fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

آقای پارادوکسالیست.

آقای پارادوکسالیست.

رفتن به کانال در Telegram

عامه پسند نیستیم.

نمایش بیشتر
إيران190 562دسته بندی مشخص نشده است
377
مشترکین
+124 ساعت
-27 روز
+830 روز

در حال بارگذاری داده‌ها

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اکتبر '26
اکتبر '26
+22
در 0 کانال‌ها
سپتامبر '26
+28
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اوت '26
+36
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+36
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+39
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+1
در 3 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+64
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+11
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+43
در 3 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+24
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+63
در 7 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+324
در 3 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
19 اکتبر+1
18 اکتبر+1
17 اکتبر+1
16 اکتبر0
15 اکتبر+2
14 اکتبر+1
13 اکتبر0
12 اکتبر0
11 اکتبر0
10 اکتبر0
09 اکتبر+1
08 اکتبر+1
07 اکتبر+1
06 اکتبر+1
05 اکتبر+3
04 اکتبر+5
03 اکتبر+1
02 اکتبر+1
01 اکتبر+2
پست‌های کانال
سال‌هاست دارم با بیماری مبارزه می‌کنم و به قول معروفی حتی اگه ببازم، باز‌ هم تلاشم رو کردم."تنها شکستی بیهوده‌است که فاقد مبارزه باشد."

