fa
Feedback
خیالِ مبهم

خیالِ مبهم

رفتن به کانال در Telegram
256
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
فکر کن گلشیری و خودکشی👌🏻🔥
فکر کن گلشیری و خودکشی👌🏻🔥

#ارسالی 🤣🤣😭😭😭😭😭فوق العاده اس @khialemobham

photo content

photo content

Ferdowsi The Shahnameh :)
Ferdowsi The Shahnameh :)

Repost from RegaPlus
عکس رو به چت‌جی‌پی‌تی بدید و ازش بپرسید. Fill the bag with things that resemble me @RegaPlus
+1
عکس رو به چت‌جی‌پی‌تی بدید و ازش بپرسید.
Fill the bag with things that resemble me
@RegaPlus

http://t.me/HidenChat_Bot?start=5678893443 بیاین حرف بزنیم نمیخوام درس بخونم

😭😭😭 @khialemobham

این تنها، خصوصیت سعدی است که سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچکس شبیه نباشد. در زبان فارسی احدی نتوانسته است مانند او حرف بزند و در عین حال، نظیر حرف زدن او را هرروز در هر کوچه و بازار می‌شنویم! /محمدعلی اسلامی ندوشن/ @khialemobham

بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی به کجا روم ز دستت؟ که نمی‌دهی مجالی نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی چه غم‌اوفتاده‌ای را که تواند احتیالی؟ همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی **به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن، که شبی نخفته باشی به درازنای سالی :)** غم حال دردمندان نه عجب گَرَت نباشد که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی چه نشینی ای قیامت؟ بنمای سرو قامت به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد به طپانچه‌ای و بربط برهد به گوشمالی دگر آفتاب رویت منمای آسمان را که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی خط مشک‌‌بوی و خالت به مناسبت تو گویی قلم غبار می‌رفت و فرو چکید خالی تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد گنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی. /سعدی❤️‍🔥/ @khialemobham

حوصلم سر میره میرم چتای قبلم با نیما رو میخونم گریه میکنم ما هم میسوزیم و میسازیم قسمتان این بوده یا نه دیگر اهمیت ندارد سگ بریند روی قسمت و همه چیز.

از او بگو به دنیا.. از او که قصه ای داشت ‏او جشنِ زندگی بود.. سروی که قد برافراشت از او که در گشود و ره داد رستگان را ‏آنگه خ
از او بگو به دنیا.. از او که قصه ای داشت ‏او جشنِ زندگی بود.. سروی که قد برافراشت از او که در گشود و ره داد رستگان را ‏آنگه خودش سپر شد تاراج بی‌امان را..

تا نام من رقم زده شد یکباره مهر غم زده شد بر سرنوشت آدم🥰 @khialemobham

دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته‌ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان برآورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی‌ست دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان، مردمی که رنگ روی آستینشان، مردمی که نام‌هایشان، جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان، درد می‌کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه‌های ساده‌ی سرودنم درد می‌کند انحنای روح من شانه‌های خسته‌ی غرور من تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام بازوان حس شاعرانه‌ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه‌ی لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گِلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه‌ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می‌زند ورق شعر تازه‌ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می‌زنم؟ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟ /قیصر امین‌پور/ @khialemobham

