ وطن عشقِ من… هم‌وطن جانِ من… تو فقط یک خاک نیستی، تو نفسِ منی که در سینه‌ام می‌تپی. وطن یعنی جایی که حتی دردهایش دوست‌داشتنی‌اند. یعنی زخمی که اگر هم بسوزد، باز به جان میخری‌اش چون از توست. وطن… نامیست که وقتی صدا می‌زنم، گلوی تاریخ می‌لرزد. نامی که با خون نوشته شد و با اشک حفظ شد. هم‌وطن جان من، ما از تو یاد گرفتیم ایستادن یعنی چه. یاد گرفتیم زمین بخوریم اما تسلیم نشویم. وطن یعنی مادرانی که فرزندشان را به خاک سپردند اما پرچم☀️ را زمین نگذاشتند. یعنی پدرانی با دستان پینه‌بسته و دل‌هایی پر از غیرت که نان را کم خوردند اما عزت را نه. وطن عشق من… تو را با شعر نگفتند، با فریاد گفتند. تو را با شعار نساختند، با جان ساختند. هم‌وطن جان من، اگر کوه‌هایت ایستاده‌اند به‌خاطر مردمانی‌ست که پشتت ایستادند. اگر هنوز نامت زنده است، به‌خاطر دل‌هایی‌ست که برایت تپید و تپیدن را تا آخر ادامه داد. وطن یعنی وقتی دوری، دلت همین‌جا می‌ماند. یعنی کیلومترها فاصله اما یک قلب. وطن عشق من، ما با تو خندیدیم، با تو گریستیم، با تو جنگیدیم، با تو زنده ماندیم. هم‌وطن جان من، تو را نمی‌شود فروخت، عوض کرد، فراموش کرد. تو در رگ‌های مایی. اگر دنیا تمام درهایش را ببندد، ما هنوز درِ دلمان به روی تو باز است. وطن یعنی غرور، یعنی غیرت، یعنی «نه» گفتن وقتی همه می‌گویند «برو». وطن عشق من، اگر زخمی هستی ما مرهمت می‌شویم. اگر خسته‌ای ما نفسِ تازه‌ات می‌شویم. هم‌وطن جان من، ما شاید خسته باشیم اما خم نمی‌شویم. ما شاید زخمی باشیم اما کم نمی‌آییم. وطن… نامت را با احترام می‌گویم، با بغض می‌گویم، با افتخار می‌گویم. و اگر روزی قرار باشد آخرین نفس را بدهم، می‌خواهم نام تو آخرین واژه‌ام باشد. وطن عشق من… هم‌وطن جان من… تو بمان، ما می‌مانیم. تو زنده بمان، ما جان می‌دهیم. ☀️وطن☀️ تو دلیلِ لرزیدنِ دلِ مایی ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ ای صدای نفس من… ای که هنوز نامت در سینه‌ام نفس می‌کشد. ای هنوز فریادرس من… وقتی جهان دهانش را روی من بست، تو صدایم شدی. بال پروازت… مبارک… پرواز کن، حتی اگر آسمان دیگر سهم من نباشد. از حصار قفس من… برو، قفس همیشه برای ماندن است، نه برای پرواز. ای هنوز همه‌کس من… حتی وقتی هیچ‌کس نمانده بود. تو آمدی نه برای نجات، برای معنا. ای صدای نفس من… من با تو نفس کشیدن را یاد نگرفتم، با تو یاد گرفتم نفس بودن یعنی چه. ای هنوز فریادرس من… وقتی بغضم بلندتر از صدا بود، تو شنیدی. بال پروازت مبارک… اگر روزی به اوج رسیدی، یادت باشد من همان‌جا پایین، به آسمان نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم. از حصار قفس من… تو آزاد شو، من عادت دارم به ماندن در جاهایی که دوست داشتم. ای هنوز همه‌کس من… حتی وقتی دیگر از من نباشی. تو رفتی اما رفتنت ناتمام ماند، چون هنوز در من راه می‌روی. ای صدای نفس من… اسم تو هنوز کلید قلب من است. ای هنوز فریادرس من… حتی حالا که فاصله فریاد می‌زند. بال پروازت مبارک… اگر روزی باد اسمت را به گوشم رساند، می‌دانم زنده‌ام. از حصار قفس من… برو، اما نگو فراموش کن. ای هنوز همه‌کس من… هیچ‌کس جای همه‌کس را نمی‌گیرد. تو سهم من نبودی، اما سرنوشت من شدی. ای صدای نفس من… اگر روزی دلم ایستاد، بدان آخرین نفس به نام تو بود. ای هنوز فریادرس من… در شلوغ‌ترین سکوت‌ها، نامت پناه من است. بال پروازت مبارک… پرواز کن، من این‌جا ایستاده‌ام با دلی که هنوز تو را صدا می‌زند. از حصار قفس من… برو اما بدان این قفس با نبودنت بزرگ‌تر نشد، خالی‌تر شد. ای هنوز همه‌کس من… در تمام نبودن‌ها، در تمام فاصله‌ها، در تمام سال‌ها… تو هنوز همه‌کس منی.