اَمواج | فاطمه بُسحاق
رفتن به کانال در Telegram
°همه کاره هیچ کاره °به جای کپی فوروارد کن. °بله: https://ble.ir/amvvaj °برای شنیدن حرفها دایرکت کانال. https://t.me/amvvaj?direct
نمایش بیشتر1 587
مشترکین
+3124 ساعت
+147 روز
-2330 روز
آرشیو پست ها
علی بن موسی الرضا به استقبالِ خادمش آمده است؛ او را در آغوش میگیرد، زیرِ گوشش نجوا میکند، خسته نباشید میگوید و به او خوشآمد میگوید.
از سفری طولانی آمده است؛ با تنی زخمی، با سالهای سال مجاهدت، تلاش و ایستادگی. آمده است برای همیشه در آغوشِ یار آرام بگیرد. مگر کجا بهتر از گوشهای از حرم، همانجا که حالا نامش را «رواق دارالذکر» گذاشتهاند؟
همهٔ دلبستگیهای این دنیای فانی را جا گذاشت و به جایش، گوشهای از قطعهای از بهشت را برای آرام گرفتن انتخاب کرد.
خداقوت، آقا... خداقوت برای همهٔ این سالها؛ برای همهٔ رنجها، ایستادگیها و خستگیهایی که به جان خریدید.
حالا هم همهٔ فرزندانِ ایران را کنار آقا امام رضا(ع) دعا کنید.
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
فراقُكَ ألمٌ
إدفنوا جسمي بالتراب…
يقولون إنّ الترابَ برداً و سلاماً!
نبودنَت؛
داغ است!
مرا دفن کنید...
میگویند که خاک،
سرد است.
@amvvaj
مهمانِ عراقیها بودهام؛ خوب میدانم برای مهمان کم نمیگذارند. هرچه در توان و دستشان باشد، بیدریغ پیشکش میکنند. هرکس را که محبتِ حسین بن علی در دل داشته باشد، بر سر و چشم مینشانند.
حالا شما را هم بر سرِ دستهایشان گرفتهاند. انگار محبتِ علی بن ابیطالب و فرزندانش، شما را اینگونه در دلشان عزیز کرده است. شاید وقتی به شما نگاه میکنند، آیینهای از جدتان، حسین، پیشِ چشمشان میبینند. شاید همین است که مردمِ نینوا اینگونه دست از شما نمیکشند و دل کندن از شما برایشان اینهمه دشوار است.
نمیدانم این مردم چه حسرتی را نسلبهنسل با خود حمل کردهاند که گویی قدرِ شما و قدرِ این روزها را از ما بیشتر میدانند. نمیدانم...
فقط میدانم امروز دلم میخواست یک عراقی باشم؛ شاید آنوقت احساس میکردم توانستهام ذرهای از دِینی را که به شما دارم، ادا کنم.
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
اگر از دوستان کسی ادیتور حرفهای هست ممنون میشم پیام بده.
https://t.me/amvvaj?direct
خیلِ مشتاقان به راه افتادهاند،
قطرهقطره، سویِ ماه افتادهاند.
اشک، چون باران ز هر دیده روان،
غرقِ حسرت، خسته، با آهِ نهان.
از همهسو، عاشقان جمع آمدند،
گردِ پیرِ خویش، حلقه بستهاند.
جانفدایان در مسیرِ عشق او،
پیر و برنا، محوِ نام و ذکرِ او.
«ای دریغا...» میدود بر هر زبان،
میرود آرامِ جان... آرامِ جان.
_بسحاق
@amvvaj
«چهار ماه و چهار روزِ دلتنگی»
مگر میشود داغِ یک عزیز را دوبار به دوش کشید؟
چهار ماه و چهار روز از آن صبح گذشته است؛ صبحی که هنوز صدای اذانش در گوشِ شهر مانده است. خیال میکردیم زمان، لبههای تیز این زخم را اندکی کند کرده باشد؛ اما بعضی داغها با زمان آرام نمیشوند، فقط عمیقتر در جان آدم ریشه میدوانند. کافی است نسیمی از خاطره بوزد تا دوباره همان زخمِ کهنه دهان باز کند و دل را از نو بسوزاند.
باز هم اذانِ صبح است؛ همان اذانی که هر واژهاش خاطرهٔ از دست دادنتان را زمزمه میکند. سکوتِ خانه، سنگینتر از همیشه بر شانههایمان نشسته است. زانوهایمان را در آغوش میگیریم و اشکهایی که چهار ماه، میان شلوغی روزها و تظاهر به صبوری، راهی برای جاری شدن پیدا نکردهاند، آرامآرام از پشت پلکها سر میخورند. قطرههایی که انگار چهار ماه تمام، پشت چشمها انتظار کشیدهاند تا بالاخره راهشان را به گونهها باز کنند.