2
گاهی، تنها حضور و بودن رنج‌آوره.
30
3
درد کشیدن همیشه علت نمی‌خواد. من بسیار بی‌دلیل رنج کشیدم؛ خیلی بیشتر از زخمِ معنادار.
31
4
هر دمی که داخل می‌ره، درد وارد می‌کنه. هر بازدم، آسودگی رو بیرون می‌ده. زمان روی روحم سنگینی می‌کنه. ثانیه‌ها روحم رو می‌سوزونن.
2
5
نمی‌تونم بنویسم؛ فقط من رو از دست خودم نجات بده.
1
6
تنها کاری که الان ازم برمیاد تلاش برای خود رو نکشتنه.
25
7
تا حالا حس کردی ذهنت عفونت کرده؟
67
8
wubba lubba dub dub.
52
9
Save Me.mp3
106
10
1|2 - Silfurofinn - Hekla (320).mp3
1
11
ولی دمت گرم آقا سعید؛ ردِ زخمی ازت مونده که گونی‌گونی قرص هم دردش رو کم نمی‌کنه. زخمی که نه خوب می‌شه، نه می‌خوام خوب بشه، چون تنها نشونه‌ایه که می‌گه تو واقعاً بودی.
45
12
یک‌بار دیگه صدام بزن.
یک‌بار دیگه صدام بزن.
79
13
زمان رو که نمی‌شه به عقب برگردوند. اثری از تو توی آینده‌م نیست، و من چی دارم برای دیدارِ دوباره؟ خونه هنوز بوی نبودنت رو می‌ده. هر گوشه‌ش یه خاطره‌ست که بی‌خبر بغلم می‌کنه و ولم نمی‌کنه. لیوان همون‌جا مونده، صدای قدم‌هات هنوز توی راهرو جا خوش کرده، و من هر بار که در رو باز می‌کنم، یه ذره امیدوارم که تو باشی. صبح‌ها بیدار می‌شم و یک لحظه، فقط یک لحظه، یادم می‌ره که رفتی. اون یک لحظه تنها جاییه که هنوز زنده‌ای. بعدش حقیقت مثل سیلی می‌خوره توی صورتم، هر روز، از نو، انگار هر بار برای اولین بار خبرش رو می‌شنوم. من از بی‌تو ماندن خسته‌ام. از لحظه‌های سنگینِ حضورم، از کوچه‌هایی که بی‌تو باید طی‌شون کنم، از خنده‌هایی که دیگه کسی نیست بشنوه. از این‌که خبرهای خوب رو هم باید برای دیوار تعریف کنم. از این‌که هر موفقیتی، اول یه لحظه شیرینه و بعد تلخ، چون تو نیستی که بگی «می‌دونستم». بخاطرت تن به هر باوری می‌دم، به درگاه هر خدایی دست بلند می‌کنم و زمزمه می‌کنم: یه فرصت دیگه، فقط یه ملاقات کوتاه. تا بگم چقدر دوستت داشتم. تا اون چیزهایی رو بگم که نگفتم و فکر می‌کردم وقت هست. تا یه بار دیگه دستت رو بگیرم و این بار ولش نکنم. بابا، مگه نگفتی بعد از روزهای بد، روزهای خوب میاد؟ پس چرا از لحظه‌ای که چشم‌هات بسته شد، دنیا چشم‌هاش رو به روم بست؟ من هنوز منتظرم. هنوز یه گوشه‌ی دلم باور داره که وعده‌ت راست بوده و فقط دیر کرده. ولی روزها می‌گذرن و هیچ‌کدوم شبیه وعده‌ی تو نیستن. دنیا همون‌قدر بی‌رحم و شلوغ ادامه می‌ده، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، انگار تو هیچ‌وقت نبودی. آدم‌ها می‌خندن، ماشین‌ها بوق می‌زنن، خورشید سر وقتش درمیاد؛ و من حیرونم که چطور همه‌چیز می‌تونه این‌قدر عادی بمونه وقتی دنیای من از وسط نصف شده. می‌گن غم با زمان کم می‌شه. دروغه. غم کم نمی‌شه، فقط یاد می‌گیری باهاش راه بری. مثل سنگی توی جیبت که هر روز سنگین‌ترش می‌کنی تا عادت کنی و بعد یه روز غافلگیر می‌شی که هنوز اون‌جاست، هنوز همون‌قدر سنگینه. ولی تو بودی. و همین «بودن» تنها چیزیه که از دنیا باقی مونده که بشه بهش چنگ زد. تو بودی، و من پسرِ کسی بودم که دوستم داشت. این رو هیچ مرگی نمی‌تونه ازم بگیره.
117
14
1|2 - Apology - Jozef van Wissem (320).mp3
141
15
