چـکـامـهـ زار 🌘📜
رفتن به کانال در Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
نمایش بیشتر434
مشترکین
-124 ساعت
-47 روز
-630 روز
آرشیو پست ها
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست
سوگند میخورم به مرام پرندگان
در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست
با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصلهی غنچه تنگ نیست
از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست
تنها یکی به قله تاریخ میرسد
هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست
شاعر نامعلوم😐
از من نپرسید چرا خستهای
نپرسید چرا غمگینی
نپرسید چرا رنگ و رخت همانند برگخزان زرد میزند
نپرسید چرا بی اعصابی
نپرسید چرا همهش میخوابی!
نپرسید چرا لاغر شدی
نپرسید چرا...
من اگر جواب همه (چرا) را داشتم خودم به حال خودم یک کاری میکردم اما نمیدانم!
من در بلاتکلیفی به سر میبرم
خودم از حال خودم درست آگاه نیستم شما را چگونه آگاه بسازم!
من فقط خسته ام!
خسته
و باز هم نمیدانم چرا!
https://t.me/HarfChatBot?start=bbc6c855bb88…
شعری از شما بخوانیم …
و متن های قشنگ تان را بفرستید !🙂🙃
فکر میکنم چه خوب است پیدا کردن شخصی که زورش به بی حوصله گی و بی اعصابی ما برسد!
مگر نه؟!
یک قسمتهایی از وجودم خاموش شدن که واقعا دوست شان داشتم متأسفم برای خودم که نتوانستم ازشان در برابر بزرگسالی محافظت کنم...
Repost from N/a
هرسوی زندگیام، تنم و روحم که مینگرم، تمام نشانههای فروپاشی قریبالوقوعم را میبینم اما ایستادهام.
⛔️ شرح موارد ذیل 👇🏻..
- حکم آویزان کردن تمیمه
( انواع مهرهها ) ؛
• تِوَلَه
• تمیمه
• رُقَی
- حکم آویزان کردن قرآنکریم در خانه یا موتر
- حکم دیکور خانه با آیات قرآنکریم و حدیث
🎙 محمد ”حفِظهالله“
Repost from منارة الهدی
⛔️ حکم آویزان کردن تمیمه
( انواع مهرهها ) ؛
- حکم آویزان کردن قرآنکریم در خانه یا موتر
- حکم دیکور خانه با آیات قرآنکریم و حدیث
📜 شماره:297
🖋️ عنوان: ذکر یعنی آرامش قلب
🎤 استاد: دوکتور هارون رادمنش
🕰 مدت2:45
🌐 با عزیزان تان به اشتراک بگذارید. بعضاً یک کلمه باعث تغییر میشود!
💠کانال تلگرام:
╭═━⊰ ✹🍀✹🍀✹🍀 ⊱━═╮
Join 👇
https://t.me/NAWAR_SAWTI
╰═━⊰ ✹🍀✹🍀✹🍀 ⊱━═╯
📜 شماره:218
🖋️ عنوان: نتیجه ایستادگی
🎤 استاد: دوکتور هارون رادمنش
🕰 مدت:5:43
🌐 با عزیزان تان به اشتراک بگذارید. بعضاً یک کلمه باعث تغییر میشود!
💠انجمن واتسپ:
https://chat.whatsapp.com/LrpUrgMMwKSGGFPGBFsFAZ?mode=r_c
💠کانال تلگرام:
╭═━⊰ ✹🍀✹🍀✹🍀 ⊱━═╮
Join 👇
https://t.me/NAWAR_SAWTI
╰═━⊰ ✹🍀✹🍀✹🍀 ⊱━═╯
Repost from منارة الهدی
✨️🕊گاهی انسان زیر بار سنگین گناه و خستگیهای دنیا خرد میشود…
هیچ در و پناهی برایش باز نمیماند، جز دری که همیشه باز است؛ درِ رحمت خدا.
💔 من همانم که در برابر درهای دنیا شکست خوردم،
اما وقتی با روح خسته و دل شکستهام برگشتم و گفتم: «یــــا الله» 🤲🏻
فهمیدم هنوز خدایی هست که مرا میشنود،
خدایی که ناتوانیام را به قدرت، ترسم را به امنیت و گمگشتگیام را به هدایت تبدیل میکند.
🌿 پروردگارا…
با کلمهای از جانب خودت مرا جبران کن،
قلبم را آرام ساز،
و از گناهانی که شانههایم را سنگین کرده، شستشویم ده.
✨ امید من همین است:
که تو نزدیکتر از رگ گردنی…
و این نزدیکی هیچگاه دگرگون نخواهد شد.
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت ؛نهم
در آن نامه نوشته بود:
«پدر...
شاید روزی کشته شوم یا شهید،
اما گناهانم بسیار است.
جانهای بیگناه زیادی را گرفتم،
ولی این وصیت من است.
در راه یکی از قریهها، نسیمه را با آن بیشرم دیدم.
نمیدانم به کجا میگریختند،
تنها چیزی که به آنها گفتم، این بود:
منتظر انتقام باشید.
شاید من فرصت نکنم،
اما شما باید این لکه ننگ را از نام ما پاک کنید.»