🤍 ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ مَرد واژه‌ای کوتاه، اما بلندتر از کوه. مَرد یعنی قامتِ ایستاده زیرِ بارِ روزگار. یعنی شانه‌ای که تکیه‌گاه است حتی وقتی خودش نیاز به تکیه دارد. مَرد، صدای بلند ندارد، دلِ بزرگ دارد. درد را قورت می‌دهد تا لبخند از خانه نرود. مَرد یعنی وقتی همه می‌روند، او می‌ماند. نه برای دیده شدن، برای درست ماندن. مَرد یعنی قولی که گفت، تا آخرِ جان پایش می‌ایستد. دست‌هایش بوی کار می‌دهد، بوی نانِ حلال، بوی خستگیِ شریف. مَرد یعنی اشک‌هایی که فقط شب می‌ریزد و صبح قوی‌تر از قبل برمی‌خیزد. مَرد یعنی غرور، اما نه از جنسِ تحقیر؛ از جنسِ حرمت. دل دارد اما دل‌نازک نیست؛ دل‌سوز است. مَرد یعنی نگاهِ امن در دنیای بی‌اعتماد. پشتِ حرفش می‌ایستد، پشتِ آدم‌هایش محکم‌تر. مَرد یعنی اگر دوست دارد، کم نمی‌گذارد؛ اگر نخواست، صاف می‌گوید. نیمه‌راه دل نمی‌شکند. مَرد یعنی سکوتِ معنادار وقتی حرف دیگر فایده‌ای ندارد. مَرد یعنی توانِ رفتن دارد اما شرافتِ ماندن را انتخاب می‌کند. در سختی کوچک نمی‌شود، در قدرت گم نمی‌شود. مَرد یعنی دستِ کسی را برای بالا رفتن می‌گیرد نه برای خودنمایی. باخت را می‌پذیرد اما نامردی را هرگز. مَرد یعنی وقتی همه چیز برخلافش است، هنوز درست است. نه با صدا، با رفتار خودش را ثابت می‌کند. مَرد یعنی پناهِ بی‌منت، سایه‌ی بی‌ادعا، عشقِ بی‌نمایش. و اگر بخواهم تمام معنا را در یک جمله بگویم: مَرد کسی‌ست که دنیا نتوانست او را از انسان بودن بیندازد. این است مَرد… نایاب، سنگین، و تا همیشه قابلِ احترام. 🕊 ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ دزد در خانه است. خانه را بلعیده است. او را می‌بینی. در آینه. در چشمان گرسنه‌ات. در ترازوی خالی آشپزخانه ات. در مدرک بی‌ قیمتت . در بیکاری برادرت . در داروی نایاب مادرت . دزد در خانه است و تو زندانی. زندانی به نام وطن. ضحاک بر گرده‌ی ماست. نه یک ضحاک، هزاران ضحاک. ماران بر شانه‌هایشان نه از گوشت، که از پول و قدرت و بی‌شرفی روییده‌اند. هر مار یک وزارتخانه است. یک بانک است. یک قرارداد نفتی است. یک نهاد به ظاهر مقدس است. و این ماران، هر روز از مغز استخوان این ملت تغذیه می‌کنند. روزی نان جوانی‌مان را، روزی آرزوهایمان را، روزی خون اعتراضمان را می‌مکند. جشن می‌گیرند. عروسی پسرانشان در آنسوی آب‌ ها. عمارت‌هایشان ریشه در فقر ما دوانده. پول‌هایمان را به جیب می‌زنند و بعد، آیات و شعار به ما می‌دهند. آیات بر تن گرسنه! شعار بر زبان تشنه! ما گاوهای خانه‌ زاد این طویله‌ی قرن بیست‌ و چهارمی‌ایم. شیرمان را می‌دوشند، گوشتمان را میبرند، پوستمان را می‌کنند و بعد، به سجاده‌ های خود رفته، برای آرامش روح ما دعا می‌خوانند. برای صبر ما. ای صبر لعنتی! صبر تا کی؟ تا مرگ؟ مرگ جمعی؟ مرگ تدریجی؟ هر روز را با ترس آغاز می‌کنیم. ترس از عدد جدید. ترس از خبر جدید. ترس از فردا. فردایی که از دیروز سیاه‌ تر است. اعصاب ما پاره پاره است. مثل اسکناس‌ های بی‌وارزشی که به دستمان می‌دهند. روان ما می‌لرزد. مثل دیوارهای خانه‌ای که روی گسل ساخته‌اند. کوچه‌های شهر، موزه‌ی ناامیدی است. نگاه‌ ها خالی است. خالی از آنچه "آینده" نام دارد. پر از آنچه "حسرت" نام دارد. جوانان ما، یا در فکر فرارند ... فرار به هر قیمت، حتی به کام امواج ... یا در اندیشه‌ی تسلیم. تسلیم به این زندگیِ نیمه‌ جان. این زنده‌ به‌گور بودنِ شرافتمندانه! این چه شرافتی است که گرسنگی در آن عیب نیست، اما فریاد زدن ناهنجار است؟ این نظام، کارخانه‌ی تولید فلاکت است. ورودی‌اش جوان جویای نام است، خروجی‌اش انسان خسته و سرخورده. ورودی‌اش عشق به میهن است، خروجی‌ اش میل به پراکندگی. ورودی‌اش منابعی افسانه‌ای است، خروجی‌اش مردمی گدای نفت خود. دیگر بس است. دیگر کافی است این قصیده‌ی مصیبت. این ترانه‌ی غم. مرثیه سرایی برای جنازه‌ی زنده‌ ها بس است. ما مرده‌های متحرکیم. ما سایه‌ایم از آنچه می‌توانستیم باشیم. ما زخمیم. زخمی عفونت کرده بر پیکر تاریخ. آیا کسی هست که این فریاد را بشنود؟ شاید نه. شاید این نیز در خروش باد گم شود. اما می‌نویسم. چون سکوت، همدستی با دزد است. سکوت، بوسه بر پای ضحاک است. می‌نویسم حتی اگر جوهرش از خون باشد. حتی اگر کاغذش از پوست ما باشد. ای دنیا! نگاه کن به اینجا. به این گوشه‌ ای از جغرافیا که در آن، زندگی را دزدیدند و به جایش تحقیر دادند. امید را کشتند و به جایش ریا کاشتند. جوانی را سوزاندند و خاکسترش را "تجربه" نامیدند. ما از امروزمان بیزاریم. از فردایمان می‌ترسیم. و دیروزمان، دروغی بزرگ بود که به ما فروختند. دزدی در خانه است و ضحاک بر اورنگ. و ما، در این قتل‌ عام خاموش، فقط یک سوال داریم: آخر خط کجاست؟ پایان این سقوط کِی است؟ و این آتش خشم درونی ، کِی همه‌چیز را خواهد سوزاند؟..... ایران آبادم آرزوست✌🏼🕊 ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ بوی موهات زیر بارون یه اتفاق ساده نیست، یه انقلابِ بی‌صداست توی قلبِ کسی که دوستت داره. بارون که میاد، شهر فقط خیس نمی‌شه، خاطره‌ها هم از خواب بیدار می‌شن. بوی موهات زیر بارون شبیه راه رفتنِ خاطره روی اعصابِ دلتنگیه. یه بوی معمولی نیست، یه امضاست پای تمام لحظه‌هایی که دلم لرزید. بارون می‌باره و موهات تمام قوانینِ فاصله رو به هم می‌ریزه. انگار آسمون دست به یکی کرده با عطرت، تا من راه برگشت نداشته باشم. بوی موهات زیر بارون آدمو پرت می‌کنه وسطِ یه «کاش» بزرگ. کاش این خیابون همین‌قدر خیس، همین‌قدر خلوت، همین‌قدر مالِ ما بود. بارون میاد و من بین صدای قطره‌ها دنبال اسم تو می‌گردم. بوی موهات وقتی خیس می‌شه یادآورِ اینه که بعضی چیزا حتی با آب پاک نمی‌شن. این بو نه از شامپو میاد نه از عطر، از خاطره‌ست، از نزدیکی، از نفسِ نزدیکِ نزدیک. بارون می‌باره و شهر بوی تو رو می‌گیره بی‌اینکه بدونه چه بلایی سر من میاره. بوی موهات زیر بارون یعنی مکث، یعنی ایستادنِ زمان، یعنی یکی که بی‌اجازه تمام دل رو تصاحب کرده. من توی بارون خیلی چیزا دیدم، خیلی صدا شنیدم، اما هیچ‌چیز مثل بوی موهات نزدیک نبود. این بو یه دعوت‌نامه‌ست برای دلِ بی‌قرار، برای قلبی که بلد نیست بی‌تو راه بره. بارون که میاد خیلیا خیس می‌شن، اما من غرق می‌شم. غرقِ بویی که نیست، اما هست. بوی موهات زیر بارون دلیلِ اینه که بعضی دلتنگی‌ها اصلاً درمان ندارن. و من هر بار که بارون میاد، بی‌اختیار نفسم رو آروم‌تر می‌کشم مبادا این بو زودتر از من تموم بشه. 