qué será será
رفتن به کانال در Telegram
ǫᴜé sᴇʀá sᴇʀá: 𝘄𝗵𝗮𝘁𝗲𝘃𝗲𝗿 𝘄𝗶𝗹𝗹 𝗯𝗲, 𝘄𝗶𝗹𝗹 𝗯𝗲. @Readmymindherebot📭
نمایش بیشتر549
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
تو میپرسی چگونه باید زیست؟
و من میپرسم: آیا هنوز زندهای یا تنها ادامه میدهی؟
بیشتر مردم چون برگاند. افتاده در بادِ عادت، بیجهت، بیریشه. اما تو، اگر جرأت داری، برخیز و چون کوهی باش ساکت، سخت، و تنها. فضیلتهای بردگان را به دور انداز: اطاعت، ترحم، سازش. اینها برای ضعیفان است، نه برای کسی که میخواهد «شدن» را بفهمد. ارزشها را به تو تحمیل کردهاند؛ از کودکی در گوشت زمزمه کردهاند که چه چیز خوب است و چه چیز بد. اما تو بپرس: چه کسی این ارزشها را ساخته و چرا. انسان، پلیست میان حیوان و ابرانسان. بیشتر مردم، روی این پل چادر زدهاند. اما تو، اگر شجاعت داری، عبور کن. جهان معنا ندارد تو باید معنا بیافرینی. حقیقتی نیست که در بیرون منتظرت باشد. تویی که باید آن را بزایی. آزادی درد دارد. تنهایی قیمتش است. اما در آن بلندی در آن هوای نازک چیزی هست که در دشتها نمیتوان یافت: زیستن به شکلی که سزاوار انسان است.
Repost from Red Light
به راستی تمام معنای این نغمه ها و آواها چیست؟ هیچ مگر احساس درست، خصم جملهٔ قراردادها، خصم تمام بیگانگی ها و بدفهمی های ساختگی میان آدمیان و بازگشت به طبیعت و درعین حال پاکسازی و قالب بندی دوبارهٔ آن.
نامهای از آلبر کامو؛ به تو که رنج را زیستهای و هنوز از ایمان سخن میگویی.رنج، نخستین زبان هستیست. پیش از آنکه بیاموزی سخن بگویی یاد میگیری درد را بفهمی. ما با رنج به دنیا میآییم و با رنج رشد میکنیم. اما این حقیقت تلخ نیست اگر بپذیری که رنج تنها راه عبور از سطحیزیستن است. تو از من دربارهی ایمان پرسیدهای. و من، که سالها از ایمان بریده بودم، حالا بهتر میدانم: ایمان، نه فرار از واقعیت بلکه شجاعتِ ایستادن در برابر آن است. اگر رنج، آتشیست که خاکسترمان میکند، ایمان آن جرعه آب است که نمیگذارد خاکستر بمانیم. نه ایمان کور، که ایمانی آگاهانه؛ ایمانی که نه دروغ را میپذیرد و نه امید واهی را. کسی که رنج را فهمیده، اگر هنوز به نور فکر میکند، ایمان را زندگی کرده است. پس اگر هنوز در دل تاریکی به روشنی فکر میکنی اگر هنوز به سهم خودت از معنا باور داری هرچند لرزان بدان که تو از عمیقترین جنس ایمان برخورداری و این، زیباترین پیروزی انسان است.
صدایم کن. نه به نامی كه میشناسیام، به نامی كه ميدانی. و يك بار برايت گفتهام، هر زمان که آرام نبودی، آرام صدایم کن! در کنج دیوار اتاقت جوانه خواهم زد.
تو زاده نشدهای تا معنای از پیشساختهای را اجرا کنی. تو به دنیا آمدهای تا بسازی، نه اینکه دنبال معنا بگردی. پوچی، هدیهایست برای ذهن خلاق. برای انسانی که جرأت دارد بگوید: هیچچیز نیست، پس من همهچیز خواهم ساخت. اگر جهان بیمعناست، تو معنای خودت را میآفرینی. با هر تصمیم، با هر شکست، با هر خنده در تاریکی.