نبودنتان را نمیشود به گذشته سپرد. نبودنتان هر روز با ما بیدار میشود، در کوچهها کنارمان قدم میزند و شبها زودتر از ما به خانه برمیگردد. شهر پر است از تصویرتان؛ بنرهایی که در باد تکان میخورند، نگاهتان که از روی دیوارها به رهگذران سلام میدهد، قابهایی که نامتان را در آغوش گرفتهاند و صفحههایی که هر روز خاطرهای تازه از شما را ورق میزنند. همهجا نشانی از شماست، جز همان جایی که بیش از همه دنبالتان میگردیم. شهر تصویرتان را حفظ کرده است، اما دلها هنوز در حسرتِ حضورتان نفس میکشند.
آن صبح، با نخستین بانگِ اذان، بر سر و سینه زدیم؛ نه فقط برای مردی که پر کشیده بود، بلکه برای پناهی که از میانمان رفته بود. بعضی آدمها نسبتِ خونی با ما ندارند، اما آنقدر تکیهگاهند که رفتنشان، آدم را یتیم میکند. ما آن روز، یتیمی را با تمام وجودمان فهمیدیم.
و حالا دوباره محرم از راه رسیده است. قامتهای خمیده، آرامآرام راست میشوند. پیراهنهای سیاه، بوی اشک و روضه گرفتهاند. چفیهها دوباره بر شانهها مینشینند؛ گویی قرار است عهدی قدیمی را یادآوری کنند. پرچمهای سرخ، در میان دستها به اهتزاز درمیآیند و موجِ جمعیت، آرامآرام به راه میافتد.
میان این همه قدم، دلمان هنوز بیاختیار چشم میگرداند؛ شاید قامتِ آشنایی از دور پیدا شود، شاید آن لبخندِ همیشگی دوباره از میان جمعیت عبور کند. اما سهمِ چشمها این بار تنها جستوجوست و سهمِ دل، دلتنگی. ما آمدهایم؛ با همان عهدی که هنوز بر دوشمان سنگینی میکند، با همان اشکهایی که هرگز به پایان نمیرسند و با همان آرزویی که هنوز در سینههایمان نفس میکشد.
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
في قلبي بحرٌ
وجمهورٌ من الغرقى ...
درون قلبم
دريايى است
و
عده ى زيادى
از غرق شدگان!
@amvvaj
شما هیچوقت عادت نداشتید کسی ازتون چیزی بخواد و دست خالی برگرده…
همیشه چفیه و انگشترتون به عاشقاتون میرسید و من همیشه با یه حسرت قشنگ نگاه میکردم. اما شما حتی بعد از رفتنتون هم منو دست خالی نذاشتید.
حالا خانم سحر امامی، همون متنی که من با اشک براتون نوشته بودم رو، خودشون با اشک پیدا کردن و خوندن… و برای من، همین کافیه.
خداروشکر :)
@amvvaj
و ای کاش
کتابی بودم؛
تا هر وقت که مرا ورق میزدی،
دستانَت را میگرفتم.
•
•
@amvvaj
من یکبار دیگر به دیدار شما آمده بودم. بعد از آن همه تهدید، به مصلی تهران آمدید و جمعیتی عظیم، پشت سر شما به نماز ایستاد. زیر آفتاب سوزان نشستند؛ تنها به شوق دیدن روی شما و نفس کشیدن در هوایی که شما در آن نفس میکشیدید. برای عاشقانتان، تحمل گرمای خورشید آسانتر از تحمل نبودن شما بود.
شما آمده بودید تا بار دیگر دلهای ما را گرم کنید؛ به بودنتان، به حضورتان، به این امید که اگر سید نصراللهها رفتند، هنوز کسی هست که روبهروی همه دنیا بایستد؛ کسی که اجازه ندهد دشمنان، آسوده و بیدغدغه، به خواستههایشان برسند.
حالا دوباره به مصلی میآیم و باز هم شما هستید؛ همانقدر مقتدر، همانقدر آرام. این بار اما خانوادگی آمدهاید؛ نوهتان را در آغوش گرفتهاید و حتما با لبخندتان، ما را از آن بالا نگاه میکنید.
میگویند قرار است بعد از سالها تهران را ترک کنید. هوا هنوز گرم است، خورشید هنوز بیرحمانه میتابد و عاشقانتان هنوز حاضرند همه سختیها را به جان بخرند؛ فقط برای اینکه شما را ببینند.
اما... میشود نروید؟
میشود ما را تنها نگذارید؟
میشود باز هم با همان صلابت برایمان سخن بگویید؟
باور کنید دلمان برای دیدن رویتان تنگ است؛ برای شنیدن صدایتان، صدایی که سالها برای این مردم، صدای پدری بوده است.
باور کنید تابِ نبودن و رفتن همیشگیتان را نداریم.
مگر نه اینکه خودمان را با یک جمله آرام میکنیم؟ همان جملهای که بدرقه همه شهیدانمان است: «به امید دیدار.»