🌧️🤍 ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ وفادار بودن نه عادت است، نه قرارداد، نه ترس از تنهایی. وفادار بودن یک انتخابِ هرروزه است. وفادار بودن یعنی وقتی همه‌چیز به نفع رفتن است، دل، سمت ماندن می‌ایستد. یعنی وسوسه‌ها بلند حرف بزنند و تو آرام رد شوی. وفاداری صدای آهسته‌ای دارد اما اثرش از فریاد ماندگارتر است. وفادار بودن یعنی در نبودِ کسی همان‌قدر محترمش بداری که در حضورش داشتی. یعنی دل، بی‌اجازه‌ی چشم سراغ هیچ‌کس نرود. وفاداری حفاظِ دل است، نه قفلِ دست‌وپا. آدم وفادار نمی‌ماند چون مجبور است، می‌ماند چون بلد است دلش را جمع کند. وفادار بودن یعنی قولی که گفتی حتی وقتی کسی نمی‌بیند سر جایش باشد. یعنی اگر قرار است بشکنی، خودت بشکنی نه دلِ کسی که به تو تکیه داده. وفاداری شجاعت می‌خواهد؛ شجاعتِ نه گفتن به تمامِ راه‌های آسان. وفادار بودن یعنی ارزشِ یک دل را با هزار نگاه معاوضه نکنی. آدم وفادار از کم بودن نمی‌ترسد؛ از کم‌ارزش شدن می‌ترسد. وفاداری امضای شخصیت است، نه زیورِ احساس. کسی که وفادار است می‌داند اعتماد بار اول به سختی ساخته می‌شود و بار دوم تقریباً هرگز. وفادار بودن یعنی اگر رفتی، صاف بروی؛ اگر ماندی، تمام‌قد بایستی. یعنی نیمه‌راه دلِ کسی را در تاریکی جا نگذاری. وفاداری زنجیر نیست، ریشه است. ریشه‌ای که در طوفان درخت را نگه می‌دارد. آدم وفادار کم پیدا می‌شود، اما اگر پیدا شد دنیا جایش امن‌تر می‌شود. وفادار بودن یعنی «من هستم» حتی وقتی سخت است، حتی وقتی دیر شده، حتی وقتی سودی ندارد. و چه باشکوه است این آدم‌ها؛ بی‌سروصدا، بی‌ادعا، اما با دلی که قیمتش از تمام دنیا بیشتر است. 🕊️ ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ باز هم یلدا آمد… شبِ بلند، سفره‌ی انار، لبخندهای نیمه‌جان، و جای خالیِ عزیزی که نبودنش از خودِ شب طولانی‌تر است. یلدا آمد اما تو نیامدی. و هیچ‌کس نفهمید چطور می‌شود در شبی که قرار است بلندترین باشد، بیشتر از همیشه کم آورد. چراغ‌ها روشن‌اند، اما دل تاریک است. انارها سرخ‌اند، اما قلبم رنگ ندارد. قصه‌ها خوانده می‌شوند، اما قصه‌ی ما ناتمام مانده است. باز هم یلداست و من میان خنده‌های دیگران دنبال صدای تو می‌گردم. همان صدایی که شب را کوتاه می‌کرد، همان نگاهی که زمستان را تاب می‌آورد. یلدا آمده تا بگوید شب هرچقدر هم طولانی باشد تمام می‌شود، اما کسی نگفت دلتنگی قرار نیست کوتاه شود. جایت کنار سفره خالی‌ست، اما حضورت تمام اتاق را پر کرده. کسی جرئت نمی‌کند به آن صندلی نگاه کند، انگار اگر نگاه کنیم نبودنت واقعی‌تر می‌شود. باز هم یلدا آمد… و من فهمیدم بعضی نبودن‌ها فقط نبودن نیستند، یادآورِ تمام لحظه‌هایی‌اند که دیگر تکرار نمی‌شوند. شب بلند است، اما درد بلندتر. سکوت سنگین است، اما بغض سنگین‌تر. انار می‌شکنند، فال حافظ می‌گیرند، اما من فال دلم را می‌خوانم: «امشب هم جایت خالی‌ست.» یلدا برای بعضی‌ها جشن است، برای من یادآورِ غیبتِ توست. یادآورِ اینکه بعضی آدم‌ها حتی اگر نباشند، همیشه کنارمان می‌نشینند. باز هم یلدا آمد و من یاد گرفتم شب را می‌شود با چراغ و شمع روشن کرد، اما جای خالیِ عزیز با هیچ نوری پر نمی‌شود. تو نیستی و این نبودن تمام معنای این شب است. طولانی، ساکت، پر از فکر و بی‌انتها. یلدا آمد تا دوباره بفهمم گرمای واقعی نه از آتش است، نه از چای داغ، بلکه از حضور کسی‌ست که دیگر نیست. باز هم یلدا آمد… و من در بلندترین شب سال تنهایی را محکم‌تر در آغوش گرفتم. اگر جایی آن بالا صدایم را می‌شنوی، بدان در این شبِ طولانی، تنها آرزویم این است: کاش بودی… حتی برای یک دقیقه. 