تو از مرگ میترسی، چون هنوز به زندگی «آری» نگفتهای. نه با زبان نه با ادا، با گوشت و خونت. میترسی چون حس میکنی چیزی ناتمام مانده، میدانی چرا؟ چون هیچوقت خودت را تمامقد زندگی نکردهای. مرگ دشمن تو نیست. مرگ دروغ نمیگوید. مرگ برخلاف زندگیِ تقلیدی، با تو صادق است. هر بار که نفس میکشی، مرگ از دور دست میزند. نه برای ترساندنت برای اینکه یادت بیاورد: همه چیز موقتیست، جز آنچه با شجاعت زندگی شده. تو میخواهی زندگی را حفظ کنی، اما آیا چیزی را حفظ میکنی که هنوز نچشیدهای؟
زندگی اگر تقلید باشد، مرگ رهاییست. اما اگر زیسته باشی، اگر دویده باشی، اگر گفته باشی «آری». مرگ پایان نیست، نقطهی اوج است. پس نترس. مرگ قرار نیست تو را از چیزی محروم کند، مگر اینکه تو خودت را قبلاً از زندگی محروم کرده باشی. هر روزی که خودت نباشی، هر لحظهای که لبخندت نقاب باشد، هر بار که حرف دلت را قورت بدهی، تو مُردهای. زنده به گور در لباس آدمهای «مقبول». پس اگر قرار است بمیری، با خنده بمیر. با زخمهایی بر تن، اما با نوری در چشم. آنوقت مرگ، احترام خواهد گذاشت. و تو، جاودانه خواهی شد. نه در سنگقبرها، در تاثیرت. در حقیقتی که زندگی کردی. با بیرحمی صادقانه.
روح سردرگم من، بوي جنگل دارد
و نگاه تو در آن، آتشي میکارد
چشم تو پنجره مرموزیست،
کاش میدانستم پشت این پنجره کیست؟
کاش میدانستم چه کسي در تو اقامت دارد؟
کاش آتش بودي و تو میسوزاندي
علف هرزه ترديدم را
چشمهاي بودي و میرویاندي
دانه خفته امیدم را...
نامهای از نیچه، به تو—که میخواهی حقیقت را تاب بیاوری:ای انسانی که بیدار شدهای اما هنوز نمیدانی از چه. میبینم درونت طوفان است. تردید، درد، میل به رشد و فرار از پوچی، همه با هم در تو میجوشند. میخواهم چیزی به تو بگویم، نه برای آرام کردنت، بلکه برای افروختنت: تو هنوز میترسی. از تنها ماندن از اینکه آنچه درونت است برای دیگران بیش از حد باشد. از اینکه عمق افکارت، تو را از جمع جدا کند. اما بگذار جدا شوی بگذار تنها باشی بگذار فرو بروی در درهی تاریکِ وجود خودت. تنها آنجاست که میتوانی خودت را بازیابی. یاد بگیر در برابر درد نه شکایت کنی نه فرار. بلکه بایستی، نگاهش کنی و بگویی: «باش. من از تو معنا خواهم ساخت.» کسی که از رنج نمیهراسد، جهان را در مشت دارد. چون دیگر هیچچیز نمیتواند او را شکست دهد. از امروز، نترس از اینکه مردم تو را درک نکنند. بترس از روزی که خودت را انکار کنی تا درک شوی. آری، آنکس که خودش را خفه میکند تا در جمع پذیرفته شود، نه فقط خودش را از دست داده، بلکه جهان را نیز فریب داده. پس فریاد بزن! آنگونه که تنها تو میتوانی. رنج بکش، اما بیدار باش. تنها باش، اما اصیل بمان. بمیر، اما دروغ زندگی نکن. و در نهایت، اگر روزی به نقطهای رسیدی که گفتی: «اگر همهچیز همین بود، باز هم میخواستمش» بدان که آن روز، جاودانه شدهای. با حقیقتی تلخ اما پاک.
