خیالِ مبهم
رفتن به کانال در Telegram
250
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+87 روز
+1130 روز
آرشیو پست ها
250
گوش میکنی امینه آغا؟ این پنجرهها را نگاه کن.
توی هر بلوک همین شهرک اکباتان، اقلاً دویست تا چهارصد خانوار آدم هست، همه هم پنجرها را بستهاند. تازه اگر هم باز باشد فقط زر زر تلویزیون میآید.
نگفتهام برات. رفتم بودیم کنار یک چشمهای، بالای ده خسروآباد، طرفهای چهارمحال. من بودم و پنجتا از دوستان.
دوتاشان نیستند، شاید هم باشند، اما نشنیدهام که باشند.
چشمه، استخرطوری بود که از تهاش آب میجوشید. ما همان روی صفه، زیر یک نارون کهن، کنار استخر پتو میانداختیم یا گلیم و از صبح تا شب یا توی آب بودیم یا این طرف و آن طرف ولو میشدیم.
آبش آنقدر سرد بود که وقتی بیرون میآمدیم، دندانهامان تریکتریک به هم میخورد. اما ما میدویدیم یا دست و پایی تکان میدادیم و باز از نو میپریدیم توی آب.
هر روز هم یکی آشپزی میکرد. قرار هم بود هیچکس نه کتاب بیاورد و نه نمیدانم، شطرنج یا کاغذ. استاد را که دیدهای؟ او هم بود.
شش روز ماندیم. شبها هم میرفتیم خسروآباد و تو مدرسهی ده میخوابیدیم و صبح باز برمیگشتیم سر چشمه. اسمش را هم گذاشته بودیم ییلاق و قشلاق، صبحها ییلاق میکردیم، شبها قشلاق.
غروب هم که میشد، هر شب یکی مجبور بود سرمان را گرم کند. برقصد، یا نمیدانم آواز بخواند یا قصه بگوید یا یک بازی اختراع کند، آخرش هم بهش نمره میدادیم.
شب چهارم نوبت استاد بود. گفت من کاری بلد نیستم، صدام هم بد است، خاطرات شخصی هم نمیخواهم براتان بگویم. فقط میخواهم چیزی را که شنیدم بگویم.
چهار پنج ماه پیش رفته بودم دربند، به عیادت دوستی. وقتی برمیگشتم، توی سرازیری متوجه شدم که دندهها جا نمیرود، باد تایرها هم میزان نبود.
سر پیچ توی سرازیری دیدم یک مکانیکی هست. نگه داشتم و عقب زدم تا کنار دکانش. پیرمردی بود. گفت که باید ماشین را ببرم توی دکان. کلی جلو و عقب کردم تا بردمش سر چال. دست تنها بود. گفت: «نیم ساعت همین دور و برها قدم بزنید تا درستش کنم.»
من رفتم کنار نهر. دیدم چه آبی دارد. سایهی غروب و نمیدانم سایهی یک شاخهی خشک افتاده بود توی آب. نشستم همان لب نهر و همینطور نگاه میکردم. زلال بود و آب هی غلت میزد و میرفت.
یک دفعه دیدم پیرمرد مکانیک کنارم ایستاده و با دستمال دستهاش را پاک میکند. پرسید: «قشنگه؟ هان؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «خیلی قشنگه.»
گفتم: «خیلی.»
گفت: «بله، میبینم. چهل سال است میبینم. صد جا برام پیدا شد که بروم دکان بزنم و برو بیایی پیدا کنم،
اما هر دفعه که آمدم لب این آب نشستم دیدم نمیتوانم دل بکنم. اینجا، خودتان که میبینید، برای مکانیکی جای مناسبی نیست اما من...»
میدانی آخرش چی گفته بود امینه آغا؟
مکانیکه گفته من گرفتارم آقا، گرفتار خم این باریکهی خیابان و این نهر.
گرفتار نیستند این مردم!
مثلاً میآید مرا ببیند، کتابی هم برایم آورده اما ننشسته شروع میکند به ناله که: «بچهها خرج و مخارج سرشان نمیشود.»
گفتم: «همکار محترم! من هم ندارم، مثل تو هم بازنشستهی بانکم، این پاها هم که میبینی جفا کردند، اما هستم و هر روز صبح به کمک این زن بلند میشوم، چند دانه برنج و دو تا تکه نان شب مانده را که شب قبل خرد کردهام، میبرم، میریزم روی هَرهی این پنجره تا بعد که آمدم اینجا دراز کشیدم، صدای قورقورشان را بشنوم. نمیبینمشان، فقط صداشان میآید. وقتی هم میپرند، اگر یکیشان اتفاقاً از این طرف بپرد، رو به غروب، میبینمش.»
گفت: «خوش به حالت که هنوز برایت حوصله مانده. من که نمیفهمم کی غروب میشود یا اصلاً خورشید به کدام طرف غروب میکند.»