🖤 ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ مادر… نامت را که می‌نویسم، قلم می‌لرزد، دل می‌لرزد، جهان آرام می‌شود. چون تو تنها واژه‌ای هستی که خدا قبل از انسان آفرید؛ برای اینکه زمین بی‌محبت نماند. مادر… تو معجزه‌ای هستی که در لباسِ انسان قدم می‌زنی. تمام خوبی‌های جهان اگر جمع شوند، باز هم به گردِ مهربانی تو نمی‌رسند. چشم‌هایت… پنجره‌ای‌ست رو به بهشت، بهشتی که خدا اندازه‌ی صبر و اشک و خستگی تو ساخته است. دست‌هایت… گرم‌ترین جایی که دنیا در آن بی‌معنا می‌شود. مادر… هرچه بزرگ‌تر می‌شوم، می‌فهمم چقدر کوچک بودم وقتی خیال می‌کردم تو قوی هستی، بی‌خستگی، بدونِ درد. حالا می‌دانم تو فقط خوب قایم می‌کردی تمام آن چیزهایی را که می‌توانست قلبم را بلرزاند. تو پنهان‌ترین قهرمانِ روزگاری، قهرمانی بی‌جامه، بی‌ادعا، بی‌سروصدا، اما با قلبی که می‌تواند از دلِ خودش ببخشد حتی وقتی چیزی برای بخشیدن نمانده. مادر… تو همان امنیتی هستی که هیچ خانه‌ای، هیچ شهری، هیچ آغوشی نمی‌تواند تکرارش کند. تو همان آرامشی هستی که هیچ دارویی نسخه‌اش را نمی‌نویسد. وقتی می‌گویی «خوبی؟» دنیا جور دیگری می‌ایستد. وقتی نگاه می‌کنی، غم‌ها راهشان را عوض می‌کنند. وقتی لبخند می‌زنی، حتی زخم‌ها هم می‌مانند و تماشا می‌کنند. مادر… تو زنی هستی که از دردها کوه ساختی و از اشک‌ها لبخند. تو زنی هستی که بار زندگی را به جای چند انسان، تنها با قلبی خسته اما نجیب به دوش کشیدی. هر جا رفتم، هر که شدم، هر موفقیتی که لمس کردم، ردّ دست تو روی شانه‌ام بود؛ تو بودی که مرا از هیچ، به عرش بردی. مادر… اگر دنیا یک‌بار دیگر به من فرصت دهد باز هم تو را انتخاب می‌کنم، حتی اگر راه سخت‌تر شود، حتی اگر اشک‌هایم بیشتر شوند، چون هیچ دردی در کنار تو تلخ نمی‌ماند. تو فقط مادر نیستی، تو سرگذشتِ عشق هستی. تو دفترِ تمام خوبی‌هایی، که خدا از آن با افتخار نام می‌برد. مادر… تو را نه می‌شود جبران کرد، نه تکرار، نه جایگزین. تو یک‌بار برای همیشه‌ای، و من… تا آخر دنیا شکرگزارِ بودنِ تو خواهم ماند. و اگر روزی نباشی… زمین می‌ماند، آسمان می‌ماند، اما زندگی معنایش را گم می‌کند. پس بمان مادر… بمان تا جهانم تهی نشود از نوری که فقط در چشمان توست. 🤍✨ ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ عشقِ راه دورم… عجیب است، تو این‌قدر از من دوری، اما هیچ‌کس در این نزدیکیِ قلبم به تو نمی‌رسد. عجیــب است که دست‌هایم سال‌هاست لمسَت نکرده‌اند، اما دلم هر روز تو را در آغوش می‌گیرد. عشقِ راه دورم، تو شبیه نسیمی هستی که نمی‌شود دیدش، اما می‌شود با تمام وجود حسش کرد. می‌دانم فاصله میان ما زیاد است، می‌دانم کیلومترها سنگ شده‌اند بین دو دلِ عاشق، اما چیزی در تو هست که فاصله را کوچک می‌کند، زمان را آرام، و دلتنگی را قابلِ تحمل. نمی‌دانم چطور شد که دل من از میان این همه آدم، راه افتاد و رسید به کسی که این‌قدر دور است… شاید چون عشق، راه بلد است. همیشه پیدا می‌کند آن‌کس را که باید. عشقِ راه دورم، گاهی دلم می‌خواهد فقط چند دقیقه کنار تو بنشینم، نه حرف بزنیم، نه گلایه کنیم، فقط نگاهت کنم و بفهمم تمام این سال‌ها، دلم بی‌خود به سمت تو نرفته. می‌دانی؟ دور بودن تو، دلتنگی را به من یاد داد، صبر را، قوی بودن را. یاد داد که عشق نه به لمس است نه به نزدیکی… به دل است و دل، اگر انتخاب کند، هیچ فاصله‌ای حریفش نمی‌شود. گاهی شب‌ها چشم‌هایم را می‌بندم و تصور می‌کنم تو همین نزدیکی هستی، نفس می‌کشی، می‌خندی، و اسمم را یک‌جوری صدا می‌زنی که تمام خستگی‌های دنیا جان می‌دهند از حسادت. عشقِ راه دورم… تو نمی‌دانی دلم چطور برایت می‌تپد. نمی‌دانی چطور با هر پیام، هر کلمه، هر «چطوری؟» ساده دنیایم زیرورو می‌شود. تو نمی‌دانی، اما دلم هزار بار مسیرت را رفته، در خیالش کنارت قدم زده، حرف زده، خندیده، گریه کرده… و هر بار که برگشته، با خودش گفته: «ارزشش را دارد… حتی اگر دور باشد.» عشقِ راه دورم، من از فاصله نمی‌ترسم، از روزی می‌ترسم که دلِ تو دیگر برایم نتپد. اما… اگر هنوز اینجایی، اگر هنوز می‌خوانی، اگر هنوز دلت یک لحظه برایم می‌لرزد پس فاصله هیچ‌چیز نیست. تو برای من نه یک عشقِ دور، که نزدیک‌ترین احساسِ جهان هستی. و روزی… روزی خواهد آمد که این فاصله‌ها زانو می‌زنند و ما، بالاخره در یک نقطه کنار هم خواهیم ایستاد. تا آن روز… من هر شب با فکرِ تو آرام می‌گیرم و می‌گویم: عشقِ راه دورم، تو ارزشِ تمامِ این دلتنگی را داری. 🤍 ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ قدر نشناس بودن… دردش درست همان جایی می‌نشیند که تو از جانت مایه گذاشتی، از وقتت، از احساست، از دلت… و طرف مقابل حتی یک “حواسم هست” بدهکار می‌ماند. قدرنشناسی یعنی تو تمام خودت را بدهی و او انگار هیچ ندیده. انگار تمام محبتت وظیفه‌ی روزمره بوده، نه لطفی که از دل آمده. قدرنشناسی یعنی تو با عشق بمانی، او با بی‌تفاوتی رد شود. تو شب‌به‌شب دعا کنی، او روزبه‌روز دور شود. آدم‌هایی هستند که عادت دارند مهربانی را حق مسلم خودشان بدانند. هرچه بیشتر خوبی کنی، بیشتر فکر می‌کنند وظیفه‌ات است. می‌گیرند… می‌گیرند… می‌گیرند… تا جایی که چیزی از تو نمی‌ماند. قدرنشناسی یعنی تو صد بار از خودت بگذری تا یک بار لبخند ببیند، اما او همان یک لبخند را هم حتی به رویت نمی‌آورد. تلخ است… خیلی تلخ، که کسی معنای بودنت را وقتی بفهمد که دیگر نیستی. قدرنشناسی یعنی به جای «ممنونم»، به جای «خسته نباشی»، به جای «مرسی که هستی»، سکوت تحویلت بدهند. سکوتی سردتر از زمستان، دورتر از فاصله، بی‌رحم‌تر از رفتن. آدم‌ها گاهی آن‌قدر در گرفتن غرق می‌شوند که می‌ترسند حتی یک بار قدردان باشند، مبادا مجبور شوند ذره‌ای از احساسشان را خرج کنند. قدرنشناسی فقط بی‌احترامی نیست؛ یک نوع مرگِ آرام است. مرگِ رابطه، مرگِ اعتماد، مرگِ دل. هیچ‌چیز مثل قدرنشناس بودن آدم‌ها آدم را پیر نمی‌کند. هیچ‌چیز مثل نادیده گرفته شدن روح را خسته نمی‌کند. اما قشنگ‌ترین بخش ماجرا این است: وقتی می‌روی، وقتی دیگر نیستی، وقتی محبتت را پس می‌گیری، آن‌ها تازه می‌فهمند چه گنجی را از دست داده‌اند. قدرنشناسی آدم‌ها چیزی از ارزش تو کم نمی‌کند، فقط پرده از ارزش واقعیِ آن‌ها برمی‌دارد. تو همان آدم مهربان بمان، اما این بار محبتت را خرجِ کسی کن که بلد باشد نگهش دارد. چون اگر کسی قدر تو را ندانست، مشکل از تو نیست مشکل از ظرف فهم اوست. یادت باشد: آدم‌ها همیشه چیزی را که به راحتی می‌گیرند، به راحتی هم از دست می‌دهند. پس اگر روزی خسته شدی از قدرنشناسیِ دیگران، به خودت بگو: من بد نبودم… فقط برای آدمِ اشتباهی خوب بودم. ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ بیا… در حدِ خوردن یک قهوه ببینمت. نه قرارِ طولانی، نه حرف‌های سخت، نه گلایه، نه توضیح… فقط یک قهوه، فقط یک دیدارِ کوتاه، از همان‌هایی که می‌تواند یک عمر را آرام کند. بیا… قول می‌دهم حرفی از گذشته نزنم، از دلخوری‌ها، از فاصله‌ها، از آن روزهایی که هر دو خسته بودیم. فقط بنشینیم روبه‌روی هم و دو فنجان قهوه، بینمان آرام بخار کند. می‌دانم زندگی سخت‌تر از آن شده که آدم‌ها برای هم وقت بگذارند، می‌دانم دل‌ها سنگین شده، می‌دانم قدم‌ها ترد. اما من هیچ‌چیز زیادی نمی‌خواهم. فقط یک “دیدنت”. بیا… تا ببینم هنوز همان نوری که یک روز زندگی را قشنگ‌تر می‌کرد در چشمت هست یا نه. تا بفهمم هنوز از شنیدن صدایت قلبم یک ضربه جا نمی‌ماند. بیا… در یک کافه‌ی کوچک، جایی که موسیقی آرام پخش می‌شود، باران پشت شیشه می‌زند، و مردم بی‌خبر از دنیای هر دو، رد می‌شوند و گم می‌شوند. من می‌خواهم فقط چند دقیقه از این همه بی‌قراری نجات پیدا کنم. چند دقیقه روبروی تو، بدون ترس، بدون قضاوت، بدون هیچ کلمه اضافی. بیا… حتی اگر سکوت کنیم، حتی اگر فقط نگاهمان از پنجره بیرون را تماشا کند، حتی اگر هیچ حرفی پیدا نشد، همین کنار هم بودن خودش حرف دارد. دلم می‌خواهد یک بار، فقط یک بار، تو را از نزدیک ببینم، نه از پشت متن‌ها نه از پشت فاصله‌ها نه از پشت دلتنگی. می‌خواهم ببینم چطور فنجان قهوه را در دست می‌گیری، چطور لبخند می‌زنی، چطور نگاهت از میز تا چشم‌های من سفر می‌کند. می‌خواهم ببینم قلبم هنوز برای تو مثل قبل می‌تپد یا فقط عادت کرده به تظاهر. بیا… حتی اگر عجله داشته باشی، حتی اگر پنج دقیقه بیشتر وقت نداشته باشی، حتی اگر فقط بنشینی و بگویی: “سلام، حالت خوبه؟” همین کافی‌ست. بگذار دنیا چند دقیقه عقب بایستد، زندگی چند دقیقه آرام شود، و من چند دقیقه تو را نفس بکشم. بعدش اگر خواستی، زودتر از قهوه‌ات هم می‌توانی بروی. هیچ چیز را مجبور نمی‌کنم، هیچ احساسی را به گردنت نمی‌اندازم. من فقط “دیدنت” را می‌خواهم نه “داشتنت” را. بیا… در حد یک قهوه، یک مکث کوتاه در این زندگی طولانی و خسته. شاید معجزه‌ای در همین پنج دقیقه اتفاق بیفتد، شاید هیچ اتفاقی نیفتد، اما من برای چند لحظه آرام می‌شوم. پس بیا… اگر شد، اگر توانستی، اگر دلت خواست من همین‌جا نشسته‌ام با دو فنجان قهوه و دلی که فقط می‌خواهد یک بار دیگر تو را “از نزدیک” داشته باشد، حتی به اندازه‌ی یک قهوه‌ی نیمه‌سرد. ☕🤍 ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ تو را آرزو کرده بودم… اما تو از آرزوی من هم بهتری. آن‌قدر بهتر که گاهی می‌ترسم چشم باز کنم و ببینم تمام این معجزه فقط یک خواب بوده… تو چیزی فراتر از خواستن هستی؛ فراتر از تصور، فراتر از آن‌چه دلم جرئت اسم بردنش را داشت. من برای داشتن تو، نه دعا بلد بودم، نه کلمه‌ی قشنگ، نه نذر و نیاز. فقط یک دل داشتم که بی‌صدا، بی‌توقع، تو را از خدا خواست. و خدا… ظاهراً دلِ بی‌صدا را بهتر از هر صدای بلندی می‌شنود. تو آمدی، آن‌قدر ساده، آن‌قدر بی‌بهانه، که فهمیدم بعضی از آدم‌ها نه از آرزو، که از سهمِ دل می‌آیند. تو را آرزو کرده بودم… اما وقتی آمدی، فهمیدم آرزو برای تو کم است. کلمات کم‌اند، احساس کم است، دنیا هم کم است برای شرحِ تو. تو از جنس آرامشی، که قبل از تو نمی‌شناختم. از جنس لبخندی که حتی بی‌دلیل هم