از آن روز، آهستهآهسته خودم را از جمع طالبان کنار کشیدم.
نمیخواستم فرزند دیگری را از دست بدهم.
طالبانی که دم از دین میزدند، آن نبودند که ادعا میکردند.
قرآن را غلط خواندند و تفسیر اشتباهی از آن به دست مردم دادند،
و خود را وارث دین دانستند.
در کدام دین آمده که جان هزاران بیگناه را به خاطر یک نفر بگیرند؟
در کدام آیه قرآن گفته شده که دختران حق آموزش ندارند؟
در حالیکه نخستین سورهای که بر پیامبر نازل شد، این بود:
«اقرأ» یعنی بخوان.
بخوان تا خدا را بشناسی، بخوان تا خودت را بشناسی.
طالبانی که ما را فریب دادند، پشتپردهشان چیزی بود بسیار تاریکتر از تصور من و تو.
حتی گفتنش برایم آسان نیست، چه رسد به تحلیلش...
بعد از آن روزها، زندگیام دیگر رنگ آرامش ندید.
شبیه خانهای شده بودم که ستونش شکسته باشد، هنوز ایستاده اما هر لحظه در آستانهی فروپاشی.
هر صبح با چشمهایی خسته بیدار میشدم، و هر شب با دلی پر از اندوه به خواب میرفتم، اگر خوابی در کار بود...
زن و فرزندان پسر بزرگم در این خانه ماندند.
به آنها مثل جگرگوشههایم رسیدم، ولی هر بار که نگاهشان میکردم، زخمی کهنه در دلم تازه میشد.
نسیمه؟
او دیگر برایم مرده بود، حتی اگر زنده باشد.
دختری که با ننگی به این خاندان پشت کرد، جایگاهی در دل من ندارد.
اما با این همه، نفرین نکردم.
هرگز نگفتم خدا لعنت کندش.
نه برای اینکه نرنجانم، آموختهام گناه، هرگز با گناه شسته نمیشود.
اما درد؟
درد با زمان هم پاک نمیشود.
فقط لایهای از سکوت و گذر رویش میافتد و روزی از نو ترک میخورد.
طالبان رفتند، اما زخمش ماند.
این سرزمین زخم خورده بود، دخترم...
نه فقط از جنگ، بلکه از تعصبات کور، از تحریف دین، از مردمانی که باورشان را فروختند.
و تو...
تو تنها کسی هستی که اینها را براید گفتم .
اگر روزی بچهات پرسید که پدربزرگم کی بود،
بگو مردی بود که از دل تاریکی گذشته بود، اما روشنی را فراموش نکرد.
بگو اشتباه کرد، اما جرئتِ اعتراف داشت.
و شاید همین، کفارهی نجات یک روح باشد...
-ـ این هم از قصهی زندگی من، دخترم.
-ـ چگونه توانستی اینگونه صبر پیشه کنی، حاجیصایب؟
با لبخندی نیمهتلخ گفت:
-ـ چه کنم، دیگر... گویا صبر هم گاهی بخششیست از جانب پروردگار.
ـ -الهی که ما را نیز بهرهای گردد، به حق خداوند.
-ـ انشاءالله... حالا که شب به نیمه رسیده، برو و استراحت کن.
ـ -اما پرسشهایم...
ـ _اگر عمری باشد، فرداشب پدر و دختر باز همدم هم میشوند. فعلاً، شب بخیر.
سخنش که تمام شد، رفت. اما من چند لحظه همانجا ماندم. دلم طاقت نیاورد، خواستم سری به اتاق هوسی بزنم، اما قدمگاه دلم به سوی اتاق حدیر پیچید.
نزدیک در که شدم، دیدم چراغ خاموش است. گفتم لابد به خواب رفته. در را آرام گشودم. ناگاه بوی تند سیگار در مشامم نشست. چشم گرداندم، دیدم در بالکن ایستاده و به ماه چشم دوخته. سکوتش سرد بود، شبیه اندوهی کهنه.
قدمهایم را نرم و بیصدا برداشتم. خواستم شوخیای بکنم تا شاید یخش آب شود. چادرم را از سر رها کردم، بر گردن آویختم. موهایم را گشودم، به گونههایم پناه دادم و بیصدا نزدیک شدم، آنچنان که نسیم هم نشنود.
دو قدم بیشتر فاصله نداشتم که ناگاه برگشت. پیش از آنکه لب باز کنم، ناگهانی مرا در آغوش گرفت.
خشکم زد... چرا نترسید؟
_ـ خوش آمدی، جن جان... امشب دستکم تنهام نگذاشتی.
یا خدا... این دیگر چه میگوید؟
_ـ جن جان، چرا خاموشی؟ در این هفته کجا بودی؟ دلم تنگت شده بود...
دلآشوب شدم. نه... نه، نمیشود این را ادامه داد،
ـ -حدیر! منم... فضه، جن نیستم!
اما انگار باور نکرد،
-ـ ای جن شوخک، چهسان صدایت را همچو خاتون حیلهگر کردی؟
دیگر تحمل نداشتم. پای چپم را بلند کردم و لگدی سخت به شکمش زدم.
نالهای از گلویش برخاست، مرا رها کرد.
ادامه دارد …..