پس تا آن دیدار، ما چه کنیم؟
تا کی چشمبهراه بمانیم تا دوباره روی ماه شما را ببینیم؟
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
من یکبار دیگر به دیدار شما آمده بودم. بعد از آن همه تهدید، به مصلی تهران آمدید و جمعیتی عظیم، پشت سر شما به نماز ایستاد. زیر آفتاب سوزان نشستند؛ تنها به شوق دیدن روی شما و نفس کشیدن در هوایی که شما در آن نفس میکشیدید. برای عاشقانتان، تحمل گرمای خورشید آسانتر از تحمل نبودن شما بود.
شما آمده بودید تا بار دیگر دلهای ما را گرم کنید؛ به بودنتان، به حضورتان، به این امید که اگر سید نصراللهها رفتند، هنوز کسی هست که روبهروی همه دنیا بایستد؛ کسی که اجازه ندهد دشمنان، آسوده و بیدغدغه، به خواستههایشان برسند.
حالا دوباره به مصلی میآیم و باز هم شما هستید؛ همانقدر مقتدر، همانقدر آرام. این بار اما خانوادگی آمدهاید؛ نوهتان را در آغوش گرفتهاید و حتما با لبخندتان، ما را از آن بالا نگاه میکنید.
میگویند قرار است بعد از سالها تهران را ترک کنید. هوا هنوز گرم است، خورشید هنوز بیرحمانه میتابد و عاشقانتان هنوز حاضرند همه سختیها را به جان بخرند؛ فقط برای اینکه شما را ببینند.
اما... میشود نروید؟
میشود ما را تنها نگذارید؟
میشود باز هم با همان صلابت برایمان سخن بگویید؟
باور کنید دلمان برای دیدن رویتان تنگ است؛ برای شنیدن صدایتان، صدایی که سالها برای این مردم، صدای پدری بوده است.
باور کنید تابِ نبودن و رفتن همیشگیتان را نداریم.
مگر نه اینکه خودمان را با یک جمله آرام میکنیم؟ همان جملهای که بدرقه همه شهیدانمان است: «به امید دیدار.»
پس تا آن دیدار، ما چه کنیم؟
تا کی چشمبهراه بمانیم تا دوباره روی ماه شما را ببینیم؟
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
آدم از یه جایی به بعد دیگه نمیتونه دوست صمیمی پیدا کنه.
انگار پیدا کردن و داشتنِ یه دوست صمیمی هم یه گلدنتایم داره.
•
•
@amvvaj
من اگه دزد بودم، خیلی حلالوار دزدی میکردم.
مثلاً وقتی میرفتم تو یه کوچه و یه دوچرخهی جاینت آبیوسفید میدیدم، به این فکر نمیکردم که کی و چجوری بدزدمش. میذاشتم همون بچه، با همون شوقوذوقی که رو زینش نشسته، با خیال راحت بازی کنه.
یا اون وقتی که چادر گلگلیِ مشکیِ پیرزن کنار میرفت و دستِ تپلِ سفیدش، با النگوهای زرّزرّیش، میافتاد بیرون، طمع نمیکردم که بگم: «مادرجان، بذارین کمکتون کنم.» بعد طلاهاشو بردارم و بزنم به زخم زندگیم.
ببین، من موتور خیلی دوست دارم. الانم هر چی رنگ پاستلیه، ریخته تو بازار. ولی هر جور حساب میکنم، نمیرم موتور کسی رو بدزدم که باباش با هزار تا قسط و قرض تونسته براش بخره.
شاید اگه دزد بودم، میرفتم بالاشهر. نمیدونم، مگه اونجا چی زیاد دارن که بدزدم؟
یه ماشین چند میلیاردی دمِ درِ یه خونه پارک بود، با خودم میگفتم صاحبش یه هفتهی دیگه یکی بهترشو میخره؛ ولی بازم دست نمیزدم. مال دزدی، هر کاری هم بکنی، شگون نداره. بادآورده رو باد میبره. اگه نفرین کنه، بگه: «الهی از دهن بچت دربیاد»، چی؟
نمیرفتم کیف یه کارگر رو بزنم که کل حقوق یه ماهش توشه و از صبح تا شب منتظره بره خونه، برای بچهش کفش بخره.
یا گوشی یه دانشجو رو بکشم که شش ماه قسط داده و ده جا دنبال کار گشته تا تونسته بخره.
اصلاً من اگه دزد بودم، میرفتم دنبال اونایی که وقتی میخوان کرایهی تاکسی بدن، وانمود میکنن خوابن؛ یا اونایی که سر صف نونوایی، خودشونو میزنن به ندیدن و دو نفر میرن جلوتر.
چی بگم... ولی دزدی هم اومد و نیومد داره. باید دید به دست آدم میاد یا نه.
«فاطمه بسحاق»
@amvvaj
