چـکـامـهـ زار 🌘📜
رفتن به کانال در Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
نمایش بیشتر452
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
بقیه را نمیدانم اما من،
برای خیلی ها از واژهی "دوست" استفاده میکنم؛ اما واژهی "رفیق" در قاموس من فرق میکند و خاص است این واژه برای همه استفاده نمیشود.
تعداد اندکی هستند که رفیقم هستند و اما تعداد زیادی اند که فقد دوستم هستند.
Repost from N/a
این پست را فوروارد کن؛ من با توجه به نوشتهها و حالوهوای کانالت، تصور میکنم اگر کانالت یک کتاب میبود، چه نامی میداشت.📖🌙 که اگر بشنوی بگویی، «دقیقاً خودِ کانالم هست…» 🕯️✨تعداد محدود…
و اما او به قدری زيبا بود
که نمیدانم کدام شعر، کدام کلمات
میتوانند این زیبایی را توصیف کنند.
#دوشیزه_سادات
به قدری خستهام که در دعا ها و خواسته هایم نزد الله آنقدر ها پافشاری و اصرار نمیکنم چه رسد به بودن و نرفتن آدم ها اصرار کنم...!
«من میدانم که شعر و هنر برایم خوشبختی نیاورد، همچنان که برای هیچکس نیاورده ولی من باز هم با تمام قوا آن را طلب میکنم.»
Repost from N/a
خاک بر سرِ تمامِ این کلمات،
اگر تو
از میانِ تمامشان
نفهمی من دلتنگم.
Repost from نصـ🧕🏻ـــف💕 دیـــــ👳🏻♀ـــنم
`
نصیحتی برای جوانان:بهجای اینکه به دختر جوانی که نه او را میشناسی و نه با تو خویشاوند است پیام بدهی و بگویی: «اگر چیزی نیاز داشتی، مرا برادرت بدان»؛ به خواهر خودت که در خانه است نگاه کن و از احوالش بپرس. نگذار یک مرد بیگانه برای او نقش برادر را بازی کند.
مرد باش و دختران مردم را به حال خودشان بگذار.☘️@nisfedeenm
Repost from N/a
ز توران یکی شاهزاده، شِید
دلش کینهور، جانِ او پر ز کین
ز فرزند افراسیاب آن دلیر
به بدنامی اندر، ز نیکان به دور
نه از مهر بهره، نه از داد و شرم
دلش خو گرفته به آزار و کین
به میدانِ نخجیر روزی برفت
سوار و دلیر و پر از خشم و کین
به ناگاه بانویی آمد ز دور
سوار و دلآرا، چو خورشیدِ نور
بُد آن ماهرخ، بانوگشسبِ دلیر
ز دخترِ رستم، یکی شیرگیر
چو دیدش، دلِ شیده یکباره سوخت
ز چشمش جهان رنگ دیگر گرفت
دلش از کمانِ نگاهش نخفت
قرار از دلِ نامدارش برفت
ز کینپروری گرچه آوازه داشت
دلش پیش آن ماه، پروازه داشت
چنان در تبِ عشق او سوخت جان
که شد بیقرار و پریشانروان
نه شمشیر کین در کفش کار کرد
نه اندیشه با عشق پیکار کرد
همان دل که خو کرده با کینه بود
ز عشق آن نگار آکنده بود
گمان داشتم قلب، ناپاک شود
ز کردار بد، غرقِ هلاک شود
ولی عشق آمد، پرده بر دل گشود
ز دل تیرگیهای دیرینه زدود
به چشم خویش دیدم که عشق
تواند ز شب، چشمهای سازد و شوق
که شیده، به آن تیرگیهای خویش
دلش را سپرد از سرِ جان و کیش
اگر قلبِ او پاکی از یاد برد
چرا عشق در سینهاش خانه کرد؟
مرا این حکایت گواهیست بس
که دل را نمیتوان خواند از نفس
دل از تیرگی گرچه آلوده بود
هنوز اندر او مهر بنموده بود...
#داستـان
