چـکـامـهـ زار 🌘📜
رفتن به کانال در Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
نمایش بیشتر434
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-330 روز
آرشیو پست ها
Repost from کانال🌹بانوی مسلمان🌹
حجاب، لباسی از جنس حضور خدا
حجاب تنها یک پوشش نیست نمادیست از درون، از باور، از احترامی که زن نخست به خویشتن خویش میگذارد، و سپس به نگاه دیگران.
حجاب دیوار نیست؛ پنجرهایست به آسمان باورها. نه برای پنهان شدن، بلکه برای درخشیدن در مسیری که ارزش زن را به عقل، اخلاق و کرامتش گره میزند، نه به ظاهرش.
وقتی زنی چادر یا روسریاش را بر سر میگذارد، گویی شعری نانوشته از وقار را زمزمه میکند. او فریاد نمیزند، اما حضورش شنیده میشود. او پنهان نیست، بلکه محفوظ است.
حجاب، انتخابی از روی عشق است؛ عشقی به خالق، به عزت نفس، و به آرامشی که از نگاه بیدغدغهی مردم میآید.زنی که حجاب دارد، نه ناتوان است و نه محدود؛ او آزاد است که خودش باشد، نه آنچه دنیا میخواهد از او بسازد.
و چقدر زیبا گفتند:حجاب تاج بندگیست، نه زنجیر اسارت."
✨🌹🦋#کانال_بانوی_مسلمان_ 🦋🌹
🦋🌹@h_Heavenly_veils🌹🦋
ساعت دوازده شب بود که از خانه همسایهشان صدای جیغ آمد، خیلی ترسید و با خود عهد کرد که دیگر در اتاق تنهایی نمیخوابد.... اما صبح که شد دوباره همان آش و همان کاسه!
فقط با این تفاوتکه دیگر دروازه اتاق را قفل نمیکند🥲😁
من شيفتهى احترامم؛
حتی وسط بحث حتی در سخت ترين لحظهها،
حتی در بدترين دعواها...
#دوشیزه_سادات
#_از امروز !
امروز، روزی بود که هیچچیز سر جایش نبود. از صبح با دلی گرفته وارد مدرسه شدم، سردرد داشتم و جانم درد میکرد. حوصله نداشتم حتی به کسی لبخند بزنم. آرام نشسته بودم و سعی داشتم با قلمم چیزی بنویسم، شاید کمی از آن شلوغی ذهنم را پاک کنم.
اما ناگهان همصنفیام بیاجازه قلمم را گرفت. چیزی نگفتم، شاید چون خسته بودم. اما وقتی دیدم آن را به کسی دیگر داده، دیگر نتوانستم تحمل کنم. رفتم پیش آن دوست، گفتم "بده!" و او با سردی گفت: "من از تو نگرفتم که به تو پس بدهم!"
حرفش مثل سیلی خورد به صورتم. بغضی در گلویم گره خورد و فریاد زدم. عصبانی بودم، اما نه فقط از او، از خیلی چیزها... از دردهایی که توی دلم مانده بود.
ناگهان چشمم افتاد به شیشهی صنف. مشت کردم، و زدم. شیشه شکست… و دستم هم. انگار با آن شیشه، تکهای از دلم هم شکست. استاد آمد، چند حرف زد، رفت. اما من ماندم با دستی زخمی و ذهنی پر از آشوب.
آن لحظه فهمیدم که عصبانیت، دشمنیست که بیشتر از همه به خودت ضربه میزند.
#_صهراوی🕊
با كلماتت كسی كه دوست داری را در آغوش بگير؛ بعضی كلمات دست مهربانى دارد كه روح را نوازش مىکند.
حتمن بخوانید 🤍!