گفتم: «بگیر زیر بغل مرا تا نشانات بدهم.»
نگرفت. هی هم حرف توی حرف آورد تا من یادم برود.
وقتی میرفت، گفت: «اگر سر بهت نمیزنم باید ببخشی، گرفتارم به خدا.»
گرفتاری دارد!
گرفتار نیست این صندوقدارِ سابقِ بانکِ صادرات. آن بابا گرفتار بود.
استاد میگفت: «از آن وقت تا حالا من دربند نرفتهام، حتماً گرفتار نشدم!»
/هوشنگ گلشیری"
انفجار بزرگ/
@khialemobham
250
اگر کسی سرِ راه تو خانه داشته باشد
بعید نیست که دیوانهخانه داشته باشد
کنارِ پنجره بهتر که در سکوت بمیرد،
کسی که خاطرهای بیترانه داشته باشد
کسی که عطر کسی در هوای خلوت او نیست،
قرار نیست غمی عاشقانه داشته باشد!
دلم به وسعت دریا، ولی چه چاره اگر باز
غمی سماجت یک رودخانه داشته باشد
غمی شرور و دلی مضطرب، چگونه عقابی
کنار فاختهای آشیانه داشته باشد؟
تو زیر چشمی از آیینه دید میزنی از دور
قبول نیست که تیرت کمانه داشته باشد!
دلت گرفت و دلت خواست ژست قهر بگیری!
قرار نیست همیشه بهانه داشته باشد.
/مهدی فرجی/
@khialemobham
250
Repost from شعر با صدای شاعر
دوستان عزیزم سلام
این مدت من درگیر بلایای روحی مختلفی بودم و چالشهای مادی و معنوی تلخی را تجربه کردم.
البته در این شرایط سخت کشور، فکر نمیکنم این چالشها تنها برای من اتفاق افتاده باشد.
در هر صوت خواستم عرض ادب کنم و بابت تمام پیامهای محبتآمیزی که در این مدت سیلوار به سوی من روان فرمودید ابراز سپاس و شرمساری کنم. واقعا بنده مستحق این همه محبت نبوده و نیستم.
دوستان راستش من توان روحی لازم برای ساخت آثار جدید را در خودم نمیبینم، اما تصمیم گرفتم که شعرهای منتشر نشده، به روال قبل در اینجا منتشر شود تا این بارِ سنگین را از شانههایم برداشته باشم و چیزی منتشر نشده نماند.
هنوز تعداد زیادی شعر باقی مانده که هر کدام برای خودش شاهکاری از ادبیات معاصر است و قدما گفتهاند که پریرو تاب مستوری ندارد. پس من از این روزن کوچک، پری رویانِ معاصر را به دیدار شما میفرستم، امیدوارم مقبول افتند.
با احترام همیشگی
شهروز کبیری
250
تا از برِ من دور شد، دل در برم رنجور شد
مُشکم همه کافور شد، شمشادِ من شد نسترن!
/امیر معزی/
مشک: مادهی سیاه خوشبو
کافور: مادهی سفید خوشبو
مشکم همه کافور شد: موهای سیاهم سفید شد.
شمشاد: درخت بلندبالا
نسترن: درخت کوتاهقامت
شمشاد من شد نسترن: قد بلندم خمیده و کوتاه شد.
@khialemobham
250
سروِ چمانِ من چرا میلِ چمن نمیکند؟
همدمِ گل نمیشود، یادِ سمن نمیکند
دی گلهای ز طرهاش، کردم و از سرِ فسوس
گفت که این سیاهِ کج، گوش به من نمیکند!
تا دلِ هرزهگردِ من، رفت به چینِ زلفِ او
زان سفرِ درازِ خود، عزمِ وطن نمیکند
پیشِ کمانِ ابرویش، لابه همی کنم ولی،
گوش کشیده است از آن، گوش به من نمیکند
با همه عطفِ دامنت، آیدم از صبا عجب
کز گذرِ تو خاک را، مشکِ خُتَن نمیکند
چون ز نسیم میشود، زلفِ بنفشه پرشِکن
وه که دلم چه یاد از آن، عهدشکن نمیکند
دل به امیدِ رویِ او، همدمِ جان نمیشود
جان به هوای کویِ او، خدمتِ تن نمیکند
ساقیِ سیمساقِ من، گر همه دُرد میدهد
کیست که تن چو جامِ مِی، جمله دهن نمیکند؟
دستخوشِ جفا مکن، آبِ رخم که فیضِ ابر
بیمددِ سِرشکِ من، دُرِ عدن نمیکند
کُشتهی غمزهی تو شد، حافظِ ناشنیدهپند
تیغ سزاست هر که را، درد، سخن نمیکند...
/حافظ/
@khialemobham