هیچ‌وقت آرزو نداشتم. حتی از بچگی. وقتی بچه‌ها همه می‌خواستن پلیس بشن یا خلبان، و خانم معلم می‌پرسید «آرزوت چیه؟»، من همون‌طور که الان جواب می‌دم جواب می‌دادم: نمی‌دونم. اولش فکر می‌کردم مشکل از منه. انگار همه یه نقشه‌ی راه تو جیبشون داشتن و من فقط یه کاغذ سفید. بعدها فهمیدم این جواب، تنبلی یا بی‌حوصلگی نبود. من نمی‌تونستم چیزی رو که هنوز ندیده بودم، با اطمینان بخوام. آرزو برای من یه قول بود، و من عادت نداشتم قولی بدم که مطمئن نیستم بهش عمل می‌کنم. دور و برم پر بود از آدم‌هایی که آرزوشون رو مثل پرچم بالا گرفته بودن. بعضی‌هاشون رسیدن، بعضی‌ها نه، و بعضی‌ها وسط راه فهمیدن اون پرچم مال خودشون نبوده. من از بیرون نگاه می‌کردم و حسادت نمی‌کردم، فقط گاهی تعجب می‌کردم: این‌همه یقین از کجا میاد؟ شاید آرزو نداشتن، یه جور نداشتنِ عجله بود. یه جور ایستادن کنار جاده و نگاه کردن به رد شدن روزها. هنوز هم وقتی کسی می‌پرسه «می‌خوای کجا برسی؟»، همون جواب قدیمی روی زبونمه. فرقش اینه که حالا ازش خجالت نمی‌کشم.
129
16
+1
بدون متن...
158
17
انگار از جای دیگری آمده‌ام. با این دنیا هیچ‌جور سازگار نیستم. همه‌چیز، با تمام غریبگی و ناآشنایی‌اش، برایم تکراری و ملال‌آور است. خودم هم نمی‌دانم چرا بلند نمی‌شوم، چرا به کوچک‌ترین جزئیات خیره نمی‌شوم تا در حیرت غرق شوم. فکر می‌کنم همین اتاقی که ساعت‌هاست در آن دراز کشیده‌ام و به سقفش زل زده‌ام، خودش جهانی از پرسش‌ها و دانستنی‌هاست. اما حوصله ندارم. خسته‌ام. آن ذهنی که در کودکی برای یک سؤال، هزار پاسخ می‌ساخت، حالا حتی حوصله‌ی فکر کردن هم ندارد. نمی‌دانم از ابتدا این‌گونه بودم یا آن‌ها خواستند این‌گونه شوم. دور خودم حصاری کشیده‌ام؛ دیواری که نمی‌گذارد کسی به قلمروی من پا بگذارد. ارتباط با آدم‌ها برایم بسیار دشوار است. نه اینکه آن‌ها بد باشند؛ مشکل از من است. من با این دنیا پیوند نمی‌خورم، و آدم‌ها هم جزئی از همین دنیا هستند.
191
18
بدون متن...
156
19
زندگی لای آدم‌ها حالم رو به‌هم می‌زنه. مثل یه غذای مونده که هر روز مجبوری ازش بخوری، ولی هیچ‌وقت تموم نمی‌شه. کاش می‌شد مجبور نبودم. تف به مجبور بودن. تف به این همه "باید" که از وقتی چشم باز کردی، مثل زنجیر به پات بستن. از بچگی با اجبار بزرگ شدیم. اجبارِ اینکه بشین، بلند شو، بخون، حفظ کن، ساکت باش، مؤدب باش، مثل بقیه باش. درس خوندن چقدر اذیتم می‌کرد؛ حاضر بودم دو شیفت کارگری کنم و بیل بزنم، زیر آفتاب بسوزم، تا اینکه حدیث پیامبر حفظ کنم. ولی هیچ‌کس نپرسید تو چی می‌خوای. اصلاً کسی نپرسید "تو" کی هستی. همه فقط می‌خواستن یه نسخه‌ی کپی‌شده از خودشون رو تحویل جامعه بدن. به چند سال بعد فکر می‌کنم؛ اینکه واقعاً قراره شغل داشته باشم؟ فکرشم منو می‌ترسونه. اینکه هر روز صبح باید از خواب بیدار شم، لباس بپوشم، برم جایی که دلم نمی‌خواد، با آدم‌هایی که حرفشون رو نمی‌فهمم، حرف بزنم، بشنوم، لبخند بزنم، "خوبم، مرسی، شما چطورین؟" بگم و توی دلم هزار بار بمیرم. هر روز همین. تا کی؟ تا وقتی که پیر شم و دیگه حتی رمقی برای فرار نمونده باشه؟ می‌ترسم از این که یه روز صبح بیدار شم و ببینم تبدیل شدم به همون آدمی که ازش فرار می‌کردم. همون که توی صف نونوایی درباره‌ی قیمت مرغ حرف می‌زنه و آخرش هم می‌گه "خب، زندگی همینه دیگه." نه. زندگی این نیست. این چیزی که به ما تحویل دادن، زندگی نیست؛ یه تمرینِ طولانیِ مردنِ.یه. مردنی که هر روز یه تیکه ازت رو می‌بره و تو حتی متوجه نمی‌شی. بعضی شب‌ها به این فکر می‌کنم که اگه یه دکمه بود و می‌شد کل این دنیا رو بازآفرینی کرد، چی می‌شد. می‌زدمش؟ شاید. شاید بدون ترس می‌زدمش و از نو می‌ساختم؛ دنیایی که توش مجبور نباشی، توش کسی مجبورت نکنه حرف بزنی، بخندی، زندگی کنی. دنیایی که توش بشه فقط بود، بدون این‌که کسی ازت بخواد چیزی باشی. ولی می‌دونم که این دکمه وجود نداره. می‌دونم که فردا هم باید بیدار شم و همون مسیر رو برم. ولی حداقل یه چیزی رو می‌دونم: این که من این زندگی رو انتخاب نکردم. من فقط توش گیر افتادم. و شاید همین دونستن، همین یه ذره آگاهی، تنها چیزی باشه که هنوز نگهم داشته. شاید اگه این رو هم از دست بدم، دیگه چیزی نمونده باشه که بخوام براش بمونم.
189
20
آدم‌ها خیلی حرف می‌زنن. خیلی. لعنتی، انگار همه‌شون فقط برای همین ساخته شدن؛ یه دهن دارن و یه دنیا خزعبل. کاش می‌شد یه دکمه زد و صداشون رو قطع کرد. مثل وقتی که تلویزیون رو بی‌صدا می‌کنی و فقط می‌بینی چطور دهن‌ها باز و بسته می‌شن، بی‌اینکه مجبور باشی به محتواش فکر کنی. چه خفه‌شوهایی توی دلم مونده که به خیلیا نگفتم؛ گاهی دیگه نمی‌تونم این حجم از هرج‌ و مرج رو تحمل کنم. اما می‌مونم. می‌مونم و زرت و پرتای مزخرف آدما رو می‌شنوم. مثل کسی که توی یه سالن سینما گیر افتاده و فیلم رو دوست نداره، ولی بلیطش کنسل‌شدنی نیست. کاش خدا یه لحظه مقامش رو به من قرض می‌داد تا دهن رو از همه‌ی آدما بگیرم. نه از سر کینه، نه از سر انتقام؛ فقط برای یه سکوتِ طولانی، یه نفس عمیقِ جمعی. نه تنها حوصله‌ی شنیدن ندارم، نمی‌خوام حرف هم بزنم. اصلاً خیلی خسته‌م برای توضیح، برای همدردی، برای فهم متقابل. اصلاً نیازی بهشون نمی‌بینم. از دست همینی که توی کله‌م مدام پچ‌پچ می‌کنه خسته‌م، صدای خودم، چه برسه به یه غریبه که فکر می‌کنه حرف زدن یه وظیفه‌ی انسانیه. تا الان چی عایدت شده از آدما؟ جز این‌که با اون دهنی که دلم می‌خواد سیمان بگیرم درشو، بهت دروغ بگن، مسخره‌ت کنن، قول الکی بدن، همدردی رنگ‌باخته؟ همدردی‌شون مثل چای بی‌رنگه؛ فقط رنگ و بوی چای رو داره، ولی هیچ گرمی‌ای توش نیست. آدم‌ها بلدن چطور حرف بزنن، ولی نمی‌دونن چطور بشنون. بلدن چطور نصیحت کنن، ولی نمی‌دونن چطور بفهمن. اگه مجبور به زندگی با آدم‌ها نبودم، زودتر از این‌ها گذشته بودم و رفته بودم. جاش هم اصلاً مهم نیست. چرا مهمه؟ جایی که گونه‌ای به‌نام انسان وجود نداشته باشه. یه جای دور، یه جای بی‌صدا، یه جای که توش فقط باد باشه و سنگ و درخت. اونجا هم حرف هست، ولی حرفِ باد، حرفِ برگ، حرفِ آب. حرف‌هایی که لازم نیست جوابشون رو بدی، لازم نیست تظاهر کنی که فهمیدی، لازم نیست بخندی به چیزی که خنده نداره. شاید اونجا، توی اون سکوتِ سبز، آدم دوباره یادش بیاد که زندگی قرار نبوده یه میزگردِ بی‌پایان باشه. قرار بوده یه لحظه سکوت باشه، یه نگاه، یه بودن. ولی آدم‌ها این رو نمی‌فهمن. آدم‌ها فقط حرف می‌زنن. خیلی. لعنتی، همه‌شون دهن دارن!
165