غفلت انسان
عالم ز برایت آفریدم، گله کردی
از روح خودم در تو دمیدم، گله کردی
گفتم که ملائک همه سرباز تو باشند
صد ناز بکردی و خریدم،گله کردی
جان و دل و فطرتی فراتر ز تصور
از هرچه که نعمت به تو دادم، گله کردی
گفتم که سپاس من بگو تا به تو بخشم
بر بخشش بی منت من هم گله کردی
با این که گنه کاری و فسق تو عیان است
خواهان توأم، تویی که از من گله کردی
هر روز گنه کردی و نادیده گرفتم
با اینکه خطای تو ندیدم، گله کردی
صد بار تو را مونس جانم طلبیدم
از صحبت با مونس جانت، گله کردی
رغبت به سخن گفتن با یار نکردی
با این که نماز تو خریدم، گله کردی
بس نیست دگر بندگی و طاعت شیطان؟؟
بس نیست دگر هرچه که از ما گله کردی؟؟!
از عالم و آدم گله کردی و شکایت
خود باز خریدم گله ات را، گله کردی..
همیشه شکر گذار خدا باش , و به آنچه داری قانع و شاد باش,
شکرت خدایا!!!
وطنم...
گاهی دلم میخواهد با تمام وجود فریاد بزنم؛ از تو بگویم، از شکوهت، از زیباییهای پنهانت که زیر غبار غم ماندهاند.
میخواهم از کوههای استوارت بگویم که چون نگهبانانی خاموش، بر سینهٔ خاکت ایستادهاند؛ از رودهای جاریات، که مثل رگهای زندگی در تنت میدوند؛ از تاریخی که بلندای آن، سر به آسمان میساید.
اما افسوس، هر بار که میخواهی قد بکشی، دستهایی ناپاک، سایه بر آفتابت میافکنند. کسانی که تاب دیدن روشنیات را ندارند، میخواهند تو را در تاریکی نگه دارند؛ در خاموشی، در فراموشی.
افغانستانم، ای سرزمین فریاد و درد، من هم میخواهم مثل نامت فریاد بزنم.
میخواهم از یاقوتهای ناب زمینت بگویم، از زمردهای سبز که در دل سنگها میدرخشند.
میخواهم از مجسمههای باشکوه بامیان بگویم، از لعلهای خونرنگ بدخشان، از غزنهٔ باشکوهت که قصههای تمدن در دل دارد.
میخواهم از تمام ولایتهایت بگویم؛ از مردمانت، از فرهنگت، از امیدی که هنوز در دل خاکت جوانه میزند.
وطنم، تو فقط یک کشور نیستی؛ تو آواز قلب منی.
😢🥀💔
#یاسمین سلطانی نوشت!
عزیزدل گرچند گفتند ناشناس اما من این را فرستادم 🫠
سلام امید که خوب باشید
شعر خواسته بودید، امیدوارم که بپسندید🤍
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آتشِ دل، در خلوتِ شبانگاه
چشمی چنین نخواهی، تا با تو آشنا کن
جز آتش محبت، در دل نمی گدازد
آتش بزن به هستی، تا پاک و پُر صفا کن
در خوابِ دوش، دیدم این عالم فنا را
تو نیز خواب دیدی؟ پس ترک ادعا کن
هر جا که بوی او هست، آنجا امیدِ ما هست
دل را همان طرف بر، رو سوی آن فضا کن
مولانا عزیز دل🤍🫠
در اندرون منِ خسته دل ندانم کیست
که من خَموشم و او در فغان و در غوغاست....
مولانا🤍
ناامیدی چه شکلیه؟
فکر کن تو برای ترمیم شکستیهات به یه آدم دیگه پناه ببری بعد همون آدم تو رو بشکنه..
مولانای عزیز چی زیبا بیان کرده...دیروز باهوش بودم ، میخواستم جهان را تغییر دهم... امروز دانا هستم، می خواهم خودم را تغییر دهم.✨🫠
هُوَ رَبُّ المُستَحیل
و أنت تبکی عَلَی المُمکن؟
او خداوندِ ناممکنهاست
در حالی که تو بر ممکن گریه میکنی؟ 🌱