۱۷ نفر💕

این آقاعه😭🍓

@vtffgirl پیام بدید طبق وایب اکانتتون براتون آهنگ بفرستم

photo content
+1

🎼🍁 @khialemobham

پاییز که می‌شه ما بی‌اختیار می‌ریم اتاق جمشید، پاییز یهو میاد، تو یه روز، مثه بهار و بقیه. صپ زود بیدار می‌شی، می‌بینی حیاط شده توفان رنگ و رنگ که برپا در دیده می‌کند... مام مثه عوام الناس، مثه سیاوش قمیشی و کریس دی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف می آد. به جمشید می‌گیم سر مرگی مهمون نمی‌خوای، دلمون گرفته؟ می‌گه بابا کجاش دلگیره، نیگا نارنگیا رو، نیگا نارنجیا رو، به زبان حال با انسان سخن می‌گه، خرمالو رو ببین. می‌گم جمشید نارنجی چیه؟ مهر، آبان، وای از آذر! چجوری بگذرونیم امسالو؟ تولد جمشید آبانه، خب معلومه خوشش میاد. راه می‌ره می‌گه دنیا یعنی محاسن پاییز. می‌گم خب چارتا مثال بزن از این محاسن. می‌گه دلبر لباس قشنگا رو از تو گنجه در میاره، پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت، آدم حض می‌کنه! می‌گم اولا چشتو در میارما، دوما این که نصفش معایبه! حیف تابستون نبود که همه‌ش لخت؟ یه چای می‌ریزه می‌ذاره جلومون می‌گه حالا دلبر هیچی، شبا رو چی می‌گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه‌ش شبه دیگه؟ نصفه روز غروبه. می‌گم آقا ما دو ساعت شب بسه‌مونه! زیادم هست. می‌خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه! یه چراغی می‌ذاریم اون گوشه، تاریک روشن می‌شینیم ستاره می‌شماریم تا سحر چه زاید باز. می‌گه چای از دهن افتاد. جمشید! اگه پاییز اینقدی که تو می‌گی خوبه، چرا ما هرسال روز اول پاییز دلمون خالی می‌شه؟ همه به این زرد نارنجی نیگا می‌کنن، حالشون جا میاد، چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته‌بودن‌هاشون رو می‌ذارن واسه پاییز؟ چرا پاییز هیشکی برنمی‌گرده؟ جمشید یه سیبیله نازک داره، سفید شده، خیلی ساله این جاست! همه‌ی پاییزای آسایشگاه رو دیده. می‌گه این درخت بزرگ نا نداره، وگرنه بهت می‌گفتم پادشاه فصلا یعنی چی! می‌گم جمشید یادته هشت ده سال پیشا یه زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟ یارو سبیل از بناگوش در رفته رو می‌گم. واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب بهم چسبیده بودن. آبان بود یا آذر، ماه آخر پاییز، که مدیریت قدیمی در رو با لگد شکست رفت تو، دید دست هم رو گرفتن تیکه و پاره رفتن که رفتن. پاییز نبود؟ یه قلپ چای می‌خوره می‌گه آره یادمه! جمشید اون یارو که ته راهرو می‌نشست، سرش رو می‌کرد تو حقوق بشر چی؟ همین وقتا بود دیگه، بهش می‌گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال یه کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی‌زد، هی فقط یواش می‌گفت «همینه آبرو!» لاغر بود، اصلا نفهمیدیم چرا آوردنش قاطی ما، یادته در حیاط رو زدن رفتیم وا کردیم کسی نبود؟ گذاشته بودنش پشت در، بی حقوق با چشم بسته، آبروش هم دستش بود، پاییز بود بابا! جمشید پا می‌شه می‌ره کنار پنجره، فکر می‌کنه ما حالیمون نیست. هر سال همینه کارش. می‌گم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می‌بینیم بند دلمون پاره می‌شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن، ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رو یادته رشید بود، دستش رو تکون می‌داد، با عینک و سر فرفری وسط راهرو می‌گفت «لبت کجاست که خاک چش به راه است؟!» یه بارم خیال کردیم واسه دلبر می‌خونه نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود، هرچی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود، همین وقتا بودا جون تو که دیگه از نونوایی برنگشت. آخرم ورداشتن یه ورق کاغذ چسبودن پشت شیشه که خودسر شده، اشتباه شده باهاس ببخشین. آدم به دلش چطوری حالی کنه که اشتباه شده؟ جمشید نشسته رو زمین کنار دیوار، تکیه داده خیره به روبرو، عین هرسال. می‌شینم کنار دستش پای دیوار، می‌گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رو! دو تا پر نارنجی می‌ذاریم کف دستمون، دراز می‌کنیم جلوش بیا تو هم بزن. یارو غریبهه می‌گه چیه با کی کار داری؟ می‌گم جمشید خودتو لوس نکن بابا، نارنجی رو بزن بلند شو بریم تو حیاط. می‌گه جمشید کیه دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافت رو! خودتم برو پی کارت. «اللهم صلی علی محمد و آل محمد» نشسته تکیه به دیوار. می‌گم اگه نیای تنها می‌رما! تولد جمشید آبانه. عین همون آبانی که هرچی در زدیم وا نکرد. نشست کنار دیوار خیره موند تا پاییز هرسال. رفتیم به مدیریت گفتیم ببخشین چرا اسم جمشید رو تو این کاغذتون ننوشتین؟ گفت جمشید کدوم بود؟ گفتیم همون که تولدش آبانه! حالام آبانه دیگه، پس چرا نیست؟ اینم پاییز. جمشید می‌گه یه چایی دیگه بریزم؟ می‌گم چای نمی‌خوام، بیا بشین پاییز خیلی یادتو می‌کنم. از پنجره اتاق می‌بینمش وسط حیاط زردا و نارنجیا رو با پا هم می‌زنه می‌خنده می‌خونه: «پادشاه فصل‌ها پاییز.» /رادیو چهرازی/ @khialemobham