چـکـامـهـ زار 🌘📜
رفتن به کانال در Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
نمایش بیشتر451
مشترکین
-124 ساعت
+67 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
سرم تیر میشکد
داخل صنف بودم راستش تازه پا گذاشتم به صنف
باز هم سر صدای نماینده برای نوبت جا
من چوکی دوم زیست داشتم ههه زیست داشتم
به همه سلامی پرانده
مداخله کردم به بحث در حین حرف سرت
دقیق نمیدانم سمت راست سرم مثل همیشه چنان تیر کشید که چشمانم بسته شد
از درد زیادش تعادل از دست داده به زمین افتادم
چشمانم بر یک ثانیه کاسه خون شد
فکر کن در فی ثانیه حالت جسمی ات متحول شد
عجب عظمتی داد این بدن که با من دوام آورده
خوب از این بگذریم
حالا در هوا معلقم
گاهی میرم دوباره چشم میگشایم
نمیدانم باز چی مرگ زده
از سرشب که نه از آغاز صبح همین بودم
چند روزی میشه با این فشار اوت شده مدارا میکنم
حال روحیم چی بکویم چیزی
کفته نمیتانم از بیانش ملغا از عمل شدم
عصابم به حد تار باریک شده
سرم گیج منگ است
نمیدانم اصلا حرف چیست نمیدانم جی مینویسم
نمیدانم چی میخانم
فقط میدانم مث مرده متحرک در حرکتم
همه چیز در من خنثی شده
همه چیز به قهقرا رفته
خودم به رو به زایل شدن روحم رو به زوال
این است زندگیم این روزها
یا نقشم را این روز هه در زندگی این گونه به پیش میبرم
فکر میکنم زندگی تئاتر بدون معاش است
یا معاش دارد که معاشش درد است
افکار پوچ مضحک
~صهراوی
Repost from N/a
سرم تیر میشکد
داخل صنف بودم راستش تازه پا گذاشتم به صنف
باز هم سر صدای نماینده برای نوبت جا
من چوکی دوم زیست داشتم ههه زیست داشتم
به همه سلامی پرانده
مداخله کردم به بحث در حین حرف سرت
دقیق نمیدانم سمت راست سرم مثل همیشه چنان تیر کشید که چشمانم بسته شد
از درد زیادش تعادل از دست داده به زمین افتادم
چشمانم بر یک ثانیه کاسه خون شد
فکر کن در فی ثانیه حالت جسمی ات متحول شد
عجب عظمتی داد این بدن که با من دوام آورده
خوب از این بگذریم
حالا در هوا معلقم
گاهی میرم دوباره چشم میگشایم
نمیدانم باز چی مرگ زده
از سرشب که نه از آغاز صبح همین بودم
چند روزی میشه با این فشار اوت شده مدارا میکنم
حال روحیم چی بکویم چیزی
کفته نمیتانم از بیانش ملغا از عمل شدم
عصابم به حد تار باریک شده
سرم گیج منگ است
نمیدانم اصلا حرف چیست نمیدانم جی مینویسم
نمیدانم چی میخانم
فقط میدانم مث مرده متحرک در حرکتم
همه چیز در من خنثی شده
همه چیز به قهقرا رفته
خودم به رو به زایل شدن روحم رو به زوال
این است زندگیم این روزها
یا نقشم را این روز هه در زندگی این گونه به پیش میبرم
فکر میکنم زندگی تئاتر بدون معاش است
یا معاش دارد که معاشش درد است
افکار پوچ مضحک
~صهراوی
-بهم کتاب هدیه بده و صفحهٔ اولش بنویس
«براي تو عزیزِ جانم که عاشق کلمات و داستانهایي»
تا که عاشقت بشوم و تا ابد با خواندن سطر به سطر
آن کتاب به یادت بیفتم.
Repost from N/a
چنان خسته ام که میخاهم به دیوار تکیه داده چشم باز نکنم
ولی هنوز باید از امتحان کامیاب شوم امتحان امتحان
