چـکـامـهـ زار 🌘📜
رفتن به کانال در Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
نمایش بیشتر434
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-330 روز
آرشیو پست ها
مادریپیـر،ازابنقیـمرحمهﷲپرسید:
منمادرِهفتفرزندِدخترهستم
درموردِازدواجشان،راهنماییمکن..
ابنقیمفرمود:بامردیکهحافظقرآن
است،ازدواجکنند...✓
مادرپیرگفت:اگرنبــود...چه؟!
ابنقیمفرمود:پسباکسیکهقرآن
میخواند،ازدواجکنند...✓
مادرپیرگفت:اگرنبـود...چه؟!
ابنقیمفرمود:باکسیکهنمــاز
میخواند،ازدواجکننـد...✓
بازمادرپیرگفت:اگرنبود..چه؟!!
ابنقیمفرمود:پسبگذار،همهٔآنها
مانندِخودتپیـرشوند،بهترازآنست
کهبامردِبیایمانازدواجکنند...✨🤍🙂
+ خستهام
_ خستهای!؟
_ بلی خیلی خستهام، فکر میکردم با یک شب خواب درست میشه، ولی بیشتر از این حرفاست...
کاش همین حالا میتوانستم برم خانهی یک انسان اهل شعر و ادبیات و خانه ش از آن خانه کاهگلیهای حیاطدار و قدیمی با چراغهای گردسوز میبود و من با کتریای که روی یک چراغ نفتی گذاشته شده بود روبه رو میشدم.
مثلا بعد که چایی ام را در استکان کمر باریک خوردم و هوا رو به تاریکی بود میرفتیم یک گوشهی حیاط آتش روشن میکردیم و دو تا صندلی چوبی یا از اون فلزی ها میگذاشتيم و رویش مینشستیم و حرف میزدیم، راجع به شعرها و کتابها.
بعد، از سردی هوا مچاله میشدیم در پتو و به آسمان سرمه ای و ستاره دار نگاه میکردیم.
و همینطور شب مان به پایان میرسید.
#دوشیزه_سادات
یک بزرگی میگفت:
«آدم ممکنه شادیشو به خیلیا بگه، ولی غم نه،
غمِ آدم محرم میخواد»
تا امروز یک جمله اینقدر به دلم ننشسته بود .