دل را گرم می‌کند. از جنس مهربانی‌ای که آدم را دوباره عضوِ زندگی می‌کند. تو برای من فقط “آدمِ دوست‌داشتنی” نیستی، تو اتفاقی هستی که تمام اتفاق‌های بد را بی‌معنی می‌کند. وقتی هستی، جهان کوچکم بزرگ می‌شود، نفسم نرم‌تر می‌شود، قلبم مطمئن‌تر می‌تپد. گاهی فکر می‌کنم اگر آرزو کردن چنین نتیجه‌ای دارد، باید زودتر تو را می‌خواستم… زودتر، بیشتر، عمیق‌تر. اما شاید همین زمان، دقیق‌ترین لحظه‌ی آمدنت بود؛ درست وقتی که روحم به یک “تو” احتیاج داشت. تو را آرزو کرده بودم… اما حالا می‌بینم تمام آرزوهای من، در تو جمع شده‌اند. تو بهتر از خواستن منی، بهتر از خواب‌هایم، بهتر از هر چیزی که فکر می‌کردم می‌شود کنار کسی تجربه کرد. تو حتی وقتی سکوت می‌کنی هم قشنگی، وقتی حرف می‌زنی، وقتی نگاه می‌کنی، وقتی هستی. تو از آرزو هم بالاتر رفتی… و حالا من مانده‌ام با ترسی قشنگ، ترسِ از دست دادنِ چیزی که خودِ خدا هم دوباره نمی‌دهد: تو. من تو را آرزو کرده بودم، اما امروز… با هر نفسی که می‌کشم، می‌فهمم تو برای آرزو زیاد می‌مانی؛ تو یک “معجزه”‌ای. و من… با تمام وجود، با تمام عشق، با تمام دلم، می‌گویم: تو از هر آرزویی، از هر رؤیایی، از هر خواستنی بهتری… خیلی بهتر. 🤍🌙✨ ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ نفرین به کافه‌ های بعد از تو... نفرین به این دِنج‌ هایِ لعنتی، این گوشه‌ هایِ پُر از بوی قهوه و خاطره، که بی‌ تو ، هر میزشان ، یک سنگِ قبر است و هر صندلی یک تابوتِ خالی. نفرین به این پَنجره‌های مِه گرفته ، که جز تصویرِ یک مردِ مُرده، چیزی نشان نمی‌دهند، و نفرین به این سکوت پُر از هَمهمه که فریاد نبودنت را در خود خفه کرده. اینجا، هر فنجان نیمه‌ خورده، یک گُواه است بر جنونِ بی‌ تو بودن، هر بخار بلند شده از چای، دودِ سیگارِ حسرت‌ های سوزان من است. نفرین به این دیوارها که شاهد خنده‌ های بی‌ خیال ما بودند، و حالا، مُهرِ سکوت بر لب زده‌اند و به تماشای زَجر من نشسته‌اند. نفرین به این موسیقی‌ های آرام که بی‌ تو، هر نُتشان ، یک شیونِ بی‌ صداست ، و نفرین به این نورهای کم‌ رمق، که جز سایه‌ی بلند تنهایی‌ام را نمی‌تابانند. اینجا، هر نگاهِ غریبه یک خنجر است بر زخم کهنه‌ی نبودنت، هر پچ‌ پچِ عاشقانه‌ای ، سمّی‌ ست که در رگ‌ های روح من تزریق می‌شود. نفرین به این باریستاهایِ خسته که بی‌ خبر از طوفان درونم قهوه می‌ریزند، و نفرین به این گارسون‌های بی‌تفاوت، که جز تنهاییِ من چیزی نمی‌بینند. کافه‌ های بعد از تو، دیگر پناهگاه نیستند، میدان جنگند، جنگِ من با خاطرات ، جنگِ من با هر تصویرِ لعنتی از تو. هر گوشه‌اش، یک میدان مین است که با هر قدم ، منفجر می‌شود، و هر انفجار، تکه‌ای از قلبِ پاره‌ پاره‌ام را به هوا می‌فرستد. نفرین به این عطر تلخ قهوه، که بی‌ تو، بوی مرگ می‌دهد، و نفرین به این شیشه‌ هایِ بخار گرفته، که جز اشک‌ های من را نمی‌توانند پنهان کنند. من اینجا، در میان این کالبدِ بی‌ جان کافه‌ ها، مُرده‌ام، و هر روز، هزار بار، به دستِ خاطراتِ تو، جان می‌دهم. کافه‌ هایِ بعد از تو ، جهنمی‌ست با دکور دِنج، که هر لحظه‌اش ، عذابی‌ ست ابدی، عذابی بی‌ انتها. نفرین به کافه‌ ها... و نفرین به هر جایی که تو را به یادم می‌آورد. ✍️. #مـاکان #نفرین_به_کافه_های_بعد_از_تو #قطعه_دوم #نفرین #تهران ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

پیام صوتی00:26